doki nevisande :)

.....fateme.....

کلیک کن♡
پیج اینستا:nevisande_zarei
لینک ناشناس:https://telegram.me/HarfBeManBot?start=ODc0NDQ4MDMz

رمان ماه خاموش🌑 در حال تایپ...

خلاصه:سالها پیش قراردادی بین انسان ها،ساحران نور و ساحران ماه اجرا شد که در اون صلح و ارامش بین اونها برقرار بشه.
سالیان سال گذشت و در گذر زمان دختری متولد شد.
از پدری انسان و مادری ساحره...
دختری بیگناه و بیخبر از همه چی...
آیا اون قرارداد با گذشت این همه سال پایدار میمونه؟چه چیزی این دخترخاص رو متمایز میکنه؟
داستانی ماورای تخیل و جادو...

🌕 🌔 🌓 🌒 🌑 🌘 🌗 🌖 🌕

...❤ رمان تکرار بی شباهت❤ ...رمان کامل شده...
متن پایین رو برای آشنایی بیشتر بخونین

نام رمان:تکرار بی شباهت
نام نویسنده:.....fateme.....
ناظر رمان:Aida Farahani
ژانر:علمی-تخیلی، عاشقانه
خلاصه::::::::

آیدا دست به کشف بزرگی می زنه.کشفی که به خاطر اون پدرش رو از دست داد.و حالا اون می خواد خطر کنه و تا آخرش بره.سیلوِرنا...سیاره ای ارزشمند که علائم حیاتی اون شبیه زمینه و حالا به دست دختری کشف شده.آیدا در حال آموزش دیدنه که پا به اون کره بزاره.آیا کسی روی اون سیاره ی جدید زندگی می کنه؟آیا ما انسانها تنها هستیم؟آیا ممکنه زمین دومی وجود داشته باشه؟هیچ کس نمی دونه...

🙂
عکس بلند

🙂

۱۹ ساعت پیش
2K
بچه ها پارت ۹۲ جا نمونده اعدادو اشتبا زدم😐 ❤

بچه ها پارت ۹۲ جا نمونده اعدادو اشتبا زدم😐 ❤

۱ روز پیش
3K
پارت۹۵ دور و برم پر از شب تاب بود و زمین رو مثل آسمون پر ستاره کرده بودن.دهنم باز مونده بود از دیدن اونجا.با ذوق به شب تابای دور و برم نگاه میکردم و وقتی ...

پارت۹۵ دور و برم پر از شب تاب بود و زمین رو مثل آسمون پر ستاره کرده بودن.دهنم باز مونده بود از دیدن اونجا.با ذوق به شب تابای دور و برم نگاه میکردم و وقتی قدمی بینشون بر میداشتم گروهی از شب تابا دورم پرواز میکردن و من لبخند از ...

۱ روز پیش
14K
پارت۹۴ تا به حال سپهر رو توی این حال ندیده بودم.چند لحظه که گذشت نگاهی بهم انداخت و گفت _فردا میبینمت... لبخندی زدم و گفتم _باشه...فعلا... سری تکون داد و پشت به من دوباره مشغول ...

پارت۹۴ تا به حال سپهر رو توی این حال ندیده بودم.چند لحظه که گذشت نگاهی بهم انداخت و گفت _فردا میبینمت... لبخندی زدم و گفتم _باشه...فعلا... سری تکون داد و پشت به من دوباره مشغول کاراش شد. ***سپهر*** با سوال نوشین درباره ی جاودانگی انگار پرتاب شدم به چندین سال ...

۱ روز پیش
18K
پارت۹۳ ***نوشین*** هوا تاریک شده بود و هنوز مشغول تمرین بودم...خسته شده بودم و دیگه جونی توی بدنم نمونده بود.کلافه روی صندلی نشستم و رو به سپهر گفتم _واسه امروز کافی نیست؟ لبخندی زد و ...

پارت۹۳ ***نوشین*** هوا تاریک شده بود و هنوز مشغول تمرین بودم...خسته شده بودم و دیگه جونی توی بدنم نمونده بود.کلافه روی صندلی نشستم و رو به سپهر گفتم _واسه امروز کافی نیست؟ لبخندی زد و گفت _باشه...بقیش میمونه برای فردا... با فکر اینکه فردا هم قراره مثل امروز سخت باشه.گردنمو ...

۱ روز پیش
16K
عزیزایی که رمان رو میخونن یه کامنت بزارن که وقتی پارت جدید گذاشتم تگشون کنم❤چون بعضی هارو یه جا ندارم تگ نمیشن ولی بعضیا تگ میشن❤مرسی😘🌹

عزیزایی که رمان رو میخونن یه کامنت بزارن که وقتی پارت جدید گذاشتم تگشون کنم❤چون بعضی هارو یه جا ندارم تگ نمیشن ولی بعضیا تگ میشن❤مرسی😘🌹

۲ روز پیش
5K
پارت۹۱ سریع گفتم _ببخشید من...حواسم جای دیگه ای بود. لبخندی زد و گفت _نه مشکلی نیست...شما... دقیق تر نگام کرد و گفت _شما همون خانومی هستین که... حرفشو قطع کردم و خجالت زده گفتم _بله...فرصت ...

پارت۹۱ سریع گفتم _ببخشید من...حواسم جای دیگه ای بود. لبخندی زد و گفت _نه مشکلی نیست...شما... دقیق تر نگام کرد و گفت _شما همون خانومی هستین که... حرفشو قطع کردم و خجالت زده گفتم _بله...فرصت نشد ازتون تشکر کنم... _من باید ازتون تشکر کنم که منو رسوندین بیمارستان. شرم زده ...

۲ روز پیش
21K
پارت۹۰ چند روزی گذشت و توی این مدت کتابای زیادیو خوندم و تمرینای زیادی داشتم.انجمن ساحران نور برای جلسه ای به مکانی کاخ مانند و مخفی که مخصوص شکارچیان بود،دعوت شدند.با ذوق همه جای کاخ ...

پارت۹۰ چند روزی گذشت و توی این مدت کتابای زیادیو خوندم و تمرینای زیادی داشتم.انجمن ساحران نور برای جلسه ای به مکانی کاخ مانند و مخفی که مخصوص شکارچیان بود،دعوت شدند.با ذوق همه جای کاخ رو نگاه میکردم و انگار اونجا برای من فوق العاده به نظر میرسید.تقریبا همه ی ...

۲ روز پیش
33K
پارت۸۹ با مکث گفتم _رویا لبخندی زد و گفت _نترس جایی که میریم جات امنه.پیش کسایی که مثل تو ان. دوباره دستشو به سمتم دراز کرد و این بار اروم دستشو گرفتم و پلک که ...

پارت۸۹ با مکث گفتم _رویا لبخندی زد و گفت _نترس جایی که میریم جات امنه.پیش کسایی که مثل تو ان. دوباره دستشو به سمتم دراز کرد و این بار اروم دستشو گرفتم و پلک که زدم دیگه اونجا نبودیم.یه اتاقک چوبی و یه جای سرد.ترسیده دست سپهرو ول کردم و ...

۳ روز پیش
26K
پارت۸۸ سرمونو برگردوندیم سمت سپهر و جواب سلامشو دادیم.روبروم ایستاد و گفت _تمرینا چجوری پیش میره؟ آرمان به جای من جواب داد _خیلی خوبه... و به تخته سنگی که هر تیکش یه گوشه افتاده بود ...

پارت۸۸ سرمونو برگردوندیم سمت سپهر و جواب سلامشو دادیم.روبروم ایستاد و گفت _تمرینا چجوری پیش میره؟ آرمان به جای من جواب داد _خیلی خوبه... و به تخته سنگی که هر تیکش یه گوشه افتاده بود اشاره کرد.سپهر سری تکون داد و گفت _میخوام چند روز اموزش نوشین به عهده ی ...

۳ روز پیش
27K
پارت۸۷ *** توی جنگل بودیم.من و مامان و آرمان... مطمئن بودیم کسی اونطرفا نیست و مامان داشت اموزش دادن ارمان رو به من تماشا میکرد. _نوشین ذهنتو ازاد کن اینجوری نمیتونی... کلافه شده بودم.هرکاری میکردم ...

پارت۸۷ *** توی جنگل بودیم.من و مامان و آرمان... مطمئن بودیم کسی اونطرفا نیست و مامان داشت اموزش دادن ارمان رو به من تماشا میکرد. _نوشین ذهنتو ازاد کن اینجوری نمیتونی... کلافه شده بودم.هرکاری میکردم سرم خالی نمیشد...فکرم درگیر بود هنوز...درمونده گفتم _نمیتونم. _یه بار منو ببین... کنار ایستادم و ...

۳ روز پیش
20K
پارت۸۶ • **** چند ساعتی گذشت و مامان روی تخت من خوابش برده بود.فکرم درگیر پدرم بود.چقدر بی رحمانه ازم گرفتنش...فقط به خاطر یه قرارداد...از گونه ی خودم...یه جادوگر نور پدرمو کشته بود.نفرتو توی خونم ...

پارت۸۶ • **** چند ساعتی گذشت و مامان روی تخت من خوابش برده بود.فکرم درگیر پدرم بود.چقدر بی رحمانه ازم گرفتنش...فقط به خاطر یه قرارداد...از گونه ی خودم...یه جادوگر نور پدرمو کشته بود.نفرتو توی خونم حس میکردم که جریان داشت... توی حیاط نشسته بودم و به ماه نگاه میکردم.تقریبا کامل ...

۴ روز پیش
29K
پارت۸۵ _وقتی بیدار شد من اونجا نبودم.رفته بودم...خیلی طول نکشید که انجمن ساحران نور منو پیدا کردن.اونجا یه مدرسه بود و خیلی زود تونستم جادومو تقویت کنم.یکی از ساحران نور بهم اموزش میداد.میگفتن اخرین ساحر ...

پارت۸۵ _وقتی بیدار شد من اونجا نبودم.رفته بودم...خیلی طول نکشید که انجمن ساحران نور منو پیدا کردن.اونجا یه مدرسه بود و خیلی زود تونستم جادومو تقویت کنم.یکی از ساحران نور بهم اموزش میداد.میگفتن اخرین ساحر جاودان نوره...خیلی خوب بهم اموزش داد...تجربه ی فوق العاده ای داشت...ولی... توی ذهنم سپهر اومد...چیزی ...

۴ روز پیش
25K
پارت۸۴ ***نوشین*** با بهت به ورقه ها نگاه میکردم.میمیرم؟...اگه نتونم منتقلش کنم میمیرم... با خودم اگه قوی تر بشم و تمرین کنم میتونم اینکارو بکنم.اره میتونستم...روی ورقه ها نوشته بود که طلسم توی زمان ماه ...

پارت۸۴ ***نوشین*** با بهت به ورقه ها نگاه میکردم.میمیرم؟...اگه نتونم منتقلش کنم میمیرم... با خودم اگه قوی تر بشم و تمرین کنم میتونم اینکارو بکنم.اره میتونستم...روی ورقه ها نوشته بود که طلسم توی زمان ماه گرفتگی انجام میشه.زمانی که جادوی سیاه به ضعیف ترین شکل خودش میرسه. ولی چرا میلاد ...

۴ روز پیش
55K
پارت۸۳ دست بردم و ورقه ها رو برداشتم.یه دفتر کوچیک چرمی و قدیمی هم اونجا بود. دفترو هم برداشتم.صدای درو که شنیدم سریع تخته رو سر جاش گذاشتم و در کمدو بستم.چشمامو بستم و توی ...

پارت۸۳ دست بردم و ورقه ها رو برداشتم.یه دفتر کوچیک چرمی و قدیمی هم اونجا بود. دفترو هم برداشتم.صدای درو که شنیدم سریع تخته رو سر جاش گذاشتم و در کمدو بستم.چشمامو بستم و توی اتاق خودم چشمامو باز کردم.دفترو روی میزم گذاشتم و نگاهی به ورقه ها انداختم.درباره ی ...

۴ روز پیش
19K
پارت۸۲ ***آرمان*** نوشین با دیدن مادرش به طرفش دویید و به آغوش کشیدش.بریده بریده قضیه ی میلاد رو میگفت ولی گریه امون نمیداد تا درست حرف بزنه... ولی مادرش فهمید و چند دقیقه ای طول ...

پارت۸۲ ***آرمان*** نوشین با دیدن مادرش به طرفش دویید و به آغوش کشیدش.بریده بریده قضیه ی میلاد رو میگفت ولی گریه امون نمیداد تا درست حرف بزنه... ولی مادرش فهمید و چند دقیقه ای طول کشید تا باورش کنه...از خونه رفتم بیرون.سپهر هم بیرون منتظر بود و داخل نیومده بود.رو ...

۵ روز پیش
39K
در کنار آنهایی باش که نور می آورند و جادو میکنند، آنهایی که با چوب جادویی کلام،گفتار،نگاه،رفتار و منش ویژه خودشان، تو و جهان را متحول میکنند و همه ی بازی ها را به هم ...

در کنار آنهایی باش که نور می آورند و جادو میکنند، آنهایی که با چوب جادویی کلام،گفتار،نگاه،رفتار و منش ویژه خودشان، تو و جهان را متحول میکنند و همه ی بازی ها را به هم میزنند... کسانی که قصه های زیبا میگویند و تو را به چالش میکشند و تغییرت ...

۵ روز پیش
9K
ارزو در رمان ماه خاموش خواهر ارمان

ارزو در رمان ماه خاموش خواهر ارمان

۵ روز پیش
4K
پارت۸۱ ساکت نشسته بودم و به میلاد نگاه میکردم انگار منتظر یه معجزه باشم که بیدار شه و چشماشو باز کنه. ولی واقعا از دستش داده بودم... آرمان کنارم نشست و دست سردمو گرفت.اروم گفت ...

پارت۸۱ ساکت نشسته بودم و به میلاد نگاه میکردم انگار منتظر یه معجزه باشم که بیدار شه و چشماشو باز کنه. ولی واقعا از دستش داده بودم... آرمان کنارم نشست و دست سردمو گرفت.اروم گفت _نوشین...بلند شو باید بریم. نگاهش نکردم و جوابی ندادم.چشمم هنوز روی صورت میلاد بود.سپهر روی ...

۵ روز پیش
29K
پارت۸۰ به آرمان نگاهی انداختم و انگار فکرمو خوند.سرشو تکون داد و به طرف جادوگر دیگه ای حمله کرد.محکم دستاشو از پشت قفل کرد و من با لمس کوتاهی جادوشو به گردنبند منتقل کردم. کم ...

پارت۸۰ به آرمان نگاهی انداختم و انگار فکرمو خوند.سرشو تکون داد و به طرف جادوگر دیگه ای حمله کرد.محکم دستاشو از پشت قفل کرد و من با لمس کوتاهی جادوشو به گردنبند منتقل کردم. کم کم همشون از ترس عقب کشیدن و شاهینو تنها گذاشتن تا جایی که فقط شاهین ...

۶ روز پیش
34K