#پارت_10 گفتم:اینا برای کیاست؟...درضمن چرا اینجا اینقدر خلوته؟... . امیلی:اونا دیگه برای ما نیست...مختص بچه های پزشکی و روانپزشکی و ادبیات و باستان شناسی و اینان...دلیل خلوتیه العانشم بخاطر اینکه اخر هفتس و بیشترا یا ...

#پارت_10 گفتم:اینا برای کیاست؟...درضمن چرا اینجا اینقدر خلوته؟... . امیلی:اونا دیگه برای ما نیست...مختص بچه های پزشکی و روانپزشکی و ادبیات و باستان شناسی و اینان...دلیل خلوتیه العانشم بخاطر اینکه اخر هفتس و بیشترا یا بیرونن یا رفتن شهرشون پیش خانواده هاشون...فعلا بیا اینو ببین... . به کتابخونه بزرگی نزدیک ...

۱۱ ساعت پیش
44K
#پارت_9 با هن هن باشه ای گفتم که بعد از نیم نگاهی به یکی از دخترا...بی اهمیت به من از اتاق خارج شد و درو بست... . برگشتم سمت دخترا و وقتی دیدم از جاشون ...

#پارت_9 با هن هن باشه ای گفتم که بعد از نیم نگاهی به یکی از دخترا...بی اهمیت به من از اتاق خارج شد و درو بست... . برگشتم سمت دخترا و وقتی دیدم از جاشون بلند شدن و منو خیره برنداز میکنن دستمو بلند کردم و سلام کردم... . بعد ...

۱۱ ساعت پیش
41K
#خان_زاده #پارت258 گوشام و گرفتم تا عربده‌هاش ڪمتر دلم و بسوزونه : _عوضی... عوضیا...چه طور تونستین؟به خاطر شما داداشم رو تخت بیمارستانه... به خاطر تو!خدا لعنتت ڪنه. اشڪام بی اختیار جاری شدن.وضعیت سامان وخیم بود.دڪترا ...

#خان_زاده #پارت258 گوشام و گرفتم تا عربده‌هاش ڪمتر دلم و بسوزونه : _عوضی... عوضیا...چه طور تونستین؟به خاطر شما داداشم رو تخت بیمارستانه... به خاطر تو!خدا لعنتت ڪنه. اشڪام بی اختیار جاری شدن.وضعیت سامان وخیم بود.دڪترا گفته بودن هر لحظه منتظر خبرش باشین. هلیا از فرط گریه نفسش در نمیومد. بی ...

۱۴ ساعت پیش
20K
#پارت_8 به قدری ذوغ زده شدم که شروع کردم به گریه کردن...خاله هم همراهیم میکرد و بغلم کرد و گفت خودتو اماده کن...فردا ساعت نه صبح پرواز داری دختر عزیزم... . ................................ روی صندلیه فرودگاه ...

#پارت_8 به قدری ذوغ زده شدم که شروع کردم به گریه کردن...خاله هم همراهیم میکرد و بغلم کرد و گفت خودتو اماده کن...فردا ساعت نه صبح پرواز داری دختر عزیزم... . ................................ روی صندلیه فرودگاه نشسته بودم و با استرس به کاغڌ توی دستم خیره شده بودم...حاج بابا نمیدونم چرا ...

۱۶ ساعت پیش
60K
#پارت_7 پر هیجان ترین روزای عمرم قرار بده و بعد...چشمام باز کردم و شمع هارو با یه فوت خاموش کردم... . با دست و جیغ و سوت بقیه...خندیدم که یکی یکی جولو اومدن و منو ...

#پارت_7 پر هیجان ترین روزای عمرم قرار بده و بعد...چشمام باز کردم و شمع هارو با یه فوت خاموش کردم... . با دست و جیغ و سوت بقیه...خندیدم که یکی یکی جولو اومدن و منو بوسیدن و هر کس توی گوشم ارزوی بهترینارو برام کرد...حتی ژیلا و ژینا که دیگه ...

۱۶ ساعت پیش
68K
#پارت_6 وارد یه دانشکده ی عالیه ی هنر بشیم... . بعد کلی درس خوندن و تلاش...بالاخره روز کنکورم فرا رسید... . امتحان و دادیم و با قیافه های خسته و وا رفته به خونه برگشتیم... ...

#پارت_6 وارد یه دانشکده ی عالیه ی هنر بشیم... . بعد کلی درس خوندن و تلاش...بالاخره روز کنکورم فرا رسید... . امتحان و دادیم و با قیافه های خسته و وا رفته به خونه برگشتیم... . خاله با دیدنمون اول پنچر شد ولی بعد سریع خودش و جمع کرد و ...

۱۶ ساعت پیش
63K
#پارت_5 حاج بابا:دختر من هیچ جا نمیره...نه تا وقتی مرد زندگیش دستشو نگرفته و از خونم ببرتش...زندگی دختر دم بخت کنار پدر و مادرشه...همین... . خاله با حرص کوبید روی میز و گفت:شوهر خواهر...حرفات درست ...

#پارت_5 حاج بابا:دختر من هیچ جا نمیره...نه تا وقتی مرد زندگیش دستشو نگرفته و از خونم ببرتش...زندگی دختر دم بخت کنار پدر و مادرشه...همین... . خاله با حرص کوبید روی میز و گفت:شوهر خواهر...حرفات درست ولی فکر میکنی آنا داره زندگی میکنه؟...این زندگیه؟...این بهش میگن زندگی؟...تو یه بچه میخاستی یا ...

۱۶ ساعت پیش
67K
سرگذشت واقعی خودمه ادامه قسمت اخر عشق ویسگونی ❤ ️ تا همون چند وقت پیش ک دوباره سر و کلش پیدا شد ک تو چتاشونو دیدی و مهران دوباره اسیر این زن عفریته شد و ...

سرگذشت واقعی خودمه ادامه قسمت اخر عشق ویسگونی ❤ ️ تا همون چند وقت پیش ک دوباره سر و کلش پیدا شد ک تو چتاشونو دیدی و مهران دوباره اسیر این زن عفریته شد و کارای طلاق نرگس هم داشت انجام می‌داد ک هی به بن بست می‌خورد و نمیشد ...

۳ هفته پیش
72K
سرگذشت واقعی خودمه عشق ویسگونی قسمت هیجدهم❤ ️ تو راه دائما گوشیم زنگ می‌خورد بابام بود منم جواب نمیدادم که پیام داد یا تا اخر امشب میای خونه یا که برو پیش همون پسره لات ...

سرگذشت واقعی خودمه عشق ویسگونی قسمت هیجدهم❤ ️ تو راه دائما گوشیم زنگ می‌خورد بابام بود منم جواب نمیدادم که پیام داد یا تا اخر امشب میای خونه یا که برو پیش همون پسره لات دیگ دختر من نیستی گریه ام گرفت مگ من دخترا اونا نبودم چرا اینجوری میکردن ...

۳ هفته پیش
100K
سرگذشت واقعی خودمه عشق ویسگونی قسمت هفدهم ❤ ️ با حرفای مامان مهران و وساطتاش کمی دعوامون کمتر شده بود و خود مهران هم بیشتر رعایت میکرد چند باری مادر مهران دوباره با مادر من ...

سرگذشت واقعی خودمه عشق ویسگونی قسمت هفدهم ❤ ️ با حرفای مامان مهران و وساطتاش کمی دعوامون کمتر شده بود و خود مهران هم بیشتر رعایت میکرد چند باری مادر مهران دوباره با مادر من صحبت کرده بود و بازم همون جواب منفی نمیشههه نمیشههه رسیدن ب مهران محال بود ...

۳ هفته پیش
51K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت شانزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ کار من شده چک کردن کامنتای مهران که دیدم به جز نرگس با چند تا دختر دیگ به نام هدی ستاره دیبا و... چت میکنه اما ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت شانزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ کار من شده چک کردن کامنتای مهران که دیدم به جز نرگس با چند تا دختر دیگ به نام هدی ستاره دیبا و... چت میکنه اما حرفا بیشتر درد دل دخترا بود اما دل من حتی طاقت این درد دل ها ...

۳ هفته پیش
62K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت پانزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ حوصلم سر رفته بود مث همیشه تو ویسگون تو پیج مهران میگشتم و کامنتارو میخوندم که یهو دختری به نام نرگس براش کامنت گذاشت _کجایی مهران ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت پانزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ حوصلم سر رفته بود مث همیشه تو ویسگون تو پیج مهران میگشتم و کامنتارو میخوندم که یهو دختری به نام نرگس براش کامنت گذاشت _کجایی مهران جونی مهران همون موقع کامنت گذاشت _ممنونم نرگس خانم هزار بار گفتم درست منو صدا ...

۳ هفته پیش
99K
عاشق باشی و کنار دریا باشی عاشقتر میشوی... #رمان #داستان #سرگذشت

عاشق باشی و کنار دریا باشی عاشقتر میشوی... #رمان #داستان #سرگذشت

۳ هفته پیش
15K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت چهاردهم عشق ویسگونی ❤ ️ اخرین قسمتی ک امشب میذارم واقعا سردرد شدم از یاداوری اون روزا ب سمت دریا دویدم گوشیم زنگ خورد مهران بود گوشی برداشتم _گفته بودم خونوادم ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت چهاردهم عشق ویسگونی ❤ ️ اخرین قسمتی ک امشب میذارم واقعا سردرد شدم از یاداوری اون روزا ب سمت دریا دویدم گوشیم زنگ خورد مهران بود گوشی برداشتم _گفته بودم خونوادم بفهمنن همه چی تموم میشع _گور بابای بقیه مهم تویی حالا بگو چرا سمت دریا ...

۳ هفته پیش
85K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت سیزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ گوشی رو بدون هیچ حرفی قطع کردم باید به مامانم میگفتم تصمیم خودمو گرفته بودم هر چه بادا باد بعد ی کم مقدمه چینی گفتم مامان ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت سیزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ گوشی رو بدون هیچ حرفی قطع کردم باید به مامانم میگفتم تصمیم خودمو گرفته بودم هر چه بادا باد بعد ی کم مقدمه چینی گفتم مامان حدس تو درست بود من با ی پسری دوست شدم ولی خو از اونجور دوستیا ...

۳ هفته پیش
145K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت دوازدهم عشق ویسگونی ❤ ️ طلوع صبح شده بود _میناز عشقم من باید برم میترسم خونوادت بیدار شن و ببینن تو نیستی و واست بد تموم شه _مهران واست میمیرم مرسی ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت دوازدهم عشق ویسگونی ❤ ️ طلوع صبح شده بود _میناز عشقم من باید برم میترسم خونوادت بیدار شن و ببینن تو نیستی و واست بد تموم شه _مهران واست میمیرم مرسی ک بودی کنارم منو بوسید و یه جا کلیدی و دستبند(عکسی ک گذاشتم همون جا ...

۳ هفته پیش
54K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت یازدهم عشق ویسگونی❤ ️ لطفا کامنت مثبت بذارین سرمو بلند کردم که فوش بدم میخکوب شدم دست و پام یخ زد چشمهایش چشمهایش همان رنگ میشی همان ته ریش همان تیپ ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت یازدهم عشق ویسگونی❤ ️ لطفا کامنت مثبت بذارین سرمو بلند کردم که فوش بدم میخکوب شدم دست و پام یخ زد چشمهایش چشمهایش همان رنگ میشی همان ته ریش همان تیپ مشکی همان چال لپ باورم نمیشد او مهرانم بود عشق من عشقی ک تا بحال ...

۳ هفته پیش
32K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت دهم عشق ویسگونی ❤ ️ این قسمت فقط خاستم احساس اون لحظمو طولانی تر باهاتون در میون بذارم خیلی ساعتای سختی بود احتیاج ب گریه داشتم ک خودمو خالی کنم پتو ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت دهم عشق ویسگونی ❤ ️ این قسمت فقط خاستم احساس اون لحظمو طولانی تر باهاتون در میون بذارم خیلی ساعتای سختی بود احتیاج ب گریه داشتم ک خودمو خالی کنم پتو روی دوشم انداختم _مامان من میخام برم دریا شما نمیاین _این وقت شب کجا میخای ...

۳ هفته پیش
120K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت نهم عشق ویسگونی ❤ ️ کامنت بذارین خوشحال میشم بالاخره خونوادم راضی شدن و ب سمت بندر انزلی حرکت کردیم و با مهران هم هماهنگ کردم ک بیاد شهرشون توی راه ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت نهم عشق ویسگونی ❤ ️ کامنت بذارین خوشحال میشم بالاخره خونوادم راضی شدن و ب سمت بندر انزلی حرکت کردیم و با مهران هم هماهنگ کردم ک بیاد شهرشون توی راه دل توی دلم نبود توی ذهنم هزار بار حرفامو و این ک چ بپوشم مرور ...

۳ هفته پیش
39K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت هشتم عشق ویسگونی ❤ ️ مونده بودم تو دو راهی حرفاشو باور کنم یا نه ولی مگ میشه تو یه ماه منو ب خونوادش معرفی کنه یعنی عاشقشم شده چجوری به ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت هشتم عشق ویسگونی ❤ ️ مونده بودم تو دو راهی حرفاشو باور کنم یا نه ولی مگ میشه تو یه ماه منو ب خونوادش معرفی کنه یعنی عاشقشم شده چجوری به مامانم بگم با این همه تعصبات چیکار کنم شروع کردم ب گریه کردن دلم گرفته ...

۳ هفته پیش
104K