شهرزاد قصه گو

...shahrzad....

#رمان#مدار_چشمانش
ژانر:عاشقانه
خلاصه رمان: مهتا دختری معمولی با یه زندگی کاملا معمولی و بی حاشیه است که طی سفری که به سیدنی داره،دختری امریکایی رو میبینه که ظاهرش شباهت عجیبی به مهتا داره و این اتفاق به یه ماجرای سرنوشت ساز تبدیل میشه....
پ.ن1:از اول بگم دختره خواهرش نیست که سوتفاهم پیش نیاد.
پ.ن2:لطفا پارت هارو که میخونید نظرتون رو هم برام بنویسید
ممنون☺

#پارت8 #مدار_چشمانش تو آینه به خودم نگاه کردم. به لطف آرایش ملیح و ماهرانه ای که آیدا روی صورتم پیاده کرده بود زیبا تر شده بودم. موهای بلند و لختی که دورم رها شده بود ...

#پارت8 #مدار_چشمانش تو آینه به خودم نگاه کردم. به لطف آرایش ملیح و ماهرانه ای که آیدا روی صورتم پیاده کرده بود زیبا تر شده بودم. موهای بلند و لختی که دورم رها شده بود و در آخر پیرهن بلند مجلسی و فاخر طلایی رنگم با آستینه گیپور که از ...

۲۶ شهریور 1397
562
#پارت7 #مدار_چشمانش چپ چپی به آیدا نگاه کردمو خودمو روی تخت گرم و نرم پرت کردم و چشامو با آرامش بستم. بعضی وقتا تو زندگی سر یه دوراهی قرار میگیری که درست و غلطش عیانه ...

#پارت7 #مدار_چشمانش چپ چپی به آیدا نگاه کردمو خودمو روی تخت گرم و نرم پرت کردم و چشامو با آرامش بستم. بعضی وقتا تو زندگی سر یه دوراهی قرار میگیری که درست و غلطش عیانه اما دلت میخواد راه غلط و امتحان کنی و حس اون موقع من دقیقا همین ...

۲۶ شهریور 1397
504
#پارت6 #مدار_چشمانش حرصی گفتم _احمق جون این کار با دزدی فرقی نداره. آیدا_خفه بمیری مهتا! بعدم با یه لبخند مسخره پشت سر مرده راه افتاد و منم با خودش کشوند. تو طبقه5 از آسانسور پیاده ...

#پارت6 #مدار_چشمانش حرصی گفتم _احمق جون این کار با دزدی فرقی نداره. آیدا_خفه بمیری مهتا! بعدم با یه لبخند مسخره پشت سر مرده راه افتاد و منم با خودش کشوند. تو طبقه5 از آسانسور پیاده شدیم و جلوی در اتاق 245 ایستادیم. مرده_بفرمایید اینم اتاق ویژه برای خانوم کالوین. آیدا ...

۲۳ شهریور 1397
476
#پارت5 #مدار_چشمانش بی حوصله گفتم_ _بهتره فکراتو واسه خودت نگه داری بیا بریم یه هتل مناسب پیدا کنیم که خیلی خست... جملمو قطع کرد و گفت_تو ام بهتره خفه شی و اول حرفای منو بشنوی! ...

#پارت5 #مدار_چشمانش بی حوصله گفتم_ _بهتره فکراتو واسه خودت نگه داری بیا بریم یه هتل مناسب پیدا کنیم که خیلی خست... جملمو قطع کرد و گفت_تو ام بهتره خفه شی و اول حرفای منو بشنوی! طبق عادت گفتم_بزرما! (ترکیبی از بفرما و زرتو بزن) چشم غره ای رفت و گفت_ ...

۱۴ شهریور 1397
718
#پارت4 #مدار_چشمانش تا چند دقیقه مات و مبهوت بودیم از این همه شباهت ولی آیدا زود تر از من به خودش اومد و با لحنی که در اثر تعجب کمی کشدار شده بود گفت_ _مهتا ...

#پارت4 #مدار_چشمانش تا چند دقیقه مات و مبهوت بودیم از این همه شباهت ولی آیدا زود تر از من به خودش اومد و با لحنی که در اثر تعجب کمی کشدار شده بود گفت_ _مهتا غلط نکنم قل گمشدت پیدا شده!!! تو آینه صورتمو با دقت از نظر گذرندوندم و ...

۱۴ شهریور 1397
783
#پارت3#مدار_چشمانش بدون این که جهت نگاهمو تغییر بدم رو به آیدا گفتم _خاک توسرت آیدا به این میگن هتل.. آیدا هم رد نگاهمو گرفت و به اون ساختمون فوق العاده مجلل رسید و سوتی کشید_اووووه ...

#پارت3#مدار_چشمانش بدون این که جهت نگاهمو تغییر بدم رو به آیدا گفتم _خاک توسرت آیدا به این میگن هتل.. آیدا هم رد نگاهمو گرفت و به اون ساختمون فوق العاده مجلل رسید و سوتی کشید_اووووه چی ساختن... چند ثانیه به نمای سنگ و ظاهر قصر مانند اون هتل خیره شدم ...

۱۲ شهریور 1397
1K
#پارت2 #مدار_چشمانش سرمو به شیشه تاکسی تکیه دادم و خیابونا رو از نظر میگذرندوندم چندین ساعت پرواز واقعا خسته کننده بود اما دیدن منظره های بینظیر شهر سیدنی خستگی مو از یادم برده بود. به ...

#پارت2 #مدار_چشمانش سرمو به شیشه تاکسی تکیه دادم و خیابونا رو از نظر میگذرندوندم چندین ساعت پرواز واقعا خسته کننده بود اما دیدن منظره های بینظیر شهر سیدنی خستگی مو از یادم برده بود. به آیدا نگاه کردم که بیخیال سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته ...

۱۱ شهریور 1397
1K
#پارت1 #مدار_چشمانش

#پارت1 #مدار_چشمانش "مهتا" ملتمس به چشای بابا نگاه میکردم و قلبم داشت میومد تو دهنم! شک نداشتم که اگه اجازه رفتنو بهم نمیداد خودمو میکشتم. چون بعید میدونستم دیگه همچین موقعیتی پیش بیاد. قضیه از این قرار بود که خانواده "آیدا" دوست صمیمیم، برای کادوی تولدش، دوتا بلیت به مقصد ...

۱۱ شهریور 1397
1K