Aida

Aida.252

فیک و توییت گات سون🔮
کانال تلگرام ما:@Lovefic_got7
فیک در حال آپ معجزه عشق
دختر پسری،گات سون

#معجزه_عشق #prt_62 ************* جی بی: حرفای نجوا خیلی قشنگ بود..خیلی قشنگ راجب عشق و عاشقی گفت،میشد قشنگ از حرفاش یه شعر در آورد..ی دفعه ای تو ذهنم یه لیریک متناسب با حرفاش اومد،حسم فعال شده ...

#معجزه_عشق #prt_62 ************* جی بی: حرفای نجوا خیلی قشنگ بود..خیلی قشنگ راجب عشق و عاشقی گفت،میشد قشنگ از حرفاش یه شعر در آورد..ی دفعه ای تو ذهنم یه لیریک متناسب با حرفاش اومد،حسم فعال شده بود و با عجله و قبل از اینکه فکرم بپره خواستم به سمت اتاقم برم ...

۱۶ تیر 1398
224K
#معجزه_عشق #prt_61 **** نیاز: خوب چ پیشنهادی برای بازی دارین ؟! هستی : شجاعت و حقیقت ب نظرم بدک نیس کامیلا : نهه بابا ، جونم در اومد از بس شجاعت و حقیقت بازی کردم ...

#معجزه_عشق #prt_61 **** نیاز: خوب چ پیشنهادی برای بازی دارین ؟! هستی : شجاعت و حقیقت ب نظرم بدک نیس کامیلا : نهه بابا ، جونم در اومد از بس شجاعت و حقیقت بازی کردم .. گزینه ی دیگه ای نیس ؟! نیاز : بزار برم از نجوا بپرسم .. ...

۱۶ تیر 1398
180K
#معجزه_عشق #Prt_60 *** کامیلا: تابش مستقیم نور خورشید رو روی پوست لطیف و سفیدم حس میکردم .. از اون روزایی هست ک دلم میخواد انقدر بخوابم تا اینکه زخم بستر بگیرم یا اینکه جونم بالا ...

#معجزه_عشق #Prt_60 *** کامیلا: تابش مستقیم نور خورشید رو روی پوست لطیف و سفیدم حس میکردم .. از اون روزایی هست ک دلم میخواد انقدر بخوابم تا اینکه زخم بستر بگیرم یا اینکه جونم بالا بیاد .. ولی حیف انقدر کار ریخته رو سرم ک سرم رو بدم ب باد ...

۱۶ تیر 1398
91K
#معجزه_عشق #prt_59 ********** نجوا : معلوم نبود باز این نیاز کجا مونده بود...دختره ی بیشعور الان دو ساعته گذشته و هنوز نیومده..خواستم بلند شم تا به بچه ها بگم خیلی تاخیر داشته که یهو در ...

#معجزه_عشق #prt_59 ********** نجوا : معلوم نبود باز این نیاز کجا مونده بود...دختره ی بیشعور الان دو ساعته گذشته و هنوز نیومده..خواستم بلند شم تا به بچه ها بگم خیلی تاخیر داشته که یهو در باز شد و نیاز با نیش باز و مثل همیشه پرانرژی گفت +سلوووووم بر شیطون ...

۱۶ تیر 1398
110K
#معجزه_عشق #prt_58 ******************** کامیلا : امروز روز مزخرفی بود و هممون خیلی خسته شده بودیم،قیافه هامون درب و داغون بود فقط میخواستیم برسیم به خونه و استراحت کنیم،منو آنا و هستی اومده بودیم و نیاز ...

#معجزه_عشق #prt_58 ******************** کامیلا : امروز روز مزخرفی بود و هممون خیلی خسته شده بودیم،قیافه هامون درب و داغون بود فقط میخواستیم برسیم به خونه و استراحت کنیم،منو آنا و هستی اومده بودیم و نیاز یه ساعت دیگه کلاس داشت..تا رسیدیم دم در با پسرا رو در رو شدیم..خیلی ضایع ...

۱۶ تیر 1398
152K
#معجزه_عشق #prt_57 **** مارک : تنهاش گذاشتم و رفتم روی مبلی ک جلوی تلوزیون بود خودمو روش پرت کردم ..خیلی دلم میخواس بهش کمک کنم ولی خوب ب من چ من ی پسرم ... *پسرا ...

#معجزه_عشق #prt_57 **** مارک : تنهاش گذاشتم و رفتم روی مبلی ک جلوی تلوزیون بود خودمو روش پرت کردم ..خیلی دلم میخواس بهش کمک کنم ولی خوب ب من چ من ی پسرم ... *پسرا در کمپانی* Jyp:خوب، خوب کردین ک اومدین جه بوم : بعد از دریافت تماستون سریع ...

۱۶ تیر 1398
98K
#معجزه_عشق #prt_56 نجوا : اصلا یادم نبود ک امروز بقیه بچه ها کار و کلاس داشتن فقط ب آروم بودن اطرافم مشکوک بودم :/ طبق عادت همیشگیم پیچ و تابی ب دست هام دادم و ...

#معجزه_عشق #prt_56 نجوا : اصلا یادم نبود ک امروز بقیه بچه ها کار و کلاس داشتن فقط ب آروم بودن اطرافم مشکوک بودم :/ طبق عادت همیشگیم پیچ و تابی ب دست هام دادم و موهامو تو چنگ گرفتم .. دنبال گوشیم میگشتم ک به آنا زنگ بزنم ولی پیداش ...

۱۶ تیر 1398
83K
#معجزه_عشق #Prt_55 ******* نجوا: وقتی همه از ترن هوای برگشتند قیافه هاشون شبیه برق زده ها شده بود به جز هستی چون عشق ترن هوایی بود انقد بهش خوش گذشته بود چشاش برق میزد من ...

#معجزه_عشق #Prt_55 ******* نجوا: وقتی همه از ترن هوای برگشتند قیافه هاشون شبیه برق زده ها شده بود به جز هستی چون عشق ترن هوایی بود انقد بهش خوش گذشته بود چشاش برق میزد من که از قیافه مارک و بمی خنده ام میگرفت خیلی باحال شده بودن آنا:بچه ها ...

۱۶ تیر 1398
198K
آگاسه ها از پیج دیگم تو ویسگون حمایت کنین🙏 @Aida10_15

آگاسه ها از پیج دیگم تو ویسگون حمایت کنین🙏 @Aida10_15

۲۶ خرداد 1398
3K
#معجزه_عشق #Prt_55 ******* نجوا: وقتی همه از ترن هوای برگشتند قیافه هاشون شبیه برق زده ها شده بود به جز هستی چون عشق ترن هوایی بود انقد بهش خوش گذشته بود چشاش برق میزد من ...

#معجزه_عشق #Prt_55 ******* نجوا: وقتی همه از ترن هوای برگشتند قیافه هاشون شبیه برق زده ها شده بود به جز هستی چون عشق ترن هوایی بود انقد بهش خوش گذشته بود چشاش برق میزد من که از قیافه مارک و بمی خنده ام میگرفت خیلی باحال شده بودن آنا:بچه ها ...

۲۵ خرداد 1398
207K
#معجزه_عشق #Prt_54 ♡•♡•♡•♡ نجوا: من که زیاد گریم کردن بلد نبودم ولی برای این که مارک اذیت کنم شروع کردم به درست کردن صورتش وقتی که تموم شد تمام پسرا از خنده غش کردن مخصوصا ...

#معجزه_عشق #Prt_54 ♡•♡•♡•♡ نجوا: من که زیاد گریم کردن بلد نبودم ولی برای این که مارک اذیت کنم شروع کردم به درست کردن صورتش وقتی که تموم شد تمام پسرا از خنده غش کردن مخصوصا هستی و کامیلا که از بس خندیدن دل درد گرفتن با اون مسخره بازی نجوا ...

۲۵ خرداد 1398
147K
#معجزه_عشق #prt_53 ☆☆☆☆☆☆☆ کامیلا: وقتی کلاس هام تموم شد به سمت ساختمون تربیت بدنی حرکت کردم تا نجوا بیاد و منتظر بقیه بشیم وقتی نجوا کلاسش تموم دیدیم نیاز و انا هم دارن به سمت ...

#معجزه_عشق #prt_53 ☆☆☆☆☆☆☆ کامیلا: وقتی کلاس هام تموم شد به سمت ساختمون تربیت بدنی حرکت کردم تا نجوا بیاد و منتظر بقیه بشیم وقتی نجوا کلاسش تموم دیدیم نیاز و انا هم دارن به سمت ما میان پس با هم به سمت ساختمون پزشکی رفتیم و چون اون یکم کلاساش ...

۲۵ خرداد 1398
115K
#معجزه_عشق #prt_52 ♡♡♡♡♡♡ هستی:صبح شده بود و من از همه زودتر بیدار شدم چون میخواستم برم فرودگاه برای رفتن به ایران.....وسایلم رو جمع کردم و چون میدونستم اگه به اونا خبر بدم دل کندن از ...

#معجزه_عشق #prt_52 ♡♡♡♡♡♡ هستی:صبح شده بود و من از همه زودتر بیدار شدم چون میخواستم برم فرودگاه برای رفتن به ایران.....وسایلم رو جمع کردم و چون میدونستم اگه به اونا خبر بدم دل کندن از من براشون سخته پس خودم میخواستم تنها برم که جینیونگ رو پایین پله ها دیدم ...

۲۵ خرداد 1398
141K
#معجزه_عشق #prt_51 ********** جین یونگ : دستمو روی قلبم گذاشتم،نفسمو حبس کردم و باز به بیرون دادم ولی هیچ تاثیری نداشت...داخل پیاده رو شروع کردم و با آخرین توان خودم دوییدم،،نمیدونستم به کجا دارم میرم ...

#معجزه_عشق #prt_51 ********** جین یونگ : دستمو روی قلبم گذاشتم،نفسمو حبس کردم و باز به بیرون دادم ولی هیچ تاثیری نداشت...داخل پیاده رو شروع کردم و با آخرین توان خودم دوییدم،،نمیدونستم به کجا دارم میرم فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که این تپشای لعنتی داشت منو از پا ...

۲۵ خرداد 1398
104K
#معجزه_عشق #prt_50 نیاز : تا از جی وای پی اعظم دور شدیم با عصبانیت برگشتم به سمت نجوا و شروع کردم به غر غر کردن +وااااای،داشتیم میرفتیما نمیشد مرتیکه یذره دیر تر بیاد:/اهههه،خدمتکار نبودم که ...

#معجزه_عشق #prt_50 نیاز : تا از جی وای پی اعظم دور شدیم با عصبانیت برگشتم به سمت نجوا و شروع کردم به غر غر کردن +وااااای،داشتیم میرفتیما نمیشد مرتیکه یذره دیر تر بیاد:/اهههه،خدمتکار نبودم که اونم شدم..من با این نیپم ینی خدمتکارم نجوا برگشت و با خنده گرفت _دقیقا با ...

۲۵ خرداد 1398
99K
#معجزه_عشق #prt_49 مارک : رفتم داخل اتاق نجوا و نیاز تا لباسای نجوا رو براش ببرم ک متوجه شدم پوسترای عکسم بیشتر از چیزی ک فکرشو کنم زیر کشوی نجوا بود ..منم سرگرم دیدن عکسای ...

#معجزه_عشق #prt_49 مارک : رفتم داخل اتاق نجوا و نیاز تا لباسای نجوا رو براش ببرم ک متوجه شدم پوسترای عکسم بیشتر از چیزی ک فکرشو کنم زیر کشوی نجوا بود ..منم سرگرم دیدن عکسای خودم بودم و ب کلی رییس جی وای پی و لباس رو یادم رفت .. ...

۲۵ خرداد 1398
68K
#معجزه_عشق #prt_48 **** جه بوم : دخترااا هیس !! برامون دردسر میشه نباز : عوووووی خودت هیس ب حقوق زنان احترام بزار کامیلا : البته حقوق دخترانم فرقی ندارع یوگیوم : ب نکته ظریفی اشاره ...

#معجزه_عشق #prt_48 **** جه بوم : دخترااا هیس !! برامون دردسر میشه نباز : عوووووی خودت هیس ب حقوق زنان احترام بزار کامیلا : البته حقوق دخترانم فرقی ندارع یوگیوم : ب نکته ظریفی اشاره کردی یه لحظه گمراه شدم !! هستی : وای بر منحرفان جینیونگ با لحن خنده ...

۲۵ خرداد 1398
54K
#معجزه_عشق #Prt_47 ♡♡♡♡♡♡ جینیونگ : فهمیدم که هستی به من مشکوک شده حرفی که میخواستم بزنم قورت دادم هستی : جین تو میخوای چیزی بگی؟ جین: آره،میخوام اهنگ(king)بخونم دوس داری بشنوی؟ هستی : خیلی پوکر ...

#معجزه_عشق #Prt_47 ♡♡♡♡♡♡ جینیونگ : فهمیدم که هستی به من مشکوک شده حرفی که میخواستم بزنم قورت دادم هستی : جین تو میخوای چیزی بگی؟ جین: آره،میخوام اهنگ(king)بخونم دوس داری بشنوی؟ هستی : خیلی پوکر نگاهش کردم رومو برگردوندم جی بی : خوب حالا که میخوای بری یکی از پسرا ...

۲۵ خرداد 1398
140K
#معجزه_عشق #prt_46 ☆☆☆☆☆☆ هستی: وقتی با انا در حال درست کردن غذا بودم داشتم به حرف نیاز فکر میکردم که بهم میگفت تو وقتی گریه میکنی خیلی مظلوم میشی°_° با خودم گفتم خوبه کسی منو ...

#معجزه_عشق #prt_46 ☆☆☆☆☆☆ هستی: وقتی با انا در حال درست کردن غذا بودم داشتم به حرف نیاز فکر میکردم که بهم میگفت تو وقتی گریه میکنی خیلی مظلوم میشی°_° با خودم گفتم خوبه کسی منو ندید و یکم بلند گفتم پسرا از احساسات چیزی سرشون نمیشه که بم بم رو ...

۲۵ خرداد 1398
79K
#معجزه_عشق #prt_45 •••••••••••••••• نیاز: وقتی که داشتیم به سمت اتاق هستی می رفتیم اونو دیدیم که داشت وسایلش رو جمع میکرد، وارد اتاقش شدیم و من گفتم

#معجزه_عشق #prt_45 •••••••••••••••• نیاز: وقتی که داشتیم به سمت اتاق هستی می رفتیم اونو دیدیم که داشت وسایلش رو جمع میکرد، وارد اتاقش شدیم و من گفتم"چه خبرته دختر چرا داری وسایل رو جمع میکنی" هستی"الان دارم وسایلم رو جمع میکنم که فردا برگردم ایران" کامیلا"چیییی؟؟؟چرا؟؟من که هرچی ازت میپرسم ...

۲۴ خرداد 1398
161K