#مریمی

Askss

#ب رمان خونه لی ساو خوش امدید ..نظر شما نشانه شخصیت شماس ..❤

#۱۷۲ از عصبانیت نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.. دستمو بردم جلو و دکمه ی سوم رو خودم باز کردم.. ُزل زدم توی نگاهش و دکمه ی چهارم.. با حالت صورت و نگاهش پوزخندی زدمو دکمه ی ...

#۱۷۲ از عصبانیت نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.. دستمو بردم جلو و دکمه ی سوم رو خودم باز کردم.. ُزل زدم توی نگاهش و دکمه ی چهارم.. با حالت صورت و نگاهش پوزخندی زدمو دکمه ی پنجم رو باز کردم.. به حالت صورت و نگاهش پوزخندی زدمو دکمه ی پنجم رو ...

۲۱ اسفند 1397
2K
#۱۷۱ حس میکردم َج ِو بینمون متفاوت تر از گذشته اس! یه جوریه.. یه جوری که نمیتونم درکش کنم! برای همین سریع جواب دادم _ نه برگردیم بهتره.. راهنما زد و به سمت عمارت پدرش ...

#۱۷۱ حس میکردم َج ِو بینمون متفاوت تر از گذشته اس! یه جوریه.. یه جوری که نمیتونم درکش کنم! برای همین سریع جواب دادم _ نه برگردیم بهتره.. راهنما زد و به سمت عمارت پدرش رفتیم! با ورود دوتاییمون داخل سالن مامانش جلوی پاهامون بلند شد .. اومد جلو و ...

۲۱ اسفند 1397
2K
#۱۷۰ تو که بلد نیستی یه لبو بخوری بهتره که نخوری! نکنه میخوای خفه بشی بمیری؟ دلم میخواست بکشمش! دلم میخواست توی صورتش داد بزنم _ اگه تو اونجوری نگاهم نمیکردی من از فرط تعجب ...

#۱۷۰ تو که بلد نیستی یه لبو بخوری بهتره که نخوری! نکنه میخوای خفه بشی بمیری؟ دلم میخواست بکشمش! دلم میخواست توی صورتش داد بزنم _ اگه تو اونجوری نگاهم نمیکردی من از فرط تعجب اونجوری نمیشدم.. ولی با چندتا نفس عمیق سعی کردم خودمو آروم کنمو بی توجه بهش ...

۲۱ اسفند 1397
2K
#۱۶۹ لب زدم آب و به ثانیه نرسیده بود که امیر داشت میرفت اونوره خیابون تا از سوپر مارکت آب گروف و گفت از پشت خیره ی قام ِت مردونه و تنومندش شدم.. چرا انقدر ...

#۱۶۹ لب زدم آب و به ثانیه نرسیده بود که امیر داشت میرفت اونوره خیابون تا از سوپر مارکت آب گروف و گفت از پشت خیره ی قام ِت مردونه و تنومندش شدم.. چرا انقدر سریع واکنش نشون داد؟ چرا انقدر هول شد .. چرا نگاهش اونجوری بود؟ باز دوباره ...

۲۱ اسفند 1397
2K
#16۸ چرا که به خاطره بیرون اومد ِن من امیر توی سرما بوده! ِ ساده رو پسندیدمو به سمتش گرفتم.. واسه همین به کارم ادامه دادمو یه کت مشکی _ بپوش ببین تَن خورش چجوره؟ ...

#16۸ چرا که به خاطره بیرون اومد ِن من امیر توی سرما بوده! ِ ساده رو پسندیدمو به سمتش گرفتم.. واسه همین به کارم ادامه دادمو یه کت مشکی _ بپوش ببین تَن خورش چجوره؟ هنوز هم توی بهت بود.. دو قدم رفتم عقب و نگاهش کردم.. انتخاب مناسبی بود.. ...

۲۱ اسفند 1397
10K
#۱۶۷ با سالم سردی نشستم و در ماشین رو بستم.. امیر با تکون دادن سرش جوابمو داد و استارت زد.. بهش نگاهی کردم.. لباساش همون لباسای صبح بود.. شلوار کتون مشکی با پیرهن مردونه ی ...

#۱۶۷ با سالم سردی نشستم و در ماشین رو بستم.. امیر با تکون دادن سرش جوابمو داد و استارت زد.. بهش نگاهی کردم.. لباساش همون لباسای صبح بود.. شلوار کتون مشکی با پیرهن مردونه ی مشکی که خط های سفیدی داشت.. ساعتش همون ساعتی بود که تولدش بهش هدیه داده ...

۳۰ بهمن 1397
3K
#۱۶۶ سریع برگشتم اتاق تا حاضر بشم.. واسم مهم نبود امیر قراره همراهم باشه! همین که تو خونه نمیموندم کافی بود تی ِپ ساده ای با ترکیب رنگ مشکی و طوسی زدمو رفتم پایین.. روی ...

#۱۶۶ سریع برگشتم اتاق تا حاضر بشم.. واسم مهم نبود امیر قراره همراهم باشه! همین که تو خونه نمیموندم کافی بود تی ِپ ساده ای با ترکیب رنگ مشکی و طوسی زدمو رفتم پایین.. روی راحتی ها میر برسه! ِی سالن ورودی نشسته بودمو با انگشتام روی کیفم ضرب گرفته ...

۳۰ بهمن 1397
2K
#۱۶۵ لیوان رو گذاشت روی میز مقابلم. تشکِر زیرلبی ای کردم.. مامان مقابلم نشست و غمگین نگاهم کرد.. حتما دلش به حالم سوخته.. نه مادری داشتم که اینجور موقع ها بغلم کنه و دلداریم بده ...

#۱۶۵ لیوان رو گذاشت روی میز مقابلم. تشکِر زیرلبی ای کردم.. مامان مقابلم نشست و غمگین نگاهم کرد.. حتما دلش به حالم سوخته.. نه مادری داشتم که اینجور موقع ها بغلم کنه و دلداریم بده و نه پدری که حمایتگر باشه! پدری که از تنها دخترش حمایت کنه و نزاره ...

۳۰ بهمن 1397
2K
#۱۶۴ سالم خاله _ سالم دخترم سالم عزیز دلم .. کجا رفتی تو بی هوا؟ نمیگی یه خاله داری اینجا دلش برات تنگ میشه؟ صادق هواتو کرده! _ ببخشید خاله نمیدونم اوضاعمو چقدر میدونید واقعا ...

#۱۶۴ سالم خاله _ سالم دخترم سالم عزیز دلم .. کجا رفتی تو بی هوا؟ نمیگی یه خاله داری اینجا دلش برات تنگ میشه؟ صادق هواتو کرده! _ ببخشید خاله نمیدونم اوضاعمو چقدر میدونید واقعا درگیرم... _ آره خاله دردت به جونم میدونم میخوای بیای خونه ی ما راحت باشی؟ ...

۳۰ بهمن 1397
2K
#۱۶۳ با باال رفتن دستشو فریادی که زد خفه شدم.. میخواست بزنه تو صورتم که مامان پری همون موقع رسید _ وای خاک بر سرم چیکار میکنی امیررر؟ امیر دستش که میخواست صورت منو کبود ...

#۱۶۳ با باال رفتن دستشو فریادی که زد خفه شدم.. میخواست بزنه تو صورتم که مامان پری همون موقع رسید _ وای خاک بر سرم چیکار میکنی امیررر؟ امیر دستش که میخواست صورت منو کبود کنه رو تو موهاش فرو برد و عمیق نفس کشید. همونجوری نشستم کنار دیوار روی ...

۳۰ بهمن 1397
4K
#۱۶۲

#۱۶۲

۱۶ بهمن 1397
2K
#۱۶۱

#۱۶۱

۱۶ بهمن 1397
2K
#۱۶۰

#۱۶۰

۱۶ بهمن 1397
2K
159 #مجبورم عکس بزارم براتون اگه دیر شد معذرت

159 #مجبورم عکس بزارم براتون اگه دیر شد معذرت

۱۶ بهمن 1397
2K
#15۸ تهی بشم از مهتابی که قلبم با دیدنش تند میزد! تهی بشم از امیری که منزجرم میکرد! فراموش کنم این زندگی رو که آیندش معلوم نبود! آینده ی گنگی که هیچیش معلوم نبود! همون ...

#15۸ تهی بشم از مهتابی که قلبم با دیدنش تند میزد! تهی بشم از امیری که منزجرم میکرد! فراموش کنم این زندگی رو که آیندش معلوم نبود! آینده ی گنگی که هیچیش معلوم نبود! همون لباس قرمز رو پوشیدمو موهامو گوجه ای باالی سرم بستم برق لب بی رنگی زدمو ...

۲۷ دی 1397
3K
#15۷ _ آره شیرین خانوم بریم منم کمکتون کنم با رفتن خاله اینا زیره نگاه مهتاب معذب بودم! از روی تخت بلند شدمو رفتم سمت کمد تا لباس شیک تری بپوشم! دم کمد دنبال یه ...

#15۷ _ آره شیرین خانوم بریم منم کمکتون کنم با رفتن خاله اینا زیره نگاه مهتاب معذب بودم! از روی تخت بلند شدمو رفتم سمت کمد تا لباس شیک تری بپوشم! دم کمد دنبال یه لباس مناسب میگشتم که دست مهتاب از بغلم رد شد و یه تونیک قرمز آورد ...

۲۷ دی 1397
3K
#156 رفتم تو آشپزخونه تمام وسایل خوشرنگ و لعاب بود.. خاله حسابی زحمت کشیده بود مبلمان اسپرت مخلوطی از سبِز تیره و زرد بود رنگای مورد عالقم... پرده های مجلل هم دوست نداشتمو حریر لیمویی ...

#156 رفتم تو آشپزخونه تمام وسایل خوشرنگ و لعاب بود.. خاله حسابی زحمت کشیده بود مبلمان اسپرت مخلوطی از سبِز تیره و زرد بود رنگای مورد عالقم... پرده های مجلل هم دوست نداشتمو حریر لیمویی و سبز کمرنگ زده بودن.. میزناهارخوری سفیدی هم نزدیک آشپز خونه! خونه سه خواب بود ...

۲۷ دی 1397
3K
#155 یه رژ لب قرمز برام زد با یه خط چشم نازک و ریمل! نزاشتم واسم سایه بکشه.. همینم زیادی بود رفتم پایین و همه از دیدنم تعجب کردن! ولی خب دخترای جوون خیلیم از ...

#155 یه رژ لب قرمز برام زد با یه خط چشم نازک و ریمل! نزاشتم واسم سایه بکشه.. همینم زیادی بود رفتم پایین و همه از دیدنم تعجب کردن! ولی خب دخترای جوون خیلیم از حرکتم استقبال کردن که خودمو راحت کردم! تا لحظه ی شام بین فامیل میچرخیدمو مامان ...

۲۷ دی 1397
3K
#154 نشست بغلم _ چه خوشکل شدی آرشیدا چطوری میتونه انقدر ریلکس باشه؟ چطوری میتونه واسه زیبایی عروسی نظر بده که تا همین ماه پیش عاشقونه بغلش میکردُ میبوسیدش.. دستمو گرفت تو دستش نکن مهتاب ...

#154 نشست بغلم _ چه خوشکل شدی آرشیدا چطوری میتونه انقدر ریلکس باشه؟ چطوری میتونه واسه زیبایی عروسی نظر بده که تا همین ماه پیش عاشقونه بغلش میکردُ میبوسیدش.. دستمو گرفت تو دستش نکن مهتاب نکن با د ِل من همچین.. از نوازش دستام بغضم گرفت من این آدمو تا ...

۲۷ دی 1397
3K
#۱۵۳ ولی تو چی؟ فامیالی امیر میومدن و باهام سالم و احوالپرسی میکردن ولی من انقدر تو حال خودم بودم که جز یه سالم سرد نمیتونسم چیزه دیگه ای بگم! اونا هم فکر کردن من ...

#۱۵۳ ولی تو چی؟ فامیالی امیر میومدن و باهام سالم و احوالپرسی میکردن ولی من انقدر تو حال خودم بودم که جز یه سالم سرد نمیتونسم چیزه دیگه ای بگم! اونا هم فکر کردن من خیلی مغرورمو از دماغ فیل افتاده و از روز عروسیم تو فامیلشون پیچید عروس خانواده ...

۲۳ دی 1397
4K