sara:)

Matildaw

-roman virose majhol-!
شات کنین لطفا^^
_رمان انلاین:ویروس مجهول!!

#پارت_1 پشت به من ایستاده بود، سرش با حالت عجیبی روی گردنش میلرزید و تکون میخورد. صداش زدم تا شاید متوجه حضور من بشه: صدام طنین وار منتشر شد و کل فضای اطرافم رو گرفت، ...

#پارت_1 پشت به من ایستاده بود، سرش با حالت عجیبی روی گردنش میلرزید و تکون میخورد. صداش زدم تا شاید متوجه حضور من بشه: صدام طنین وار منتشر شد و کل فضای اطرافم رو گرفت، ولی مرد مقابلم هنوزم نفهمیده بود که من￾هی آقا، شما حالتون خوبه؟ هم کنارشم. فضای ...

۹ آبان 1398
2K
خلاصه: مریم یا به قول دوستاش، ماریا، یه دانشمند ایرانی مقیم آمریکاست که توی یه پروژه ی تحقیقاتی بزرگ که به بیمارای مبتال به ایدز کمک می کنه تا از چنگال ویروس اچ.آی.وی رها بشن، ...

خلاصه: مریم یا به قول دوستاش، ماریا، یه دانشمند ایرانی مقیم آمریکاست که توی یه پروژه ی تحقیقاتی بزرگ که به بیمارای مبتال به ایدز کمک می کنه تا از چنگال ویروس اچ.آی.وی رها بشن، شرکت داره. اوایل همه چی خوب پیش میره ولی... اتفاقی پیش میاد که تحقیقات رو ...

۹ آبان 1398
365
#پایان💜 پناه که از چهره‌ی متعجبم خندش گرفت،لبخند عمیقی زد و با چند قدم اومد سمتم به‌درخواست فیلمبردار دستش رو گرفتم،یک دور چرخید و بعد با هیجان پیشونیش رو بوسیدم بعد از انجام همه‌ی کارها ...

#پایان💜 پناه که از چهره‌ی متعجبم خندش گرفت،لبخند عمیقی زد و با چند قدم اومد سمتم به‌درخواست فیلمبردار دستش رو گرفتم،یک دور چرخید و بعد با هیجان پیشونیش رو بوسیدم بعد از انجام همه‌ی کارها همراه با فیلمبردار به سمت محضر حرکت کردیم قرار بود فقط پدرمادرهامون باشن و بقیه ...

۲۵ مرداد 1398
869
#پارت_هفتادو_ششم ساعت‌های پایانی شب بود که رسیدیم خونه به شدت خسته بودم اما خواب به چشم‌هام نمیومد من بهترین لحظه‌های عمرم رو گذرونده بودم انگار وارد یه دنیای جدید شدم با احساسات جدید و حس ...

#پارت_هفتادو_ششم ساعت‌های پایانی شب بود که رسیدیم خونه به شدت خسته بودم اما خواب به چشم‌هام نمیومد من بهترین لحظه‌های عمرم رو گذرونده بودم انگار وارد یه دنیای جدید شدم با احساسات جدید و حس مسئولیتِ بزرگی که به گردن داشتم پناه همه‌ی امیدش خوشبختی و عاشقی کردن بود و ...

۲۵ مرداد 1398
614
#پارت_هفتادو_پنجم عموی پناه با یک روحانی ارتباط دوستانه داشت زنگ زد و ازش خواست تا تلفنی برامون صیغه‌ی محرمیت بخونه قبل از خوندن صیغه خالم با دست و کِل من رو بلند کرد تا روی ...

#پارت_هفتادو_پنجم عموی پناه با یک روحانی ارتباط دوستانه داشت زنگ زد و ازش خواست تا تلفنی برامون صیغه‌ی محرمیت بخونه قبل از خوندن صیغه خالم با دست و کِل من رو بلند کرد تا روی مبل دو نفره کنار پناه بنشینم همه چیز خجالت‌ زدم میکرد اما لذت می‌بردم از ...

۲۵ مرداد 1398
476
#پارت_هفتادو_چهارم با توجه به اینکه همه چیز از قبل هماهنگ بود پدرم بی هیچ نگرانی در سکوت به صحبت‌های برادرش،عمو ابراهیم و پدربزرگِ پناه گوش می‌داد که پدربزرگش تعداد توافق‌شده‌ی سکه‌های مهریه رو اعلام کرد ...

#پارت_هفتادو_چهارم با توجه به اینکه همه چیز از قبل هماهنگ بود پدرم بی هیچ نگرانی در سکوت به صحبت‌های برادرش،عمو ابراهیم و پدربزرگِ پناه گوش می‌داد که پدربزرگش تعداد توافق‌شده‌ی سکه‌های مهریه رو اعلام کرد و گفت _هزارُپونصد سکه... من و خانوادم هاج‌و‌واج نگاهشون میکردیم اونطور که بابا میگفت تعداد ...

۲۵ مرداد 1398
510
#پارت_هفتادو_سوم پناه تمام خواسته‌ها و حرف‌هام رو تایید کرد و بعد از چند لحظه رفتیم بیرون کنار خانواده‌ها و بعد از چند دقیقه صحبت‌های پدرها خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم... بعد از گذشت سه ...

#پارت_هفتادو_سوم پناه تمام خواسته‌ها و حرف‌هام رو تایید کرد و بعد از چند لحظه رفتیم بیرون کنار خانواده‌ها و بعد از چند دقیقه صحبت‌های پدرها خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم... بعد از گذشت سه روز،شب وقتی همه دور هم بودیم بابا به عمو زنگ زد تا نتیجه‌ی جلسه‌ی خواستگاری ...

۲۵ مرداد 1398
529
#پارت_هفتادو_دوم بیست دقیقه‌ای به همین شکل گذشت که بین همه‌ی خنده‌های از ته دلم با پناه و حرف زدن در مورد آینده خاله با چند ضربه به درب وارد اتاق شد بشقاب‌های میوه رو گذاشت ...

#پارت_هفتادو_دوم بیست دقیقه‌ای به همین شکل گذشت که بین همه‌ی خنده‌های از ته دلم با پناه و حرف زدن در مورد آینده خاله با چند ضربه به درب وارد اتاق شد بشقاب‌های میوه رو گذاشت روی میز و همونطور که یکی از بشقاب‌ها رو گذاشت مقابلم و میوه رو تعارف ...

۲۵ مرداد 1398
2K
#پارت_هفتادو_یکم _من همیشه مبنای همه چیزو علاقه و عقلِ دخترم گذاشتم راستش به مرزِ سکته رسیدم وقتی با خیال راحت درو باز کردم ولی شما رو دیدم اما اگر علاقه‌ی صادقانه‌ای وجود داشته باشه من ...

#پارت_هفتادو_یکم _من همیشه مبنای همه چیزو علاقه و عقلِ دخترم گذاشتم راستش به مرزِ سکته رسیدم وقتی با خیال راحت درو باز کردم ولی شما رو دیدم اما اگر علاقه‌ی صادقانه‌ای وجود داشته باشه من حرفی ندارم... خاله کلافه به همسرش نگاه کرد و با عصبانیت به بهانه‌ی ریختن چای ...

۲۵ مرداد 1398
643
#پارت_هفتاد _شاید دیر شده باشه ولی بچه‌ها خاطر همو میخوان تا کی باید بخاطر خواسته‌های ما کوتاه بیان؟ اگه یه زمان خاصی داره و بعدش همه چیز تموم میشه باشه،بگید من به دیده منت قبول ...

#پارت_هفتاد _شاید دیر شده باشه ولی بچه‌ها خاطر همو میخوان تا کی باید بخاطر خواسته‌های ما کوتاه بیان؟ اگه یه زمان خاصی داره و بعدش همه چیز تموم میشه باشه،بگید من به دیده منت قبول میکنم حرفتونو میریم همون موقع میایم ولی کینه رو هرچقدر باهاش راه بیای کل زندگیتو ...

۲۵ مرداد 1398
768
#پارت_شصت‌و_‌نهم بعد از چند دقیقه هردو اومدن و مقابلمون نشستن هیچ حرفی نمیزدن انگار با رفتن جلوی خونشون توی عمل انجام شده قرار گرفته بودن و حالا فکر میکردن که چطور شد ما انقدر بی‌محابا ...

#پارت_شصت‌و_‌نهم بعد از چند دقیقه هردو اومدن و مقابلمون نشستن هیچ حرفی نمیزدن انگار با رفتن جلوی خونشون توی عمل انجام شده قرار گرفته بودن و حالا فکر میکردن که چطور شد ما انقدر بی‌محابا وارد خونشون شدیم من با تعریف کردن به بابا از روز اول رابطمون ناخواسته باعث ...

۲۵ مرداد 1398
2K
#پارت_شصت‌و_هشتم پنجشنبه ساعت پنج عصر بعد از حمام،پیراهن سفید و شلوار مشکی‌ای که با کالج مشکیم ست میشد تن کردم مقابل آینه بهترین عطرم رو زدم و بعد از گرفتن ژست‌های مختلف از خودم راضی ...

#پارت_شصت‌و_هشتم پنجشنبه ساعت پنج عصر بعد از حمام،پیراهن سفید و شلوار مشکی‌ای که با کالج مشکیم ست میشد تن کردم مقابل آینه بهترین عطرم رو زدم و بعد از گرفتن ژست‌های مختلف از خودم راضی شدم و بی‌نهایت هیجان داشتم از اینکه تمام اینکارها رو برای پناه انجام میدم چند ...

۲۵ مرداد 1398
739
#پارت_شصت‌و_هفتم قرار این بود که پناه هیچ حرفی از من و خانوادم نزنه قرار بود همه چیز رو پدرم با صلاح دید خودش به عمو ابراهیم بگه صبح به محض بیدار شدن شماره عمو رو ...

#پارت_شصت‌و_هفتم قرار این بود که پناه هیچ حرفی از من و خانوادم نزنه قرار بود همه چیز رو پدرم با صلاح دید خودش به عمو ابراهیم بگه صبح به محض بیدار شدن شماره عمو رو نوشتم گوشه‌ای از دفترچه‌ی روی میزم،گذاشتم روی اُپن و برای اینکه بیشتر از قبل از ...

۲۵ مرداد 1398
649
#پارت_شصت‌و_ششم بلندتر از قبل خندیدم و گفتم _تو که راست میگی جوجه همیشه مامان خودش میفهمه... مامان که انگار راضی‌تر از قبل به نظر میرسید به رها خیره بود و لبخند نامحسوسی داشت با تموم ...

#پارت_شصت‌و_ششم بلندتر از قبل خندیدم و گفتم _تو که راست میگی جوجه همیشه مامان خودش میفهمه... مامان که انگار راضی‌تر از قبل به نظر میرسید به رها خیره بود و لبخند نامحسوسی داشت با تموم شدن غذام از مامان تشکر کردم و گفتم _من همه حرفامو زدم مامان هرچیزی که ...

۲۵ مرداد 1398
694
#پارت_شصت‌و_پنجم هرچقدر بابا سعی داشت جو رو آروم کنه مامان با جمله‌های پر از حرص مخالفتش رو نشون میداد رها با چهره‌ای مظلوم و شرمنده زیر چشمی نگاهم میکرد که بدون توجه بهش با لحنی ...

#پارت_شصت‌و_پنجم هرچقدر بابا سعی داشت جو رو آروم کنه مامان با جمله‌های پر از حرص مخالفتش رو نشون میداد رها با چهره‌ای مظلوم و شرمنده زیر چشمی نگاهم میکرد که بدون توجه بهش با لحنی صادقانه خطاب به مامان گفتم _مامان؟... عصبانی بود و بی‌اعتنا بهم جوابی نداد،اما من ادامه ...

۲۵ مرداد 1398
2K
#پارت_شصت‌و_چهارم هیجان زده با صدایی بلند گفت _میـکشمـت رهام!... خندیدم و گفتم _دیگه خسته شدم از اینکه پنهانی بخوامت میخوام همه بدونن که چقدر دوست دارم... با ترس گفت _نمیشه رهام مامانم... _فکر نمیکنم از ...

#پارت_شصت‌و_چهارم هیجان زده با صدایی بلند گفت _میـکشمـت رهام!... خندیدم و گفتم _دیگه خسته شدم از اینکه پنهانی بخوامت میخوام همه بدونن که چقدر دوست دارم... با ترس گفت _نمیشه رهام مامانم... _فکر نمیکنم از مامان من بدتر باشه پناه خدا خواسته که ما کنار هم باشیم پس تو از ...

۲۲ مرداد 1398
1K
#پارت_شصت‌و_سوم دست‌هاش رو به نشانه تسلیم شدن برد بالا و با نفس‌های تند گفت _خب بابا حالا یه زن میخوای بگیریا کلک! مامان هزاربار نشست زیرپات که پسرقشنگم بیا عقلتو از دست بده برو زن ...

#پارت_شصت‌و_سوم دست‌هاش رو به نشانه تسلیم شدن برد بالا و با نفس‌های تند گفت _خب بابا حالا یه زن میخوای بگیریا کلک! مامان هزاربار نشست زیرپات که پسرقشنگم بیا عقلتو از دست بده برو زن بگیر انگار نمیشنیدی راستشو بگو از کی دنبالش بودی؟ _رها نفس بکش بخدا میمیری عروسیم ...

۲۲ مرداد 1398
2K
#پارت_شصت‌و_دوم _مامانم میدونه این قضیه رو؟ _اوایل نه درصدی از اضافه‌کاریمو میذاشتم برای وام ولی بعد چندسال که همه چیز کهنه شد آروم‌آروم بهش گفتم ناراحت نشد،اما دیر راضی شد چون نمیخواستم پولی که برای ...

#پارت_شصت‌و_دوم _مامانم میدونه این قضیه رو؟ _اوایل نه درصدی از اضافه‌کاریمو میذاشتم برای وام ولی بعد چندسال که همه چیز کهنه شد آروم‌آروم بهش گفتم ناراحت نشد،اما دیر راضی شد چون نمیخواستم پولی که برای کمک به ابراهیم دادم حتی یک‌ درصدم نارضایتی داشته باشه... از خودم خجالت میکشیدم از ...

۲۲ مرداد 1398
937
#پارت_شصت‌و_یکم به من نگاه کرد و با لحنی تهدیدگونه گفت _رهام همیشه احترامت توی خونه واجب بوده چون احترام گذاشتی به خدای بالاسر اگر ببینم قصد بهم زدن آرامشمونو داری یا میخوای آدمای پرتوقع گذشته ...

#پارت_شصت‌و_یکم به من نگاه کرد و با لحنی تهدیدگونه گفت _رهام همیشه احترامت توی خونه واجب بوده چون احترام گذاشتی به خدای بالاسر اگر ببینم قصد بهم زدن آرامشمونو داری یا میخوای آدمای پرتوقع گذشته رو پیش بکشی دیگه هیچی... متعجب از عصبانیتِ بی‌دلیلش گفتم _من الان بی‌احترامی کردم؟ باشه ...

۲۲ مرداد 1398
727
#پارت_شصتم _راستش میخوام از خیلی قبل‌تر حرف بزنیم همون موقع که شما از شراکت با همکارتون ساختمونای مختلف میساختیدو شرایط مالیمون هرروز بهتر میشد... بابا که از نبودِ هیچ مقدمه‌ای برای رسیدن به گذشته شُکه ...

#پارت_شصتم _راستش میخوام از خیلی قبل‌تر حرف بزنیم همون موقع که شما از شراکت با همکارتون ساختمونای مختلف میساختیدو شرایط مالیمون هرروز بهتر میشد... بابا که از نبودِ هیچ مقدمه‌ای برای رسیدن به گذشته شُکه شد خودش رو روی مبل جابجا کرد و گفت _حرف میزنیم ولی حالا چی شده ...

۲۲ مرداد 1398
1K