**parniya**

Parnya77

عشق یعنی
که جهان "غایب" و
#تُ
"حاضر" قلبم باشی...



تولدم مبارکتون باشه

تولدم مبارکتون باشه

۴ هفته پیش
3K
ای جووونم قایم شده مثلا نبیننش دخی خاله جووونم

ای جووونم قایم شده مثلا نبیننش دخی خاله جووونم

۱۵ مهر 1398
5K
خدایا...رگ گردنو بیخیال بغلم کن.....

خدایا...رگ گردنو بیخیال بغلم کن.....

۲۴ شهریور 1398
4K
بی اختیار دستهایش راگرفتم! ضربانم تندتر از همیشه میزد جور دیگری نگاهم کرد به گمانم به دنیا آمده بود که ویران کند بنیان مرا ...

بی اختیار دستهایش راگرفتم! ضربانم تندتر از همیشه میزد جور دیگری نگاهم کرد به گمانم به دنیا آمده بود که ویران کند بنیان مرا ...

۲۵ اردیبهشت 1398
11K
هرکی هرچی دوست داره حرفی انتقادی فحش....واسم بنویسه همه کامنت لطفا

هرکی هرچی دوست داره حرفی انتقادی فحش....واسم بنویسه همه کامنت لطفا

۱۲ اردیبهشت 1398
10K
میگم دلبر شبیهِ هوایِ بهآر نبآش که تکلیفش بآ خودشم مشخص نیست! صبح اَبره ظهر آفتآبه عصر بآرونه شب مهتآبه دلبر شبیهِ بهآر نبآش که میشینه رو مبل دو دقیقه بعد نظرش عوض میشه لباس ...

میگم دلبر شبیهِ هوایِ بهآر نبآش که تکلیفش بآ خودشم مشخص نیست! صبح اَبره ظهر آفتآبه عصر بآرونه شب مهتآبه دلبر شبیهِ بهآر نبآش که میشینه رو مبل دو دقیقه بعد نظرش عوض میشه لباس عوض میکنه کفش رفتن به پا میکنه ده قدم میره جلو شک میکنه دوباره برمیگرده ...

۱۹ فروردین 1398
9K
من شنیده بودم آدما دمِ رفتنشون دلشون میگیره، دلشون می خواد فقط یه نفر بهشون بگه

من شنیده بودم آدما دمِ رفتنشون دلشون میگیره، دلشون می خواد فقط یه نفر بهشون بگه "نرو" ! منتظرِ یه "بمونِ" از ته دل و یه التماسِ کوچیکن که چمدونشونو بذارن زمینو برگردن محکم بغلمون کنن... من شنیده بودم آدما دمِ رفتن مهربون تر میشن، دل رحم میشن، آخه می ...

۱۷ فروردین 1398
16K
|•♡•| و ‌تو در بدترین حالت ممڪن بہ دل‌و جان‌و تن‌و خانہ‌ے من وصل شدے ؛ یڪ‌ ڪلام جان دلم [ تــــــــــــو ] همان وصلہ‌ے ناجور منی ..!!

|•♡•| و ‌تو در بدترین حالت ممڪن بہ دل‌و جان‌و تن‌و خانہ‌ے من وصل شدے ؛ یڪ‌ ڪلام جان دلم [ تــــــــــــو ] همان وصلہ‌ے ناجور منی ..!!

۱۴ فروردین 1398
11K
آدم یک‌وقت‌ها برمیگرده به اتفاقات گذشته نگاه میکنه از خودش میپرسه واقعا اون احمق تو بودی؟ و دوست داره یکی از درونش با صادقانه ترین حالت ممکن بگه نه. باور کن من نبودم. البته که ...

آدم یک‌وقت‌ها برمیگرده به اتفاقات گذشته نگاه میکنه از خودش میپرسه واقعا اون احمق تو بودی؟ و دوست داره یکی از درونش با صادقانه ترین حالت ممکن بگه نه. باور کن من نبودم. البته که آدم ممکنه خودش‌دو بخاطر گذشته ببخشه، ولی نمیتونه برای اینکه هنوزم یک‌وقت‌هایی حماقت میکنه، از ...

۸ فروردین 1398
9K
گویند چرا تو دل بِدیشان دادی؟ والله که من ندادم، ایشان بردند...!

گویند چرا تو دل بِدیشان دادی؟ والله که من ندادم، ایشان بردند...!

۷ فروردین 1398
11K
#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی_و_یک نوشته:#پرنیا سوار ماشینم شدم ده دقیقه بعد جلو اموزشگاه کنکور دخترم بودم خوب چند دقیقه ای زود تر رسیده بودم. ماشین رو خاموش کردم به عکس امیر حسین که به ایینه جلو ماشین ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی_و_یک نوشته:#پرنیا سوار ماشینم شدم ده دقیقه بعد جلو اموزشگاه کنکور دخترم بودم خوب چند دقیقه ای زود تر رسیده بودم. ماشین رو خاموش کردم به عکس امیر حسین که به ایینه جلو ماشین وصل بود نگاه کردم یاد اون روزی افتادم که فهمید من باردار شدم هیچ حرفی ...

۲۵ مهر 1397
24K
#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی نوشته:#پرنیا وقتی به هوش اومدم داخل یه اتاق بودم و کامیار کنارم بود با بغض گفتم امیر کجاست کامیار: نگران نباش حالش خوبه _ کجاست میخوام ببینمش؟ از تخت پایین اومدم سرم گیج ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی نوشته:#پرنیا وقتی به هوش اومدم داخل یه اتاق بودم و کامیار کنارم بود با بغض گفتم امیر کجاست کامیار: نگران نباش حالش خوبه _ کجاست میخوام ببینمش؟ از تخت پایین اومدم سرم گیج میرفت و چشمام تار میدید کامیار : اجازه نمیدن ببینیش برگشتم و جدی نگاهش کردم ...

۲۹ شهریور 1397
28K
پارت:#بیست_و_نهم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از خوردن صبحانه برگشتم داخل اتاق کامیار همچنان خواب بود حوله ام رو برداشتم تا یه دوش بگیرم بعد از این که حمام کردم و لباسهام رو پوشیدم رفتم بیرون از ...

پارت:#بیست_و_نهم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از خوردن صبحانه برگشتم داخل اتاق کامیار همچنان خواب بود حوله ام رو برداشتم تا یه دوش بگیرم بعد از این که حمام کردم و لباسهام رو پوشیدم رفتم بیرون از اتاق به کاناپه نگاه کردم کامیار نبود از اشپزخونه صدا اومد رفتم سمت اشپز خونه ...

۲۸ شهریور 1397
34K
#پارت:#بیست_و_هشتم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا خیلی زود تر از چیزی که فکر میکردم کارها انجام شد و همراه کامیار اومدیم امریکا حالا خوبه کامیار و امیر باهم دشمن هستن و کامیار واسه پیدا کردن امیر همراهم اومده ...

#پارت:#بیست_و_هشتم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا خیلی زود تر از چیزی که فکر میکردم کارها انجام شد و همراه کامیار اومدیم امریکا حالا خوبه کامیار و امیر باهم دشمن هستن و کامیار واسه پیدا کردن امیر همراهم اومده کامیار : خوب حالا بریم هتل استراحت کنیم _ مگه خسته شدی دقیق نگاهم کرد ...

۲۵ شهریور 1397
31K
#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_هفتم نوشته:#پرنیا تصمیمم رو گرفتم باید میفهمیدم چرا امیر حسین اون حرفها رو زده چی شده که از من دست کشیده انقدر که فکر کردم و جوابهای مسخره واسه خودم پیدا کردم خسته شدم ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_هفتم نوشته:#پرنیا تصمیمم رو گرفتم باید میفهمیدم چرا امیر حسین اون حرفها رو زده چی شده که از من دست کشیده انقدر که فکر کردم و جوابهای مسخره واسه خودم پیدا کردم خسته شدم باید واقعیت رو بفهمم جلو تلویزیون منتظر بودم بابا از حمام بیاد خیره به تلویزیون ...

۲۱ شهریور 1397
30K
#پارت_بیست_و_ششم #رمان:#_لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا گوشه اتاقم نشسته بودم دلم گرفته بود چند روز کار امیر حسین تو امریکا شده بود یک ماه و پنج روزی میشه که جواب تماس و تلگرام و ایمیل هام رو هم ...

#پارت_بیست_و_ششم #رمان:#_لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا گوشه اتاقم نشسته بودم دلم گرفته بود چند روز کار امیر حسین تو امریکا شده بود یک ماه و پنج روزی میشه که جواب تماس و تلگرام و ایمیل هام رو هم نمیده در اتاقم باز شد و مهدی اومد داخل منو که زانو به بغل گوشه ...

۲۰ شهریور 1397
27K
#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_پنجم نوشته:#پرنیا یه نفس عمیق کشیدم در رو باز کردم خودم رو واسه هر حرف و هر نوع رفتاری اماده کردم اروم رفتم داخل بابا کنار پنجره ایستاده بود وقتی منو دید خیلی سریع ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_پنجم نوشته:#پرنیا یه نفس عمیق کشیدم در رو باز کردم خودم رو واسه هر حرف و هر نوع رفتاری اماده کردم اروم رفتم داخل بابا کنار پنجره ایستاده بود وقتی منو دید خیلی سریع جلو اومد و منو محکم بغل کرد و سرم رو به سینش فشار داد و ...

۱۴ شهریور 1397
29K
#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#بیست_و_چهارم نوشته:#پرنیا از دستشویی اومدم بیرون یه شلوار راحتی طوسی با یه تیشرت نارنجی روی تخت بود هه لباس گذاشته بود واسم مثلا ولی بهتر از این لباس عروس بود چقدر واسه پوشیدن این ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#بیست_و_چهارم نوشته:#پرنیا از دستشویی اومدم بیرون یه شلوار راحتی طوسی با یه تیشرت نارنجی روی تخت بود هه لباس گذاشته بود واسم مثلا ولی بهتر از این لباس عروس بود چقدر واسه پوشیدن این لباس ذوق داشتم و اخرش چی شد در اتاق بسته بود دستموبردم پشتم تا بند ...

۱۱ شهریور 1397
24K
پارت:#بیست_و_سوم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از یک ساعت طاقت فرسا خانوم ارایشگر کنار رفت و گفت میتونی پاشی سریع از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت ایینه خیلی تغییر کرده بودم اونقدری که برای خودم ...

پارت:#بیست_و_سوم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از یک ساعت طاقت فرسا خانوم ارایشگر کنار رفت و گفت میتونی پاشی سریع از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت ایینه خیلی تغییر کرده بودم اونقدری که برای خودم هم اشنا نبودم من بالاخره تصمیم رو گرفتم و به کامیار جواب مثبت دادم و ...

۸ شهریور 1397
28K
#پارت:#بیست_و_دوم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا چند روزی از ماجرای اون روز گذشت و همه چیز مثل قبل شده بود روزها بعد از دانشگاه همراه پگاه و زهرا خانوم میرفتیم و جهیزیه میخریدیم و سرمون حسابی گرم بود ...

#پارت:#بیست_و_دوم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا چند روزی از ماجرای اون روز گذشت و همه چیز مثل قبل شده بود روزها بعد از دانشگاه همراه پگاه و زهرا خانوم میرفتیم و جهیزیه میخریدیم و سرمون حسابی گرم بود پگاه هم تو خرید کردن حسابی حساس بود و خیلی گیر میداد و منو حسابی ...

۷ شهریور 1397
25K