Raz1375

Raz1357

فردا یک راز است نگرانش نباش


دیروز یک خاطره بودحسرتش را نخور


امروز یک هدیه است قدرش رابدان

#♡♥♡♥

#۱۸۰ میز رو که جمع کردم، وسایل نهار و آماده کردم، تصمیم داشتم ماکارونی بپزم که زود آماده بشه و برم وسایل‌هام رو جمع کنم. بعد از حدود یک ساعت کارم تو آشپزخونه تموم شد. ...

#۱۸۰ میز رو که جمع کردم، وسایل نهار و آماده کردم، تصمیم داشتم ماکارونی بپزم که زود آماده بشه و برم وسایل‌هام رو جمع کنم. بعد از حدود یک ساعت کارم تو آشپزخونه تموم شد. به اتاقم رفتم و مشغول جمع و جور کردن لباس‌هام شدم. زمان از دستم در ...

۱۸ ساعت پیش
6K
#۱۷۹ خیره شدم بهش، گونه‌هاش هنوز سرخ بود. خجالت که می‌کشید خیلی خواستنی ‌ترمیشد. فهمیدم که به شدت معذبه، حرفام و کوتاه کردم بعدا هم می‌تونستم باهاش صحبت کنم، چرخیدم و طاق باز خوابیدم. با ...

#۱۷۹ خیره شدم بهش، گونه‌هاش هنوز سرخ بود. خجالت که می‌کشید خیلی خواستنی ‌ترمیشد. فهمیدم که به شدت معذبه، حرفام و کوتاه کردم بعدا هم می‌تونستم باهاش صحبت کنم، چرخیدم و طاق باز خوابیدم. با احتیاط فاصلش رو ازم بیشتر کرد. نفس عمیقی کشیدم، بالاخره کاری می‌کنم تا ترس و ...

۱۸ ساعت پیش
6K
#۱۷۸ درست مقابلم ایستاد، فاصله بینمون میلی متری بود. ضربان قلبم شدت گرفته بود و با شتاب به قفسه سینم می‌کوبید. لباس‌ها رو گرفت جلوم و با تحکم گفت: - بگیر لباسات رو بپوش - ...

#۱۷۸ درست مقابلم ایستاد، فاصله بینمون میلی متری بود. ضربان قلبم شدت گرفته بود و با شتاب به قفسه سینم می‌کوبید. لباس‌ها رو گرفت جلوم و با تحکم گفت: - بگیر لباسات رو بپوش - باشه، ولی اول شما برید بیرون... حرفم تموم نشده بود که دست شاهین نشست روی ...

۱ روز پیش
6K
#۱۷۷ وقتی دید جواب نمیدم دیگه ادامه نداد، فقط با چشمای کهرباییش عمیق خیره شده بود بهم، نگاهم رو ازش دزدیدم و به دریا دوختم. بازهم بینمون سکوت بود و تنها صدای موج‌های بی‌قرار سکوت ...

#۱۷۷ وقتی دید جواب نمیدم دیگه ادامه نداد، فقط با چشمای کهرباییش عمیق خیره شده بود بهم، نگاهم رو ازش دزدیدم و به دریا دوختم. بازهم بینمون سکوت بود و تنها صدای موج‌های بی‌قرار سکوت شب رو درهم می‌شکست. این سکوت بهترین چیز بود برام، چون اگه می‌خواست حرف بزنه، ...

۱ روز پیش
6K
#۱۷۶ یک ساعت بعد از نهار، زن‌عمو گفت که بلیط داره برای شب و باید برگرده، سامان هم گفت که چند روزی نبوده و کاراش عقب افتاده، هردوشون باهم چمدون بستن و رفتن. از تنها ...

#۱۷۶ یک ساعت بعد از نهار، زن‌عمو گفت که بلیط داره برای شب و باید برگرده، سامان هم گفت که چند روزی نبوده و کاراش عقب افتاده، هردوشون باهم چمدون بستن و رفتن. از تنها شدن با شاهین وحشت داشتم، از وقتی که زن‌عمو وسامان رفته بودند، منم اومده بودم ...

۲ روز پیش
9K
#۱۷۵ در و باز کرد و از تراس خارج شد، نگاهم رو به دریا که از این جا به خوبی معلوم بود، دوخته بودم. چی میشد که قرص‌ها تاثیر می‌کرد و واقعا می‌مردم! من نمی‌تونم ...

#۱۷۵ در و باز کرد و از تراس خارج شد، نگاهم رو به دریا که از این جا به خوبی معلوم بود، دوخته بودم. چی میشد که قرص‌ها تاثیر می‌کرد و واقعا می‌مردم! من نمی‌تونم کنار این مرد باشم، جز وحشت و ترس چیزی برام نداشته! دریغ از یه کم ...

۲ روز پیش
9K
#۱۷۴ برگشتم سمت دلارام که با چشم‌های از وحشت درشت شده‌اش زل زده بود بهم. با صدای بلند فریاد زدم سرش و گفتم: - که خودکشی می‌کنی؟ اونجوری خودکشی نمی‌کنن که! دست انداختم و یقش ...

#۱۷۴ برگشتم سمت دلارام که با چشم‌های از وحشت درشت شده‌اش زل زده بود بهم. با صدای بلند فریاد زدم سرش و گفتم: - که خودکشی می‌کنی؟ اونجوری خودکشی نمی‌کنن که! دست انداختم و یقش رو از جلو گرفتم تو مشتم و از نرده کوتاه تراس، به سمت پایین آویزونش ...

۳ روز پیش
15K
#۱۷۳ با اخم‌های درهم، دست به سینه بالاسر پزشک‌ها ایستاده بودم تا کارش رو انجام بده، بعد از حدود یک ساعت که معده‌اش رو شست و شو داد، سرمی هم بهش زد. براش یه سری ...

#۱۷۳ با اخم‌های درهم، دست به سینه بالاسر پزشک‌ها ایستاده بودم تا کارش رو انجام بده، بعد از حدود یک ساعت که معده‌اش رو شست و شو داد، سرمی هم بهش زد. براش یه سری دارو نوشت و برگه رو مهر کرد داد دستم و گفت: - ایشون موادی چیزی ...

۳ روز پیش
15K
#۱۷۲ به محض رسیدنمون به ویلا، گفت که خسته هستش و پا تند کرد سمت اتاقش، کاملا معلوم بود که داره از من فرار می‌کنه! دلم می‌خواست آخر شب کادوم رو که توی اتاق خودم ...

#۱۷۲ به محض رسیدنمون به ویلا، گفت که خسته هستش و پا تند کرد سمت اتاقش، کاملا معلوم بود که داره از من فرار می‌کنه! دلم می‌خواست آخر شب کادوم رو که توی اتاق خودم براش گرفته بودم و بهش بدم تا سورپرایزش کنم، اما اون کلا دنبال راه فرار ...

۴ روز پیش
15K
#۱۷۱ سردرد و سرگیجه امونم رو بریده بود، ولی خوابم نمی‌برد. به امشب و رفتار شاهین فکر می‌کردم، احساس می‌کردم به خشونت قبل نیست، انگاری یکم مهربون شده بود، اما چه فایده که من رو ...

#۱۷۱ سردرد و سرگیجه امونم رو بریده بود، ولی خوابم نمی‌برد. به امشب و رفتار شاهین فکر می‌کردم، احساس می‌کردم به خشونت قبل نیست، انگاری یکم مهربون شده بود، اما چه فایده که من رو مجبورم کرد! بعد از ماجرای پرهام، تازه حمایت‌هاش به چشمم اومده بود و دیگه فقط ...

۴ روز پیش
15K
#۱۷۰ گونه‌هام گر گرفتند، خواستم سرم و بندازم پایین که فکم رو محکم‌تر نگه داشت و اجازه نداد. بوسه کوتاهی روی لبم زد و چشمک شیطونی بهم زد. قلبم داشت خودش رو دیوونه وار به ...

#۱۷۰ گونه‌هام گر گرفتند، خواستم سرم و بندازم پایین که فکم رو محکم‌تر نگه داشت و اجازه نداد. بوسه کوتاهی روی لبم زد و چشمک شیطونی بهم زد. قلبم داشت خودش رو دیوونه وار به قفسه سینم می کوبید. باز صدای پر از اقتدارش که با لحن ملموسی زیرگوشم نجوا ...

۵ روز پیش
20K
#۱۶۹ اما تنها چیزی که برام مهم نبود لباس و قیافم بود. همیشه تو خیال خودم فکر می‌کردم که با عشق ازدواج می‌کنم، اما حالا نه تنها با عشق نیست، کاملا هم با زور و ...

#۱۶۹ اما تنها چیزی که برام مهم نبود لباس و قیافم بود. همیشه تو خیال خودم فکر می‌کردم که با عشق ازدواج می‌کنم، اما حالا نه تنها با عشق نیست، کاملا هم با زور و اجبار! روی مبل کنار شاهین نشسته بودم، اما تو حال خودم نبودم. انگار که تو ...

۵ روز پیش
19K
#168 تا خود صبح خواب به چشمام نیومد، حال عجیبی داشتم! نگرانیم برای شاهین، برای خودم هم عجیب بود، ولی تا خود صبح پای پنجره منتظرش نشستم. روی زبونم نفرینش می‌کردم و تنفرم رو ازش ...

#168 تا خود صبح خواب به چشمام نیومد، حال عجیبی داشتم! نگرانیم برای شاهین، برای خودم هم عجیب بود، ولی تا خود صبح پای پنجره منتظرش نشستم. روی زبونم نفرینش می‌کردم و تنفرم رو ازش به زبون می آوردم، اما قلبم تا همین الان نذاشت بخوابم و انتظار اومدنش رو ...

۶ روز پیش
18K
#167 سوار ماشین شدم و به سمت مقصد نامعلومی ماشین و می‌روندم. از بوسیدنش پشیمون نیستم، چون اون دختر مال منه و تا چند ساعت آینده قانونی و شرعی هم مال خودم میشه. می‌خواستم بهش ...

#167 سوار ماشین شدم و به سمت مقصد نامعلومی ماشین و می‌روندم. از بوسیدنش پشیمون نیستم، چون اون دختر مال منه و تا چند ساعت آینده قانونی و شرعی هم مال خودم میشه. می‌خواستم بهش ثابت کنم که مال منه! چرا نمی‌تونم عشقم و بهش حالی کنم؟ من یه شرکت ...

۶ روز پیش
18K
#۱۶۶ چند دقیقه‌ای بود که همون‌طور ایستاده بودیم و من همچنان با صدای بلند گریه می‌کردم، با اخم‌های همیشگیش درحالی که دست‌هاش داخل جیب شلوارش بود خیره به من بود. اما من بغض بزرگی تو ...

#۱۶۶ چند دقیقه‌ای بود که همون‌طور ایستاده بودیم و من همچنان با صدای بلند گریه می‌کردم، با اخم‌های همیشگیش درحالی که دست‌هاش داخل جیب شلوارش بود خیره به من بود. اما من بغض بزرگی تو گلوم گیر کرده بود و هیچ جوره آروم نمی‌شدم، تو این چند‌ دقیقه، هر لحظه ...

۷ روز پیش
20K
#۱۶۵ کاملا از حرف هاش گیج شده بودم، شاهینی که من تمام عمر ازش وحشت داشتم، از بچگی عاشقم بوده! دلم نمی‌خواست که ادامه بده، حرفاش در عین خود خواهی جذابیت خاص خودش رو داشت ...

#۱۶۵ کاملا از حرف هاش گیج شده بودم، شاهینی که من تمام عمر ازش وحشت داشتم، از بچگی عاشقم بوده! دلم نمی‌خواست که ادامه بده، حرفاش در عین خود خواهی جذابیت خاص خودش رو داشت ولی نمی‌دونم چرا دلم باهاش نیست چرا نمی تونم این مرد رو به روم رو ...

۷ روز پیش
20K
#۱۶۴ پشت سرش راه افتادم، با فاصله ازش راه می‌رفتم، یک دفعه برگشت و با لحن تندی گفت: - با من راه بیا‌، خوشم نمیاد عقب‌تر یا جلوتر ازم راه بری. رفتم کنارش و هم ...

#۱۶۴ پشت سرش راه افتادم، با فاصله ازش راه می‌رفتم، یک دفعه برگشت و با لحن تندی گفت: - با من راه بیا‌، خوشم نمیاد عقب‌تر یا جلوتر ازم راه بری. رفتم کنارش و هم قدم با هم راه می‌رفتیم. صدای امواج دریا برام آرام‌ بخش‌ترین موسیقی دنیا بود، نسیم ...

۱ هفته پیش
11K
#۱۶۳ هوا رو به غروب بود. یک ساعتی بود که تو‌ بازار می‌چرخیدیم، بازاری که اومدیم مثل همون بازار‌های تهران بود، پاساژ‌ معروفی تو رامسر بود که اکثرا وقتی میومدیم از اون جا خرید می‌کردیم. ...

#۱۶۳ هوا رو به غروب بود. یک ساعتی بود که تو‌ بازار می‌چرخیدیم، بازاری که اومدیم مثل همون بازار‌های تهران بود، پاساژ‌ معروفی تو رامسر بود که اکثرا وقتی میومدیم از اون جا خرید می‌کردیم. رسیدیم به پاساژ و داخل رفتیم، شاهین و کنار خودم حس کردم، نگاهی بهش انداختم ...

۱ هفته پیش
11K
#۱۶۲ لبم رو با زبونم تر کردم، تو ذهنم چندین بار جملات رو سبک و سنگین کردم. آخر سر با تردید شروع کردم به حرف زدن. - من، می‌خواستم چیزی بگم - چی دخترم؟ بگو؟ ...

#۱۶۲ لبم رو با زبونم تر کردم، تو ذهنم چندین بار جملات رو سبک و سنگین کردم. آخر سر با تردید شروع کردم به حرف زدن. - من، می‌خواستم چیزی بگم - چی دخترم؟ بگو؟ - راستش، زن‌عمو، چجور بگم آخه! میشه به پسرعمو بگین... بگین... - راحت باش عزیزم، ...

۱ هفته پیش
28K
#۱۶۱ سریع از جام بلند شدم و سمت آیفون رفتم. خوشحال بودم از این که لااقل از ادامه گفتنش خلاص شدم، مطمعن بودم گونه‌هام سرخ شدن. با دیدن زن‌عمو تو صفحه نمایش آیفون، جیغ خفیفی ...

#۱۶۱ سریع از جام بلند شدم و سمت آیفون رفتم. خوشحال بودم از این که لااقل از ادامه گفتنش خلاص شدم، مطمعن بودم گونه‌هام سرخ شدن. با دیدن زن‌عمو تو صفحه نمایش آیفون، جیغ خفیفی از خوشحالی کشیدم. در و باز کردم و برای استقبالش از ویلا خارج شدم. با ...

۱ هفته پیش
28K