elaheh

elaheh-naz

m...♡...∞... دل را قرار نیس مگر کنار تو
درحال تایپ رمان: #مثل_یک_رویا
عضو انجمن کافه تک رمان:🌷
https://t.me/caffetakroman
مشترک نویس😊 💛 👭
@Najmeh...15
کپی❌ 😡 ❌
هر گونه کپی پیگرد قانونی دارد.
۳تا۶ماه محبوس و یا جریمه ی نقدی!
کانال تلگرام:
https://t.me/Eli_Naji

#تولدم_مبارک😊 💜 مرسی خواهری بابت کیک قشنگت @Najmeh...15

#تولدم_مبارک😊 💜 مرسی خواهری بابت کیک قشنگت @Najmeh...15

۱۷ ساعت پیش
3K
#پارت110: دیگه نتونستم به خوندن ادامه بدم، دفتر رو گوشه ای پرت کردم. نمی‌تونستم حتی یه ثانیه هم به نوشته های داخل دفترچه فکر نکنم. واقعیت اینکه پدرم نمی‌تونست همچین آدمی باشه، با نوشته های ...

#پارت110: دیگه نتونستم به خوندن ادامه بدم، دفتر رو گوشه ای پرت کردم. نمی‌تونستم حتی یه ثانیه هم به نوشته های داخل دفترچه فکر نکنم. واقعیت اینکه پدرم نمی‌تونست همچین آدمی باشه، با نوشته های کتاب در حال جنگ بود. نمی‌تونستم بفهمم، از اینکه پدرم می‌تونست همچین آدمی باشه مشکل ...

۲ هفته پیش
116
#پارت109: اون روز رو کلی بی‌تابی کردم تا بلاخره فهیمه به داریوش زنگ زد اونم خودش و رسوند اومد. -چیه خونه رو روی سرت گذاشتی؟ چخبرته؟ -بچه‌هام کو؟ هان؟ بچه‌هامو کجا بردی؟ نیشخندی زد و ...

#پارت109: اون روز رو کلی بی‌تابی کردم تا بلاخره فهیمه به داریوش زنگ زد اونم خودش و رسوند اومد. -چیه خونه رو روی سرت گذاشتی؟ چخبرته؟ -بچه‌هام کو؟ هان؟ بچه‌هامو کجا بردی؟ نیشخندی زد و چشم‌های یخیش که مثل دوتا گودال سیاه پر رمز و راز بود رو بهم دوخت: ...

۲ هفته پیش
142
#پارت108: فهیمه به خواهرش زنگ زد اونم سریع خودش رو رسوند. خواهر فهیمه با دیدن حالت شیکمم با تعجب گفت: - بعید می‌دونم این شیکم بزرگ فقط برای یک قل باشه. بعد کار زایمون رو ...

#پارت108: فهیمه به خواهرش زنگ زد اونم سریع خودش رو رسوند. خواهر فهیمه با دیدن حالت شیکمم با تعجب گفت: - بعید می‌دونم این شیکم بزرگ فقط برای یک قل باشه. بعد کار زایمون رو انجام شروع کرد. دیگه جونم داشت از تنم جدا می‌شد. بعد از به دنیا اومدن ...

۲ هفته پیش
173
#پارت107: گاهی دلم از زن بودنم می‌گرفت. من نمی‌خواستم زنی باشم که این همه زجر بکشم. نمی‌خواستم مادری ذلت دیده و ضعیف باشم. من خیلی چیز‌ها نمی‌خواستم. فقط آرزوم یکی چیز بود، یک زندگی ساده ...

#پارت107: گاهی دلم از زن بودنم می‌گرفت. من نمی‌خواستم زنی باشم که این همه زجر بکشم. نمی‌خواستم مادری ذلت دیده و ضعیف باشم. من خیلی چیز‌ها نمی‌خواستم. فقط آرزوم یکی چیز بود، یک زندگی ساده و معمولی، نمی‌خواستم مثل یک رویا زندگی کنم. مگه خواسته‌ی زیادی بود؟ یاد گرفتم درد‌هام ...

۲ هفته پیش
253
متولد چند اذرین؟

متولد چند اذرین؟

۲ هفته پیش
53
#دخی_آذری

#دخی_آذری

۲ هفته پیش
54
#پارت105: برای اینکه از زندان که برام ساخته بود، فرار نکنم یه زن رو پیشم گذاشته بود. اجازه نفس کشیدنم رو هم بهم نمی‌داد. زن نقریبا چهل و پنج ساله بود، درشت اندام و خیلی ...

#پارت105: برای اینکه از زندان که برام ساخته بود، فرار نکنم یه زن رو پیشم گذاشته بود. اجازه نفس کشیدنم رو هم بهم نمی‌داد. زن نقریبا چهل و پنج ساله بود، درشت اندام و خیلی قوی بود. مدام برای آقا سر خم می‌کرد و داریوش خان از دهنش نمی‌افتاد. من ...

۱۹ آبان 1398
65
#پارت104: سریع به سمت در اتاق رفتم. هر چه قدر دستگیره‌ی در رو پایین می‌کشیدم، در باز نمی‌شد. با حرص به در می‌کوبیدم و جیغ و داد می‌کردم: -چرا من رو اینجا آوردین؟ کسی تو ...

#پارت104: سریع به سمت در اتاق رفتم. هر چه قدر دستگیره‌ی در رو پایین می‌کشیدم، در باز نمی‌شد. با حرص به در می‌کوبیدم و جیغ و داد می‌کردم: -چرا من رو اینجا آوردین؟ کسی تو این خراب شده نیست؟ لعنتیا درو باز کنید! همین جور داد می‌زدم که یک آن ...

۱۸ آبان 1398
74
#پارت103: دلم به حال باغبون سوخت. مامان واقعا قاطی کرده بود؛ با همه بد رفتار می‌کرد‌. به سمتشون قدم برداشتم و رو به مامان گفتم: -مامان چی‌شده؟ چرا سرو صدا می‌کنی؟ مامان با عصبانیت گفت: ...

#پارت103: دلم به حال باغبون سوخت. مامان واقعا قاطی کرده بود؛ با همه بد رفتار می‌کرد‌. به سمتشون قدم برداشتم و رو به مامان گفتم: -مامان چی‌شده؟ چرا سرو صدا می‌کنی؟ مامان با عصبانیت گفت: - این‌جا هیچکس کارش رو درست انجام نمی‌ده! نمی‌بینی باغ چقدر کثیفه؟! یه نگاهی به ...

۱۱ آبان 1398
61
#پارت102: آدرسی که مامان تو برگه‌ایی برام نوشته بود رو یبار دیگه خوندم. اصلا نمی‌دونستم کجاست. بخاطر همین سمت ماشینی که گوشه‌ی خیابون پارک کرده بود،رفتم. تقه‌ای به شیشه زدم. شیشه ماشین پایین اومد. از ...

#پارت102: آدرسی که مامان تو برگه‌ایی برام نوشته بود رو یبار دیگه خوندم. اصلا نمی‌دونستم کجاست. بخاطر همین سمت ماشینی که گوشه‌ی خیابون پارک کرده بود،رفتم. تقه‌ای به شیشه زدم. شیشه ماشین پایین اومد. از مردی که تو ماشین ماشین نشسته بود، معذب پرسیدم: - ببخشید! می‌دونید این آدرس کجاست؟ ...

۱۰ آبان 1398
55
#پارت101: شعر پر از درد و غم بود طوری که قلبم رو به درد اورد. یعنی فاطمه خانم این همه درد داشت؟ می‌دونستم کارم خیلی زشته که دفتر خاطرات یکی دیگه رو می‌خوندم. ولی باز ...

#پارت101: شعر پر از درد و غم بود طوری که قلبم رو به درد اورد. یعنی فاطمه خانم این همه درد داشت؟ می‌دونستم کارم خیلی زشته که دفتر خاطرات یکی دیگه رو می‌خوندم. ولی باز هم به‌ کارم ادامه دادم. [من و پدر و مادرم تو یه دهکده‌ی خوش آب ...

۱۰ آبان 1398
128
#پارت100: همونجا رو زمین نشستم و سرم رو به کمد تکیه دادم. چرا مامان این همه بد با خدمتکارا رفتار می‌کرد؟ دلم به حال فاطمه خانم می‌سوخت؛ اون هیچ‌کس رو نداشت که پیشش بره. باید ...

#پارت100: همونجا رو زمین نشستم و سرم رو به کمد تکیه دادم. چرا مامان این همه بد با خدمتکارا رفتار می‌کرد؟ دلم به حال فاطمه خانم می‌سوخت؛ اون هیچ‌کس رو نداشت که پیشش بره. باید دنبالش می‌گشتم تا می‌فهمیدم کجا رفته. تو حال خودم بودم که لرزش گوشی رو تو ...

۸ آبان 1398
57
#پارت99: - بله می‌تونم. با خوش حالی گفتم: -واقعا ممنونم! صدای خندش از پشت گوشی اومد. وای دلم غش رفت! چه خوش خنده بود. - یه آدرسی برات می‌فرستم؛ همونجا بیاین. -باشه. بازم ممنون! -خواهش ...

#پارت99: - بله می‌تونم. با خوش حالی گفتم: -واقعا ممنونم! صدای خندش از پشت گوشی اومد. وای دلم غش رفت! چه خوش خنده بود. - یه آدرسی برات می‌فرستم؛ همونجا بیاین. -باشه. بازم ممنون! -خواهش می‌کنم! کاری نکردم. -دیگه مزاحم نمی‌شم. خداحافظ! -خداحافظ! با خوش‌حالی گوشی رو بغل کردم. حتما ...

۷ آبان 1398
52
#پارت98: برای بار آخر زنگ زدم که جواب داد: - نگفتم دیگه زنگ نزن؟ - ولی خاله... - ولی بی ولی! من نمی‌تونم اجازه بدم دخترم با دختر خلافکار در ارتباط باشه. بار اخره که ...

#پارت98: برای بار آخر زنگ زدم که جواب داد: - نگفتم دیگه زنگ نزن؟ - ولی خاله... - ولی بی ولی! من نمی‌تونم اجازه بدم دخترم با دختر خلافکار در ارتباط باشه. بار اخره که دارم بهت هشدار می‌دم، یه بار دیگه زنگ بزنی خودت می‌دونی و من. تماس رو ...

۵ آبان 1398
76
#پارت97: چشمم به فاطمه خانم افتاد؛ که اشک هاش صورتش رو خیس کرده بودن. به سمتش قدم برداشتم و دستاش رو بین دستام محکم گرفتم و شرمنده گفتم: - ببخشید فاطمه خانم! مامان امروز حالش ...

#پارت97: چشمم به فاطمه خانم افتاد؛ که اشک هاش صورتش رو خیس کرده بودن. به سمتش قدم برداشتم و دستاش رو بین دستام محکم گرفتم و شرمنده گفتم: - ببخشید فاطمه خانم! مامان امروز حالش زیاد خوب نیست! نمی‌دونه داره چیکار می‌کنه. بهت قول می‌دم راضیش کنم نزاره از اینجا ...

۲ آبان 1398
60
#پارت96: خون جلوی چشم‌های مامان رو گرفته بود. کیفش رو روی زمین پرت کرد و به سمتمون اومد. دستم رو کشیدم و از روی تاب بلندم کرد پوفی کشیدم که گفت: - نمک نشناس! یعنی ...

#پارت96: خون جلوی چشم‌های مامان رو گرفته بود. کیفش رو روی زمین پرت کرد و به سمتمون اومد. دستم رو کشیدم و از روی تاب بلندم کرد پوفی کشیدم که گفت: - نمک نشناس! یعنی خدمتکار بی سر و پا از پدر و مادرت بهتره؟ اون از داداش خائنت که ...

۲ آبان 1398
84
#پارت95: بابا بدترین مکافات‌ها حقش بود! اون‌ زندگی خودش رو با نابود کردن زندگی خیلی از جوونا و خونواده‌ها، ساخت. از این مرد ظالم متنفر بودم؛ من از تو ذهنم یه مرد خوب و مهربون ...

#پارت95: بابا بدترین مکافات‌ها حقش بود! اون‌ زندگی خودش رو با نابود کردن زندگی خیلی از جوونا و خونواده‌ها، ساخت. از این مرد ظالم متنفر بودم؛ من از تو ذهنم یه مرد خوب و مهربون ساخته بودم نه یه هیولای بی‌رحم! نگاهم رو به آسمون دوختم. نور ستاره‌ها و مهتاب ...

۱ آبان 1398
61
#پارت94: سپهر رو توی حیاط بیمارستان که روی نیم کت نشسته بود، دیدم. به سمتش رفتم و کنارش نشستم. سرش رو بالا گرفت غم عجیبی توی دریای چشم‌هاش موج می‌زد. با صدای لرزونی گفتم: - ...

#پارت94: سپهر رو توی حیاط بیمارستان که روی نیم کت نشسته بود، دیدم. به سمتش رفتم و کنارش نشستم. سرش رو بالا گرفت غم عجیبی توی دریای چشم‌هاش موج می‌زد. با صدای لرزونی گفتم: - تا کی وضعیت ارمیا اینجور می‌مونه؟ آهی کشید و گفت: -نمی‌دونم! مـعلوم نیست...یک ماه دیگه..یک ...

۱ آبان 1398
90
#پارت93: الینا: یعنی این‌قدر حال داداشیم بد بود؟ این‌قدر حالش بد بود که تو مراقبت های ویژه‌ بود؟ آب دهنم رو قورت دادم و کنار سپهر رفتم. وای خدایا! باورم نمی‌شد. از پشت شیشه، ارمیا ...

#پارت93: الینا: یعنی این‌قدر حال داداشیم بد بود؟ این‌قدر حالش بد بود که تو مراقبت های ویژه‌ بود؟ آب دهنم رو قورت دادم و کنار سپهر رفتم. وای خدایا! باورم نمی‌شد. از پشت شیشه، ارمیا با سر و صورت زخمی و کلی دم دستگاه که بهش وصل شده بود، دیدم. ...

۲۷ مهر 1398
109