fatemeh8181


life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you wont be in the road tomorrow
زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم


نویسنده رمان پایان روزهای تلخ و آنوشا
fatemeh_i(فاطمه پور... )
کاربر انجمن یک رمان...

رمان «کابوس‌آن‌شب‌مهتابی» در حال تایپ...

#نویسنده
#هنرمند_نقاشی_طراحی

رشتم تجربیه ولی هدفم یه چیزه دیگه...


[به سمت هدف هایی قدم وردار که
بهشون علاقه ای داشته باشی، رفتن به سمت هدف هایی که علاقه ای نداشته باشی مثل این ممیمونه که
راهی رو بری که پایانی نداره...]

[ fatemeh_i ]



آقایون کامنت ممنوع❌

#کپی_ممنوع❌
#هرگونه_کپی_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد

#پارت۷۶ از شدت عصبانیت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، در کلبه رو با عصبانیت تمام باز کردم به طوری که برخوردش با دیوار باعث ایجاد صدای بدی شد و باعث شد اهورا هراسون به سمتم ...

#پارت۷۶ از شدت عصبانیت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، در کلبه رو با عصبانیت تمام باز کردم به طوری که برخوردش با دیوار باعث ایجاد صدای بدی شد و باعث شد اهورا هراسون به سمتم برگرده. متعجب و حیرت زده بهم خیره شد، لحظه‌ای بعد گوشی رو به دهنش نزدیک ...

۲ روز پیش
21K
#پارت۷۵ با افسوس گفتم: ـ ای کاش میشد پسر بزرگ اردشیرخان رو هم دعوت می‌کردیم، آخه همونطور که گفتم اردشیرخان و پسرش آقا امیر باهم قطع رابطه کردن، خانم بزرگ خیلی دلش می‌خواد پسرش دوباره ...

#پارت۷۵ با افسوس گفتم: ـ ای کاش میشد پسر بزرگ اردشیرخان رو هم دعوت می‌کردیم، آخه همونطور که گفتم اردشیرخان و پسرش آقا امیر باهم قطع رابطه کردن، خانم بزرگ خیلی دلش می‌خواد پسرش دوباره باهاشون رفت و آمد داشته باشه. بابا: خب دعوتشون می‌کنیم. ـ آقا امیر قبول نمی‌کنه. ...

۲ روز پیش
59K
#پارت۷۴ اهورا با اخم گفت: شنیدم چی گفتی! ـ خب بشنو. اهورا هوفی کشید و گفت: خستم میرم بخوابم، شب بخیر. منتظر شب بخیرم نموند و رفت. آیا تنها دلیل مخالفت اهورا برای عمل لجبازیه؟ ...

#پارت۷۴ اهورا با اخم گفت: شنیدم چی گفتی! ـ خب بشنو. اهورا هوفی کشید و گفت: خستم میرم بخوابم، شب بخیر. منتظر شب بخیرم نموند و رفت. آیا تنها دلیل مخالفت اهورا برای عمل لجبازیه؟ حسم یه چیز دیگه میگه! *** موهام رو شونه کردم و گیج و گنگ توی ...

۲ روز پیش
63K
#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی ...

#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی فرستاده باشه! کتاب رو باز کردم و مقدمش رو خوندم. مقدمه قشنگی داشت و همین ...

۲ روز پیش
60K
#پارت۷۲ با رسیدن به عمارت از ماشین پیاده شدم و با گفتن شب بخیر به اتاقم رفتم. از اینکه اهورا جواب شب بخیرم رو نداد حرصی شدم. پسرهٔ کینه‌ای! به اتاقم رفتم و با عوض ...

#پارت۷۲ با رسیدن به عمارت از ماشین پیاده شدم و با گفتن شب بخیر به اتاقم رفتم. از اینکه اهورا جواب شب بخیرم رو نداد حرصی شدم. پسرهٔ کینه‌ای! به اتاقم رفتم و با عوض کردن لباسام خوابیدم. *** استاد: خسته نباشید. با خوشحالی وسایلم رو جمع کردم و از ...

۷ روز پیش
27K
#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. ...

#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. فراز: روزه سکوت گرفتید، مُردم بابا! با تموم شدن حرفش با نگاه جدیه اردشیرخان رو ...

۷ روز پیش
44K
#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ...

#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ناراحتی کنار ماهور نشستم و گفتم: ـ از اینکه یه روزی بخوام از این عمارت ...

۷ روز پیش
70K
#پارت۶۹ خانم بزرگ سری تکون داد و با مرتب کردن و دست کشیدن به لباساش، شالش رو درست کرد و با یک سرفهٔ مصلحتی از سالن خارج شد. لبخندی از خوشحالی روی لبام نشست اما ...

#پارت۶۹ خانم بزرگ سری تکون داد و با مرتب کردن و دست کشیدن به لباساش، شالش رو درست کرد و با یک سرفهٔ مصلحتی از سالن خارج شد. لبخندی از خوشحالی روی لبام نشست اما اهورا با پوزخند پاهاش رو روی هم انداخته بود. فراز خندید و گفت: اتفاقی افتاده ...

۱ هفته پیش
38K
#پارت۶۸ بعد از ناهار با خانم بزرگ روی مبل مشغول گپ زدن بودیم که فراز و اهورا وارد سالن نشیمن شدن. خانم بزرگ با لبخند رو بهشون گفت: به به شازده ها! اهورا نیمچه لبخندی ...

#پارت۶۸ بعد از ناهار با خانم بزرگ روی مبل مشغول گپ زدن بودیم که فراز و اهورا وارد سالن نشیمن شدن. خانم بزرگ با لبخند رو بهشون گفت: به به شازده ها! اهورا نیمچه لبخندی زد و روی نزدیک ترین مبل نشست و با جمع کردن عصاش به مبل تکیه ...

۱ هفته پیش
51K
#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر ...

#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر قاطع با فربد حرف زد و مُهر خاموشی رو به دهن فربد زد حس خوبی ...

۱ هفته پیش
64K
#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ...

#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ناراحتی گفت: به کسی علاقه داری؟ ابروهام رو بالا انداختم، دیگه داشت اعصابم رو خورد ...

۱ هفته پیش
65K
#پارت۶۵ نیم ساعتی توی محوطه با مهرانا قدم زدیم و صحبت کردیم. کلاس بعد که تمام سوار ماشینم شدم و استارت زدم ولی ماشین روشن نشد. چندبار تکرار کردم ولی فایده‌ای نداشت، کلافه از ماشین ...

#پارت۶۵ نیم ساعتی توی محوطه با مهرانا قدم زدیم و صحبت کردیم. کلاس بعد که تمام سوار ماشینم شدم و استارت زدم ولی ماشین روشن نشد. چندبار تکرار کردم ولی فایده‌ای نداشت، کلافه از ماشین پیاده شدم و کمی با دم و دستگاه ماشین ور رفتم ولی بیشتر خراب کردم. ...

۱ هفته پیش
68K
#پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! وقتی جوابم نگرفتم گفتم: ـ با شمام جناب سالار! اهورا از فکر بیرون اومد و گفت: چی گفتی؟ ـ گفتم داستان قشنگی بود. اهورا: ...

#پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! وقتی جوابم نگرفتم گفتم: ـ با شمام جناب سالار! اهورا از فکر بیرون اومد و گفت: چی گفتی؟ ـ گفتم داستان قشنگی بود. اهورا: مگه تموم شد؟! با تعجب گفتم: ـ حواست کجاست؟! اهورا شقیقش رو فشار داد و ...

۱ هفته پیش
52K
#پارت۶۳ مادرجون: دلم برات تنگ شده بود، دانشگاه خوبه؟ ـ اره خوبه. مادرجون: راستی فراموش کردم از مادرت بپرسم جایی که هستی جای مطمئنی هست؟ آدمای خوبی هستن؟ با لبخند گفتم: ـ اره خیلی خوبن، ...

#پارت۶۳ مادرجون: دلم برات تنگ شده بود، دانشگاه خوبه؟ ـ اره خوبه. مادرجون: راستی فراموش کردم از مادرت بپرسم جایی که هستی جای مطمئنی هست؟ آدمای خوبی هستن؟ با لبخند گفتم: ـ اره خیلی خوبن، اتفاقا خاندان بزرگی هستن فکر کنم شمام اسم اردشیرخان سالار به گوشتون خورده باشه؟ با ...

۲ هفته پیش
23K
#پارت۶۲ لرزش گوشیم رو توی جیبم احساس کردم. درش آوردم و به شماره خیره شدم، ناشناس بود. از روی مبل بلند شدم و در حین خروج از سالن جواب دادم. ـ بله؟ صدای فربد باعث ...

#پارت۶۲ لرزش گوشیم رو توی جیبم احساس کردم. درش آوردم و به شماره خیره شدم، ناشناس بود. از روی مبل بلند شدم و در حین خروج از سالن جواب دادم. ـ بله؟ صدای فربد باعث شد اخم غلیظی روی پیشونیم بشینه. فربد: سلام ماهرخ! ـ سرمد هستم...سلام. فربد خندید و ...

۲ هفته پیش
53K
#پارت۶۱ عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم، با ورودم به اتاق خودم لباسام رو عوض کردم و کمی از حجم درسای فردا کم کردم. بخاطر اینکه گرسنه نبودم شام نخوردم و با ورداشتن ...

#پارت۶۱ عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم، با ورودم به اتاق خودم لباسام رو عوض کردم و کمی از حجم درسای فردا کم کردم. بخاطر اینکه گرسنه نبودم شام نخوردم و با ورداشتن کتاب مورد نظرم پایین رفتم. تقه‌ای به در کلبه زدم و وارد شدم. ـ من ...

۲ هفته پیش
76K
#پارت۶۰ خانم بزرگ: خب؟ ـ راستش داشتم درمورد کمک به افراد ناامید و بی‌انگیزه مثل آقا اهورا داخل گوگل جست و جو می‌کردم دیگه الان به خودم اومدم دیدم دور و ورم پر از برگه ...

#پارت۶۰ خانم بزرگ: خب؟ ـ راستش داشتم درمورد کمک به افراد ناامید و بی‌انگیزه مثل آقا اهورا داخل گوگل جست و جو می‌کردم دیگه الان به خودم اومدم دیدم دور و ورم پر از برگه و کاغذه! خانم بزرگ تشکر آمیز نگاهم کرد و گفت: ممنون عزیزم، تو خیلی به ...

۲ هفته پیش
71K
#پارت۵۹ مامان خندید و گفت: هیچی عزیزم، فهمیدم آقا فربد استادته؟! بی‌حوصله و کلافه گفتم: ـ اره. مامان: خیلی هم عالیه! بحث رو عوض کردم: ـ خب دیگه چه خبر؟ مامان: سلامتیت، مثل روزای قبل، ...

#پارت۵۹ مامان خندید و گفت: هیچی عزیزم، فهمیدم آقا فربد استادته؟! بی‌حوصله و کلافه گفتم: ـ اره. مامان: خیلی هم عالیه! بحث رو عوض کردم: ـ خب دیگه چه خبر؟ مامان: سلامتیت، مثل روزای قبل، تو خوبی خانم بزرگ خوبه؟ ـ بله خوبن. مامان: سلام برسون عزیزم، من دیگه باید ...

۳ هفته پیش
79K
#پارت۵۸ به خودم که اومدم فربد داشت اسامی رو می‌خوند تا اینکه وقتی به اسم من رسید متعجب سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. اول متعجب بود ولی خیلی زود لبخند محوی روی لبش ...

#پارت۵۸ به خودم که اومدم فربد داشت اسامی رو می‌خوند تا اینکه وقتی به اسم من رسید متعجب سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. اول متعجب بود ولی خیلی زود لبخند محوی روی لبش نشست، سرم رو به نشونهٔ سلام تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. فربد شروع ...

۳ هفته پیش
42K
#پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم. نگاهی به سر تا پام انداختم، تیپ کاملا رسمی و دانشجویی! چند روز پیش کارای دانشگاهم رو انجام دادم و ...

#پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم. نگاهی به سر تا پام انداختم، تیپ کاملا رسمی و دانشجویی! چند روز پیش کارای دانشگاهم رو انجام دادم و امروز اولین روز رفتن به دانشگاهه، بازم مثل قدیم از توی آیینه به خودم لبخند ...

۳ هفته پیش
61K