نویسنده

fatemeh8181


life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you wont be in the road tomorrow
زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم


نویسنده رمان پایان روزهای تلخ و آنوشا
fatemeh_i(فاطمه پور... )
کاربر انجمن یک رمان...

رمان «کابوس‌آن‌شب‌مهتابی» در حال تایپ...

#نویسنده✒
#هنرمند_نقاشی_طراحی🎨

برای هدف‌هام می‌جنگم💪


[به سمت هدف هایی قدم وردار که
بهشون علاقه ای داشته باشی، رفتن به سمت هدف هایی که علاقه ای نداشته باشی مثل این ممیمونه که
راهی رو بری که پایانی نداره...]

[ fatemeh_i ]



آقایون کامنت ممنوع❌

#کپی_ممنوع❌
#هرگونه_کپی_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد

#پارت۱۷۲ یهو فراز زد زیر خنده و گفت: خوشم میاد در همه صورت باید سکته بدی همه رو! اهورا چشمکی بهش زد و دستاشون رو به هم کوبیدن. خانم‌بزرگ با اخم گفت: این چه طرز ...

#پارت۱۷۲ یهو فراز زد زیر خنده و گفت: خوشم میاد در همه صورت باید سکته بدی همه رو! اهورا چشمکی بهش زد و دستاشون رو به هم کوبیدن. خانم‌بزرگ با اخم گفت: این چه طرز رانندگی کردنه، باید یه بلایی سر خودت بیاری؟!...اصلا کی گفته تو بشینی پشت فرمون؟! اهورا ...

۴ روز پیش
57K
#پارت۱۷۱ با هم سلام و احوال پرسی کردیم و عید رو تبریک گفتیم.‌ مشغول صحبت با هم بودیم که ماشین شخصی اردشیرخان از راه رسید. خانم‌بزرگ با لبخند از ماشین پیاده شد. بخاطر دلتنگیه ندیدنش ...

#پارت۱۷۱ با هم سلام و احوال پرسی کردیم و عید رو تبریک گفتیم.‌ مشغول صحبت با هم بودیم که ماشین شخصی اردشیرخان از راه رسید. خانم‌بزرگ با لبخند از ماشین پیاده شد. بخاطر دلتنگیه ندیدنش توی این دو روز با خوشحالی به سمتش رفتم و بغلش کردم. ـ سلام خانم‌بزرگ...چقدر ...

۴ روز پیش
54K
#پارت۱۷۰ مامان قرآن رو باز کرد و شروع به خوندن کرد. تلویزیون روشن بود و درحال خوندن دعای لحظه سال نو. چشمام رو بستم و دعا کردم؛ دعا کردم و از خدا خواستم تمام کسانی ...

#پارت۱۷۰ مامان قرآن رو باز کرد و شروع به خوندن کرد. تلویزیون روشن بود و درحال خوندن دعای لحظه سال نو. چشمام رو بستم و دعا کردم؛ دعا کردم و از خدا خواستم تمام کسانی رو که دوستشون دارم برام نگه‌داره، کمکم کنه هر راهی که درسته رو انتخاب کنم ...

۴ روز پیش
61K
#پارت۱۶۹ ـ آقای‌محتشم من نمی‌تونم با پسرتون ازدواج کنم...چون...چون بهش علاقه‌ای ندارم، نمیگم ایشون مرد خوبی نیست...اتفاقا ایشون هم خوبن هم با شخصیت و اینکه مردی هستن که می‌تونن هر دختری رو خوشبخت کنن ولی ...

#پارت۱۶۹ ـ آقای‌محتشم من نمی‌تونم با پسرتون ازدواج کنم...چون...چون بهش علاقه‌ای ندارم، نمیگم ایشون مرد خوبی نیست...اتفاقا ایشون هم خوبن هم با شخصیت و اینکه مردی هستن که می‌تونن هر دختری رو خوشبخت کنن ولی این درمورد من صدق نمی‌کنه! آقای محتشم اخم ظریف و کمرنگی کرد که باعث شد ...

۴ روز پیش
43K
#پارت۱۶۸ بعد از چند بوق کوتاه صدای بم و مردونه آقای محتشم پدر فربد توی گوشم پیچید. محتشم: بفرمایید؟ ـ سلام آقای محتشم...ماهرخ هستم! محتشم بعد از مکثی کوتاه گفت: سلام ماهرخ جان، خوبی؟ ـ ...

#پارت۱۶۸ بعد از چند بوق کوتاه صدای بم و مردونه آقای محتشم پدر فربد توی گوشم پیچید. محتشم: بفرمایید؟ ـ سلام آقای محتشم...ماهرخ هستم! محتشم بعد از مکثی کوتاه گفت: سلام ماهرخ جان، خوبی؟ ـ ممنون...راستش می‌خوام ببینمتون. آقای محتشم: درچه مورد؟ ـ میشه حضوری بگم؟ آقای محتشم دوباره مکث ...

۴ روز پیش
45K
#پارت۱۶۷ اهورا خیره توی صورتم بود، داشتم اذیت می‌شدم! دنبال یه راه بودم تا از زیر نگاهش که برام مثل یه کوره داغ بود خلاص بشم که صدای پیامک گوشیم رشته نگاه اهورا رو پاره ...

#پارت۱۶۷ اهورا خیره توی صورتم بود، داشتم اذیت می‌شدم! دنبال یه راه بودم تا از زیر نگاهش که برام مثل یه کوره داغ بود خلاص بشم که صدای پیامک گوشیم رشته نگاه اهورا رو پاره کرد و باعث شد به گوشیم خیره بشه. با دستایی لرزون گوشیم رو باز کردم ...

۷ روز پیش
87K
#پارت۱۶۶ پسره: پس به دست و پای دوشیزه افتادی! با حرفی که زد همه خندیدن، خنده آروم و متینی کردم که باعث شد پسره رو به من بگه: دوشیزه محترم معرفی نمی‌کنن؟! از لحن مودبانه ...

#پارت۱۶۶ پسره: پس به دست و پای دوشیزه افتادی! با حرفی که زد همه خندیدن، خنده آروم و متینی کردم که باعث شد پسره رو به من بگه: دوشیزه محترم معرفی نمی‌کنن؟! از لحن مودبانه و شوخ‌طبش خوشم اومد، با لبخند دهن باز کردم تا حرفی بزنم ولی اهورا زودتر ...

۷ روز پیش
59K
#پارت۱۶۵ نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید. ماهور: چیزی شده؟! ـ نه! ماهور سری تکون داد و دیگه چیزی نپرسید. بعد از خوردن غذا رفتم و حساب کردم؛ البته خودم بیشتر باهاش بازی ...

#پارت۱۶۵ نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید. ماهور: چیزی شده؟! ـ نه! ماهور سری تکون داد و دیگه چیزی نپرسید. بعد از خوردن غذا رفتم و حساب کردم؛ البته خودم بیشتر باهاش بازی کردم تا بخورم! . ماهور منو عمارت رسوند و رفت. دستام رو توی جیب پالتوم ...

۷ روز پیش
70K
#پارت۱۶۴ پوفی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا: ـ صبح کمی دیر بیدار شدم...از شانس مزخرفی که دارم ماشینم خراب شد، باز خوبه اهورا بود و منو رسوند...خلاصه ده دقیقه تاخیر داشتم؛ فربد ...

#پارت۱۶۴ پوفی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا: ـ صبح کمی دیر بیدار شدم...از شانس مزخرفی که دارم ماشینم خراب شد، باز خوبه اهورا بود و منو رسوند...خلاصه ده دقیقه تاخیر داشتم؛ فربد هم استاد بازیش گل کرد و اون ساعت منو از کلاس اخراج کرد. ماهور: این ...

۷ روز پیش
97K
#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد ...

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد و گفت: عزیز دل من اومده؟! با آغوش باز به سمتش رفتم و خودم رو ...

۷ روز پیش
79K
#پارت۱۶۲ همون موقع چشمم افتاد به فربد که از کلاس خارج شد. درحالی که پالتوش روی دستش بود و کیف چرمش رو با همون دست گرفته بود به سمتم اومد. اخم غلیظی کردم! دیدن قیاقه ...

#پارت۱۶۲ همون موقع چشمم افتاد به فربد که از کلاس خارج شد. درحالی که پالتوش روی دستش بود و کیف چرمش رو با همون دست گرفته بود به سمتم اومد. اخم غلیظی کردم! دیدن قیاقه نحسشم برام تهوع‌آور بود! با رسیدن بهمون نیم نگاهی به مهرانا انداخت، مهرانا با گفتن ...

۱ هفته پیش
75K
#پارت۱۶۱ کیفم رو روی شونم درست کردم و گفتم: ـ خودم میرم. اهورا با اخم به سمتم برگشت و گفت: سوار شو! ناچار سوار شدم البته بدمم نمیومد سوار این ماشین جیگر بشم! کمربندم رو ...

#پارت۱۶۱ کیفم رو روی شونم درست کردم و گفتم: ـ خودم میرم. اهورا با اخم به سمتم برگشت و گفت: سوار شو! ناچار سوار شدم البته بدمم نمیومد سوار این ماشین جیگر بشم! کمربندم رو بستم و با لحن تمسخرآمیزی گفتم: ـ بلدی رانندگی کنی؟! اهورا یه تای ابروش رو ...

۱ هفته پیش
100K
#پارت۱۶۰ همون موقع گوشیه اهورا زنگ خورد، نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و از سالن خارج شد. . تا شب خانم بزرگ درحال دیدن تدارکات برای جشنی بود که می‌خواست برای اهورا بگیره. قرار شد ...

#پارت۱۶۰ همون موقع گوشیه اهورا زنگ خورد، نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و از سالن خارج شد. . تا شب خانم بزرگ درحال دیدن تدارکات برای جشنی بود که می‌خواست برای اهورا بگیره. قرار شد جشن دو دوز دیگه باشه. ـ اینم از غذاها که سفارش دادم...تموم شد؟! خانم بزرگ ...

۱ هفته پیش
114K
قشنگ ببینید چه نویسنده زرنگی دارید😂😂همینم در برابر اون امتحانا سخت خیلی خوبه راضیم😂😂😍😍 اما بین همه این نمره‌ها انضباطم قشنگ می‌درخشه😂😂 آخه دختر به این خوبی، انضباط باید کم بشه!!😐😂😂😂 دعوایی داشتیم امروز با ...

قشنگ ببینید چه نویسنده زرنگی دارید😂😂همینم در برابر اون امتحانا سخت خیلی خوبه راضیم😂😂😍😍 اما بین همه این نمره‌ها انضباطم قشنگ می‌درخشه😂😂 آخه دختر به این خوبی، انضباط باید کم بشه!!😐😂😂😂 دعوایی داشتیم امروز با معاون و...😂😂جا داره یه خسته نباشید به مادرگرامی و خودم بگم😂😂

۲ هفته پیش
10K
لبخند زدی و آسمان آبی شد شب های قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد تولدت مبارک عزیزم😍 😍 @Anahiyd

لبخند زدی و آسمان آبی شد شب های قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد تولدت مبارک عزیزم😍 😍 @Anahiyd

۲ هفته پیش
11K
#پارت۱۵۹ تنها کسی که ریلکسه منم! قطعا اگر منم از کور نبودن اهورا خبر نداشتم الان دلهره داشتم! . تقه‌ای به در خورد و باز شد، با دیدن خانم بزرگ از حالت دراز کشیده بلند ...

#پارت۱۵۹ تنها کسی که ریلکسه منم! قطعا اگر منم از کور نبودن اهورا خبر نداشتم الان دلهره داشتم! . تقه‌ای به در خورد و باز شد، با دیدن خانم بزرگ از حالت دراز کشیده بلند شدم و نشستم. ـ جانم؟! خانم بزرگ: آماده‌ای عزیزم؟ ما داریم میریم. ـ بله آمادم. ...

۲ هفته پیش
102K
#پارت۱۵۸ ماهور زد تو سرم و گفت: خجالت بکش مگه اینا مهمون نیستن؟! بلندشو ببینم خرسِ گندهِ تنبلِ بی‌ادب! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: ـ دیگه چی؟! ماهور درحالی که پتو رو از روم ...

#پارت۱۵۸ ماهور زد تو سرم و گفت: خجالت بکش مگه اینا مهمون نیستن؟! بلندشو ببینم خرسِ گندهِ تنبلِ بی‌ادب! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: ـ دیگه چی؟! ماهور درحالی که پتو رو از روم می‌کشید گفت: فعلا همین! بهش لگد زدم و گفتم: ـ نکن ماهور خوابم میاد. ماهور ...

۲ هفته پیش
119K
#پارت۱۵۷ درحالی که دراز می‌کشید گفت: آره. ده دقیقه‌ای گذشت، حوصلم سر رفته بود. حرصی از سر جام بلند شدم، بدون اینکه ساعدش رو از روی چشماش ورداره گفت: کجا؟! ـ می‌خوام برم حوصلم سر ...

#پارت۱۵۷ درحالی که دراز می‌کشید گفت: آره. ده دقیقه‌ای گذشت، حوصلم سر رفته بود. حرصی از سر جام بلند شدم، بدون اینکه ساعدش رو از روی چشماش ورداره گفت: کجا؟! ـ می‌خوام برم حوصلم سر رفت. اهورا: بشین سر جات! ـ نمی‌خوام بشینم زوره؟! اهورا: نشین به درک ولی حق ...

۲ هفته پیش
73K
#پارت۱۵۶ خندیدم و گفتم: ـ بیخیال، کاری داشتی دکترجون؟ سیاوش: نه مثل اینکه واقعا قاطی کردی...زنگ زدم بگم قراره بریم بیرون میای؟ ـ کجا؟! سیاوش: نمی‌دونم حالا یه جایی میریم! ـ چرا که نه خیلیم ...

#پارت۱۵۶ خندیدم و گفتم: ـ بیخیال، کاری داشتی دکترجون؟ سیاوش: نه مثل اینکه واقعا قاطی کردی...زنگ زدم بگم قراره بریم بیرون میای؟ ـ کجا؟! سیاوش: نمی‌دونم حالا یه جایی میریم! ـ چرا که نه خیلیم خوش می‌گذره. سیاوش: پس بیام دنبالت؟ ـ نه راه دوره اذیت میشی خودم میام. سیاوش: ...

۲ هفته پیش
79K