•°ॐहहाمًُـــرًُمًُــــرًُ कहॐ°•

girly_land

♡join plz♡
https://t.me/joinchat/AAAAAE8NWpzyZB_wda9ZRQ
@kafe_dely♤
@-._.Fatemeh._.- ♧
تبلیع=بلاک

دو دقیقه آمدیم دورت بگردیم همه اش که آشپزخانه بودی بیا بنشین موهایت را جمع کن یک طرف دستهایت را بزن دو طرف صورتت چشمهایت را گرد کن و لبخند ریزی بزن و بگو حضرت ...

دو دقیقه آمدیم دورت بگردیم همه اش که آشپزخانه بودی بیا بنشین موهایت را جمع کن یک طرف دستهایت را بزن دو طرف صورتت چشمهایت را گرد کن و لبخند ریزی بزن و بگو حضرت آقا... خب... با آب و تاب شروع میکنم... +شنیده ای... _نه +حیف شد! _چرا؟ +خب ...

۱۷ آذر 1397
388
تا دستگیره ی در پایین رفت، کتابی که الکی توی دستم گرفته بودمو پرت کردم کناری و با سرعتی که ازم بعید بود بلند شدم و نشستم رو تخت. دزد ناشیِ من درو آروم پشت ...

تا دستگیره ی در پایین رفت، کتابی که الکی توی دستم گرفته بودمو پرت کردم کناری و با سرعتی که ازم بعید بود بلند شدم و نشستم رو تخت. دزد ناشیِ من درو آروم پشت سرش بست و توی تاریکی کیسه های توی دستشو گذاشت روی ترالیِ نزدیکش. سعی می‌کرد ...

۱۷ آذر 1397
1K
داشتم از جلوی اتاق رد می‌شدم. از لای درِ نیمه باز دیدم که قامت بست به نماز... همونجا وایسادم و محو تماشاش شدم‌ قربون صدقه ی اون قد و قامتِ به قدقامت ایستاده رفتم توو ...

داشتم از جلوی اتاق رد می‌شدم. از لای درِ نیمه باز دیدم که قامت بست به نماز... همونجا وایسادم و محو تماشاش شدم‌ قربون صدقه ی اون قد و قامتِ به قدقامت ایستاده رفتم توو دلم. آروم و پاورچین پاورچین رفتم توو اتاق و تا سلام نمازو داد چشماشو با ...

۱۷ آذر 1397
284
بدش میومد بهش بگیم مامان‌بزرگ. غوغا می‌کرد اگه اینو بهش می‌گفتیم. اسمش مینا بود. می‌گفت من که اسمم گُله و خودمم مثل یه دختر شونزده ساله انرژی دارم. پس فکرشم نکنید بهم بگید مامان‌بزرگ. می‌گفت ...

بدش میومد بهش بگیم مامان‌بزرگ. غوغا می‌کرد اگه اینو بهش می‌گفتیم. اسمش مینا بود. می‌گفت من که اسمم گُله و خودمم مثل یه دختر شونزده ساله انرژی دارم. پس فکرشم نکنید بهم بگید مامان‌بزرگ. می‌گفت صدام کنین گُل دختر! راستم می‌گفت. هیچ پیر نبود به نظرم ساناز، بغل دستیمو می‌گم ...

۱۷ آذر 1397
259
بغ کرده نشسته بود گوشه ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم. پسرکم زیادی مرد بود، حتی باوجود همین موهای بلندش که نمی‌ذاشت کوتاهشون کنم، درست مثل... بگذریم! وقتی دید حرفی ...

بغ کرده نشسته بود گوشه ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم. پسرکم زیادی مرد بود، حتی باوجود همین موهای بلندش که نمی‌ذاشت کوتاهشون کنم، درست مثل... بگذریم! وقتی دید حرفی نمی‌زنم سرشو بلند کرد و طلبکار، با همون صدای گرفته ش گفت: "اون برمی‌گرده، خودش ...

۱ آذر 1397
476
سمبوسه ی داغ کنار خیابان سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش نگاه نکاه _لبم سُسی شده؟ _اره _پاکش کن برام _بیار جلو لبتو _نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه! بوسه ی گرم ...

سمبوسه ی داغ کنار خیابان سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش نگاه نکاه _لبم سُسی شده؟ _اره _پاکش کن برام _بیار جلو لبتو _نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه! بوسه ی گرم در پیاده رو سرد صدای مامور بی توجهی ما نزدیک آمدن مامور نگاه زیر چشمی ...

۱ آذر 1397
240
ستاره دختر شر و شیطونی نبود؛ اتفاقا خیلی وقتا ساکت و آروم و سرش توو کار خودش بود. اما اون روزا واقعا زده بود به سرش. اینو وقتی مطمئن شدم که دستمو گرفت و برد ...

ستاره دختر شر و شیطونی نبود؛ اتفاقا خیلی وقتا ساکت و آروم و سرش توو کار خودش بود. اما اون روزا واقعا زده بود به سرش. اینو وقتی مطمئن شدم که دستمو گرفت و برد دورتا دور بازار گردوند؛ هرچی لباس رنگی تر و توو چشم برو تر بودو برمیداشت ...

۱ آذر 1397
414
جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم ...

جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت،خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود.صاحب رستوران مرد با انصافی بود،از اون سبیلوهای باحال،خیلی ...

۱ آذر 1397
266
حِسـّــــابی غرقِ خواب بودم که یهو وَرپَریده خودِشو پَرت کرد روی کَمَرَم، با ترس داد زدم که

حِسـّــــابی غرقِ خواب بودم که یهو وَرپَریده خودِشو پَرت کرد روی کَمَرَم، با ترس داد زدم که "آآآآخ دیوونه چِته؟!" با دستاش یهو دهن و دماغمو فشار داد جوری که نفسم بُرید، با خنده جیغ زد که "اگه بیدار نشی میکُشمت!!" بعد یهویی خودِشو وِلو کرد کنارم و نوکِ بینیمو ...

۳ آبان 1397
406
گفتم:

گفتم: " شما برید، منم میام الان! " سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین. توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد... نشسته بود روی پله ها. سر و وضعش ...

۳ آبان 1397
297
مهراد هم‌دانشگاهیم بود. هم درسش خوب بود هم اخلاقش. برای دیده شدن نیازی به جلب توجه نداشت! قد و قواره و شخصیتش جوری بود که هرجا می‌رفت، ناخودآگاه حواس همه رو پرت خودش می کرد. ...

مهراد هم‌دانشگاهیم بود. هم درسش خوب بود هم اخلاقش. برای دیده شدن نیازی به جلب توجه نداشت! قد و قواره و شخصیتش جوری بود که هرجا می‌رفت، ناخودآگاه حواس همه رو پرت خودش می کرد. همیشه شاد و پر انرژی بود. هنوز اولین باری که دیدمش خوب یادمه. آخرای ترم ...

۳ آبان 1397
310
چشمامو بستم و آب دهنمو قورت دادم و با حسرت فکر کردم یعنی امتحان کردنش چقدر می‌تونه لذت بخش باشه؟! چشمامو فشار دادم روی هم و سعی کردم فکر و خیالای توی سرمو بریزم دور! ...

چشمامو بستم و آب دهنمو قورت دادم و با حسرت فکر کردم یعنی امتحان کردنش چقدر می‌تونه لذت بخش باشه؟! چشمامو فشار دادم روی هم و سعی کردم فکر و خیالای توی سرمو بریزم دور! به خودم تشر زدم " امکان نداره بذارم همچین کاری کنی، بزرگ شو یکم، عیبه! ...

۳ آبان 1397
307
اونقدری عقب عقب رفتم که خوردم‌ به سینه ی دیوار، سُر خوردمو نشستمو رو زمین... دست توی دست اومدن و از کنارم گذشتن، از پشت سر می دیدمشون... غرورش از راه رفتنشم معلوم بود، پالتوی ...

اونقدری عقب عقب رفتم که خوردم‌ به سینه ی دیوار، سُر خوردمو نشستمو رو زمین... دست توی دست اومدن و از کنارم گذشتن، از پشت سر می دیدمشون... غرورش از راه رفتنشم معلوم بود، پالتوی مشکی بلندش، دست بند چرمش، موهای خوش حالتش، رگای برجسته ی دستاش، چقدر جذاب بود ...

۱۶ مهر 1397
284
نشسته بودم روبروش و به زُلفای فِرفِریش نگا میکردم بهش گفتم : میدونی چرا یوز پلنگا گوشه ی چشمشون یه خط سیاهه که بهش میگن خط اشک؟ دستشو انداخت تو فِرِ موهاش ... پیچش داد ...

نشسته بودم روبروش و به زُلفای فِرفِریش نگا میکردم بهش گفتم : میدونی چرا یوز پلنگا گوشه ی چشمشون یه خط سیاهه که بهش میگن خط اشک؟ دستشو انداخت تو فِرِ موهاش ... پیچش داد و گفت نه ! چِشَمو از موهاش سُر دادم رو چِشاش و گفتم : وقتی ...

۱۶ مهر 1397
274
خیلی خوشگل نبود... یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما؛ اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده! راستش ...

خیلی خوشگل نبود... یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما؛ اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده! راستش همه کار کردم که به دستش بیارم... چند سالی هم بودیم با هم. دروغ چرا! ...

۱۶ مهر 1397
327
توی سلف دانشگاه نشسته بودیمو مشغول حرف زدن. از پنجره بیرونو نگاه کردم؛ بارون آروم میبارید و بوی نم خاک، به مشامم میرسید. نفس عمیقی کشیدم و دستمو گرفتم بالای فنجون چایی. بخارش میخورد به ...

توی سلف دانشگاه نشسته بودیمو مشغول حرف زدن. از پنجره بیرونو نگاه کردم؛ بارون آروم میبارید و بوی نم خاک، به مشامم میرسید. نفس عمیقی کشیدم و دستمو گرفتم بالای فنجون چایی. بخارش میخورد به دستم و انگار گرماش رخنه میکرد توی تمام جونم. یکی از بچه ها پرسید: چرا ...

۱۶ مهر 1397
274
join plz🍂🍁👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEH0WVjxvtwf0TH6cQ

join plz🍂🍁👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAA...

۱۶ مهر 1397
215
اولین جمعه ی پاییز بود... خوب میدانست من عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک بار ...

اولین جمعه ی پاییز بود... خوب میدانست من عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... . ...

۱۳ مهر 1397
531
میگه:

میگه: "چرا تو فصلِ خزون، همه ی برگ ها رنگشون رو میبازن و از معشوقه ی خودشون، درخت، جدا میشن؟ مگه دنیا محاسن پاییز نیست؟" میگم: "برگ ها هم مثل آدم ها یک رنگ نمیمونن و رنگ میبازن. اون ها هم مثل همه ی ما آدم ها، معشوقشون رو تو ...

۱۳ مهر 1397
253

" فنتانیل داری بدی بهم؟! " داشتم آمپول می شکوندم که بکشمش توی سرنگ. سرمو که بلند کردم جواب همکارمو بدم، پشت سرش آدمیو دیدم که نباید می دیدم. نمی شد نگاه ازش بردارم، نمی‌شد نگاهش نکنم... " دستت...! " بریده بودم دستمو با شیشه ی شکسته ی آمپول، با ...

۱۳ مهر 1397
366