Hana

hanastta00

بزن روش❤





#رمان_گرداب





#نویسنده_خاموش









#hanastta00






شرح حالمو تو رمانم ببین...

آجیم رمانش حرف نداره! اگه اهل رمان خوندنی از دستش نده👻💞👇 @nas.joon

آجیم رمانش حرف نداره! اگه اهل رمان خوندنی از دستش نده👻💞👇 @nas.joon

۱ هفته پیش
3K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۸ با تعجب بهش نگاه کردم که لبخند مهربونی به روم زد و اشاره کرد وسیله هامو جمع کنم. بر برداشتن هر کدوم از وسیله هامو گذاشتنش توی کیفم تک تک خاطراتم تو ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۸ با تعجب بهش نگاه کردم که لبخند مهربونی به روم زد و اشاره کرد وسیله هامو جمع کنم. بر برداشتن هر کدوم از وسیله هامو گذاشتنش توی کیفم تک تک خاطراتم تو ذهنم مرور میکردم. خاطرات مدرسه ای که فقط یک سال مهمونش بودم اما بخش بزرگی ...

۱ هفته پیش
60K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم و گفتم دوباره میام میبینمت! خودمو به ماشین رسوندم... . . . چند دقیقه گذشت ...

۳ هفته پیش
59K
ای آنکه بجز تو هوایی برسرم نیس در نظرم نیس جز یاد عزیزت کسی همسفرم نیس مرا یار دگری نیس قدر تو و احساس تو رو کسی نفمید دلت از همه رنجید از عالم و ...

ای آنکه بجز تو هوایی برسرم نیس در نظرم نیس جز یاد عزیزت کسی همسفرم نیس مرا یار دگری نیس قدر تو و احساس تو رو کسی نفمید دلت از همه رنجید از عالم و آدم همه جا رنگ و ریا دید دلت از همه رنجید من مثل تو از ...

۳ هفته پیش
24K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۶ خیلی بهش فکر کردم ولی نتیجه ای نگرفتم! حس بدی داشتم بخاطر شادی... تابستون هم روبه تمومی بود و منم دیگه کلاسام تموم شدن... امتحانا رو هم که تموم کردم از اونجایی ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۶ خیلی بهش فکر کردم ولی نتیجه ای نگرفتم! حس بدی داشتم بخاطر شادی... تابستون هم روبه تمومی بود و منم دیگه کلاسام تموم شدن... امتحانا رو هم که تموم کردم از اونجایی که دبیرستان فرزانگان معدل بالای ۱۵ میخواس منم که به خودم امیدی نداشتم فرم انتقالیمو ...

۳ هفته پیش
50K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۵ پایاما رو چک کردم و خب اره علی پیاممو دیده بود قبل از اینکه پاکش کنم. the my: کی هستی؟ TACHANKA: عع فک کردم پیامام نیمده😂 همممم بگم ینی؟ the my: بگو ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۵ پایاما رو چک کردم و خب اره علی پیاممو دیده بود قبل از اینکه پاکش کنم. the my: کی هستی؟ TACHANKA: عع فک کردم پیامام نیمده😂 همممم بگم ینی؟ the my: بگو 😐 تا ریپ نزدم TACHANKA: هر چند با عکس العملت ریختن ولی قبلا پشمام صورتی ...

۱۸ آبان 1398
93K
#رمان_گرداب #پارت۴۴ #نویسنده_خاموش با این دختره دوست شدم و فهمیدم تو کلاس کنکور با حسن هم کلاسیه! خب حالا حسن کیه؟:| مسابقه که بزور با دوستام رفتم یادتونه؟ خب همون. اونجا حسن جز کادر برگذاری ...

#رمان_گرداب #پارت۴۴ #نویسنده_خاموش با این دختره دوست شدم و فهمیدم تو کلاس کنکور با حسن هم کلاسیه! خب حالا حسن کیه؟:| مسابقه که بزور با دوستام رفتم یادتونه؟ خب همون. اونجا حسن جز کادر برگذاری بود یه دوسه بار کارم افتاد بهش و بعد دیگه دوستام شروع کردن به مسخره ...

۱۱ آبان 1398
59K
شاید شکستن باعث بشه متوقف بشم اما باعث نمیشه امیدمو از دست بدم و دوباره برا ساختن رویاهام تلاش نکنم... خب نشد که نشد! به جهنم که نشد. بقول تتلو ...من میسازم دنیامو یه نفره!

شاید شکستن باعث بشه متوقف بشم اما باعث نمیشه امیدمو از دست بدم و دوباره برا ساختن رویاهام تلاش نکنم... خب نشد که نشد! به جهنم که نشد. بقول تتلو ...من میسازم دنیامو یه نفره!

۷ آبان 1398
5K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۳ حالا که علی رفته بود بیشتر شکستم.... اخه چطور میشه دونفر بهت بگم بیخیاله همه، من جای همه هستم...بگی نشه بعد بگم گف جا همه هستم حالا پیش همه از نبودنش ناله ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۳ حالا که علی رفته بود بیشتر شکستم.... اخه چطور میشه دونفر بهت بگم بیخیاله همه، من جای همه هستم...بگی نشه بعد بگم گف جا همه هستم حالا پیش همه از نبودنش ناله میکنمااا...و بگن هیچ وقت .... و هر دوشون برن.... ترم تابستونم جور شد و مدرسه ...

۵ آبان 1398
94K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته از روابط خانوادم با فامیل گرفته تا تا حال پدر و مادرم وضع خودم از ...

۲۷ مهر 1398
143K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۱ اوایل تابستون همش خرید بودیم برا عقد خواهرم یه شب حسابی عصبی و البته دلگیر بودم. نمیدونم چرا ولی کلا بی اهمیت ترین موجود تو کل خاندان منم. اخر شب بود و ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۱ اوایل تابستون همش خرید بودیم برا عقد خواهرم یه شب حسابی عصبی و البته دلگیر بودم. نمیدونم چرا ولی کلا بی اهمیت ترین موجود تو کل خاندان منم. اخر شب بود و گوشه تختم که به دیوار وصل میشه تو خودم جم شده بودم. رمز گوشیم که ...

۲۷ مهر 1398
27K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم هم شروع شد و یکی یکی ردشون کردم و عمومی ها رو زود تر تموم ...

۲۲ مهر 1398
79K
و من فقط صندوقچه هستم مملو از خاطرات دو نفره تو با دختری که سال هاست پس از رفتن تو مرده....

و من فقط صندوقچه هستم مملو از خاطرات دو نفره تو با دختری که سال هاست پس از رفتن تو مرده....

۱۸ مهر 1398
6K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ نجمه و خودمو انداختم تو بغل نجمه (قدش دو برابر منه و تپل و سفید ...

۱۴ مهر 1398
90K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه بود در گیر مرگ محمد امین بودیم که بابای ستایش از وجود مهدی(رل ستایش)باخبر شد. ...

۱۲ مهر 1398
89K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۷ نتونست چیزی بگه بغض امون نمی داد فقط ی پیام داد و قطعه و زمان تدفین گفت سریع رفتم یه دوش گرفتم مانتو و شلوار و مغنعه مشکیمو از کمد کشیدم بیرون. ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۷ نتونست چیزی بگه بغض امون نمی داد فقط ی پیام داد و قطعه و زمان تدفین گفت سریع رفتم یه دوش گرفتم مانتو و شلوار و مغنعه مشکیمو از کمد کشیدم بیرون. اصلا نمیفهمیدم باید چیکار کنم فقط میدونسم باید خودمو برسونم به ستایش سریع پوشیدمشون چادرمو ...

۱۱ مهر 1398
78K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد میکرد... میگفت قیدتو میزنم ... حرفاش درد داشت... بوی بی کسی میداد. بهم یاد اوری ...

۹ مهر 1398
108K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون لباسای بیرونیم خودمو انداختم رو تخت. چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد؟ ...

۹ مهر 1398
145K
#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای ...

#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای زندگیم جز علیرضا و امین رو حذف کردم و بعدش بخاطر علیرضا امین رو حذف ...

۸ مهر 1398
98K
#رمان_گرداب #پارت_۳۳ #نویسنده_خاموش {فلش_بک} یادم میاد امین یبار بعد چن بار دعوا بهم گفت هانا من برگشتم...همه رو بزار کنار و برگرد پیش خودم من خودم جای همه پیشتم.... کلی از این حرفا بعد گفته ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۳ #نویسنده_خاموش {فلش_بک} یادم میاد امین یبار بعد چن بار دعوا بهم گفت هانا من برگشتم...همه رو بزار کنار و برگرد پیش خودم من خودم جای همه پیشتم.... کلی از این حرفا بعد گفته نرسه یه روز به همه بگم گف جای همه هست حالا از نبودش دارم مینالماااا ...

۲۵ شهریور 1398
53K