نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

آدین (۱۵ تصویر)

رمان همزاد پارت۱۲۴ #آدین قلبم توی سینم آرومو قرار نداشت و هر لحظه میخواست بیاد بیرون ب فیلم بردار نگاه کردم و با بی صبری گفتم: -آقا نیما پس چرا نمیاد.. لبخندی زد و گفت:نگران ...

رمان همزاد پارت۱۲۴ #آدین قلبم توی سینم آرومو قرار نداشت و هر لحظه میخواست بیاد بیرون ب فیلم بردار نگاه کردم و با بی صبری گفتم: -آقا نیما پس چرا نمیاد.. لبخندی زد و گفت:نگران نباشید میاد آهی کشیدم و ب اطرافم نگاه کردم تعدادی از مردم وایستاده بودن تا ...

۲۹ تیر 1398
18
رمان همزاد پارت۱۱۸ #آدین -دوستان عزیزم همینطور که خودتون خوب میدونید امشب بی دلیل اینجا جمع نشدیم.. نگاه و توجه همه به آقا بزرگ بود که لیوان بدست و توست قاشق توجه همه رو جلب ...

رمان همزاد پارت۱۱۸ #آدین -دوستان عزیزم همینطور که خودتون خوب میدونید امشب بی دلیل اینجا جمع نشدیم.. نگاه و توجه همه به آقا بزرگ بود که لیوان بدست و توست قاشق توجه همه رو جلب کرده بود..آقا بزرگ ابروی بالا انداخت و گفت: -قطعا دلیلی داشته!.. نگاه مشتاق مهمان ها ...

۲۰ تیر 1398
34
رمان همزاد پارت۱۱۰ #آدین _آدین _جان آدین _میشه حالا صحبت کنیم؟ همینطور که موهاشو نوازش میکردم گفتم: _ن فک کردن بهش عصابمو خورد میکنه _بی خودی عصابتو خورد میکنی بهش نگاه کردم وقتی نگامو روی ...

رمان همزاد پارت۱۱۰ #آدین _آدین _جان آدین _میشه حالا صحبت کنیم؟ همینطور که موهاشو نوازش میکردم گفتم: _ن فک کردن بهش عصابمو خورد میکنه _بی خودی عصابتو خورد میکنی بهش نگاه کردم وقتی نگامو روی خودش دید گفت: _آدین..این حساسیت ها برای چیه!.سن کمش؟..فاصله سنیشون؟ غیرت برادرانه؟..دوست بودن اشکان با ...

۳۰ خرداد 1398
23
رمان همزاد پارت۱۰۴ #آدین الان چند دقیقه ای هست که توی راه هستیم ولی نور هیچی نمیگی انگار اصلا اینجا نیست هی نگاش میکنم صدای اهنگ رو بالا پایین میبرم ولی انگار نه انگار حتما ...

رمان همزاد پارت۱۰۴ #آدین الان چند دقیقه ای هست که توی راه هستیم ولی نور هیچی نمیگی انگار اصلا اینجا نیست هی نگاش میکنم صدای اهنگ رو بالا پایین میبرم ولی انگار نه انگار حتما بخاطر خستی راه یا دیدن مادرش باشه واقعا تعجب بار بود خانوادشون خونه ما دعوت ...

۱۸ خرداد 1398
41
رمان همزاد پارت۸۵ #آدین کنارش رفتم و زیرگوشش گفتم:بخشیدی دیگع.. لبخند کوچیکی روی لباش اومد و سرشو تکون دادک گفتم: کمک میخوای...ک آره ای گفت و بعداز چیدن سفرکنارم نشست و با گفتن نوش جانتون ...

رمان همزاد پارت۸۵ #آدین کنارش رفتم و زیرگوشش گفتم:بخشیدی دیگع.. لبخند کوچیکی روی لباش اومد و سرشو تکون دادک گفتم: کمک میخوای...ک آره ای گفت و بعداز چیدن سفرکنارم نشست و با گفتن نوش جانتون همه شروع بخوردن کردم با لبخندنگاش کردم ک گفت:چیع من سفره غذا نیستما.. لبخند شیطونی ...

۱۳ اردیبهشت 1398
3
رمان همزاد پارت۶۲ #آدین اوفففف این چ موهای من دارم لعنتی... -آدرینــــــــــــا وارد اتاق شدوگفت:هـــــا چیـــع با اخم نگاش کردمو گفتم:این چ طرز حرف زدن با بزرگترته بزنم سیاه کبودت کنم چشم سفید... با بدو ...

رمان همزاد پارت۶۲ #آدین اوفففف این چ موهای من دارم لعنتی... -آدرینــــــــــــا وارد اتاق شدوگفت:هـــــا چیـــع با اخم نگاش کردمو گفتم:این چ طرز حرف زدن با بزرگترته بزنم سیاه کبودت کنم چشم سفید... با بدو ب سمتم اومد و بغلم کرد که بزور از بغلم بیرونش اوردم و گفتم: -چه ...

۲۱ اسفند 1397
922
رمان همزاد پارت ۵۸ #آدرینا با حال بدم که شامل ،اشک،سکسکه،غم بود سریع از اتاق بیرون اومدم که تو آغوش گرمی فرو رفتم سفت تو آغوشش می فشردتم؛با تمام وجودم عطر تنشو بوییدم این عطر ...

رمان همزاد پارت ۵۸ #آدرینا با حال بدم که شامل ،اشک،سکسکه،غم بود سریع از اتاق بیرون اومدم که تو آغوش گرمی فرو رفتم سفت تو آغوشش می فشردتم؛با تمام وجودم عطر تنشو بوییدم این عطر این بو چرا انقدر آرانش ب بدن بی جونم وارد میکنه؟..صدای آرومش لاله گوشمو نوازش ...

۱۷ اسفند 1397
240
رمان همزاد پارت ۵۱ #آدین لیوان قهوه ای جلوی دیدمو از ضربانم گرفت،شرمو بلند به سمتش برگردوندم و بهش نگاه کردم آراز بود ولی نه اون آراز یک سال پیش جلتیمنیش همه دخترا را به ...

رمان همزاد پارت ۵۱ #آدین لیوان قهوه ای جلوی دیدمو از ضربانم گرفت،شرمو بلند به سمتش برگردوندم و بهش نگاه کردم آراز بود ولی نه اون آراز یک سال پیش جلتیمنیش همه دخترا را به عرش می اورد پس کجاس اون چشم هایی که از شیطنت برق میزد؟چرا این نگاه ...

۹ اسفند 1397
112
رمان همزاد پارت۴۶ #آدین آروم روی تخت گذاشتمش و به سمت کمد رفتم و پتویی گرفتم و روش گذاشتم،چشماشو باز کردو با چشمای نیم باز و خواب آلود نگام می کرد،آروم پایین تخت نشستم و ...

رمان همزاد پارت۴۶ #آدین آروم روی تخت گذاشتمش و به سمت کمد رفتم و پتویی گرفتم و روش گذاشتم،چشماشو باز کردو با چشمای نیم باز و خواب آلود نگام می کرد،آروم پایین تخت نشستم و گونشو نوازش میکردم نگام غرق صورتش بود،خدایا این دختر باهام چیکار کرده که حتا با ...

۲۳ بهمن 1397
24
رمان همزاد پارت۳۹ #آدین -آدین بلندشو ساعت ۱شبه.. -... -آدین بلندشودیگه باید بریم.. -... پتورو روی سرم انداختم و خواستم پشت بهش کنم که صداشو شنیدم -آدین جان -جانم..جان دلم.. سریع بلندشدم و بهش گفتم:اینجور ...

رمان همزاد پارت۳۹ #آدین -آدین بلندشو ساعت ۱شبه.. -... -آدین بلندشودیگه باید بریم.. -... پتورو روی سرم انداختم و خواستم پشت بهش کنم که صداشو شنیدم -آدین جان -جانم..جان دلم.. سریع بلندشدم و بهش گفتم:اینجور که معلومه خانوم خیلی خوشحاله که بریم. لبخند شیرینی زدوموی قهوایی خوش رنگش که کج ...

۱۵ بهمن 1397
8
رمان همزاد پارت۳۳ #نور با خجالت سرموپایین انداختم ووارد خونه شدم.اوه خدای من خودت کمکم کن که چیزی نگم درسته دارم ازیتش میکنم وگناه داره ولی خوب وقتی اینجوری خودشو به آب وآتیش میزنه دوست ...

رمان همزاد پارت۳۳ #نور با خجالت سرموپایین انداختم ووارد خونه شدم.اوه خدای من خودت کمکم کن که چیزی نگم درسته دارم ازیتش میکنم وگناه داره ولی خوب وقتی اینجوری خودشو به آب وآتیش میزنه دوست دارم. -وای نور سرموبرگردوندم آدرینا بود به سمتم اومد وبغلم کرد. آدرینا:وای نور چه سوپرایز ...

۵ بهمن 1397
138
رمان همزاد پارت۳۰ #آدین خیره بهش نگاه میکردم واونم هی نگاهشو ازم میگرفت وبه ماه نگاه می کرد...با لرزش بدنش متوجه شدم که سردش شده سریع دستمو از روشونش برداشتم ودستشوگرفتم وسوار ماشین کردمش وخودم ...

رمان همزاد پارت۳۰ #آدین خیره بهش نگاه میکردم واونم هی نگاهشو ازم میگرفت وبه ماه نگاه می کرد...با لرزش بدنش متوجه شدم که سردش شده سریع دستمو از روشونش برداشتم ودستشوگرفتم وسوار ماشین کردمش وخودم سوارشدم که با لحن ناراحتی گفت: -داریم میریم؟ برگشتم سمتش وگفتم: -آره عزیزم..هوا سرده سرما ...

۳۰ دی 1397
9
رمان همزاد پارت۲۰ #نور مامان آرزو: خیلی معذرت میخوام گلم،آدین وقتی حالش بد میشه هیچ کاری نمیتونه بکنه والا هروقت این چیزیش میشه غصتمون میگیره. مامان:وا این چه حرفیه آزروجون، خودم دیدم تو عمق خوابه ...

رمان همزاد پارت۲۰ #نور مامان آرزو: خیلی معذرت میخوام گلم،آدین وقتی حالش بد میشه هیچ کاری نمیتونه بکنه والا هروقت این چیزیش میشه غصتمون میگیره. مامان:وا این چه حرفیه آزروجون، خودم دیدم تو عمق خوابه پسرم نگران باش مثل تخم چشمام مراقبشم. دیگه حواصم به صحبتاشون نبود...آدین بالا خواب بود ...

۸ دی 1397
9
رمان همزاد پارت۱۸ #آدین باخوردن نور به صورتم ازخواب بیدارشدم.لباساموپوشیدم وسریع رفتم آشپزخانه که صبحانه بخورم و سریع برم دانشگاه واردآشپزخانه شدم بعداز صبح بخیر گفتن نشستم مامان که مثل همیشه داشت واسه بابا لقمه ...

رمان همزاد پارت۱۸ #آدین باخوردن نور به صورتم ازخواب بیدارشدم.لباساموپوشیدم وسریع رفتم آشپزخانه که صبحانه بخورم و سریع برم دانشگاه واردآشپزخانه شدم بعداز صبح بخیر گفتن نشستم مامان که مثل همیشه داشت واسه بابا لقمه میگرفت و میزاشت گوشه بشقابش و یکثره حرف میزد بابا هم روزنامه دستش بود و ...

۴ دی 1397
8
پارت ۱ رمان همزاد #آدین با چشمای اشکی زیباش که دونه دونه اشک میریخت نگام میکردحس میکردم قلبم داره میسوزه خیلی شدید میسوزه طاقت چشمای اشکی شو نداشتم لعنت به من که این اشکاروتوچشماش کاشتم. ...

پارت ۱ رمان همزاد #آدین با چشمای اشکی زیباش که دونه دونه اشک میریخت نگام میکردحس میکردم قلبم داره میسوزه خیلی شدید میسوزه طاقت چشمای اشکی شو نداشتم لعنت به من که این اشکاروتوچشماش کاشتم. _بیابریم آدین اینکاراچیه باکشتن خودت چیزی درست نمیشه که بیا تو هنوز جوونی باید زندگی ...

۹ آذر 1397
2