نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

ادامه_دار (۵ تصویر)

#داستان_شب5 #ادامه_دار 💠 داستان مونتاژ دوچرخه به وسیله همسایه بیسواد، خواندنی وکوتاه داستان کوتاه مونتاژ دوچرخه مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. هنگامی که دوچرخه را تحویل گرفت، متوجه ...

#داستان_شب5 #ادامه_دار 💠 داستان مونتاژ دوچرخه به وسیله همسایه بیسواد، خواندنی وکوتاه داستان کوتاه مونتاژ دوچرخه مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. هنگامی که دوچرخه را تحویل گرفت، متوجه شد که قبل از استفاده از دوچرخه خودش باید چند قطعه آن را سوار کند. ...

۲ هفته پیش
26K
#داستان_کوتاه4 #ادامه_دار داستان شکستن قلب جغد ، کوتاه و خواندنی و جالب قلب جغد پیر شکست 💠 داستان قلب جغد پیر شکست ، جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میکرد.رفتن و ...

#داستان_کوتاه4 #ادامه_دار داستان شکستن قلب جغد ، کوتاه و خواندنی و جالب قلب جغد پیر شکست 💠 داستان قلب جغد پیر شکست ، جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میکرد.رفتن و ردپای آن را.و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و ...

۲ هفته پیش
31K
#داستان_کوتاه2 #ادامه_دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 💠 استادی از آنجا می‌گذشت. ...

#داستان_کوتاه2 #ادامه_دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 💠 استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد ...

۲ هفته پیش
48K
#داستان_کوتاه1 #ادامه_دار داستان من چقدر ثروتمندم، داستان خواندنی و آموزنده 💠 هوا بدجوری توفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هردو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و ...

#داستان_کوتاه1 #ادامه_دار داستان من چقدر ثروتمندم، داستان خواندنی و آموزنده 💠 هوا بدجوری توفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هردو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم ...

۲ هفته پیش
41K
#داستان_کوتاه1 #ادامه_دار داستان من چقدر ثروتمندم، داستان خواندنی و آموزنده هوا بدجوری توفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هردو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت ...

#داستان_کوتاه1 #ادامه_دار داستان من چقدر ثروتمندم، داستان خواندنی و آموزنده هوا بدجوری توفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هردو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و ...

۷ خرداد 1398
54K