نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

ادامه_پارت (۱۷ تصویر)

#the_building_infogyg #ادامه_پارت97 که حس کردم آستین لباسم خیسه من:می هی عزیزم تو گریه میکنی می.هی:متاسفم!ما آدما خیلی بهت صدمه زدیم حقم داشتی اینو بگی بهم من:آشنایی باتو بهترین چیز تو زندگیم بود لطفا من باهات ...

#the_building_infogyg #ادامه_پارت97 که حس کردم آستین لباسم خیسه من:می هی عزیزم تو گریه میکنی می.هی:متاسفم!ما آدما خیلی بهت صدمه زدیم حقم داشتی اینو بگی بهم من:آشنایی باتو بهترین چیز تو زندگیم بود لطفا من باهات خوشبختم اینارو نگو باشه بخند برام حالا خندید و گفت می.هی:باشه خوناشام من

۳ هفته پیش
2K
#the_building_infogyg #ادامه_پارت96 تهیونگ ملکه با آرامش منو رزا باترس نگاش میکردیم خیلی جسور بود ملکه:داستان میخوایی گوش کنی یانه وقتی مادر آچا میخواست فرار کنه من ملکه بودم ودوست صمیمی اون بعد ریکا ازم خواست ...

#the_building_infogyg #ادامه_پارت96 تهیونگ ملکه با آرامش منو رزا باترس نگاش میکردیم خیلی جسور بود ملکه:داستان میخوایی گوش کنی یانه وقتی مادر آچا میخواست فرار کنه من ملکه بودم ودوست صمیمی اون بعد ریکا ازم خواست طلسم اینکه ماها رد بشیم بردارم من می ترسیدم اما از طرفی قانون این بود ...

۳ هفته پیش
3K
#the_building_infogyg #ادامه_پارت63 رفتم پیدا نشد تا اینکه تویی جنگل همین دروازه رو دیدم واردش شدم اومدیم بع این دنیا اونجا بود که با شاهزاده خوناشاما پدر چان مارو آورد پدربزرگ چان گفت درصورتی اجازه میده ...

#the_building_infogyg #ادامه_پارت63 رفتم پیدا نشد تا اینکه تویی جنگل همین دروازه رو دیدم واردش شدم اومدیم بع این دنیا اونجا بود که با شاهزاده خوناشاما پدر چان مارو آورد پدربزرگ چان گفت درصورتی اجازه میده شاهزاده خواهرمو درمان کنه که من وفاداریمو بهش ثابت کنم قبول کردم رکسانا:قولت چی بود؟! ...

۳ بهمن 1398
1K
#the_building_infogyg #ادامه_پارت48 وسایلامو گذاشتم توکمدم آماده باش بودم برای فردا برایی فرار از این جهنم یا حداقل فراری دادن دوستام چان:بیا پایین کارت دارم من:بمیر دیگه بچه خفاش نمیام چان:جدی کارت دارم بیا پوف من ...

#the_building_infogyg #ادامه_پارت48 وسایلامو گذاشتم توکمدم آماده باش بودم برای فردا برایی فرار از این جهنم یا حداقل فراری دادن دوستام چان:بیا پایین کارت دارم من:بمیر دیگه بچه خفاش نمیام چان:جدی کارت دارم بیا پوف من دیونه میشم اخرش رفتم دیدم نشسته چیزا رو میبینه من:اینا چیه چان:شجره نامه وبرایی فردا ...

۲۹ دی 1398
1K
#ادامه_پارت7 میجو : اهم اهم *خیلی متین* هوراااااااا*پرید هوا* جونگهو : وایییی خدا مرسییی. مرسی که بعد از هفت سال رسیدم بهش . *اشکش ریخت و در حال گریه رفت جلوی سهون* مرسی که منو ...

#ادامه_پارت7 میجو : اهم اهم *خیلی متین* هوراااااااا*پرید هوا* جونگهو : وایییی خدا مرسییی. مرسی که بعد از هفت سال رسیدم بهش . *اشکش ریخت و در حال گریه رفت جلوی سهون* مرسی که منو به خواستم رسوندی^^ *سهونو بغل کرد . خو چه کنم دست تودش نیس* سهون : ...

۲۷ دی 1398
32K
#the_building_infogyg #ادامه_پارت29 عوضی رو بفهمم به گردنم نگاه کردم لعنتی چقدر بدگاز گرفت تازه گردنمو پاره کرد بهش دست زدم که باز شدش از شدت سوختنش سرم گیج رفت نشستم جلویی آیینه که درباز شدش ...

#the_building_infogyg #ادامه_پارت29 عوضی رو بفهمم به گردنم نگاه کردم لعنتی چقدر بدگاز گرفت تازه گردنمو پاره کرد بهش دست زدم که باز شدش از شدت سوختنش سرم گیج رفت نشستم جلویی آیینه که درباز شدش چانیول با تعجب وعصبانیت بهم خیره شدش اومد سمتم چان:به کی خون دادی؟ من:چی.میگی؟! چان:جایی ...

۲۶ دی 1398
929
#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت27 اما هنوزم فکرم درگیر کار آنیسا بود اهان بابا گوشی رو برداشتم بابا:آیسان خوبی دخترباباچیزیت نیس؟ من:سلام پدر جانم نه نیس همه چی مرتبه دلم برات خیلی تنگ شده بابایی حالا ببین آدم ...

#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت27 اما هنوزم فکرم درگیر کار آنیسا بود اهان بابا گوشی رو برداشتم بابا:آیسان خوبی دخترباباچیزیت نیس؟ من:سلام پدر جانم نه نیس همه چی مرتبه دلم برات خیلی تنگ شده بابایی حالا ببین آدم معروفی شدم کع بهم افتخار کنی دیدم همه زومن روم رفتم بیرون باباباصدایی بغض کرده:میدونم ...

۸ آذر 1398
113
#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت26 یونگ:آنیسا خوشحال میشی خواهر داشته باشی اگه آیسان باشه آنیسا:یونگ آیسان خیلی دوسش دارم اگه خواهرم باشه واقعا معلومه خوشحال میشم سوهو:نباید از این.مورد صرفه نظر کنیم اون ممکنه از این مورد استفاده ...

#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت26 یونگ:آنیسا خوشحال میشی خواهر داشته باشی اگه آیسان باشه آنیسا:یونگ آیسان خیلی دوسش دارم اگه خواهرم باشه واقعا معلومه خوشحال میشم سوهو:نباید از این.مورد صرفه نظر کنیم اون ممکنه از این مورد استفاده کنه تا مالی به جیب بزنه آنیسا:چی داری میگی اصلا همچین چیزی نمیشه من:آنیسا یکم ...

۸ آذر 1398
86
#ادامه_پارت11 _ها؟ سوهو یه سری برگه داد بهش و رفتن روی تخت نشستن. سهون هی فوضولی میکرد. +هیونگ. مام ادمیم . سوهو : عههه سلام مکنه چطوری. بغلش کرد. برگه هارو نشون داد به جونگهو ...

#ادامه_پارت11 _ها؟ سوهو یه سری برگه داد بهش و رفتن روی تخت نشستن. سهون هی فوضولی میکرد. +هیونگ. مام ادمیم . سوهو : عههه سلام مکنه چطوری. بغلش کرد. برگه هارو نشون داد به جونگهو : اینا آزمایشه. بیست سال پیش برادر تو که اسمش شبیه اسم من بود دزدیده ...

۲۹ آبان 1398
607
#the_moon_is_for_me #ادامه_پارت8 سهون : خب پس مارو میشناسی. وایسا معرفی کنم . این دختر خانوم که میبینین

#the_moon_is_for_me #ادامه_پارت8 سهون : خب پس مارو میشناسی. وایسا معرفی کنم . این دختر خانوم که میبینین "به دختره که به من دست تکون میداد و همزمان آدامس باد میکرد اشاره کرد" میکاپره مخصوصه ما هستش که برای وقتایی که میخوایم شناخته نشیم لازمه. خانومه خونمونم هست . آبجیه هممون ...

۲۹ آبان 1398
1K
#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت18 (به جون خودمم کم تر از چهار نفر نظر ندن دیگه نمیزارم) من:هوف خداروشکر راحت شدم اوف کش موهامو باز کردم موهام ریخت دورم یکم موهامو مالش دادم رویی کاناپه اتاقش دراز کشیدم ...

#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت18 (به جون خودمم کم تر از چهار نفر نظر ندن دیگه نمیزارم) من:هوف خداروشکر راحت شدم اوف کش موهامو باز کردم موهام ریخت دورم یکم موهامو مالش دادم رویی کاناپه اتاقش دراز کشیدم تا خستگیم در بره نفهمیدم کی خوابم برد صبح با صدایی یکی از خواب بلند ...

۲۶ آبان 1398
298
#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت16 من:یااا آیسان جمع کن میرا:خدایاااا به کدوم امیدی من باهات دوست شدم مارنی ازهممون نزدیک تر بود یکی زد پس کله. آیسان آیسان:آخخخخ چرا میزنی باوا میرا:خوب میکنه ایسو گلم توام یکی دیگه ...

#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت16 من:یااا آیسان جمع کن میرا:خدایاااا به کدوم امیدی من باهات دوست شدم مارنی ازهممون نزدیک تر بود یکی زد پس کله. آیسان آیسان:آخخخخ چرا میزنی باوا میرا:خوب میکنه ایسو گلم توام یکی دیگه بزن!! آیسان:هوییی بابا دیگه کلس من باهر ضربه شما سه ثانیه از زندگیم کم میشه ...

۲۶ آبان 1398
379
#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت14 ساکورا با پام ضرب گرفته بودم باچشام داشتم به آیسان که روان کره ای صحبت میکرد چشم دوخته بودم انتروک و کثافط نمیتونه به من زنگ بزنه بگه اومدم کره نمیتونست یعنی ای ...

#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت14 ساکورا با پام ضرب گرفته بودم باچشام داشتم به آیسان که روان کره ای صحبت میکرد چشم دوخته بودم انتروک و کثافط نمیتونه به من زنگ بزنه بگه اومدم کره نمیتونست یعنی ای خدا چرا من اصلا دخترعمه همچین اوسکلی شدم هااا ای خدا با حرص بستنی روچپوندم ...

۲۵ آبان 1398
716
#ادامه_پارت6 #دوقلوهای_شیطون که یهو بع یکی برخوردم وصدایی اخش رفت هوا یاخدا جون مردمو زدم پخش آسفالت کردم من:وی ببخشید حالتون خوبه کلمو بردم پایین تا بهتر وضیعتشو چک کنم که کلشو تا آورد بالا ...

#ادامه_پارت6 #دوقلوهای_شیطون که یهو بع یکی برخوردم وصدایی اخش رفت هوا یاخدا جون مردمو زدم پخش آسفالت کردم من:وی ببخشید حالتون خوبه کلمو بردم پایین تا بهتر وضیعتشو چک کنم که کلشو تا آورد بالا کله هامون خورد بهم چنان کلم درد گرفت با دستام پیشونیمو میمالیدم من:آخ آخ کلم ...

۲۲ آبان 1398
1K
#ادامه_پارت24 تنهایی عشق♥ یکی از بچه ها پرسید:کی میان؟؟ این سوال من هم بود ... جواب داد:قراره ساعت11 می آیند ما دعوتشون کردیم ..اگر خیلی خوب باشید بهمون تجهیزات بیشتری واسه هلال احمر می دهند ...

#ادامه_پارت24 تنهایی عشق♥ یکی از بچه ها پرسید:کی میان؟؟ این سوال من هم بود ... جواب داد:قراره ساعت11 می آیند ما دعوتشون کردیم ..اگر خیلی خوب باشید بهمون تجهیزات بیشتری واسه هلال احمر می دهند و این برای خودتون هم مفیده سعی کنید بتونید خیلی عالی باشید و توجهشون رو ...

۱۹ شهریور 1398
453
#ادامه_پارت23 به سمتم اومد از خستگی به زور از جام بلند شدم و اصلا نمیخواسم این بی جونی و خستگیم رو کسی ببینه. ترلان سریع کیفش رو برداشت و پشت سرم راه افتاد ...چقد انرژی ...

#ادامه_پارت23 به سمتم اومد از خستگی به زور از جام بلند شدم و اصلا نمیخواسم این بی جونی و خستگیم رو کسی ببینه. ترلان سریع کیفش رو برداشت و پشت سرم راه افتاد ...چقد انرژی داشت این بشر. از بقیه بچه ها خداحافظی کردیم و به طرف خونه راه افتادیم ...

۱۱ شهریور 1398
369
#ادامه_پارت20 ♥ تنهایی عشق♥ ازش تشکر کردم و سریع پیاده شدم و پریدم توی مدرسه و مثل همیشه با رایان که منتظرش بودم رو به رو شدم.. شاد و شنگول اومدم از کنارش رد بشم ...

#ادامه_پارت20 ♥ تنهایی عشق♥ ازش تشکر کردم و سریع پیاده شدم و پریدم توی مدرسه و مثل همیشه با رایان که منتظرش بودم رو به رو شدم.. شاد و شنگول اومدم از کنارش رد بشم که گفت :بـــَه انگار امروز خیلی شنگولی -به تو مربوط نیست و به راهم ادامه ...

۱ شهریور 1398
448