نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

الهام_جعفری (۲۰ تصویر)

امروز یک روایت جالب شنیدم درباره ناامیدی:یأس یکی از دو راحتی است... فکر کن حدیثی که آدم را به ناامیدی ترغیب کند. بعد فکرش را که کردم دیدم عجب حرف عمیقی است. درست هر زمانی ...

امروز یک روایت جالب شنیدم درباره ناامیدی:یأس یکی از دو راحتی است... فکر کن حدیثی که آدم را به ناامیدی ترغیب کند. بعد فکرش را که کردم دیدم عجب حرف عمیقی است. درست هر زمانی از آدمهای اطرافم ناامید شدم و روی خدا حساب کردم، حسابم پر بود. اصلا زندگی ...

۱ هفته پیش
30K
((این کوه آنقدر دوست داشتنی هست که روزی قاتل من میشود.)) این تصور که از خیالم میگذرد انگار ترس برش میدارد. می ایستد و زل میزند به من که حالا تقریبا لبه کوه ایستاده ام ...

((این کوه آنقدر دوست داشتنی هست که روزی قاتل من میشود.)) این تصور که از خیالم میگذرد انگار ترس برش میدارد. می ایستد و زل میزند به من که حالا تقریبا لبه کوه ایستاده ام و شهر را نگاه میکنم. میپرسد نمیخواهی این حرفهای بی سر و ته را تمام ...

۱۵ آذر 1398
5K
_ میدونی من با اینکه آدم سرمایی هستم اما از یه ویژگی سرما خوشم میاد؛قدرت نفوذش... قدرت نفوذ خیلی مهمه. چیزی که بقیه میگن من دارم اما خودم اصلا قبول ندارم. همینطور که میرود طرف ...

_ میدونی من با اینکه آدم سرمایی هستم اما از یه ویژگی سرما خوشم میاد؛قدرت نفوذش... قدرت نفوذ خیلی مهمه. چیزی که بقیه میگن من دارم اما خودم اصلا قبول ندارم. همینطور که میرود طرف سماور ادامه میدهد‌: من هیچوقت آدم با نفوذی نبودم. درست برخلاف تو... چایی میخوری دیگه؟ ...

۱۲ آذر 1398
2K
((برای اینکه نمیخواهم دیگر هیچوقت عاشق بشوم. چون تهش بدبختی است. تهش منم. تهش تمام شدن تمام آرزوهای من است. تهش دلخوش کردن خودت به تکلیف و وظیفه و حکمت است... تهش مجبور به راضی ...

((برای اینکه نمیخواهم دیگر هیچوقت عاشق بشوم. چون تهش بدبختی است. تهش منم. تهش تمام شدن تمام آرزوهای من است. تهش دلخوش کردن خودت به تکلیف و وظیفه و حکمت است... تهش مجبور به راضی بودن است... تهش اینهاست... تهش منم... نگهش داشتم تا بگویم یکی هست. بگویم غلط میکنی ...

۳ آذر 1398
604
نشسته بودم روی صندلی انتظار تا مشاور بیاید.داشتم با خودم دوره میکردم که اصلا برای چه اینجا آمده ام. شاید بهتر بود تا نیامده قید پولم را بزنم و فلنگم را ببندم. همیشه نسبت به ...

نشسته بودم روی صندلی انتظار تا مشاور بیاید.داشتم با خودم دوره میکردم که اصلا برای چه اینجا آمده ام. شاید بهتر بود تا نیامده قید پولم را بزنم و فلنگم را ببندم. همیشه نسبت به مشاورها حس مبهم بیربطی داشتم. یک مدل ترس آمیخته به نیاز.باید میماندم.بهرحال اینهمه خودم را ...

۳ آذر 1398
5K
_ چند دقیقه ای هست نگاهت میکنم. به آینه زل زده ای. درون این شیشه جیوه اندود دنبال چه میگردی؟! دست میکنی داخل کیف آرایش روی میز. رژلب قرمز را بیرون می آوری. روی آینه ...

_ چند دقیقه ای هست نگاهت میکنم. به آینه زل زده ای. درون این شیشه جیوه اندود دنبال چه میگردی؟! دست میکنی داخل کیف آرایش روی میز. رژلب قرمز را بیرون می آوری. روی آینه جای لبهایت لبخند میکشی. میگویی دنبال این آدم میگردم...سرم شلوغ شده... گمش کرده ام... شانه ...

۲ آذر 1398
250
میگفت:(( آدمها را باید از روی حرفهای نزده شان شناخت... حرفهای تند و تیزی که تا نوک زبان می آیند و بعد کمانه میکنند و برمی‌گردند و خراش میدهند احساسشان را... میگفت این حرفها آنقدر ...

میگفت:(( آدمها را باید از روی حرفهای نزده شان شناخت... حرفهای تند و تیزی که تا نوک زبان می آیند و بعد کمانه میکنند و برمی‌گردند و خراش میدهند احساسشان را... میگفت این حرفها آنقدر زیاد هستند که میشود صدها جلد کتاب...)) همیشه وقتی حرف میزد نگاهش به نقطه کوری ...

۱ آذر 1398
711
ایستادم کنار پنجره و مشغول فکر کردن هستم که داخل میشود. داخل شدنش را پیش از صدای در، از عطر همیشگیش که فضای سالن را پر کرده متوجه شده ام اما خودم را به نفهمیدن ...

ایستادم کنار پنجره و مشغول فکر کردن هستم که داخل میشود. داخل شدنش را پیش از صدای در، از عطر همیشگیش که فضای سالن را پر کرده متوجه شده ام اما خودم را به نفهمیدن میزنم. میدانی آدم گاهی نیاز دارد برای کسی که دوستش دارد، خودش را بی تفاوت ...

۳۰ آبان 1398
3K
صبح ورودی فولاد شهر به نجفاباد ایست و بازرسی بود. پسرهای بسیجی که در سرمای هوا ایستاده بودند و ورودی شهر را کنترل میکردند. دو روز قبل بیمارستان بجز موارد اورژانس، کاملا خلوت بود. به ...

صبح ورودی فولاد شهر به نجفاباد ایست و بازرسی بود. پسرهای بسیجی که در سرمای هوا ایستاده بودند و ورودی شهر را کنترل میکردند. دو روز قبل بیمارستان بجز موارد اورژانس، کاملا خلوت بود. به نظر هم نمیرسید امروز چندان شلوغ باشد. همینطور هم بود. بجز آنهایی که برای گرفتن ...

۲۹ آبان 1398
245
آدم بی مسئولیت فقط کسی نیست که در شغل یا تحصیل یا وظیفه شخصیش کوتاهی کند... ما گاهی درگیر و دار و گرفتاری های زندگی روزمره فراموش میکنیم که بزرگترین مسئولیت انسان در قبال انتخاب ...

آدم بی مسئولیت فقط کسی نیست که در شغل یا تحصیل یا وظیفه شخصیش کوتاهی کند... ما گاهی درگیر و دار و گرفتاری های زندگی روزمره فراموش میکنیم که بزرگترین مسئولیت انسان در قبال انتخاب هایش در زندگی است... فراموش میکنیم داشتن اختیار و انتخاب آگاهانه بزرگترین وجه تمایزمان با ...

۲۸ آبان 1398
1K
دیشب بعد مدتها شیفت بودم. چند روزی بود به شدت بهم ریخته بودم و منتظر یه بهانه بودم به آدما گیر بدم. این روزا کلی حرف تو دلم مونده که هیچکس نمیخواد بشنوه. دوستام زنگ ...

دیشب بعد مدتها شیفت بودم. چند روزی بود به شدت بهم ریخته بودم و منتظر یه بهانه بودم به آدما گیر بدم. این روزا کلی حرف تو دلم مونده که هیچکس نمیخواد بشنوه. دوستام زنگ میزنند حالمو بپرسند. اولش فکر میکنم چقدر خوب. بالاخره بغضم باز میشه. اما بعد که ...

۲۴ آبان 1398
250
کتاب را مقابلم باز کرده ام اما در دنیای بی انتهای خیالاتم قدم میزنم... هزارتا کار مانده روی زمین دارم. اما میت نیست که ماندن جنازه اش مکروه باشد... کار است... اصلا همه اش فدای ...

کتاب را مقابلم باز کرده ام اما در دنیای بی انتهای خیالاتم قدم میزنم... هزارتا کار مانده روی زمین دارم. اما میت نیست که ماندن جنازه اش مکروه باشد... کار است... اصلا همه اش فدای تو... حالا نه اینکه همه اش به تو فکر کنم ها... نه... گاهی هم به ...

۱۵ آبان 1398
113
زمانهایی هست که حرف داری اما به هیچکس نمیتوانی بزنی... چون هیچکس نیست که شنوای درد دل هایت باشد و قضاوتت نکند... آن وقت گوشی لعنتی را برمیداری بهترین عکس متناسب با حالت را انتخاب ...

زمانهایی هست که حرف داری اما به هیچکس نمیتوانی بزنی... چون هیچکس نیست که شنوای درد دل هایت باشد و قضاوتت نکند... آن وقت گوشی لعنتی را برمیداری بهترین عکس متناسب با حالت را انتخاب میکنی و بعد حرفهایت را واژه به واژه صریح، یا در پوششی از حیا مینویسی... ...

۱۴ آبان 1398
105
عصر زهرا زنگ زد. دوستی من و زهرا از فضای مجازی شروع شد.حرفهایی که زد آب سردی بود که یکباره روی قلبم خالی شد. از خواستگار خواهرم حرف زد و اینکه دلیل نیامدنشان من بودم. ...

عصر زهرا زنگ زد. دوستی من و زهرا از فضای مجازی شروع شد.حرفهایی که زد آب سردی بود که یکباره روی قلبم خالی شد. از خواستگار خواهرم حرف زد و اینکه دلیل نیامدنشان من بودم. اینکه دلیل دلتنگی های خواهرم تصمیم من برای ازدواج نکردن بود. اینکه مادرش گفته بود ...

۱۴ آبان 1398
136
سرم را از روی دفتر بالا آوردم و با چشمهای گرد شده نگاهش کردم. حرفهایی که میزد را درک نمیکردم. کسی که تا دیروز برایش خواهر بودم حالا سرش را انداخته بود پایین و حرفهایی ...

سرم را از روی دفتر بالا آوردم و با چشمهای گرد شده نگاهش کردم. حرفهایی که میزد را درک نمیکردم. کسی که تا دیروز برایش خواهر بودم حالا سرش را انداخته بود پایین و حرفهایی میزد که برایم باور پذیر نبود.شاید اگر هرکس دیگری یا زمان دیگری بود شنیدن چنین ...

۱۴ آبان 1398
578
میگن کلمات اونقدر قدرت داره که میتونه تمام مرزها رو جابه جا کنه... کلمات میتونه از قاب عکس چوبی روی دیوار عبور کنه و برسه به قلب آدمی که تصویرش داخل اون قابه... شاید برای ...

میگن کلمات اونقدر قدرت داره که میتونه تمام مرزها رو جابه جا کنه... کلمات میتونه از قاب عکس چوبی روی دیوار عبور کنه و برسه به قلب آدمی که تصویرش داخل اون قابه... شاید برای همینه من عکس تو رو گذاشتم روی قاب گوشی... که هروقت قفل گوشی رو باز ...

۱۳ آبان 1398
93
خیر...هرقدر هم عقل با دل کلنجار برود نتیجه همان است که بود... حالا این درست که دل من بزرگ شده و بیقراری هایش هم محجوبانه تر اما عالم و آدم بیایند بگویند تقدیر بر رفتنش ...

خیر...هرقدر هم عقل با دل کلنجار برود نتیجه همان است که بود... حالا این درست که دل من بزرگ شده و بیقراری هایش هم محجوبانه تر اما عالم و آدم بیایند بگویند تقدیر بر رفتنش بود دل بر نمی گردد... قصد برگشتن ندارد... بماند که وقتی ماند بین تو و ...

۱۳ آبان 1398
135
کوئیلو توی کتاب بریدا میگه ایمان راه رفتن در شب تاریک در اعماق جنگله... بهش گفتم میدونی مشکلت چیه؟ همه چیز رو حساب میکنی. ذهنت حسابگره. دقیق و قدم به قدم کارهات رو حساب میکنی. ...

کوئیلو توی کتاب بریدا میگه ایمان راه رفتن در شب تاریک در اعماق جنگله... بهش گفتم میدونی مشکلت چیه؟ همه چیز رو حساب میکنی. ذهنت حسابگره. دقیق و قدم به قدم کارهات رو حساب میکنی. ابروهاش رو در هم کرد و گفت این مشکلمه؟ گفتم هم بله و هم نه... ...

۱۲ آبان 1398
133
بابا از اون آدمهای خیلی منطقی و واقع بینه... از اونهایی که سالها بر اساس منطق اینکه زندگی یعنی تکلیف و یک وظیفه است حاضر شد بدون عشق زندگی کنه... از اونهایی که هر روز ...

بابا از اون آدمهای خیلی منطقی و واقع بینه... از اونهایی که سالها بر اساس منطق اینکه زندگی یعنی تکلیف و یک وظیفه است حاضر شد بدون عشق زندگی کنه... از اونهایی که هر روز به زندگی فحش میده... به زمین و زمان گیر میده...از همه طلبکاره...فکر میکنه خیلی بهتر ...

۱۱ آبان 1398
156
میگفت آدمها یکدفعه که پر نمیشوند... ببین اونی که توی یه موقعیت یکدفعه قید همه چیز رو میزنه و میره... اونی که پشت پا میزنه به تمام چیزایی که سالها جمع کرده بخاطر این نیست ...

میگفت آدمها یکدفعه که پر نمیشوند... ببین اونی که توی یه موقعیت یکدفعه قید همه چیز رو میزنه و میره... اونی که پشت پا میزنه به تمام چیزایی که سالها جمع کرده بخاطر این نیست که لزوما اون موقعیت خیلی خاص یا سخت یا سنگین بوده... نه... اون آدم ذره ...

۱۱ آبان 1398
268