نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

بهت_میرسم (۴۴ تصویر)

#پارت_106 . #بهت_میرسم با تعجب گفتم:نیک؟... . با خشم بهم خیره شده بود و چیزی نمیگفت که الکس گفت:چیشده نیک؟...اتفاقی افتاده؟... . نفس عمیقی کشید و بدون این که به الکس نگاهی بیاندازه گفت:چیزی نیست....بلا ...

#پارت_106 . #بهت_میرسم با تعجب گفتم:نیک؟... . با خشم بهم خیره شده بود و چیزی نمیگفت که الکس گفت:چیشده نیک؟...اتفاقی افتاده؟... . نفس عمیقی کشید و بدون این که به الکس نگاهی بیاندازه گفت:چیزی نیست....بلا میشه چند لحظه با من بیای لطفا؟... . سری تکون دادم که دستم و کشید ...

۲ هفته پیش
106K
#پارت_105 . #بهت_میرسم سرشو خم کرد و ریز خندید... . #ایزابلا . سرش رو شونم بود و نفس های عمیق میکشید... . نبودش برای همون چند ساعت...قلبم رو به درد اورد... . به حدی به ...

#پارت_105 . #بهت_میرسم سرشو خم کرد و ریز خندید... . #ایزابلا . سرش رو شونم بود و نفس های عمیق میکشید... . نبودش برای همون چند ساعت...قلبم رو به درد اورد... . به حدی به وجودش...به عطر تنش...به لمس دستاش...به بوسیدن و اغوش گرمش وابسته شده بودم ک تحمل دوریش ...

۲۵ تیر 1398
103K
#پارت_104 . #بهت_میرسم مهبوت گفتم:حا...مد...صورتت.... لبخندی زدو بی اهمیت به صورت مهبوت من بهم نزدیک شدو سفت بغلم کردو به خودش فشردم و گفت:دلم برات تنگ شده بود رفیق...خیلی خوشحالم ک میبینمت... . با حرص ...

#پارت_104 . #بهت_میرسم مهبوت گفتم:حا...مد...صورتت.... لبخندی زدو بی اهمیت به صورت مهبوت من بهم نزدیک شدو سفت بغلم کردو به خودش فشردم و گفت:دلم برات تنگ شده بود رفیق...خیلی خوشحالم ک میبینمت... . با حرص از خودم جداش کردم و توصورتش زل زدم و گفتم:میگم صورتت چی شده؟...چرا میپیچونی؟... . ...

۲۵ تیر 1398
119K
#پارت_103 . #بهت_میرسم از پله ها اومدم پایین ک دیدم ایزابلا داره با وسواس به الما و خدمتکارا دستور میده دکور خونه رو عوض کنن... . خندم گرفت...شده بود مثل اونایی ک براشون خاستگار میاد... ...

#پارت_103 . #بهت_میرسم از پله ها اومدم پایین ک دیدم ایزابلا داره با وسواس به الما و خدمتکارا دستور میده دکور خونه رو عوض کنن... . خندم گرفت...شده بود مثل اونایی ک براشون خاستگار میاد... . المای بدبخت زور میزد میز رو جابه جا میکرد...مبل و تکون میدادن...ایزابلا هم دست ...

۲۳ تیر 1398
90K
#پارت_102 . #بهت_میرسم لب زدم:واااااای...خدایا خودت منو ادم کن.... . یکم مکث کردم...صدای خنده ی راک رو اعصابم بود...به حدی ک نزدیک بود دهنم و باز کنم و فوشش بدم ک بالاخره با خنده به ...

#پارت_102 . #بهت_میرسم لب زدم:واااااای...خدایا خودت منو ادم کن.... . یکم مکث کردم...صدای خنده ی راک رو اعصابم بود...به حدی ک نزدیک بود دهنم و باز کنم و فوشش بدم ک بالاخره با خنده به حرف اومد:نیکلاس تو فوق العاده ای...معرکه ای پسر...ببین بیخیال سوتیات میشیم فعلا...میخاستم بگم از الکس ...

۲۳ تیر 1398
90K
#پارت_101 . #بهت_میرسم بدنم شل شدو اب دهنم و قورت دادم و یه قدم جولو اومدم ک چشمای ایزابلا به حالت عادی برگشت و سریع از جاش بلند،شد و پرید رو تختی رو کشید رو ...

#پارت_101 . #بهت_میرسم بدنم شل شدو اب دهنم و قورت دادم و یه قدم جولو اومدم ک چشمای ایزابلا به حالت عادی برگشت و سریع از جاش بلند،شد و پرید رو تختی رو کشید رو خودش و اخمی کرد و گفت:وقتی وارد اتاقی میشدن در میزنن... . خیره به شونه ...

۲۱ تیر 1398
109K
#پارت_100 . #بهت_میرسم جیغ زد:گفتم همگی بیییروووووون.... . اخمی کردم و یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم:یعنی چی بلا؟...این ادم درستی نیست میخای از اینی ک هستی داغون تر بشی؟...بس کن...این اجازه رو بهت ...

#پارت_100 . #بهت_میرسم جیغ زد:گفتم همگی بیییروووووون.... . اخمی کردم و یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم:یعنی چی بلا؟...این ادم درستی نیست میخای از اینی ک هستی داغون تر بشی؟...بس کن...این اجازه رو بهت نمیدم... . بلا اخمی کرد و کامل از پله ها پایین اومد و اروم و ...

۲۰ تیر 1398
153K
#پارت_99 . #بهت_میرسم با وحشت رو به ایزابلا گفت:ژنرال...ر...رم...عو... چشمام گرد شد و برگشتم سمت بچه ها ک ایزابلا از جاش پرید و داد زد:کییییییی؟...گفتی کی اینجاست؟... . الما فقط اب دهنش و قورت داد ...

#پارت_99 . #بهت_میرسم با وحشت رو به ایزابلا گفت:ژنرال...ر...رم...عو... چشمام گرد شد و برگشتم سمت بچه ها ک ایزابلا از جاش پرید و داد زد:کییییییی؟...گفتی کی اینجاست؟... . الما فقط اب دهنش و قورت داد و با همون وحشت و ترسی ک توی صورتش هویدا بود خیره موند به صورت ...

۱۸ تیر 1398
119K
#پارت_98 . #بهت_میرسم داد کشید:بهش دست نزن حروم زاده... تا خاستم عکس العملی نشون بدم...سریع پرید سمتمونو ایزابلا رو ک روی پاهام خشکش زده بودو بلند کرد و پرتش کرد کنار ک محکم خورد زمین ...

#پارت_98 . #بهت_میرسم داد کشید:بهش دست نزن حروم زاده... تا خاستم عکس العملی نشون بدم...سریع پرید سمتمونو ایزابلا رو ک روی پاهام خشکش زده بودو بلند کرد و پرتش کرد کنار ک محکم خورد زمین ولی چیزیش نشد... . سمت من اومد و یقه رکابیمو گرفت و بلندم کرد و ...

۱۸ تیر 1398
81K
#پارت_97 . #بهت_میرسم گفت:ب...بله قربان؟... . اخمی کردم و گفتم:پرونده شیخ رو میخاستم...ژنرال نیگفت داری روش کار میکنی... . سری تکون داد و اب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید و گفت:درسته...بفرمایین لطفا ...

#پارت_97 . #بهت_میرسم گفت:ب...بله قربان؟... . اخمی کردم و گفتم:پرونده شیخ رو میخاستم...ژنرال نیگفت داری روش کار میکنی... . سری تکون داد و اب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید و گفت:درسته...بفرمایین لطفا تا کمکتون کنم... . یه تای ابرومو بالا فرستادم و پشت سرش حرکت کردم... .بین ...

۱۷ تیر 1398
91K
#پارت_96 . #بهت_میرسم بلند زدم زیر خنده ک اخمی کرد و گفت:چیه؟... . با خنده گفتم:وای قیافروو...وای ببینش..خخخ... . با همون اخم و اندکی تعجب برگشت سمت ایینه ی حموم ک با دیدن قیافه ی ...

#پارت_96 . #بهت_میرسم بلند زدم زیر خنده ک اخمی کرد و گفت:چیه؟... . با خنده گفتم:وای قیافروو...وای ببینش..خخخ... . با همون اخم و اندکی تعجب برگشت سمت ایینه ی حموم ک با دیدن قیافه ی خودش...بعد از مکثی زد زیر خنده و گفت:جیییگررررموووو... . با این حرفش شدت خندم بیشتر ...

۱۷ تیر 1398
120K
#پارت_95 . #بهت_میرسم پرت شدم تو بغلش ک دست ازادشو دور کمر برهنم حلقه کرد ک با همون چشمای گرد شده ....درحالی ک سعی میکردم با حوله ی بین منو نیک تا حدودی خودمو بپوشونم ...

#پارت_95 . #بهت_میرسم پرت شدم تو بغلش ک دست ازادشو دور کمر برهنم حلقه کرد ک با همون چشمای گرد شده ....درحالی ک سعی میکردم با حوله ی بین منو نیک تا حدودی خودمو بپوشونم ...گفتم:چیکار میکنی؟...زده به سرت؟... . سبزیه چشماش از همیشه روشن تر بود...یه جوری بهم خیره ...

۱۶ تیر 1398
122K
#پارت_94 . #بهت_میرسم خیمه زد رومو یکم سنگینیشو از روم برداشت و دستاشو دو طرف ستون بینمون کرد ک اخمی کردم و گفتم:چیه؟...چیزی میخای؟... . با اون جنگل زیبای همیشه سرسبز و بهاریش بهم زل ...

#پارت_94 . #بهت_میرسم خیمه زد رومو یکم سنگینیشو از روم برداشت و دستاشو دو طرف ستون بینمون کرد ک اخمی کردم و گفتم:چیه؟...چیزی میخای؟... . با اون جنگل زیبای همیشه سرسبز و بهاریش بهم زل زدو گفت:نمیدونم داستان چیه ک حتی وقتی کنارمی هم دلم برات تنگ میشه... .از لهن ...

۱۵ تیر 1398
59K
#پارت_93 . #بهت_میرسم نجوا کنان گفت:به داداشت سلام کن عشقم.... . با تعجب سرمو بلند کردم و برگردوندم سمتش ک نگاهشو از چشمام کند و به رو به رو خیره شدو لبخندی زدو کمرشو صاف ...

#پارت_93 . #بهت_میرسم نجوا کنان گفت:به داداشت سلام کن عشقم.... . با تعجب سرمو بلند کردم و برگردوندم سمتش ک نگاهشو از چشمام کند و به رو به رو خیره شدو لبخندی زدو کمرشو صاف کرد... . برگشتم و رد نگاهشو زدم تا رسیدم به کسی ک از دیروز تا ...

۱۵ تیر 1398
71K
#پارت_92 . #بهت_میرسم گفت:ژنرال...نع...خواهش میکنم.... . از اعصبانیت زیاد برگشتم سمت دیو و اسلحه رو گرفتم سمتش و گفتم:بازم خیانت؟...بازم؟...میکشمت حروم زادع..ـ . بی اهمیت به چشم های گرد،شده خود و بقیه ماشه رو کشیدم ...

#پارت_92 . #بهت_میرسم گفت:ژنرال...نع...خواهش میکنم.... . از اعصبانیت زیاد برگشتم سمت دیو و اسلحه رو گرفتم سمتش و گفتم:بازم خیانت؟...بازم؟...میکشمت حروم زادع..ـ . بی اهمیت به چشم های گرد،شده خود و بقیه ماشه رو کشیدم و با بی رحمیه تمام سه تا گلوله همزمان تو سینش شلیک کردم ک روی ...

۱۴ تیر 1398
111K
#پارت_91 . #بهت_میرسم لب زدم:دوستت دارم ژنرال من... . خودشو بیشتر سمتم کشید و دستاشو دور گردنم حلقه کرد که حرم نفسای داغش رو روی لبام حس کردم... . لبمو نیم باز گزاشتم و حرکتی ...

#پارت_91 . #بهت_میرسم لب زدم:دوستت دارم ژنرال من... . خودشو بیشتر سمتم کشید و دستاشو دور گردنم حلقه کرد که حرم نفسای داغش رو روی لبام حس کردم... . لبمو نیم باز گزاشتم و حرکتی نکردم و منتظر شدم تا گرمیه لباشو روی لبام حس کنم ک صدایی گفت:اوووو اخه ...

۱۴ تیر 1398
114K
#پارت_90 . #بهت_میرسم با حرص چسبوندمش به دیوار و تا خاست چیزی بگه لبامو رو لباش گزاشتم و اجازه ندادم حرفی بزنه... . با حرص و ولع میبوسیدمش...سعی میکرد دورم کنه ولی موفق نمیشد...با مشت ...

#پارت_90 . #بهت_میرسم با حرص چسبوندمش به دیوار و تا خاست چیزی بگه لبامو رو لباش گزاشتم و اجازه ندادم حرفی بزنه... . با حرص و ولع میبوسیدمش...سعی میکرد دورم کنه ولی موفق نمیشد...با مشت به سینم میکوبید و منم درحالی ک سعی میکردم خندم رو محار کنم لباشو بین ...

۱۲ تیر 1398
92K
#پارت_89 . #بهت_میرسم شاید ما کار خصوصی داشتیم... . ایزابلا اخمی کرد و به رزا خیره شد ک اعصبانی کامل از خودم جداش کردم و بی اهمیت به حال خرابم ...خاستم از روی تخت بیام ...

#پارت_89 . #بهت_میرسم شاید ما کار خصوصی داشتیم... . ایزابلا اخمی کرد و به رزا خیره شد ک اعصبانی کامل از خودم جداش کردم و بی اهمیت به حال خرابم ...خاستم از روی تخت بیام پایین ک درد بدی تو پام پیچید و دادم بلند شد... رزا با ترس بهم ...

۸ تیر 1398
67K
#پارت_88 . #بهت_میرسم چشمای منو نیل همزمان گرد شدوخشکمون زد... . نامزد؟...همسر؟...ولی تا اونجایی ک من میدونم نیکلاس کسی رو تو زندگیش نداشت...چطور ممکنه؟... . اخمی بهش کردم و همون جا ایستادم تا ببینم چی ...

#پارت_88 . #بهت_میرسم چشمای منو نیل همزمان گرد شدوخشکمون زد... . نامزد؟...همسر؟...ولی تا اونجایی ک من میدونم نیکلاس کسی رو تو زندگیش نداشت...چطور ممکنه؟... . اخمی بهش کردم و همون جا ایستادم تا ببینم چی میشه... . بالاخره ادرس رو گرفت و با دو از پله ها بالا رفت...اسانسور رو ...

۷ تیر 1398
80K
#پارت_87 . #بهت_میرسم چشمام گرد شدو برای لحظه ای دوتامون به هم خیره شدیم ک یهو به خودم اومدم و رفتم بیرون و درو هم به هم کوبیدم... . پشتم و به دیوار رو به ...

#پارت_87 . #بهت_میرسم چشمام گرد شدو برای لحظه ای دوتامون به هم خیره شدیم ک یهو به خودم اومدم و رفتم بیرون و درو هم به هم کوبیدم... . پشتم و به دیوار رو به روی در تکیه دادم و با اخم سرم و انداختم پایین ک بعد از حدود ...

۷ تیر 1398
72K