نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

به_تو_میگن_رفیق (۱۰ تصویر)

#به_تو_میگن_رفیق ناهار خوردم و با بابام به کلاس زبان رفتم.. اصلا حوصله نداشتم .. اومدم خونه و فورا رفتم ویسگون ..دیدم نه الینا، توت فرنگی ، درسا ، ماریا..هیچکدوم انلاین نیستن..پس من چیکار کنم؟! رفتم ...

#به_تو_میگن_رفیق ناهار خوردم و با بابام به کلاس زبان رفتم.. اصلا حوصله نداشتم .. اومدم خونه و فورا رفتم ویسگون ..دیدم نه الینا، توت فرنگی ، درسا ، ماریا..هیچکدوم انلاین نیستن..پس من چیکار کنم؟! رفتم اهنگ های لی لی ام رو گوشیدم و بهم ارامش داد.. دوباره رفتم ویس و ...

۲۲ آذر 1398
10K
#به_تو_میگن_رفیق بابام اومد توی اتاقم و لپ تاپ و گوشی رو ازم گرفت و گفت اگه درس نخونم تا تابستون بعد بهم نمیده! خب من تازه به الینا و دوستام عادت کرده بودم و نمیتونستم ...

#به_تو_میگن_رفیق بابام اومد توی اتاقم و لپ تاپ و گوشی رو ازم گرفت و گفت اگه درس نخونم تا تابستون بعد بهم نمیده! خب من تازه به الینا و دوستام عادت کرده بودم و نمیتونستم ولشون کنم.. کلی گریه کردم اما مجبور بودم دیگه.. فرداش امتهان ریاضی رو از 10 ...

۲۲ آذر 1398
9K
پارت هشتم رمان : #به_تو_میگن_رفیق متن اهنگش این بود: : منو ندید..چ ساده باهام بد شد..از دستم ناراحت شد من خواستمــ بمونه نشد! اون ندید که چشام خیسه و رفتــ الان نیستش..بدون تو همیشه پاییزههــ ...

پارت هشتم رمان : #به_تو_میگن_رفیق متن اهنگش این بود: : منو ندید..چ ساده باهام بد شد..از دستم ناراحت شد من خواستمــ بمونه نشد! اون ندید که چشام خیسه و رفتــ الان نیستش..بدون تو همیشه پاییزههــ بازم به من نگاه نکردو رفت .. خوشحال بود..چیشد حرفامون؟ دلم بازم تنها موندد.. و ...

۱۹ آذر 1398
1K
پارت هفتم : #به_تو_میگن_رفیق فورا عکس رو عوض کردم میخاستم عکسای جی ایدل رو پاک کنم.. اما انقدر زیاد بودن که دلم نیومد اصلا یادم رفته بود برای چی اومدم سر لپ تاپ! خب سرشو ...

پارت هفتم : #به_تو_میگن_رفیق فورا عکس رو عوض کردم میخاستم عکسای جی ایدل رو پاک کنم.. اما انقدر زیاد بودن که دلم نیومد اصلا یادم رفته بود برای چی اومدم سر لپ تاپ! خب سرشو بستم و از روی بیکاری لاک زدم.. لاک زدنم ک تمومید به دوستم زنگیدم و ...

۱۷ آذر 1398
2K
پارت ششم : #به_تو_میگن_رفیق از کنار اتیش رفتم کنار و تقریبا نزدیک یک ساعت به کتاب علوم خیره شدم.. خوابم برد.. بیدار که شدم دیدم صبح شده! تند تند لباس پوشیدم و رفتم مدرسه.. امتهان ...

پارت ششم : #به_تو_میگن_رفیق از کنار اتیش رفتم کنار و تقریبا نزدیک یک ساعت به کتاب علوم خیره شدم.. خوابم برد.. بیدار که شدم دیدم صبح شده! تند تند لباس پوشیدم و رفتم مدرسه.. امتهان علوم از 10 نمره شدم 5 ! همه شدن 1 و 2 ..من جزو بهترین ...

۱۷ آذر 1398
1K
پارت پنجم رمان : #به_تو_میگن_رفیق توی مدرسه چند تا دختر بودن که کلاس نهم بودن.. مثلا روم کراش داشتن و هی سعی میکردن بپرسن چی شده..اما من که بهشون نمیگفتم.حتی به دوستای مدرسمم نگفتم اما ...

پارت پنجم رمان : #به_تو_میگن_رفیق توی مدرسه چند تا دختر بودن که کلاس نهم بودن.. مثلا روم کراش داشتن و هی سعی میکردن بپرسن چی شده..اما من که بهشون نمیگفتم.حتی به دوستای مدرسمم نگفتم اما خودشون فهمیدن.. چون یکبار بهشون گفتم اپا دارم اما ویس رو نمیدونستن.. هی گفتن دوست ...

۱۷ آذر 1398
1K
پارت 4 رمان : #به_تو_میگن_رفیق من با ماریا یعنی دوست الینا دوست شدم و خیلی دخی خوبی بود الینا کم کم داشت جای نیل رو برام میگرفت . درسا و توت فرنگی ، ماریا و ...

پارت 4 رمان : #به_تو_میگن_رفیق من با ماریا یعنی دوست الینا دوست شدم و خیلی دخی خوبی بود الینا کم کم داشت جای نیل رو برام میگرفت . درسا و توت فرنگی ، ماریا و اطی هم همینطور من خیلی بدبختی کشیده بودم .. مدرسه باز شد! رفتم مدرسه و ...

۱۷ آذر 1398
2K
پارت سوم : #به_تو_میگن_رفیق میدونستم اون درکم میکنه و میدونم دلیلی داشت .. مامانم متوجه شد که چرا هرشب بالشتم خیسه..مامانم گفت چی شده؟ منم همه چی رو از سیر تا پیاز تعریف کردم تنها ...

پارت سوم : #به_تو_میگن_رفیق میدونستم اون درکم میکنه و میدونم دلیلی داشت .. مامانم متوجه شد که چرا هرشب بالشتم خیسه..مامانم گفت چی شده؟ منم همه چی رو از سیر تا پیاز تعریف کردم تنها کسی که اون موقع ارامش بود مامانم بود.. حرفایی بم زد که روحیه گرفتم.. میخاستم ...

۱۷ آذر 1398
2K
پارت دوم : #به_تو_میگن_رفیق یک مدت افسردگی گرفتم و بی دلیل با خنده گریه میکردم..اشکمو میخوردم بجای اب! فک کنم بدجور دوسش داشتم..هی! ما شانس نداریم .. مدرسه ها داشت باز میشد..مامانم بم گفت : ...

پارت دوم : #به_تو_میگن_رفیق یک مدت افسردگی گرفتم و بی دلیل با خنده گریه میکردم..اشکمو میخوردم بجای اب! فک کنم بدجور دوسش داشتم..هی! ما شانس نداریم .. مدرسه ها داشت باز میشد..مامانم بم گفت : بیا بریم لوازم التحریر اینا بگیریم. اما من با مامانم مثل یک ادمی که وجود ...

۱۷ آذر 1398
1K
پارت یک رمان : #به_تو_میگن_رفیق اوایل تیر ماه بود مدرسه ها تازه تموم شده بود و من تونستم یکی از بدبختیامو تموم کنم..کلاس ششمم تموم شده بود.. یک ماه کامل تابستون تیر ماه رو فقط ...

پارت یک رمان : #به_تو_میگن_رفیق اوایل تیر ماه بود مدرسه ها تازه تموم شده بود و من تونستم یکی از بدبختیامو تموم کنم..کلاس ششمم تموم شده بود.. یک ماه کامل تابستون تیر ماه رو فقط خوردم و خوابیدم..به فکر هیچ چیز و هیچ کسی نبودم ..یعنی اصلن کسی برام مهم ...

۱۷ آذر 1398
932