نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

حقیقت_رویایی (۷۳ تصویر)

#پارت_۷۲ -یعنی کجاس کیوان؟؟!اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟؟! یکدفعه صدایی از حموم شنیدم.... محکم کوبیدم به در که صدای جیغ رفت هوا.... یاد صبح افتادم.... نکنه اون تو برده باشتش..... با این فکر لگد ...

#پارت_۷۲ -یعنی کجاس کیوان؟؟!اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟؟! یکدفعه صدایی از حموم شنیدم.... محکم کوبیدم به در که صدای جیغ رفت هوا.... یاد صبح افتادم.... نکنه اون تو برده باشتش..... با این فکر لگد محکمی به در زدم اما قفل بود.... محکم تر زدم که صدای باز شدن در ...

۳ هفته پیش
8K
#پارت_۷۱ کیوان رو کرد سمت هامین... -عزیزم ویارت رفع شد... هامینم با عصبانیت بلند شد...که کیوان پا به فرار گذاشت... چقدر امشب خندیدم.... ادم واقعا یکی مثل کیوان رو تو زندگیش داشته باشه لبخند از ...

#پارت_۷۱ کیوان رو کرد سمت هامین... -عزیزم ویارت رفع شد... هامینم با عصبانیت بلند شد...که کیوان پا به فرار گذاشت... چقدر امشب خندیدم.... ادم واقعا یکی مثل کیوان رو تو زندگیش داشته باشه لبخند از رو لباش کنار نمیره... موندم چطور گودزیلا نمیخنده....چقدر بی احساسه... میز و جمع کردم و ...

۴ هفته پیش
10K
#پارت_۷۰ دوتاشون یکم نگاهم کردن بعد نگاه همدیگه کردن...صبرم تموم شد دیگه... -من میدونم اون جنه.... مثل برق گرفته ها نگاهم کردن..... -وقتی یه نفر غیب میشه مگه غیر اینه....حال بگید کی بود.... بالاخره هامین ...

#پارت_۷۰ دوتاشون یکم نگاهم کردن بعد نگاه همدیگه کردن...صبرم تموم شد دیگه... -من میدونم اون جنه.... مثل برق گرفته ها نگاهم کردن..... -وقتی یه نفر غیب میشه مگه غیر اینه....حال بگید کی بود.... بالاخره هامین سکوتشو شکست... -بعدا میفهمی.....الان چیزی نمیشه بگم....همین کافیه که بدونی...امم....یه...همونی که میگیه...ولی خطرناکه...حواست رو بده... ...

۱۷ اسفند 1398
7K
#پارت۰_۶۹ و من اصلا نمیتونستم تکون بخورم... -نترس....اگر اذیت نکنی کاریت ندارم... نمیدونم چرا.....اما به حرفش اطمینان داشتم... سرمو تکون دادم... صدایی از طبقه پایین شنیدیم و پشت بندش فریاد هامین.... با یه حرکت منو ...

#پارت۰_۶۹ و من اصلا نمیتونستم تکون بخورم... -نترس....اگر اذیت نکنی کاریت ندارم... نمیدونم چرا.....اما به حرفش اطمینان داشتم... سرمو تکون دادم... صدایی از طبقه پایین شنیدیم و پشت بندش فریاد هامین.... با یه حرکت منو انداخت رو کولش.... -واااای....تروخدا بزارم زمیین.....الان میفتم... بی توجه به من سمت دری رفت که ...

۱۶ اسفند 1398
9K
#پارت_۶۸ اومدم بیام بیرون که چشمم به به در کنده شده کابینت افتاد... یعنیـ......یعنی....نکنه انالی اینجا قایم شده و اون...اون...گرفتتش.... همه چیو فهمیدم... بدو رفتم بیرون و فریاد زدم... -لعنتی کجایی؟؟؟!...به اون دختر کاری نداشته ...

#پارت_۶۸ اومدم بیام بیرون که چشمم به به در کنده شده کابینت افتاد... یعنیـ......یعنی....نکنه انالی اینجا قایم شده و اون...اون...گرفتتش.... همه چیو فهمیدم... بدو رفتم بیرون و فریاد زدم... -لعنتی کجایی؟؟؟!...به اون دختر کاری نداشته باش...اون و وارد دعوامون نکن....اون بی گناهه... صدای ترق از طبقه بالا شنیدم...سریع از پله ...

۱۳ اسفند 1398
10K
#پارت_۶۷ آنـآلے: وقتی تلفن و قطع کرد از ترس تکون نمیخوردم.... اون انقدر ترسیده....پس حتما یه چیز وحشتناکه... خدااا.... واای....حالا کجا قایم شم.... برم بالا.... نه..نه...خودش بالاس الان منو پیدا میکنه... زیر مبل....نه بابا...من که ...

#پارت_۶۷ آنـآلے: وقتی تلفن و قطع کرد از ترس تکون نمیخوردم.... اون انقدر ترسیده....پس حتما یه چیز وحشتناکه... خدااا.... واای....حالا کجا قایم شم.... برم بالا.... نه..نه...خودش بالاس الان منو پیدا میکنه... زیر مبل....نه بابا...من که جا نمیشم... با صدای ملوس نگاهش کردم.... به اشپزخونه اشاره میکرد... -چی میگی ملوس اخه ...

۱۳ اسفند 1398
8K
#پارت_۶۶ وقتی به نیلو گفتم یه گربه پیدا کردم...گیر سه پیچ داد که حتما باید عکسشو بفرستم....ولی خب من اینترنت نداشتم... بالاخره راضی شد فقط صداشو بشنوه.... کلی ذوق کرد.... وقتی قطع کردم.....دلم هوای دیدنشو ...

#پارت_۶۶ وقتی به نیلو گفتم یه گربه پیدا کردم...گیر سه پیچ داد که حتما باید عکسشو بفرستم....ولی خب من اینترنت نداشتم... بالاخره راضی شد فقط صداشو بشنوه.... کلی ذوق کرد.... وقتی قطع کردم.....دلم هوای دیدنشو کردم... هوای شوخیامون.....جیغ جیغامون.....سربه سر پسرا گذاشتنامون... و کارای دیگه.... نیلو ازم دوسال بزرگ تر ...

۱۲ اسفند 1398
6K
#پارت_۶۵ -بعد از تنبیهت بهش فکر میکنم... با وحشت بهش نگاه کردم...یعنی میخواست چی کارم کنه؟؟؟ بازومو گرفت و کشیدم به سمتی... نکنه بخواد ببرتم پیش سگش....واای نه...سکته رو میزنم.... اما رفت طرف طبقه پایین.... ...

#پارت_۶۵ -بعد از تنبیهت بهش فکر میکنم... با وحشت بهش نگاه کردم...یعنی میخواست چی کارم کنه؟؟؟ بازومو گرفت و کشیدم به سمتی... نکنه بخواد ببرتم پیش سگش....واای نه...سکته رو میزنم.... اما رفت طرف طبقه پایین.... -ا...اقا...کجا میبرینم....؟؟! -حرف نزن..فقط حرف نزن... ساکت شدم...تا ببینم چی در انتظارمه.... رفت پایین که ...

۱۱ اسفند 1398
7K
#پارت_۶۴ به ملوس نگاه کردم...خشکش کرده بودم و داشت شیرشو میخورد.. شهین خانم با لبخند نگاهمون کرد...بعد گفت: -خیلی بامزس...اما... -اما چی... یکم نگاهم کرد....بعد با لبخند گفت: -هیچی...الان میرم ببینم بیداره....باهاش صحبت کنم.. ذوق ...

#پارت_۶۴ به ملوس نگاه کردم...خشکش کرده بودم و داشت شیرشو میخورد.. شهین خانم با لبخند نگاهمون کرد...بعد گفت: -خیلی بامزس...اما... -اما چی... یکم نگاهم کرد....بعد با لبخند گفت: -هیچی...الان میرم ببینم بیداره....باهاش صحبت کنم.. ذوق زده شدم و دیتامو بهم کوبیدم...عادتم بود... -آخ قربونتون برم من....شهین خانم میخوامت هوارتاااا.. -مزه ...

۱۰ اسفند 1398
8K
#پارت۶۳ یعنی هامین قبول میکنه من ملوس و ببرم تو...یا نه... واااای اگه قبول نکنه چی... یه نگاه به چشمای سبز ملوس کردم... شاید چشماشو نشونش بدم دلش به رحم بیاد... ن بابا فک نکنم....اون ...

#پارت۶۳ یعنی هامین قبول میکنه من ملوس و ببرم تو...یا نه... واااای اگه قبول نکنه چی... یه نگاه به چشمای سبز ملوس کردم... شاید چشماشو نشونش بدم دلش به رحم بیاد... ن بابا فک نکنم....اون از سنگه... هوووف...چیکار کنم خو... اها شهین خانم... ملوس و گذاشتم کنار ستون... -همینجا باشی ...

۷ اسفند 1398
5K
#پارت۶۲ بارون شروع کرد به باریدن....انگار اونم مثل من دلش گرفته بود.... چقدر دلم برای خانوادم تنگ شده بود.... اشکام بیشتر ریختن....شروع کردم به راه رفتن...رفتم تا رسیدم به پشت باغ... چشمم خورد به یه ...

#پارت۶۲ بارون شروع کرد به باریدن....انگار اونم مثل من دلش گرفته بود.... چقدر دلم برای خانوادم تنگ شده بود.... اشکام بیشتر ریختن....شروع کردم به راه رفتن...رفتم تا رسیدم به پشت باغ... چشمم خورد به یه کلبه چوبی خوشگل... وااای چه نازه... یکم اونور ترش یه تاب دونفره بوود... یعنی این ...

۶ اسفند 1398
6K
#پارت_۶۱ با حرص رفتم بیرون...لباس زیرو زیر پیراهنی و شلوار و استین کوتاهی دراوردم... به به....کمدشم بو عطر تلخشو میده رفتم و لباساشو دم در نگه داشتم تا بیاد و ببره... وقتی برد...صدای دادش رفت ...

#پارت_۶۱ با حرص رفتم بیرون...لباس زیرو زیر پیراهنی و شلوار و استین کوتاهی دراوردم... به به....کمدشم بو عطر تلخشو میده رفتم و لباساشو دم در نگه داشتم تا بیاد و ببره... وقتی برد...صدای دادش رفت هوا... -مگه قراره برم تو برفا....اینا چیع؟؟! -لباسه... -نه کفشه...خب کور نیستم میدونم لباسن ولی ...

۴ اسفند 1398
6K
#پارت_۶۰ -ها...پریشونی... -خفه کیوان... -د....بی ادب شدی...البته بودی... اومد نزدیکم... -چرا ادا های خرکی در میاری...مگه دختر بیچاره چیکار کرده بود.... -خودم اعصابم خرابه...رو مخم یورتمه نرو... دستشو به نشونه تسلیم بالا برد.. -باشه...باشه....من میرم...فعلا.. ...

#پارت_۶۰ -ها...پریشونی... -خفه کیوان... -د....بی ادب شدی...البته بودی... اومد نزدیکم... -چرا ادا های خرکی در میاری...مگه دختر بیچاره چیکار کرده بود.... -خودم اعصابم خرابه...رو مخم یورتمه نرو... دستشو به نشونه تسلیم بالا برد.. -باشه...باشه....من میرم...فعلا.. و عقب گرد کرد و رفت.. هوف کلافه ای کشیدم...باید دوش میگرفتم تا اروم بشم... ...

۴ اسفند 1398
15K
#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه ...

#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه بدتر.... سگه که پارس کرد لرزیدم...خدایاااا خودت به دادم برس... فک کنم اون فهمید چون ...

۲ اسفند 1398
40K
#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به ...

#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به اون سمت رفتم.... صدا بلند تر شد....نه انگار حتما باید یه سرکے بکشم... در و ...

۲۹ بهمن 1398
63K
#پارت_۵۶ وقتی رسیدیم رفتم داخل... با صحنه ای که دیدم یهو چشمامو بستم. واااای خدایا...کیوان با بالا تنه برهنه و شلوارک...برعکس روی مبل بود...جوری که پاهاش رو هوا بود و سرش رو مبل....خدایا توبه...توبه... این ...

#پارت_۵۶ وقتی رسیدیم رفتم داخل... با صحنه ای که دیدم یهو چشمامو بستم. واااای خدایا...کیوان با بالا تنه برهنه و شلوارک...برعکس روی مبل بود...جوری که پاهاش رو هوا بود و سرش رو مبل....خدایا توبه...توبه... این چرا اینجوریه...با صدای هامین طرفش برگشتم... -مگه از تو پرو ترم هست....اخه خجالت نمیکشی تو ...

۲۵ بهمن 1398
93K
#پارت_۵۵ -مامانم هم میدونه...اخخخ...ایی.. -بریم بالا... از اسانسور پیاده شدم... در خونه باز بود....وااای....گودزیلا دمت گرم....عالیههه... وسایلش هم عالییهه....ناخوداگاه گفتم: -دمت گرمممم....معرکس... دیدم متعجب داره نگاهم میکنه اووف فک کنم سوتی ناجوری دادم... سریع جیم ...

#پارت_۵۵ -مامانم هم میدونه...اخخخ...ایی.. -بریم بالا... از اسانسور پیاده شدم... در خونه باز بود....وااای....گودزیلا دمت گرم....عالیههه... وسایلش هم عالییهه....ناخوداگاه گفتم: -دمت گرمممم....معرکس... دیدم متعجب داره نگاهم میکنه اووف فک کنم سوتی ناجوری دادم... سریع جیم زدم و بقیه اتاقارو نگاه کردم...خودمو زدم به بیخیالی... واقعا عالی بود...دکورش رو که دیگه ...

۲۵ بهمن 1398
66K
#پارت_۵۴ مامان سکوت کرده بود...امیر علی هم دست کمی ازون نداشت.... گودزیلا پیاده شد...: -بفرمایید اینم کلید.. بعد کلید و سمت مامانم گرفت... مامانم بالاخره لبخند زد... -خدا خیرت بده پسرم....ممنونم... اما فک کنم ناراحت ...

#پارت_۵۴ مامان سکوت کرده بود...امیر علی هم دست کمی ازون نداشت.... گودزیلا پیاده شد...: -بفرمایید اینم کلید.. بعد کلید و سمت مامانم گرفت... مامانم بالاخره لبخند زد... -خدا خیرت بده پسرم....ممنونم... اما فک کنم ناراحت بود که من خدمتکار شدم... -خب پیاده شید دیگه....منم هنوز ندیدمش... باهم پیاده شدیم...نمای بیرونش ...

۲۵ بهمن 1398
79K
#پارت_۵۳ آنالـے: دلم براشون یه ذره شده بود.... محکم بغلشون گرفته بودم...فک کنم راه تنفسشون رو بسته بودم...چون امیر علی یه نفس عمیق کشید شروع کرد به سرفه... -آنـــــــــا.....خفم کردی....ولم کن...باش فهمیدم بدون من میمیری..حالا ...

#پارت_۵۳ آنالـے: دلم براشون یه ذره شده بود.... محکم بغلشون گرفته بودم...فک کنم راه تنفسشون رو بسته بودم...چون امیر علی یه نفس عمیق کشید شروع کرد به سرفه... -آنـــــــــا.....خفم کردی....ولم کن...باش فهمیدم بدون من میمیری..حالا ول کن... ولش کردم و اشکام و پاک کردم... -بابا خدای اعتماد با سقف...خیلی بی ...

۱۹ بهمن 1398
47K
#پارت_۵۲ نباید انقدر حساس باشم....چم شده.. براش ریخت و اومد سمت من...انگار میخواست چیزی بگه.. -چی میخوای؟؟! -امم..چیزه...نیم ساعت تا چهل دقیقه دیگه مامانم اینا میرسن...گفتم که یادتون نره... ای واای...پاک یادم رفته بود...مگه کیوان ...

#پارت_۵۲ نباید انقدر حساس باشم....چم شده.. براش ریخت و اومد سمت من...انگار میخواست چیزی بگه.. -چی میخوای؟؟! -امم..چیزه...نیم ساعت تا چهل دقیقه دیگه مامانم اینا میرسن...گفتم که یادتون نره... ای واای...پاک یادم رفته بود...مگه کیوان میزاره... -باش...اماده شو که بعد از اینکه غذامو خوردم بریم... -چشم.. و بدو بدو رفت ...

۱۸ بهمن 1398
48K