نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

حقیقت_رویایی (۵۳ تصویر)

#پارت۶۳ یعنی هامین قبول میکنه من ملوس و ببرم تو...یا نه... واااای اگه قبول نکنه چی... یه نگاه به چشمای سبز ملوس کردم... شاید چشماشو نشونش بدم دلش به رحم بیاد... ن بابا فک نکنم....اون ...

#پارت۶۳ یعنی هامین قبول میکنه من ملوس و ببرم تو...یا نه... واااای اگه قبول نکنه چی... یه نگاه به چشمای سبز ملوس کردم... شاید چشماشو نشونش بدم دلش به رحم بیاد... ن بابا فک نکنم....اون از سنگه... هوووف...چیکار کنم خو... اها شهین خانم... ملوس و گذاشتم کنار ستون... -همینجا باشی ...

۲ روز پیش
3K
#پارت۶۲ بارون شروع کرد به باریدن....انگار اونم مثل من دلش گرفته بود.... چقدر دلم برای خانوادم تنگ شده بود.... اشکام بیشتر ریختن....شروع کردم به راه رفتن...رفتم تا رسیدم به پشت باغ... چشمم خورد به یه ...

#پارت۶۲ بارون شروع کرد به باریدن....انگار اونم مثل من دلش گرفته بود.... چقدر دلم برای خانوادم تنگ شده بود.... اشکام بیشتر ریختن....شروع کردم به راه رفتن...رفتم تا رسیدم به پشت باغ... چشمم خورد به یه کلبه چوبی خوشگل... وااای چه نازه... یکم اونور ترش یه تاب دونفره بوود... یعنی این ...

۲ روز پیش
3K
#پارت_۶۱ با حرص رفتم بیرون...لباس زیرو زیر پیراهنی و شلوار و استین کوتاهی دراوردم... به به....کمدشم بو عطر تلخشو میده رفتم و لباساشو دم در نگه داشتم تا بیاد و ببره... وقتی برد...صدای دادش رفت ...

#پارت_۶۱ با حرص رفتم بیرون...لباس زیرو زیر پیراهنی و شلوار و استین کوتاهی دراوردم... به به....کمدشم بو عطر تلخشو میده رفتم و لباساشو دم در نگه داشتم تا بیاد و ببره... وقتی برد...صدای دادش رفت هوا... -مگه قراره برم تو برفا....اینا چیع؟؟! -لباسه... -نه کفشه...خب کور نیستم میدونم لباسن ولی ...

۵ روز پیش
4K
#پارت_۶۰ -ها...پریشونی... -خفه کیوان... -د....بی ادب شدی...البته بودی... اومد نزدیکم... -چرا ادا های خرکی در میاری...مگه دختر بیچاره چیکار کرده بود.... -خودم اعصابم خرابه...رو مخم یورتمه نرو... دستشو به نشونه تسلیم بالا برد.. -باشه...باشه....من میرم...فعلا.. ...

#پارت_۶۰ -ها...پریشونی... -خفه کیوان... -د....بی ادب شدی...البته بودی... اومد نزدیکم... -چرا ادا های خرکی در میاری...مگه دختر بیچاره چیکار کرده بود.... -خودم اعصابم خرابه...رو مخم یورتمه نرو... دستشو به نشونه تسلیم بالا برد.. -باشه...باشه....من میرم...فعلا.. و عقب گرد کرد و رفت.. هوف کلافه ای کشیدم...باید دوش میگرفتم تا اروم بشم... ...

۵ روز پیش
13K
#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه ...

#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه بدتر.... سگه که پارس کرد لرزیدم...خدایاااا خودت به دادم برس... فک کنم اون فهمید چون ...

۶ روز پیش
38K
#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به ...

#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به اون سمت رفتم.... صدا بلند تر شد....نه انگار حتما باید یه سرکے بکشم... در و ...

۱ هفته پیش
61K
#پارت_۵۴ مامان سکوت کرده بود...امیر علی هم دست کمی ازون نداشت.... گودزیلا پیاده شد...: -بفرمایید اینم کلید.. بعد کلید و سمت مامانم گرفت... مامانم بالاخره لبخند زد... -خدا خیرت بده پسرم....ممنونم... اما فک کنم ناراحت ...

#پارت_۵۴ مامان سکوت کرده بود...امیر علی هم دست کمی ازون نداشت.... گودزیلا پیاده شد...: -بفرمایید اینم کلید.. بعد کلید و سمت مامانم گرفت... مامانم بالاخره لبخند زد... -خدا خیرت بده پسرم....ممنونم... اما فک کنم ناراحت بود که من خدمتکار شدم... -خب پیاده شید دیگه....منم هنوز ندیدمش... باهم پیاده شدیم...نمای بیرونش ...

۲ هفته پیش
79K
#پارت_۵۳ آنالـے: دلم براشون یه ذره شده بود.... محکم بغلشون گرفته بودم...فک کنم راه تنفسشون رو بسته بودم...چون امیر علی یه نفس عمیق کشید شروع کرد به سرفه... -آنـــــــــا.....خفم کردی....ولم کن...باش فهمیدم بدون من میمیری..حالا ...

#پارت_۵۳ آنالـے: دلم براشون یه ذره شده بود.... محکم بغلشون گرفته بودم...فک کنم راه تنفسشون رو بسته بودم...چون امیر علی یه نفس عمیق کشید شروع کرد به سرفه... -آنـــــــــا.....خفم کردی....ولم کن...باش فهمیدم بدون من میمیری..حالا ول کن... ولش کردم و اشکام و پاک کردم... -بابا خدای اعتماد با سقف...خیلی بی ...

۲ هفته پیش
46K
#پارت_۵۲ نباید انقدر حساس باشم....چم شده.. براش ریخت و اومد سمت من...انگار میخواست چیزی بگه.. -چی میخوای؟؟! -امم..چیزه...نیم ساعت تا چهل دقیقه دیگه مامانم اینا میرسن...گفتم که یادتون نره... ای واای...پاک یادم رفته بود...مگه کیوان ...

#پارت_۵۲ نباید انقدر حساس باشم....چم شده.. براش ریخت و اومد سمت من...انگار میخواست چیزی بگه.. -چی میخوای؟؟! -امم..چیزه...نیم ساعت تا چهل دقیقه دیگه مامانم اینا میرسن...گفتم که یادتون نره... ای واای...پاک یادم رفته بود...مگه کیوان میزاره... -باش...اماده شو که بعد از اینکه غذامو خوردم بریم... -چشم.. و بدو بدو رفت ...

۲ هفته پیش
47K
#پارت_۵۰ دلم براش سوخت.... -اگر میخوای همراهم بیا... پرو کرده بلند شد و گفت: -حتما... -میدونستی خیلی پررویی.. -البته...لطف داری داداش.. در حینی که داشت بلند میشد...صورتشو مچاله کرد... -اه حالم ازین غذا دیگه بهم ...

#پارت_۵۰ دلم براش سوخت.... -اگر میخوای همراهم بیا... پرو کرده بلند شد و گفت: -حتما... -میدونستی خیلی پررویی.. -البته...لطف داری داداش.. در حینی که داشت بلند میشد...صورتشو مچاله کرد... -اه حالم ازین غذا دیگه بهم میخوره...دلم برای غذا های شهین خانم تنگ شده... بعد دستی به شیکمش کشید.. -به به.. ...

۳ هفته پیش
84K
#پارت_۴۹ داشتیم حرف میزدیم که صدای در اومد... -انگار اومد.. -اره...بیا بریم استقبالش... -چشم... رفتیم بیرون..صدای خنده میومد...انگار یه نفر همراهش بود... ناخداگاه فکرمو به زبون اوردم.... -اره انگار... بعد باذوق گفت -فکر کنم کیوان... ...

#پارت_۴۹ داشتیم حرف میزدیم که صدای در اومد... -انگار اومد.. -اره...بیا بریم استقبالش... -چشم... رفتیم بیرون..صدای خنده میومد...انگار یه نفر همراهش بود... ناخداگاه فکرمو به زبون اوردم.... -اره انگار... بعد باذوق گفت -فکر کنم کیوان... تعجب و کنجکاویم چند برابر شد... -کیوان..؟؟!! یهو در باز شد و یه پسر قد ...

۳ هفته پیش
50K
#پارت_۴۸ ماشین و تو پارکینگ پارک کردم و سوار اسانسور شدم.. طبقه سوم ایستاد....خدا خدا میکردم اون کسی که فکرشو میکردم نباشه... در باز شد و با اون لبخند چندش اور اومد داخل.... -علیک سلام... ...

#پارت_۴۸ ماشین و تو پارکینگ پارک کردم و سوار اسانسور شدم.. طبقه سوم ایستاد....خدا خدا میکردم اون کسی که فکرشو میکردم نباشه... در باز شد و با اون لبخند چندش اور اومد داخل.... -علیک سلام... جواب ندادم... -نمیخوای از کینه های قدیمی دست برداری... سکوتـــــ -به هر حال..... نزاشتم ادامه ...

۳ هفته پیش
64K
#پارت_۴۷ تصمیم گرفتم برنج عدس درست کنم...سریع تر درست میشد.. پس دست به کار شدم و شروع کردم به پاک کردن عدس.. حالا اگه خونه بودم...هععییی....مامان میگفت اگه درس نداری بیا کمک... منم میگفتم.....بعلـــــه...شما دختر ...

#پارت_۴۷ تصمیم گرفتم برنج عدس درست کنم...سریع تر درست میشد.. پس دست به کار شدم و شروع کردم به پاک کردن عدس.. حالا اگه خونه بودم...هععییی....مامان میگفت اگه درس نداری بیا کمک... منم میگفتم.....بعلـــــه...شما دختر اوردی که کوزت بازی کنه دیگه... و اونم میگفت اصلا نمیخواد بچه تو درس بخونی ...

۳ هفته پیش
85K
#پارت_۴۶ -ببخشید اقا این دختر خانم کین؟ -این دختر خدمتکار جدیدمه... لب شهین خانم به خنده باز شد و دستشو اورد جلو.. -سلام دخترم خوبی.. خیلی به دلم نشست..منم دست دادم.. -سلام ممنون...حالتون خوبه...شما باید ...

#پارت_۴۶ -ببخشید اقا این دختر خانم کین؟ -این دختر خدمتکار جدیدمه... لب شهین خانم به خنده باز شد و دستشو اورد جلو.. -سلام دخترم خوبی.. خیلی به دلم نشست..منم دست دادم.. -سلام ممنون...حالتون خوبه...شما باید شهین خانم باشید... -بله عزیزم...و شما؟؟ -من..آنالی همتی هستم..خوشبختم.. -همچنین.. بعد روبه اون گودزیلا کرد... ...

۴ هفته پیش
63K
#پارت_۴۵ اروم نزدیک در شدم و بهش چسبیدم... دوباره همون صدا اومد...ولی با ولوم پایین تر... شاید این توعه...!! میخواستم در بزنم ببینم اونجاس یا نه... که در اتاقش باز شد و حاضر و اماده ...

#پارت_۴۵ اروم نزدیک در شدم و بهش چسبیدم... دوباره همون صدا اومد...ولی با ولوم پایین تر... شاید این توعه...!! میخواستم در بزنم ببینم اونجاس یا نه... که در اتاقش باز شد و حاضر و اماده اومد بیرون... یه نگاه به من کرد...یه نگاه به دستم...بعد سرشو به عنوان تاسف تکون ...

۴ هفته پیش
35K
#پارت_۴۴ شروع کردم به جمع بستن....خب هفتصد میلیون با سیصد میلیون...یک میلیارد میشه...با شصت میلیون...میشه..یک میلیارد و شصت میلیون... سرم رو از روی دفتر بلند کردم.....وااای چقدر زیاده.. -خب.. -اممم....یک میلیارد و شصت..میلیون... -درسته....البته اینم ...

#پارت_۴۴ شروع کردم به جمع بستن....خب هفتصد میلیون با سیصد میلیون...یک میلیارد میشه...با شصت میلیون...میشه..یک میلیارد و شصت میلیون... سرم رو از روی دفتر بلند کردم.....وااای چقدر زیاده.. -خب.. -اممم....یک میلیارد و شصت..میلیون... -درسته....البته اینم بدون که من همه اینارو رند کردم...روبه پایین... -خیلی ممنونم واقعا.....نمیدونم چطور جبران کنم... شنیدم ...

۴ هفته پیش
70K
#پارت_۴۳ -چیه..؟ -ببخشید...ولی خودتون گفتید که میخواید حساب کتاب کنید..درباره.. -میدونم...برو قلم کاغذ بیار...البته برای من نه برای خودت...که مطمئن بشی کم و کسری نیست.. خودش میگه وسط حرفم نپر اون وقت جفت پا میپره ...

#پارت_۴۳ -چیه..؟ -ببخشید...ولی خودتون گفتید که میخواید حساب کتاب کنید..درباره.. -میدونم...برو قلم کاغذ بیار...البته برای من نه برای خودت...که مطمئن بشی کم و کسری نیست.. خودش میگه وسط حرفم نپر اون وقت جفت پا میپره وسط حرفام....ایشششش...گودزیلای اخمو بداخلاق بیشعور جذاب... بدو رفتم بالا و از راخل کیفم....دفتر و خودکار ...

۴ هفته پیش
30K
#پارت_۴۲ -ببخشید اقا....یه سوال داشتم..! یکم موند از داخل اینه نگاهم کرد..بعد گفت: -بپرس.. -میخواستم بدونم پول ....امم...بدهی من به شما چقدره..!؟؟ -بزار برسیم خونه بعد حساب میکنیم.. -اخه شما گفتید کار دارید....باید برید. -قبلش.. ...

#پارت_۴۲ -ببخشید اقا....یه سوال داشتم..! یکم موند از داخل اینه نگاهم کرد..بعد گفت: -بپرس.. -میخواستم بدونم پول ....امم...بدهی من به شما چقدره..!؟؟ -بزار برسیم خونه بعد حساب میکنیم.. -اخه شما گفتید کار دارید....باید برید. -قبلش.. -من کار دارمو و باید غذا درست کنم.. -ای بابا..بحث نکن دیگه...رو مخ من راه ...

۴ هفته پیش
46K
#پارت_۴۱ از پشت شیشه نگاهش کردم.... باباش خواب بود....پس بهش ارامبخش تزریق کردن... هه....نمیدونه چه کارا که قرار نیست با دخترش بکنم... نگاه کن....خدا خودش دختره رو گزاشت سر راهم...اینطوری راحت تر میتونم انتقامم رو ...

#پارت_۴۱ از پشت شیشه نگاهش کردم.... باباش خواب بود....پس بهش ارامبخش تزریق کردن... هه....نمیدونه چه کارا که قرار نیست با دخترش بکنم... نگاه کن....خدا خودش دختره رو گزاشت سر راهم...اینطوری راحت تر میتونم انتقامم رو بگیرم.. در رو باز کردم و رفتم داخل.. آنالی: به صورت بابام نگاه کردم..... چرا ...

۷ بهمن 1398
39K
#پارت_۴۰ با عصبانیت داخل شد... -شما حق نداشتید بهش بگید....اصن....اصن به چه حقی بهش گفتید...اگه حالش بد میشد چی..!؟؟ -حالا که سالمه...درضمن دیر یا زود میفهمید...چه الان...چه بعدا.. معلوم حسابی حرصی شده... -صداتم بیار پایین ...

#پارت_۴۰ با عصبانیت داخل شد... -شما حق نداشتید بهش بگید....اصن....اصن به چه حقی بهش گفتید...اگه حالش بد میشد چی..!؟؟ -حالا که سالمه...درضمن دیر یا زود میفهمید...چه الان...چه بعدا.. معلوم حسابی حرصی شده... -صداتم بیار پایین یادت....جایگاهتو که یادت نرفته... بدون هیچ حرفی در رو بست و رفت بیرون.. حالا که ...

۵ بهمن 1398
32K