نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

خاطرات_تنهایی (۳۴ تصویر)

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۵ دکترا اومدن داخل و انداختم بیرون میزدم به شیشه و داد میزدم:چیشده؟آزشینم چش شد؟ توروخدا جوابمو بدین پرده رو کشیدن آرش و متین و مارتین با دو اومدن سمتم آرش محکم یقمو گرفت ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۵ دکترا اومدن داخل و انداختم بیرون میزدم به شیشه و داد میزدم:چیشده؟آزشینم چش شد؟ توروخدا جوابمو بدین پرده رو کشیدن آرش و متین و مارتین با دو اومدن سمتم آرش محکم یقمو گرفت داد زد:کی بهت گفت بیای ها؟ مگه نگفتم دو و بر آرشین نباش؟ من:دلم واسش ...

۴ هفته پیش
32K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۳ #اروین چمدون هامونو برداشتیم و سوار تاکسی شدیم هامین:من نمی‌دونم این ایران اومدنمون از کجا در اومد من:اوف هامین مثل پیرزنا از ترکیه تا اینجا داری ور ور حرف میزنی و غر میزنی ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۳ #اروین چمدون هامونو برداشتیم و سوار تاکسی شدیم هامین:من نمی‌دونم این ایران اومدنمون از کجا در اومد من:اوف هامین مثل پیرزنا از ترکیه تا اینجا داری ور ور حرف میزنی و غر میزنی بسه دیگه هامین:پیرزن خودتی من:آلله آلله(به ترکی یعنی ای بابا) رفتیم سمت خونه مارتین و ...

۲۶ شهریور 1398
39K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲ هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد پشتش به من بود هامین:واقعا؟ آرش خوبه؟ وای خدای من..باشه نمیگم.. من:چیو من نفهمم هامین:خدافظ خدافظ سریع قطع کرد و برگشت سمتم هامین:اممم ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲ هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد پشتش به من بود هامین:واقعا؟ آرش خوبه؟ وای خدای من..باشه نمیگم.. من:چیو من نفهمم هامین:خدافظ خدافظ سریع قطع کرد و برگشت سمتم هامین:اممم چیزه.. من:اممم چیه؟ هامین:ادای خودتو در بیار تارزان من:باز گفت تارزان تو خوبی پس هامین:بله ...

۲۶ شهریور 1398
24K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۱ #آرش از شرکت خارج شدم ریموت ماشینو زدم سوار شدم گوشیم زنگ خورد گلنار بود جواب دادم:جانم گلنار گلنار گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه من:گلنار آبجی حرف بزن اتفاقی افتاده؟ گلنار:آر..آرش من:جان ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۱ #آرش از شرکت خارج شدم ریموت ماشینو زدم سوار شدم گوشیم زنگ خورد گلنار بود جواب دادم:جانم گلنار گلنار گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه من:گلنار آبجی حرف بزن اتفاقی افتاده؟ گلنار:آر..آرش من:جان جانم گلنار:آر..آرشین..تصا..تصادف کرده من:چی؟ کجا گلنار:بیا آرش توروخدا بیا مارتین:بیا بیمارستان... گوشیو پرت کردم رو ...

۲۶ شهریور 1398
26K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز رو با پام چپه کردم آیینه رو شکستم داد زدم:از همتون متنفرم #آرشین از کلاس ...

۲۶ شهریور 1398
29K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم پشت چراغ قرمز وایسادم یک ساله که از اومدنم به استانبول میگذره تو این یک سال فهمیدم به آرشین علاقه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم پشت چراغ قرمز وایسادم یک ساله که از اومدنم به استانبول میگذره تو این یک سال فهمیدم به آرشین علاقه مند شدم دوسش دارم ماه اول هر لحظه و هر ثانیه به اطراف نگاه میکردم ...

۲۶ شهریور 1398
43K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۸ #آرشین آرتا رو گذاشتم رو پام و تکونش دادم من:انقد نق نزن بچه اون مادر خیر ندیده ات معلوم نیس کجا قایم شده آرتا گریه کرد من:چه رو مامانشم غیرتیه فسقل خان صدای ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۸ #آرشین آرتا رو گذاشتم رو پام و تکونش دادم من:انقد نق نزن بچه اون مادر خیر ندیده ات معلوم نیس کجا قایم شده آرتا گریه کرد من:چه رو مامانشم غیرتیه فسقل خان صدای گریش بلندتر شد من:خیل خب آرتا خان مامانتم قرص ماه خندید نیم وجب بچه سر ...

۲۳ شهریور 1398
19K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۷ همه جلوی در اتاق عمل منتظر بودیم ننجون دعا می‌خواند آرش و آقاجون نشسته بودن و منو مارتین قدم رو می‌رفتیم در اتاق عمل باز شد پرستار با پتوی سفیدی اومد بیرون پرستار:تبریک ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۷ همه جلوی در اتاق عمل منتظر بودیم ننجون دعا می‌خواند آرش و آقاجون نشسته بودن و منو مارتین قدم رو می‌رفتیم در اتاق عمل باز شد پرستار با پتوی سفیدی اومد بیرون پرستار:تبریک میگم بچتون پسره همه رفتیم سمتش یه نی نی کوچولو قند عسل خوابیده بود من:ای ...

۲۳ شهریور 1398
29K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۶ تو خونه با آرش فیلم می‌دیدیم و من سرم روی پای آرش بود آرش هم موهامو نوازش میکرد تلفن خونه زنگ خورد بلند شدم و جواب دادم من:بله نن جون:دخترم بیا خونه ما ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۶ تو خونه با آرش فیلم می‌دیدیم و من سرم روی پای آرش بود آرش هم موهامو نوازش میکرد تلفن خونه زنگ خورد بلند شدم و جواب دادم من:بله نن جون:دخترم بیا خونه ما گلنار اومده من:الان میام گوشی قطع کردم مانتو و شالمو پوشیدم من:آرش گلنار و مارتین ...

۲۱ شهریور 1398
8K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۵ #گلنار داشتم غذا درست میکردم که مارتین از پشت بغلم کرد مارتین:خانومی من چی درست میکنه من:غذا واسه آقاش مارتین سرشو برد تو گلوم و بوسه های ریز میزد من:آقاش قربونش در قابلمه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۵ #گلنار داشتم غذا درست میکردم که مارتین از پشت بغلم کرد مارتین:خانومی من چی درست میکنه من:غذا واسه آقاش مارتین سرشو برد تو گلوم و بوسه های ریز میزد من:آقاش قربونش در قابلمه رو بستم برگشتم و فرو رفتم بغلش مارتین:گلنارم من:جانم مارتین:من بچه میخام من:مارتین هنوز ۵ ...

۲۰ شهریور 1398
28K
شخصیت #ماریا در رمان #خاطرات_تنهایی

شخصیت #ماریا در رمان #خاطرات_تنهایی

۲۰ شهریور 1398
6K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۴ رو سنگ رودخونه نشستم کفشامو در آوردم و پامو بردم داخل آب از سردی آب به خودم لرزیدم این روزا بازم حس تنهایی بعد شش سال به سراغم اومد گلنار که دوهفته دیگه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۴ رو سنگ رودخونه نشستم کفشامو در آوردم و پامو بردم داخل آب از سردی آب به خودم لرزیدم این روزا بازم حس تنهایی بعد شش سال به سراغم اومد گلنار که دوهفته دیگه میاد آرش هم نصف روز می‌ره رشت متین هم کارش که تهرانه هامین و اروین ...

۱۹ شهریور 1398
17K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۰ با گلنار سوار اتوبوس شدیم امروز موسسه کلاس داشتیم رسیدیم و رفتیم موسسه از موسسه خارج شدیم و برگشتیم روستا خیلی خسته بودیم بدون خوردن ناهار از خستگی بیهوش شدیم بیدار شدم و ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۰ با گلنار سوار اتوبوس شدیم امروز موسسه کلاس داشتیم رسیدیم و رفتیم موسسه از موسسه خارج شدیم و برگشتیم روستا خیلی خسته بودیم بدون خوردن ناهار از خستگی بیهوش شدیم بیدار شدم و دست صورتمو شستم لباس محلی هامو پوشیدم من:گلنار پاشو خیلی خوابیدیم پاشو بریم رودخونه گلنار ...

۱۸ شهریور 1398
42K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۸ #رعنا(آرشین) تنها اومده بودم رودخونه دلم گرفته بود بازم یاد خانوادم افتادم مشغول زدن آهنگ همیشگیم با ویالن شدم اشکام هم دونه دونه پایین میومد آهنگ که تموم شد اشکامو پاک کردم با ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۸ #رعنا(آرشین) تنها اومده بودم رودخونه دلم گرفته بود بازم یاد خانوادم افتادم مشغول زدن آهنگ همیشگیم با ویالن شدم اشکام هم دونه دونه پایین میومد آهنگ که تموم شد اشکامو پاک کردم با صدایی برگشتم اروین بود من:اینجا چیکار می‌کنی اروین:تفریح من:آها اروین اومد و نشست پیشم اروین:گریه ...

۱۷ شهریور 1398
20K
شخصیت #اِروین در رمان #خاطرات_تنهایی

شخصیت #اِروین در رمان #خاطرات_تنهایی

۱۷ شهریور 1398
6K
شخصیت #مارتین در رمان #خاطرات_تنهایی

شخصیت #مارتین در رمان #خاطرات_تنهایی

۱۷ شهریور 1398
6K
شخصیت #متین در رمان #خاطرات_تنهایی

شخصیت #متین در رمان #خاطرات_تنهایی

۱۷ شهریور 1398
5K
شخصیت #هامین در رمان #خاطرات_تنهایی

شخصیت #هامین در رمان #خاطرات_تنهایی

۱۷ شهریور 1398
5K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۷ بعد از تموم شدن آهنگمون پسرا دست زدن من و گلنار:ممنون اروین:خیلی عالی است به لهجه اش خندیدیم گلنار:آقایون ما باید بریم من:اوهوم متین:یعنی آخرین دیدار مونه من:نمی‌دونم گلنار:خب خوشحال شدیم رعنا بریم ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۷ بعد از تموم شدن آهنگمون پسرا دست زدن من و گلنار:ممنون اروین:خیلی عالی است به لهجه اش خندیدیم گلنار:آقایون ما باید بریم من:اوهوم متین:یعنی آخرین دیدار مونه من:نمی‌دونم گلنار:خب خوشحال شدیم رعنا بریم من:فعلا با گلنار برگشتیم خونه و رفتیم رو ایوون نن جون و آقاجون خوابیده بودن ...

۱۷ شهریور 1398
36K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۶ بعد از اینکه آهنگ تموم شد اشکامو پاک کردم که گلنار نبینه صدای دست زدن اومد برگشتم چنتا پسر بودن پسر اولی:عالی بود واقعا من:ممنون گلنار:مسافرین؟ پسری که چشای آبی داشت و واقعا ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۶ بعد از اینکه آهنگ تموم شد اشکامو پاک کردم که گلنار نبینه صدای دست زدن اومد برگشتم چنتا پسر بودن پسر اولی:عالی بود واقعا من:ممنون گلنار:مسافرین؟ پسری که چشای آبی داشت و واقعا جذاب بود جواب داد:بله ما مسافریم اینها دوستام هستن من از ترکیه اومدم من:واقعا؟ از ...

۱۷ شهریور 1398
17K