نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

خان_زاده (۱۰۴ تصویر)

#خان_زاده #پارت133 مقنعه مو جلوی آینه صاف کردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم. با دیدنش روی مبل چند لحظه ای ایستادم. بیچاره با اون هیکل بزرگش روی این کاناپه خوابیده. اه ...

#خان_زاده #پارت133 مقنعه مو جلوی آینه صاف کردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم. با دیدنش روی مبل چند لحظه ای ایستادم. بیچاره با اون هیکل بزرگش روی این کاناپه خوابیده. اه به تو چه آیلین. به آشپزخونه رفتم و تند تند وسایل صبحانه رو براشون آماده ...

۶ ساعت پیش
42K
#خان_زاده #پارت132 نزدیکم شد و به جای رفتن در اتاق و بست و گفت _باید باهات حرف بزنم. نفسم و فوت کردم و به سمت کمدم رفتم. لباس بلند دکمه دارم و پوشیدم و خواستم ...

#خان_زاده #پارت132 نزدیکم شد و به جای رفتن در اتاق و بست و گفت _باید باهات حرف بزنم. نفسم و فوت کردم و به سمت کمدم رفتم. لباس بلند دکمه دارم و پوشیدم و خواستم شال سرم کنم که گفت _از منی که فتحت کردم خودتو می پوشونی و اجازه ...

۲۰ ساعت پیش
31K
#خان_زاده #پارت130 سامان بی خیال خندید و گفت _خوب مامان دختر بیچاره رو از خجالت آب کردی. با لحن آرومی گفتم _با اجازه تون. با گونه های گر گرفته به سمت میز مون برگشتم و ...

#خان_زاده #پارت130 سامان بی خیال خندید و گفت _خوب مامان دختر بیچاره رو از خجالت آب کردی. با لحن آرومی گفتم _با اجازه تون. با گونه های گر گرفته به سمت میز مون برگشتم و نشستم. تا آخر شب جز نگاه های گاه و بی گاه اهورا اتفاق خاصی نیوفتاد. ...

۲۱ ساعت پیش
41K
#خان_زاده #پارت129 از اتاق بیرون اومدم و این بار بدون نگاه کردن به سمت اهورا به سمت میزمون رفتم و کنار سامان نشستم. حتی صندلیمم چسبوندم بهش. لبخندی بهم زد...چند دقیقه بعد رقص نور روشن ...

#خان_زاده #پارت129 از اتاق بیرون اومدم و این بار بدون نگاه کردن به سمت اهورا به سمت میزمون رفتم و کنار سامان نشستم. حتی صندلیمم چسبوندم بهش. لبخندی بهم زد...چند دقیقه بعد رقص نور روشن و شد و دی جی اعلام کرد عروس و داماد میخوان برقصن. خیلی دلم میخواست ...

۵ روز پیش
55K
#خان_زاده #پارت1۲7 اول هلیا متوجه ی ما شد و لبخندی روی لبش اومد. اهورا حرفش و قطع کرد و سر برگردوند و با دیدنم خشکش زد. هلیا از جاش بلند شد و با خوشحالی گفت ...

#خان_زاده #پارت1۲7 اول هلیا متوجه ی ما شد و لبخندی روی لبش اومد. اهورا حرفش و قطع کرد و سر برگردوند و با دیدنم خشکش زد. هلیا از جاش بلند شد و با خوشحالی گفت _آیلین... خوش اومدی عزیزم. سعی کردم زیر سنگینی نگاهش خودمو خونسرد نشون بدم. با لبخند ...

۶ روز پیش
32K
#خان_زاده #پارت1۲6 ماشین و راه انداخت و گفت _امیدوارم که خانوادت نفرینم نکنن بی خبر اومدی. خنده ی کوتاهی کردم و گفتم _نه... خیالت راحت. بهم نگاه کرد و گفت _منظور بدی ندارم آیلین اشتباه ...

#خان_زاده #پارت1۲6 ماشین و راه انداخت و گفت _امیدوارم که خانوادت نفرینم نکنن بی خبر اومدی. خنده ی کوتاهی کردم و گفتم _نه... خیالت راحت. بهم نگاه کرد و گفت _منظور بدی ندارم آیلین اشتباه برداشت نکن اما...نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و این همه زیبایی و تحسین نکنم. رنگم عوض ...

۱ هفته پیش
47K
#خان_زاده #پارت125 سکوت کردم که باز پرسید: _اون دوست پسر ته؟ نگاهمو به سامان انداختم و گفتم _باید قطع کنم! منتظر جواب نموندم. تماس و قطع کردم و بعد هم گوشیمو خاموش کردم. لبخندی بهم ...

#خان_زاده #پارت125 سکوت کردم که باز پرسید: _اون دوست پسر ته؟ نگاهمو به سامان انداختم و گفتم _باید قطع کنم! منتظر جواب نموندم. تماس و قطع کردم و بعد هم گوشیمو خاموش کردم. لبخندی بهم زد و گفت _فکر کنم منم باید گوشیمو خاموش کنم.. هلیا بود. وقتی گفتم نمیام ...

۱ هفته پیش
45K
#خان_زاده #پارت124 متحیر گفتم _آخه نامزدی خواهرتونه! بی اعتنا سرعتش و بیشتر کرد و گفت _نامزدی من که نیست. شخصیتش برام جالب بود. هیچ از کاراش سر در نمیاوردم. نگاه به مسیر نا آشنا انداختم ...

#خان_زاده #پارت124 متحیر گفتم _آخه نامزدی خواهرتونه! بی اعتنا سرعتش و بیشتر کرد و گفت _نامزدی من که نیست. شخصیتش برام جالب بود. هیچ از کاراش سر در نمیاوردم. نگاه به مسیر نا آشنا انداختم و گفتم _حالا کجا داریم میریم؟ با لبخند ژکوندی گفت _مطب من. * * * ...

۱ هفته پیش
52K
#خان_زاده #پارت123 نتونستم جلوی خودم و بگیرم و پرسیدم _چرا؟ برخلاف تصورم جواب داد _عیاشه. جلوی آهم و گرفتم.مشتی به فرمون کوبید و گفت _تقصیر منه خره که گذاشتم این دو تا با هم آشنا ...

#خان_زاده #پارت123 نتونستم جلوی خودم و بگیرم و پرسیدم _چرا؟ برخلاف تصورم جواب داد _عیاشه. جلوی آهم و گرفتم.مشتی به فرمون کوبید و گفت _تقصیر منه خره که گذاشتم این دو تا با هم آشنا بشن. با دلجویی گفتم _من مطمئنم بعد ازدواج همه چیز درست میشه شما خودتونو ناراحت ...

۱ هفته پیش
43K
#خان_زاده #پارت122 با لبخند سلام کردم که جوابمو داد و گفت _بپر بالا. متعجب گفتم _ببخشید؟واسه چی؟ _واسه اینکه میخوام یه کم از تجربه های دندون پزشکی مو در اختیارت بذارم. خندیدم و گفتم _مرسی ...

#خان_زاده #پارت122 با لبخند سلام کردم که جوابمو داد و گفت _بپر بالا. متعجب گفتم _ببخشید؟واسه چی؟ _واسه اینکه میخوام یه کم از تجربه های دندون پزشکی مو در اختیارت بذارم. خندیدم و گفتم _مرسی ولی زوده واسه من. _بابا دختر میخوام مجبورت کنم امشب و بیای. با مخالفت گفتم ...

۱ هفته پیش
43K
#خان_زاده #پارت121 مات موندم. با صدای آرومی گفت _بمون تو همین اتاق.. پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت و درو بست. با بدبختی روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. همینم مونده بود ...

#خان_زاده #پارت121 مات موندم. با صدای آرومی گفت _بمون تو همین اتاق.. پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت و درو بست. با بدبختی روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. همینم مونده بود مثل معشوقه های قلابی توی اتاق خواب قائم بشم. مطمئنا این وقت شب اومده که ...

۱ هفته پیش
83K
#خان_زاده #پارت120 نفسشو فوت ڪرد و این بارم خواست آستینمو بگیره ڪه دستمو عقب ڪشیدم و رفتم تو... به سمت اتاق رفت. هاج و واج همون جا ایستادم و همه جا رو نگاه ڪردم. تمام ...

#خان_زاده #پارت120 نفسشو فوت ڪرد و این بارم خواست آستینمو بگیره ڪه دستمو عقب ڪشیدم و رفتم تو... به سمت اتاق رفت. هاج و واج همون جا ایستادم و همه جا رو نگاه ڪردم. تمام خونه مرتب بود... این تمیزی محاله ڪار اهورای شلخته باشه. چند لحظه بعد با چند ...

۲ هفته پیش
34K
#خان_زاده #پارت119 باز هم قلب لعنتیم لرزید. نگاهم و ازش گرفتم و یه روبه رو زل زدم. وارد ڪوچه ی خودش ڪه شد متعجب گفتم _چرا اومدیم اینجا؟ با همون اخمش جواب داد _امشب خونه ...

#خان_زاده #پارت119 باز هم قلب لعنتیم لرزید. نگاهم و ازش گرفتم و یه روبه رو زل زدم. وارد ڪوچه ی خودش ڪه شد متعجب گفتم _چرا اومدیم اینجا؟ با همون اخمش جواب داد _امشب خونه ی من میمونی. چشمام گرد شد و گفتم _نمی مونم... ماشین و توی پارڪینگ برد ...

۲ هفته پیش
35K
#خان_زاده #پارت116 * * * * * ڪش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم.ساعت هشت شب شده بود. تند تند وسایلامو جمع ڪردم... ڪیفم و روی شونم انداختم و صندلی مو صاف ڪردم ...

#خان_زاده #پارت116 * * * * * ڪش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم.ساعت هشت شب شده بود. تند تند وسایلامو جمع ڪردم... ڪیفم و روی شونم انداختم و صندلی مو صاف ڪردم ڪه همون لحظه در اتاق اهورا باز شد. وقتی دید آماده ی رفتنم گفت _صبر ...

۲ هفته پیش
46K
#خان_زاده #پارت115 خیلی خوب میشد صدای پچ پچ بقیه رو شنید. سرمو پایین انداختم و مشغول درسم شدم اما تمام فڪرم توی اتاق پیش اهورا بود. دلم ناراحتیش رو نمی‌خواست اما یه خوی بدجنسی داشتم ...

#خان_زاده #پارت115 خیلی خوب میشد صدای پچ پچ بقیه رو شنید. سرمو پایین انداختم و مشغول درسم شدم اما تمام فڪرم توی اتاق پیش اهورا بود. دلم ناراحتیش رو نمی‌خواست اما یه خوی بدجنسی داشتم ڪه می گفت حقشه! با صدای تلفن تڪونی خوردم و تند جواب دادم. صدای خشن ...

۲ هفته پیش
49K
#خان_زاده #پارت113 سر تکون دادم که گفت _چه طور با این سنت به فکر کار افتادی؟یعنی فضولی نباشه... کنجکاوم بدونم وقتی هم سن و سالات تو فکر خرید و تیپ زدن و اینان تو اینجا ...

#خان_زاده #پارت113 سر تکون دادم که گفت _چه طور با این سنت به فکر کار افتادی؟یعنی فضولی نباشه... کنجکاوم بدونم وقتی هم سن و سالات تو فکر خرید و تیپ زدن و اینان تو اینجا کار میکنی و درس میخونی؟ لبخند محوی زدم و گفتم _شرایط منم یه کم فرق ...

۳ هفته پیش
76K
#خان_زاده #پارت110 ناچار سوار شدم...خانوم سرمد یا همون هلیا جلو نشست... دقیقا جایی که همیشه من نشسته بودم. به محض نشستن شیشه رو پایین دادم و سرمو برگردوندم تا کمتر ببینم اما صداشون... لعنت به ...

#خان_زاده #پارت110 ناچار سوار شدم...خانوم سرمد یا همون هلیا جلو نشست... دقیقا جایی که همیشه من نشسته بودم. به محض نشستن شیشه رو پایین دادم و سرمو برگردوندم تا کمتر ببینم اما صداشون... لعنت به صداشون... _اهورا بعدش میشه بریم دنبال کفش؟این مزون کفشی که میخواستم و نداشت اما یه ...

۳ هفته پیش
81K
#خان_زاده #پارت105 * * * * آشغالا رو جلوی پام انداخت و گفت _جمعش کن. نگاهی به صورتش انداختم و بدون حرف آشغالا رو جمع کردم که آدامس شو انداخت کف زمین و گفت _اینم ...

#خان_زاده #پارت105 * * * * آشغالا رو جلوی پام انداخت و گفت _جمعش کن. نگاهی به صورتش انداختم و بدون حرف آشغالا رو جمع کردم که آدامس شو انداخت کف زمین و گفت _اینم جمع کن. نفس عمیقی کشیدم و خواستم با جارو خاک‌انداز آدامس و جمع کنم که ...

۳ هفته پیش
50K
#خان_زاده #پارت104 خوشحال گفتم _راست میگید؟ با لبخند سر تڪون داد ڪه گفتم _اما آخه من ڪار با ڪامپیوتر بلد نیستم. نگاهش و به سر تا پام انداخت طوری ڪه معذب شدم. با لحن معناداری ...

#خان_زاده #پارت104 خوشحال گفتم _راست میگید؟ با لبخند سر تڪون داد ڪه گفتم _اما آخه من ڪار با ڪامپیوتر بلد نیستم. نگاهش و به سر تا پام انداخت طوری ڪه معذب شدم. با لحن معناداری گفت _اشڪال نداره. شبا بیا خونم.یادت میدم. خشڪم زد خودشو جلو ڪشید و گفت _راضیت ...

۳ هفته پیش
54K
#خان_زاده #پارت103 حلقه مو در آوردم و بدون نگاه کردن به صورتش حلقه رو به سمتش گرفتم. اعصابش داغون بود،داغون تر شد _بمونه تو دستت.درشم نیار! لبخند تلخی زدم و گفتم _این دیگه متعلق به ...

#خان_زاده #پارت103 حلقه مو در آوردم و بدون نگاه کردن به صورتش حلقه رو به سمتش گرفتم. اعصابش داغون بود،داغون تر شد _بمونه تو دستت.درشم نیار! لبخند تلخی زدم و گفتم _این دیگه متعلق به من نیست. بده به اونی که انتخاب خودته! هر چی منتظر موندم از دستم نگرفت. ...

۳ هفته پیش
44K