نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستانک (۷۵ تصویر)

#داستانک فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. ...

#داستانک فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه ...

۳ روز پیش
7K
#داستانک🌹 ⬅ روزی دم یک روباه در حادثه‌ای قطع شد. روباه‌های گروه پرسیدند: دم‌ات چه شد؟🤔 چون روباه‌ها از نسلی مکار می‌باشند،🙉 گفت: خودم قطع‌اش کردم گفتند:چرا؟😳 این که بسیار بد است و معلوم می‌شود. ...

#داستانک🌹 ⬅ روزی دم یک روباه در حادثه‌ای قطع شد. روباه‌های گروه پرسیدند: دم‌ات چه شد؟🤔 چون روباه‌ها از نسلی مکار می‌باشند،🙉 گفت: خودم قطع‌اش کردم گفتند:چرا؟😳 این که بسیار بد است و معلوم می‌شود. ‼ روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک. احساس راحتی می‌کنم! وقتی راه می‌روم فکر ...

۷ روز پیش
24K
#داستانک بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسڪویت کـو؟ گـفتم: یــادم رفـت بچــه تازه بـه زبـان ...

#داستانک بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسڪویت کـو؟ گـفتم: یــادم رفـت بچــه تازه بـه زبـان آمـده بــود، گـفت: بابا بَـده، بابا بَـده بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستـت ...

۲ هفته پیش
12K
زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود:

زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود: "یه پسر با شخصیت بیاد دایرکت" جوابش را توی همان کامنت ها دادم: "امثال شما آبروی هرچی دختر رو بردن" دیگر چیزی نگفت،من هم پیگیر نشدم؛ حوالی ساعت دوازده شب بود که ویبره تلفن همراهم یکسره شد! همان که نوشته بود "یک ...

۳ هفته پیش
129K
#داستانک #غریبه‌ای_که_آشنا_به_نظر_می‌رسید بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره به خیابان مورد علاقه‌ام رسیدم. یک پیاده‌روی بکر کنار خیابانی که درختان چنارش قد علم کرده‌اند و در پاییز برگ‌هایشان را برای قدم‌هایمان سنگ فرش می‌کنند. ...

#داستانک #غریبه‌ای_که_آشنا_به_نظر_می‌رسید بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره به خیابان مورد علاقه‌ام رسیدم. یک پیاده‌روی بکر کنار خیابانی که درختان چنارش قد علم کرده‌اند و در پاییز برگ‌هایشان را برای قدم‌هایمان سنگ فرش می‌کنند. آری، پاییز است و قدم زدن بی‌دلیل هم می‌چسبد. آهنگی که در گوشم زمزمه می‌شود ...

۵ آبان 1398
21K
یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی ...

یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی گفت:"آره... میدونم" جواب خیلی تلخی بود، مخصوصا برای کسی مثل من. اشک سریعا در چشم ...

۲۴ مهر 1398
148K
داستانک : بین ماندن و رفتن مردد بود؛ اگر می رفت جای تمام زخم هایش، #مصیب هایش، #تنهایی هایش، #بغض های در گلو مانده اش، #گریه های شبانه اش،آن سالهای تاریکش، مرهم آرامش و امید ...

داستانک : بین ماندن و رفتن مردد بود؛ اگر می رفت جای تمام زخم هایش، #مصیب هایش، #تنهایی هایش، #بغض های در گلو مانده اش، #گریه های شبانه اش،آن سالهای تاریکش، مرهم آرامش و امید بود، بر روح مجروح سال های اسارتش. اکسیر نور بود ،بر جان زخمی زخم زبان ...

۱۸ مهر 1398
96K
‍ ‍ #داستانک #داداشییییییی خیلی قشنگه😍 مخصوصا دخترااااااااااا🌹 ☺ ️ لطفا بخووووووووونید😊 ⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️ داداشم منو تو خیابون دید..😱 با جمع دخترا بودیم و ...

‍ ‍ #داستانک #داداشییییییی خیلی قشنگه😍 مخصوصا دخترااااااااااا🌹 ☺ ️ لطفا بخووووووووونید😊 ⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️⭐ ️ داداشم منو تو خیابون دید..😱 با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬 با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..😰 ...

۲۹ مرداد 1398
39K
#داستانک مرد فقیری بود که همسرش از ماست، کره می‌گرفت؛ او کره‌ها را به یکی از بقالی‌های شهر می‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را می‌خرید. روزی مرد بقال به اندازه‌ی کره‌ها شک کرد و ...

#داستانک مرد فقیری بود که همسرش از ماست، کره می‌گرفت؛ او کره‌ها را به یکی از بقالی‌های شهر می‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را می‌خرید. روزی مرد بقال به اندازه‌ی کره‌ها شک کرد و تصمیم گرفت آن‌ها را وزن کند. هنگامی که آن‌ها را وزن کرد، اندازه‌ی هر توپ ...

۲۸ خرداد 1398
16K
#داستانک #داستان_تک_پارتی👇 دوازده ثانیه پایانی سال بود . لحظه از به یاد آوردنش دست نمیکشیدم . در هر ثانیه ، یک ماه را به خاطر می آوردم . تا زمان تحویل سال جدید ، تمام ...

#داستانک #داستان_تک_پارتی👇 دوازده ثانیه پایانی سال بود . لحظه از به یاد آوردنش دست نمیکشیدم . در هر ثانیه ، یک ماه را به خاطر می آوردم . تا زمان تحویل سال جدید ، تمام خاطراتم را با او به یاد آوردم . بلافاصله بعد تحویل سال ، خواهر کوچکم ...

۲۹ اسفند 1397
35K
#داستانک #تک_پارتی بخونین بی زحمت❤ سالهاست جمعه حالتی دارم حالتی از جنس دلتنگی ، حالتی از جنس از دست دادن چیزی یا کسی. یک روز جست و جو در ذهن را گرفتم. جست و جویی ...

#داستانک #تک_پارتی بخونین بی زحمت❤ سالهاست جمعه حالتی دارم حالتی از جنس دلتنگی ، حالتی از جنس از دست دادن چیزی یا کسی. یک روز جست و جو در ذهن را گرفتم. جست و جویی برای یافتن این دلتنگی ، جست و جویی در کنج خاطرات. کودکی ام را به ...

۶ اسفند 1397
61K
خواهرم حجاب تو به همه ربط دارد! حجاب و طرز پوشش زن‌ها و حتی مردها در ملأعام و انظار عمومی به همه ربط دارد، همان‌طور که سیگار کشیدن افراد در اماکن عمومی، ایجاد سروصدا در ...

خواهرم حجاب تو به همه ربط دارد! حجاب و طرز پوشش زن‌ها و حتی مردها در ملأعام و انظار عمومی به همه ربط دارد، همان‌طور که سیگار کشیدن افراد در اماکن عمومی، ایجاد سروصدا در ساعات خواب و استراحت مردم و… به همه ربط دارد. چون اجتماع متعلق به همه ...

۳ بهمن 1397
17K
#داستانک :link:زنی به مشاور خانواده گفت: من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛ همه حسرت زندگی ما رو میخورند. سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی. امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او ...

#داستانک :link:زنی به مشاور خانواده گفت: من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛ همه حسرت زندگی ما رو میخورند. سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی. امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است. پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال ...

۲۸ دی 1397
8K
#داستانک (16) ✨داستان #ولادت_عیسی (ع) همچون داستان #آغاز_آفرینش داستان ولادت عیسی (ع) داستانی عجیب است؛ علت شگفتی آن این بود که مادرش او را بدون ازدواج با مردی، به دنیا آورد! اگر از آفرینش انسان ...

#داستانک (16) ✨داستان #ولادت_عیسی (ع) همچون داستان #آغاز_آفرینش داستان ولادت عیسی (ع) داستانی عجیب است؛ علت شگفتی آن این بود که مادرش او را بدون ازدواج با مردی، به دنیا آورد! اگر از آفرینش انسان به صورت طبیعی بگذریم، واقعه ی ولادت عیسی پسر مریم عجیب ترین چیزی است که ...

۴ دی 1397
21K
#داستانک (13) :white_check_mark: ماجرای جالب چگونگی ساخته شدن پل آهنچی در قم مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و #اجر_وقف در جهان آخرت تعریف می کرد. از #مسجد که ...

#داستانک (13) :white_check_mark: ماجرای جالب چگونگی ساخته شدن پل آهنچی در قم مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و #اجر_وقف در جهان آخرت تعریف می کرد. از #مسجد که بیرون آمد، فکر وقف کردن رهایش نمی کرد، از طرفی چیزی نداشت. تمام زندگی اش ...

۲۷ آذر 1397
24K
💢 #داستانک 💢 🍃 شما دینتون رو فروختید و ما خریدیم...🍃 #روبنده #دین 👇 🌸 👇 بانوے محجبہ اے در یکے از سوپرمارکت هاے زنجیره اے در فرانسہ خرید مے کرد...🛍 خریدش کہ تموم شد، ...

💢 #داستانک 💢 🍃 شما دینتون رو فروختید و ما خریدیم...🍃 #روبنده #دین 👇 🌸 👇 بانوے محجبہ اے در یکے از سوپرمارکت هاے زنجیره اے در فرانسہ خرید مے کرد...🛍 خریدش کہ تموم شد، براے پرداخت رفت پشت صندوق. صندوقدار کہ یک خانم بے حجاب و اصالتا ایرانے بود، ...

۱۴ آبان 1397
13K
#داستانک کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی ...

#داستانک کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای ...

۲۳ مهر 1397
17K
داستانک((ضربه ی آخر)) دشمن می دانست، که رفتنت را باور نمی کنم، سرت را ، روی نیزه، در جلوی چشمانم می چرخاند... #داستانک @d_n_kh در سروش و آی گپ

داستانک((ضربه ی آخر)) دشمن می دانست، که رفتنت را باور نمی کنم، سرت را ، روی نیزه، در جلوی چشمانم می چرخاند... #داستانک @d_n_kh در سروش و آی گپ

۲۳ شهریور 1397
6K
#داستانک زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک ...

#داستانک زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد. حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ...

۱۸ شهریور 1397
26K
#داستانک خیلی زیباست : مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید . دخترکوچکش از او پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن رابفهمی؟ پدر گفت سبدی بگیر واز آب ...

#داستانک خیلی زیباست : مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید . دخترکوچکش از او پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن رابفهمی؟ پدر گفت سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور . دختر گفت : غیر ممکن است که آب درسبد باقی ...

۲۱ مرداد 1397
11K