نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستانک (۷۷ تصویر)

#داستانک پدری به فرزندش گفت: این هزارتا چسب زخم را بفروش تا برایت کفش بخرم. بچه باخود فکر کرد : یعنی باید آرزو کنم هزار نفر زخمی بشن تا من کفش بخرم؟! ولش کن کفشهای ...

#داستانک پدری به فرزندش گفت: این هزارتا چسب زخم را بفروش تا برایت کفش بخرم. بچه باخود فکر کرد : یعنی باید آرزو کنم هزار نفر زخمی بشن تا من کفش بخرم؟! ولش کن کفشهای پاره خوبه!!! خدایا ... گاهی دلهای بزرگ را آنچنان درون سینه هایی کوچک میگذاری که ...

۱ روز پیش
7K
+خوابم نمی بره _چه مرگته خو؟ +قلبم... _اون چه مرگشه؟ +بیای بغلم درست می شه... سرش رو چرخوند و سعی کرد از نگاهم فرار کنه. _ تو بغلت خبری نیس... جز.... آرامش، امنیت، و یه ...

+خوابم نمی بره _چه مرگته خو؟ +قلبم... _اون چه مرگشه؟ +بیای بغلم درست می شه... سرش رو چرخوند و سعی کرد از نگاهم فرار کنه. _ تو بغلت خبری نیس... جز.... آرامش، امنیت، و یه حسی که نمی تونم توصیفش کنم... +عشق؟؟؟؟ _من که عاشقت نیسم.... +چرا؟؟؟؟ _عشق خیلی برای ...

۳ هفته پیش
14K
#داستانک فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. ...

#داستانک فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه ...

۱۵ آذر 1398
731
#داستانک🌹 ⬅روزی دم یک روباه در حادثه‌ای قطع شد. روباه‌های گروه پرسیدند: دم‌ات چه شد؟🤔 چون روباه‌ها از نسلی مکار می‌باشند،🙉 گفت: خودم قطع‌اش کردم گفتند:چرا؟😳 این که بسیار بد است و معلوم می‌شود. ‼روباه ...

#داستانک🌹 ⬅روزی دم یک روباه در حادثه‌ای قطع شد. روباه‌های گروه پرسیدند: دم‌ات چه شد؟🤔 چون روباه‌ها از نسلی مکار می‌باشند،🙉 گفت: خودم قطع‌اش کردم گفتند:چرا؟😳 این که بسیار بد است و معلوم می‌شود. ‼روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک. احساس راحتی می‌کنم! وقتی راه می‌روم فکر می‌کنم که ...

۱۲ آذر 1398
822
#داستانک بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسڪویت کـو؟ گـفتم: یــادم رفـت بچــه تازه بـه زبـان ...

#داستانک بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسڪویت کـو؟ گـفتم: یــادم رفـت بچــه تازه بـه زبـان آمـده بــود، گـفت: بابا بَـده، بابا بَـده بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستـت ...

۲۸ آبان 1398
595
زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود:

زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود: "یه پسر با شخصیت بیاد دایرکت" جوابش را توی همان کامنت ها دادم: "امثال شما آبروی هرچی دختر رو بردن" دیگر چیزی نگفت،من هم پیگیر نشدم؛ حوالی ساعت دوازده شب بود که ویبره تلفن همراهم یکسره شد! همان که نوشته بود "یک ...

۲۳ آبان 1398
5K
#داستانک #غریبه‌ای_که_آشنا_به_نظر_می‌رسید بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره به خیابان مورد علاقه‌ام رسیدم. یک پیاده‌روی بکر کنار خیابانی که درختان چنارش قد علم کرده‌اند و در پاییز برگ‌هایشان را برای قدم‌هایمان سنگ فرش می‌کنند. ...

#داستانک #غریبه‌ای_که_آشنا_به_نظر_می‌رسید بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره به خیابان مورد علاقه‌ام رسیدم. یک پیاده‌روی بکر کنار خیابانی که درختان چنارش قد علم کرده‌اند و در پاییز برگ‌هایشان را برای قدم‌هایمان سنگ فرش می‌کنند. آری، پاییز است و قدم زدن بی‌دلیل هم می‌چسبد. آهنگی که در گوشم زمزمه می‌شود ...

۵ آبان 1398
706
یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی ...

یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی گفت:"آره... میدونم" جواب خیلی تلخی بود، مخصوصا برای کسی مثل من. اشک سریعا در چشم ...

۲۴ مهر 1398
6K
داستانک : بین ماندن و رفتن مردد بود؛ اگر می رفت جای تمام زخم هایش، #مصیب هایش، #تنهایی هایش، #بغض های در گلو مانده اش، #گریه های شبانه اش،آن سالهای تاریکش، مرهم آرامش و امید ...

داستانک : بین ماندن و رفتن مردد بود؛ اگر می رفت جای تمام زخم هایش، #مصیب هایش، #تنهایی هایش، #بغض های در گلو مانده اش، #گریه های شبانه اش،آن سالهای تاریکش، مرهم آرامش و امید بود، بر روح مجروح سال های اسارتش. اکسیر نور بود ،بر جان زخمی زخم زبان ...

۱۸ مهر 1398
7K
‍ ‍ #داستانک #داداشییییییی خیلی قشنگه😍 مخصوصا دخترااااااااااا🌹☺️ لطفا بخووووووووونید😊 ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ داداشم منو تو خیابون دید..😱 با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬 با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا ...

‍ ‍ #داستانک #داداشییییییی خیلی قشنگه😍 مخصوصا دخترااااااااااا🌹☺️ لطفا بخووووووووونید😊 ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ داداشم منو تو خیابون دید..😱 با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬 با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..😰 خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی تنبیهم میکنه.. 😰 نزدیک غروب رسید خونه.. وضو ...

۲۹ مرداد 1398
793
#داستانک مرد فقیری بود که همسرش از ماست، کره می‌گرفت؛ او کره‌ها را به یکی از بقالی‌های شهر می‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را می‌خرید. روزی مرد بقال به اندازه‌ی کره‌ها شک کرد و ...

#داستانک مرد فقیری بود که همسرش از ماست، کره می‌گرفت؛ او کره‌ها را به یکی از بقالی‌های شهر می‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را می‌خرید. روزی مرد بقال به اندازه‌ی کره‌ها شک کرد و تصمیم گرفت آن‌ها را وزن کند. هنگامی که آن‌ها را وزن کرد، اندازه‌ی هر توپ ...

۲۸ خرداد 1398
86
#داستانک #داستان_تک_پارتی👇 دوازده ثانیه پایانی سال بود . لحظه از به یاد آوردنش دست نمیکشیدم . در هر ثانیه ، یک ماه را به خاطر می آوردم . تا زمان تحویل سال جدید ، تمام ...

#داستانک #داستان_تک_پارتی👇 دوازده ثانیه پایانی سال بود . لحظه از به یاد آوردنش دست نمیکشیدم . در هر ثانیه ، یک ماه را به خاطر می آوردم . تا زمان تحویل سال جدید ، تمام خاطراتم را با او به یاد آوردم . بلافاصله بعد تحویل سال ، خواهر کوچکم ...

۲۹ اسفند 1397
3K
#داستانک #تک_پارتی بخونین بی زحمت❤ سالهاست جمعه حالتی دارم حالتی از جنس دلتنگی ، حالتی از جنس از دست دادن چیزی یا کسی. یک روز جست و جو در ذهن را گرفتم. جست و جویی ...

#داستانک #تک_پارتی بخونین بی زحمت❤ سالهاست جمعه حالتی دارم حالتی از جنس دلتنگی ، حالتی از جنس از دست دادن چیزی یا کسی. یک روز جست و جو در ذهن را گرفتم. جست و جویی برای یافتن این دلتنگی ، جست و جویی در کنج خاطرات. کودکی ام را به ...

۶ اسفند 1397
8K
خواهرم حجاب تو به همه ربط دارد! حجاب و طرز پوشش زن‌ها و حتی مردها در ملأعام و انظار عمومی به همه ربط دارد، همان‌طور که سیگار کشیدن افراد در اماکن عمومی، ایجاد سروصدا در ...

خواهرم حجاب تو به همه ربط دارد! حجاب و طرز پوشش زن‌ها و حتی مردها در ملأعام و انظار عمومی به همه ربط دارد، همان‌طور که سیگار کشیدن افراد در اماکن عمومی، ایجاد سروصدا در ساعات خواب و استراحت مردم و… به همه ربط دارد. چون اجتماع متعلق به همه ...

۳ بهمن 1397
148
#داستانک :link:زنی به مشاور خانواده گفت: من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛ همه حسرت زندگی ما رو میخورند. سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی. امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او ...

#داستانک :link:زنی به مشاور خانواده گفت: من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛ همه حسرت زندگی ما رو میخورند. سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی. امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است. پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال ...

۲۸ دی 1397
119
#داستانک (16) ✨داستان #ولادت_عیسی (ع) همچون داستان #آغاز_آفرینش داستان ولادت عیسی (ع) داستانی عجیب است؛ علت شگفتی آن این بود که مادرش او را بدون ازدواج با مردی، به دنیا آورد! اگر از آفرینش انسان ...

#داستانک (16) ✨داستان #ولادت_عیسی (ع) همچون داستان #آغاز_آفرینش داستان ولادت عیسی (ع) داستانی عجیب است؛ علت شگفتی آن این بود که مادرش او را بدون ازدواج با مردی، به دنیا آورد! اگر از آفرینش انسان به صورت طبیعی بگذریم، واقعه ی ولادت عیسی پسر مریم عجیب ترین چیزی است که ...

۴ دی 1397
116
#داستانک (13) :white_check_mark: ماجرای جالب چگونگی ساخته شدن پل آهنچی در قم مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و #اجر_وقف در جهان آخرت تعریف می کرد. از #مسجد که ...

#داستانک (13) :white_check_mark: ماجرای جالب چگونگی ساخته شدن پل آهنچی در قم مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و #اجر_وقف در جهان آخرت تعریف می کرد. از #مسجد که بیرون آمد، فکر وقف کردن رهایش نمی کرد، از طرفی چیزی نداشت. تمام زندگی اش ...

۲۷ آذر 1397
178
💢 #داستانک 💢 🍃شما دینتون رو فروختید و ما خریدیم...🍃 #روبنده #دین 👇 🌸 👇 بانوے محجبہ اے در یکے از سوپرمارکت هاے زنجیره اے در فرانسہ خرید مے کرد...🛍 خریدش کہ تموم شد، براے ...

💢 #داستانک 💢 🍃شما دینتون رو فروختید و ما خریدیم...🍃 #روبنده #دین 👇 🌸 👇 بانوے محجبہ اے در یکے از سوپرمارکت هاے زنجیره اے در فرانسہ خرید مے کرد...🛍 خریدش کہ تموم شد، براے پرداخت رفت پشت صندوق. صندوقدار کہ یک خانم بے حجاب و اصالتا ایرانے بود، نگاهے ...

۱۴ آبان 1397
250
#داستانک کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی ...

#داستانک کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای ...

۲۳ مهر 1397
103
داستانک((ضربه ی آخر)) دشمن می دانست، که رفتنت را باور نمی کنم، سرت را ، روی نیزه، در جلوی چشمانم می چرخاند... #داستانک @d_n_kh در سروش و آی گپ

داستانک((ضربه ی آخر)) دشمن می دانست، که رفتنت را باور نمی کنم، سرت را ، روی نیزه، در جلوی چشمانم می چرخاند... #داستانک @d_n_kh در سروش و آی گپ

۲۳ شهریور 1397
43