نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستان_کوتاه (۱۰۴ تصویر)

#داستان_کوتاه مردی در پیاده رو، روی پل رودخانه شرقی در نیویورک با ذهنی بسیار مغشوش قدم می زد. در واقع بیش ازاین ها آشفته بود خیال خودکشی داشت در نظر داشت از حفاظ پل بالا ...

#داستان_کوتاه مردی در پیاده رو، روی پل رودخانه شرقی در نیویورک با ذهنی بسیار مغشوش قدم می زد. در واقع بیش ازاین ها آشفته بود خیال خودکشی داشت در نظر داشت از حفاظ پل بالا برود و خود را در آب بیاندارد .زندگی به نظرش خالی و پوچ و بی ...

۷ روز پیش
27K
📔 #داستان_کوتاه زنی شوهرش فوت کرد. او دختری زیبا از شوهر داشت و در سن ازدواج، بسیاری از جوانان راغب ازدواج با دختر زیبا بودند. ولی مادر، شیر بهایی هنگفت به مبلغ ۱۵۰ میلیون تومان ...

📔 #داستان_کوتاه زنی شوهرش فوت کرد. او دختری زیبا از شوهر داشت و در سن ازدواج، بسیاری از جوانان راغب ازدواج با دختر زیبا بودند. ولی مادر، شیر بهایی هنگفت به مبلغ ۱۵۰ میلیون تومان شرط کرده بود و بر شرطش اصرار داشت جوانی خوش سیما نیز عاشق دختر شده ...

۲ هفته پیش
18K
📌 #داستان_کوتاه ✍ به قلم صدیقه احمدی عاقد گفت «عروس خانوم وکیلم؟» گفتند «عروس رفته گل بچینه.» دوباره پرسید «وکیلم عروس خانوم؟» - عروس رفته گلاب بیاره. عاقد گفت:«برای بار سوم می پرسم؛ عروس خانم. ...

📌 #داستان_کوتاه ✍ به قلم صدیقه احمدی عاقد گفت «عروس خانوم وکیلم؟» گفتند «عروس رفته گل بچینه.» دوباره پرسید «وکیلم عروس خانوم؟» - عروس رفته گلاب بیاره. عاقد گفت:«برای بار سوم می پرسم؛ عروس خانم. وکیلم؟» - عروس رفته... عروس رفته بود. پچ پچ افتاد بین مهمانها. شیرین سیزده سالش ...

۳ هفته پیش
38K
#داستان_کوتاه نشسته بودیم به تماشای تعزیه .... از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد گناهی ندارد بنده خدا که بعد از ...

#داستان_کوتاه نشسته بودیم به تماشای تعزیه .... از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد ...

۱۸ شهریور 1398
37K
#داستان_کوتاه خواهرم وارد اتاق شد من از زیر تخت بیرون اومدم و گفتم: -یوهوو اون ترسید،جیغ زد و فرار کرد درسته که حسابی ترسوندمش،اما این بازی وقتی زنده بودم بیشتر کیف میداد! #کوتاه

#داستان_کوتاه خواهرم وارد اتاق شد من از زیر تخت بیرون اومدم و گفتم: -یوهوو اون ترسید،جیغ زد و فرار کرد درسته که حسابی ترسوندمش،اما این بازی وقتی زنده بودم بیشتر کیف میداد! #کوتاه

۱۷ شهریور 1398
6K
#آواز_کودکی بخش۲ زمستان ها،تابستان ها ازبس بامیه هایم را کسی نمی خرید، داشتم به افسردگی دچارمیشدم هرشب هم میبردم خانه مأیوسانه به مادرم نگاه میکردم اولبخندی میزد،مرا بغل می‌کرد، میگفت:آخی مردخونه که نباید غمبره بگیره،فردابهترشو ...

#آواز_کودکی بخش۲ زمستان ها،تابستان ها ازبس بامیه هایم را کسی نمی خرید، داشتم به افسردگی دچارمیشدم هرشب هم میبردم خانه مأیوسانه به مادرم نگاه میکردم اولبخندی میزد،مرا بغل می‌کرد، میگفت:آخی مردخونه که نباید غمبره بگیره،فردابهترشو درست میکنیم،بالاخره یکی خوشش میاد!یکی پیدا میشه که بامیه هاتوبخره.بعدش با پولش برات پوتین نو ...

۷ شهریور 1398
12K
📔 #داستان_کوتاه 👌 #حتما_بخونین_خیلی_قشنگه♥️ پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در ...

📔 #داستان_کوتاه 👌 #حتما_بخونین_خیلی_قشنگه♥️ پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ...

۳ شهریور 1398
68K
📚 #داستان_کوتاه ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد. ...

📚 #داستان_کوتاه ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم ...

۱۸ مرداد 1398
27K
#داستان_کوتاه کثیف ترین چیزها ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ می خواﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﺎﮐﯽ ﭼﯿﺴﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ، ﻭﺯﯾﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﻮﺭ می کند ﮐﻪ ﺑﺮﻭﺩ ...

#داستان_کوتاه کثیف ترین چیزها ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ می خواﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﺎﮐﯽ ﭼﯿﺴﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ، ﻭﺯﯾﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﻮﺭ می کند ﮐﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﭘﯿﺪﺍ ...

۶ تیر 1398
57K
#داستان_کوتاه3 📣 ادامه دار داستان صیاد ضعیف و ماهی قوی , داستان آموزنده وکوتاه(3) صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از ...

#داستان_کوتاه3 📣 ادامه دار داستان صیاد ضعیف و ماهی قوی , داستان آموزنده وکوتاه(3) صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت. دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی ...

۲۸ خرداد 1398
6K
#داستان_کوتاه2 ادامه دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. ...

#داستان_کوتاه2 ادامه دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد ...

۲۲ خرداد 1398
119K
✅ لطفا بخوانید! بسیار بسیار پیشنهادی 🐳 نهنگ تنها تنهاترین نهنگ دنیا عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک نهنگ داد! قضیه از این قرار بود که تنهاترین نهنگ، نهنگی بود که ...

✅ لطفا بخوانید! بسیار بسیار پیشنهادی 🐳 نهنگ تنها تنهاترین نهنگ دنیا عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک نهنگ داد! قضیه از این قرار بود که تنهاترین نهنگ، نهنگی بود که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهایی‌اش را کشف ...

۱۸ فروردین 1398
20K
#داستان_کوتاه او هر روز پالتویی از ترسهایش را میپوشید پالتویی که از کودکی آن را داشت و با آن بزرگ شده بود و با ترسهایش به خیابان میرفت ترس از#تنهایی...

#داستان_کوتاه او هر روز پالتویی از ترسهایش را میپوشید پالتویی که از کودکی آن را داشت و با آن بزرگ شده بود و با ترسهایش به خیابان میرفت ترس از#تنهایی... "ترس ازینکه دوستش نداشته باشند" "ترس ازینکه دوستش داشته باشند" "ترس از پرواز" "ترس از غرق شدن" "ترس از گم ...

۱۴ فروردین 1398
10K
روستایی فقیری که از تنگ‌دستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده‌ام. از روی ...

روستایی فقیری که از تنگ‌دستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده‌ام. از روی زن و بچه‌هایم خجالت می‌کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. ...

۹ فروردین 1398
42K
#داستان_کوتاه کودکی از مسئول سیرکی پرسید:چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است! ...

#داستان_کوتاه کودکی از مسئول سیرکی پرسید:چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است! صاحب فیل گفت:این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. چون این فیل با این طناب ضعیف ...

۲۰ بهمن 1397
21K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که نوک زبانش ورجه وورجه میکردند را یکی یکی سر جایشان نشاند و اجازه داد با ...

۱۴ بهمن 1397
19K
#داستانک (16) ✨داستان #ولادت_عیسی (ع) همچون داستان #آغاز_آفرینش داستان ولادت عیسی (ع) داستانی عجیب است؛ علت شگفتی آن این بود که مادرش او را بدون ازدواج با مردی، به دنیا آورد! اگر از آفرینش انسان ...

#داستانک (16) ✨داستان #ولادت_عیسی (ع) همچون داستان #آغاز_آفرینش داستان ولادت عیسی (ع) داستانی عجیب است؛ علت شگفتی آن این بود که مادرش او را بدون ازدواج با مردی، به دنیا آورد! اگر از آفرینش انسان به صورت طبیعی بگذریم، واقعه ی ولادت عیسی پسر مریم عجیب ترین چیزی است که ...

۴ دی 1397
20K
#داستانک (13) :white_check_mark: ماجرای جالب چگونگی ساخته شدن پل آهنچی در قم مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و #اجر_وقف در جهان آخرت تعریف می کرد. از #مسجد که ...

#داستانک (13) :white_check_mark: ماجرای جالب چگونگی ساخته شدن پل آهنچی در قم مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و #اجر_وقف در جهان آخرت تعریف می کرد. از #مسجد که بیرون آمد، فکر وقف کردن رهایش نمی کرد، از طرفی چیزی نداشت. تمام زندگی اش ...

۲۷ آذر 1397
24K
✅بسیار بسیار پیشنهادی شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمت‌ها را می‌خواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه می‌کرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم ...

✅بسیار بسیار پیشنهادی شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمت‌ها را می‌خواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه می‌کرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد... بعد از آن دیگر کفش‌ها را نگاه نکرد، قیمتش صد تومان ...

۱۲ آذر 1397
11K
#کن_فیکون هوا ابری بود و همه جا درگیر خزانی نارنجی شانه به شانه طی میکردیم جاده ی خوشبختی را تنها صدایی که خلوتمان را بهم میزد خش خش برگهای پاییزی بود که زیر پاهایمان کن ...

#کن_فیکون هوا ابری بود و همه جا درگیر خزانی نارنجی شانه به شانه طی میکردیم جاده ی خوشبختی را تنها صدایی که خلوتمان را بهم میزد خش خش برگهای پاییزی بود که زیر پاهایمان کن فیکون میشدند شاید آه آنها دامنمان را گرفت!!! تازه سرِ کِیف آمده بودم که خودش ...

۷ آذر 1397
16K