نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_اقای_سریع (۱۰۸ تصویر)

#پارت_16 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 +باید یه اسپانسر گیر بیاریم توجه بقیه جلب شد +باید تقسیم کار کنیم و یه سری کار قبل رفتن باید انجام بدیم وحید پرسید -خوب چه کاری با کی باشه +از فردا ...

#پارت_16 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 +باید یه اسپانسر گیر بیاریم توجه بقیه جلب شد +باید تقسیم کار کنیم و یه سری کار قبل رفتن باید انجام بدیم وحید پرسید -خوب چه کاری با کی باشه +از فردا خودت میافتی دنبال یه اسپانسر خوب شیرین خانم شمام کارای رفتن همه رو درست میکنی ...

۱ روز پیش
20K
#پارت_13 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -از رفیقا اسفندیارم ننه در حیاط باز شد -گودرز وایس همینجا...پولای اینم بده بره و نگاه چپکی به سر تا پای پسر انداخت و داخل حیاط رفت +چشم اوسا...بیا بگیر دوتا پنج ...

#پارت_13 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -از رفیقا اسفندیارم ننه در حیاط باز شد -گودرز وایس همینجا...پولای اینم بده بره و نگاه چپکی به سر تا پای پسر انداخت و داخل حیاط رفت +چشم اوسا...بیا بگیر دوتا پنج تومنیو سمتش گرفتم پولا رو بوسید و توی جیبش گذاشت -فقط نگید من بتون آدرسو ...

۲ هفته پیش
114K
#پارت_12 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 زیر نور چراغ برق چندتایی نوجوون ایستاده بودن با لباس های کهنه و سیگار هایی لای انگشتاشون از برند بهمن بود کلفت و پر ازدود و بدبو به روزای جاهلیت خودم فک ...

#پارت_12 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 زیر نور چراغ برق چندتایی نوجوون ایستاده بودن با لباس های کهنه و سیگار هایی لای انگشتاشون از برند بهمن بود کلفت و پر ازدود و بدبو به روزای جاهلیت خودم فک کردم ... دلتنگی و دود خریت محض -احسان نگاش کردم -بیا اینا رو بزار جیبت ...

۳ هفته پیش
32K
#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 تا ماشین به راه افتاد -گودرز +ها؟ -اسمتو اون پایین مایینا میزاریم گودرز +تو که خودت بریدی و دوختی...بفرما تنمونم بکن دیگه -یه چیزی میگم جوش نیار...یکم تند تر برو امروز این ...

#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 تا ماشین به راه افتاد -گودرز +ها؟ -اسمتو اون پایین مایینا میزاریم گودرز +تو که خودت بریدی و دوختی...بفرما تنمونم بکن دیگه -یه چیزی میگم جوش نیار...یکم تند تر برو امروز این دزد و پلیس بازیا رو تموم کنیم +جوش که نمیارم...منتها یکم تند تر یعنی چقد ...

۳ هفته پیش
45K
#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -نگو که صبرت تموم شده +نه بابا یه فکری دارم -خوب؟ خودمو رو تخت جابجا کردم +ببین برو ایفون بزن تا اینا بیان تو خونه و بگن کیه و توهم یه بهونه ...

#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -نگو که صبرت تموم شده +نه بابا یه فکری دارم -خوب؟ خودمو رو تخت جابجا کردم +ببین برو ایفون بزن تا اینا بیان تو خونه و بگن کیه و توهم یه بهونه خوب برا کشیدنشون به دم در پیدا کنی من هم قالب میزنم هم از در ...

۳ هفته پیش
55K
#پارت_9 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کمربندمو مرتب کردم و دور و گوشی دادم فعلا که پرنده هم پر نمیزد بعدشو چی میدونست خدا بخیر کنه خمیرو تو جیب شلوارم انداختم و پیش دیوار رفتم پریدم و دستامو ...

#پارت_9 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کمربندمو مرتب کردم و دور و گوشی دادم فعلا که پرنده هم پر نمیزد بعدشو چی میدونست خدا بخیر کنه خمیرو تو جیب شلوارم انداختم و پیش دیوار رفتم پریدم و دستامو به لبه دیوار قلاب کردم با این کفشای ورنی بالا کشیدن از دیوار کار حضرت ...

۳ هفته پیش
76K
#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل ...

#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل برداشت و مشتی و آقا منشانه رو سرش گذاشت -خوب شدم؟ +یکم متفاوت و غیر ...

۴ هفته پیش
100K
#پارت_7 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -درچه حالی صادقی؟ +حال بیحالی و بی حوصلگی -که اینطور...میریم سراغ بحثی که تو دوس داری راجبش حرف بزنیم +خوب میشنوم -اول اینکه بیهوش کردنت نقشه ی من نبود و کار برادرزادم ...

#پارت_7 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -درچه حالی صادقی؟ +حال بیحالی و بی حوصلگی -که اینطور...میریم سراغ بحثی که تو دوس داری راجبش حرف بزنیم +خوب میشنوم -اول اینکه بیهوش کردنت نقشه ی من نبود و کار برادرزادم بود ... چطور برات بگم بزار یه فلش بک بزنیم به شیش ماه قبل تو ...

۴ هفته پیش
107K
#پارت_6_ادامه #رمان_اقای_سریع #فصل_2 بعد از اومدن صدای در اتاق پتو رو کنار زدم و روی جام نشستم یه اتاق کوچیک با یه گلیم قرمز و مشکی کهنه با طرح های سنتی گوشه ای از اتاق ...

#پارت_6_ادامه #رمان_اقای_سریع #فصل_2 بعد از اومدن صدای در اتاق پتو رو کنار زدم و روی جام نشستم یه اتاق کوچیک با یه گلیم قرمز و مشکی کهنه با طرح های سنتی گوشه ای از اتاق یه گلدون کوچیک تختی که من روش بودم و دیوارای بدرنگ کرمی ابروهامو بالا و ...

۴ هفته پیش
29K
#پارت_5_ادامه #رمان_اقای_سریع #فصل_2 لبخندی زد و دور شد مشکوک نگاهی به شکلات کردم نظری دادن وسط یه جاده تو دل کوه و دار و درختا؟! بیخیال شاید از ادمای این اطراف بود با تردید بالاخره ...

#پارت_5_ادامه #رمان_اقای_سریع #فصل_2 لبخندی زد و دور شد مشکوک نگاهی به شکلات کردم نظری دادن وسط یه جاده تو دل کوه و دار و درختا؟! بیخیال شاید از ادمای این اطراف بود با تردید بالاخره شکلاتو باز کردم و خوردم چند دقیقه ای توی ماشین نشستم بی هیچ فکر اضافه ...

۳۱ خرداد 1398
21K
#پارت_5 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع بازم آخرین نفر بودم که به اولین استراحتگاه میرسیدم با این وضع و اوضاع و فیس فیس کردن اینا من عمرا بتونم باشون راه بیام از ماشین پیاده شدم و گذاشتم کمی ...

#پارت_5 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع بازم آخرین نفر بودم که به اولین استراحتگاه میرسیدم با این وضع و اوضاع و فیس فیس کردن اینا من عمرا بتونم باشون راه بیام از ماشین پیاده شدم و گذاشتم کمی هوا بخورم طبق انتظارم بساط سلفی به راه افتاد بی سر و صدا دست سبحانو ...

۳۱ خرداد 1398
77K
#رمان_اقای_سریع #پارت_4_ادامه یخیالی نثار افکارم کردم و توی ماشین نشستم کلاچو گرفتم و استارت زدم صداش توی پارکینگ چند برابر شد دیدم نگهبان داره چپ چپ نگاه میکنه پس دنده رو تکون دادم و با ...

#رمان_اقای_سریع #پارت_4_ادامه یخیالی نثار افکارم کردم و توی ماشین نشستم کلاچو گرفتم و استارت زدم صداش توی پارکینگ چند برابر شد دیدم نگهبان داره چپ چپ نگاه میکنه پس دنده رو تکون دادم و با عجله خودمو از پارکینگ به بیرون پرتاب کردم که اول صبحی کسی پاچمو نگیره آدرس ...

۳۰ خرداد 1398
37K
#پارت_3 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع ... یک هفته بعد ... +بله -اقا احسان؟ +خودمم داداش...ماشینو اوردی؟ -اره اقا...همونجایی که گفتی هستم +خیلی ممنون چشم خودمو میرسونم از قبل لباس پوشیده و اماده بودم تا برم ماشینمو تحویل ...

#پارت_3 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع ... یک هفته بعد ... +بله -اقا احسان؟ +خودمم داداش...ماشینو اوردی؟ -اره اقا...همونجایی که گفتی هستم +خیلی ممنون چشم خودمو میرسونم از قبل لباس پوشیده و اماده بودم تا برم ماشینمو تحویل بگیرم از اتاق بیرون رفتم و کتونیامو چنگ زدم -کجا میری از جا پریدم و ...

۲۸ خرداد 1398
62K
#رمان_اقای_سریع #ادامه_پارت_2 -برو پایین منم الان میام چیزی نگفتم قدمامو سمت پارکینگ کشوندم جایی کنار ماشین پریان ایستادم مانتوی بلند سفیدی با شال سرمه ای و شلوار سرمه ای وضع لباس پوشیدنش مثل همیشه بود ...

#رمان_اقای_سریع #ادامه_پارت_2 -برو پایین منم الان میام چیزی نگفتم قدمامو سمت پارکینگ کشوندم جایی کنار ماشین پریان ایستادم مانتوی بلند سفیدی با شال سرمه ای و شلوار سرمه ای وضع لباس پوشیدنش مثل همیشه بود نه شور نه بی نمک ریموتو بین انگشتاش به کار گرفت - سوار شو بریم ...

۲۸ خرداد 1398
70K
#پارت_2 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع روی صندلی چوبی مشرف پنجره نشستم کسل نگاهمو از چهارچوب پنجره پی نخود سیاهی فرستادم شاید لا به لای این کوچه و پس کوچه ها سرگرمی پیدا شد نمیدونستم بعد رفتنم به ...

#پارت_2 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع روی صندلی چوبی مشرف پنجره نشستم کسل نگاهمو از چهارچوب پنجره پی نخود سیاهی فرستادم شاید لا به لای این کوچه و پس کوچه ها سرگرمی پیدا شد نمیدونستم بعد رفتنم به تهران چه اتفاقی میافته و از این سردرگمی کلافه بودم زندگیم روی هوا بود و ...

۲۷ خرداد 1398
61K
#پارت_1 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 .. ۶ ماه بعد ... دکتر گچ باز شده بازومو توی سطلی انداخت - خوب اقای صادقی امیدوارم دیگه هوس ملق بازی با ماشین به سرت نخوره سبحان در حالی که پیرهنمو ...

#پارت_1 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 .. ۶ ماه بعد ... دکتر گچ باز شده بازومو توی سطلی انداخت - خوب اقای صادقی امیدوارم دیگه هوس ملق بازی با ماشین به سرت نخوره سبحان در حالی که پیرهنمو سمتم گرفته بود غرید - عمرا بخوره به چهره عبوسش نگاهی کردم و پیرهنو گرفتم ...

۲۵ خرداد 1398
85K
#پارت_اخر #رمان_اقای_سریع +لعنتی ما هلاک میشیم - من که از همون اول گفتم اینا نقشه ای دارن با اضطراب فرمونو گرفته بودم گلوله هایی که به ماشین میخورد بیشتر و بیشتر میشدن ماشین کمی میلرزید ...

#پارت_اخر #رمان_اقای_سریع +لعنتی ما هلاک میشیم - من که از همون اول گفتم اینا نقشه ای دارن با اضطراب فرمونو گرفته بودم گلوله هایی که به ماشین میخورد بیشتر و بیشتر میشدن ماشین کمی میلرزید یا به اصطلاح ریپ میزد دنده رو معکوس دادم تا با قدرت بیشتری حرکت کنه ...

۱ اردیبهشت 1398
14K
#پارت_142 #رمان_اقای_سریع + اونا راننده های با سوادی نیستن ... من ترجیح میدم یه ماشین نرم با یه گشتاور بالا داشتم باشم تا اینکه یه ماشین خشک و لوکس سوار شم که صدای اگزوزشو هم ...

#پارت_142 #رمان_اقای_سریع + اونا راننده های با سوادی نیستن ... من ترجیح میدم یه ماشین نرم با یه گشتاور بالا داشتم باشم تا اینکه یه ماشین خشک و لوکس سوار شم که صدای اگزوزشو هم از اگزوز اسپرت داره - چه خشن و بی رحم اروپاییا رو نقد کردی ...

۳۰ فروردین 1398
36K
#پارت_141 #رمان_اقای_سریع که سر و کله ماشین پلیس آبی رنگ دیشب با خانم پلیس داخلش پیدا شد پوف و دستی بین موهام کشیدم از ماشین پیاده شد قد بلند بود و استخوانی میانسال با شتاب ...

#پارت_141 #رمان_اقای_سریع که سر و کله ماشین پلیس آبی رنگ دیشب با خانم پلیس داخلش پیدا شد پوف و دستی بین موهام کشیدم از ماشین پیاده شد قد بلند بود و استخوانی میانسال با شتاب سمتم اومد و جلوم وایساد + سلام نگاهی به تلفن توی دستش انداخت - میدونی ...

۳۰ فروردین 1398
72K
#پارت_139 #رمان_اقای_سریع دنده رو با توجه به کیلومتر شمار به چهار کشوندم غرش موتور بلند شد و حالا حرکت در جهت درست بود ماشینم از لحاظ قدرت از هاچبک چابک و بد قیافه آبیه پلیس ...

#پارت_139 #رمان_اقای_سریع دنده رو با توجه به کیلومتر شمار به چهار کشوندم غرش موتور بلند شد و حالا حرکت در جهت درست بود ماشینم از لحاظ قدرت از هاچبک چابک و بد قیافه آبیه پلیس سریع تر بود پس برای دست انداختنش باید پدال گازو شل میگرفتم همچنان با یه ...

۲۵ فروردین 1398
72K