نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_دلبر (۲۱ تصویر)

رمان #دلبر قسمت 21 رفتم داخل حال و با تعجب به شخصی که روی مبل نشسته بود و با ورود من با ذوق از جاش بلند شد گفتم : گیتا؟؟!... لبخند عمیقی زدم و سریع ...

رمان #دلبر قسمت 21 رفتم داخل حال و با تعجب به شخصی که روی مبل نشسته بود و با ورود من با ذوق از جاش بلند شد گفتم : گیتا؟؟!... لبخند عمیقی زدم و سریع رفتم و بغلش کردم . مثل همیشه...بوی مادرم رو میداد . با استشمام اون بوی ...

۲ روز پیش
9K
رمان #دلبر قسمت 20 به مخرب اعصاب نگاه کردم و گفتم : تو چرا هنوز خیسی؟ گفت : چون عاشق خیسی ام... منم گفتم : واقعا؟؟ اونم جواب داد : خوب بنده و خنگ خدا ...

رمان #دلبر قسمت 20 به مخرب اعصاب نگاه کردم و گفتم : تو چرا هنوز خیسی؟ گفت : چون عاشق خیسی ام... منم گفتم : واقعا؟؟ اونم جواب داد : خوب بنده و خنگ خدا تو اتاقم بودی کجا لباسمو هوض میکردم؟...تازه لباسمم پوشیدی گفتم : خوب حالااا...خوبه همش یه ...

۶ روز پیش
4K
رمان #دلبر قسمت 19 #گیتی خواست بره سمتش که محکم خورد به من و باعث شد پرت بشم توی آب . شروع کردم به دست و پا زدن. لعنتی من بلد نیستم شنا کنننم . ...

رمان #دلبر قسمت 19 #گیتی خواست بره سمتش که محکم خورد به من و باعث شد پرت بشم توی آب . شروع کردم به دست و پا زدن. لعنتی من بلد نیستم شنا کنننم . یکی بیاد منو نجات بده. خانوما که نمیتونن بپرن تو آب زشته . توی پسراهم ...

۱ هفته پیش
4K
رمان #دلبر قسمت 18 #گیتی ♪اگه میخونین نظر بدین لطفا♪ داشتم میرفتم که احساس کردم یه چیزی بهم خورد . میدونستم که میترائه میمونه . چشمامو از حرص بستم و سرمو برگردوندم و قبل از ...

رمان #دلبر قسمت 18 #گیتی ♪اگه میخونین نظر بدین لطفا♪ داشتم میرفتم که احساس کردم یه چیزی بهم خورد . میدونستم که میترائه میمونه . چشمامو از حرص بستم و سرمو برگردوندم و قبل از اینکه چشمامو باز کنم شروع کردم به داد زدن : چته چرا میخوری بهم؟ فکر ...

۲ هفته پیش
8K
رمان #دلبر قسمت 17 #گیتی از ماشین پیاده شدم و پول رو حساب کردم و با بی حوصلگی رفتم سمت خونه . کلیدمو از کیفم در آوردم و درو باز کردم و سلام کوتاهی کردم ...

رمان #دلبر قسمت 17 #گیتی از ماشین پیاده شدم و پول رو حساب کردم و با بی حوصلگی رفتم سمت خونه . کلیدمو از کیفم در آوردم و درو باز کردم و سلام کوتاهی کردم و رفتم داخل اتاقم . شالمو درآوردم و پرت کردم روی تختم . روی صندلی ...

۳ هفته پیش
4K
رمان #دلبر قسمت 16 #ایمان از کارم با کامپیوتر خسته شدم و همزمان با اینکه نگاهم رو از کامپیوتر میگرفتم به صندلیم تکیه دادم و پوفی کردم که چشمم خورد به آراد و گیتی که ...

رمان #دلبر قسمت 16 #ایمان از کارم با کامپیوتر خسته شدم و همزمان با اینکه نگاهم رو از کامپیوتر میگرفتم به صندلیم تکیه دادم و پوفی کردم که چشمم خورد به آراد و گیتی که توی اتاق آراد بودن . اخمی کردم و بهشون نگاه کردم . داشتن باهم حرف ...

۴ هفته پیش
6K
رمان #دلبر قسمت 15 #گیتی #صبح_شرکت با لبخند شیطنتی وارد شرکت شدم . آخجون قراره گند بزنم به زندگی کسی که گند زنه به اعصابم . هوووووو چه خوشی بگذره . رفتم و کیفمو گذاشتم ...

رمان #دلبر قسمت 15 #گیتی #صبح_شرکت با لبخند شیطنتی وارد شرکت شدم . آخجون قراره گند بزنم به زندگی کسی که گند زنه به اعصابم . هوووووو چه خوشی بگذره . رفتم و کیفمو گذاشتم روی اوپن کنار وسایل بقیه . پس این مرضیه هه چرا زنگ نزد؟ بیتا اومد ...

۱۳ اسفند 1398
7K
رمان #دلبر قسمت 14 #گیتی وارد شرکت شدم . همش به اون حرفش فکر میکردم . انتقام... #فلش_بک برگشتم برم که حرفی که زد منو سر جام نگه داشت : واقعا با اینکه اون همه ...

رمان #دلبر قسمت 14 #گیتی وارد شرکت شدم . همش به اون حرفش فکر میکردم . انتقام... #فلش_بک برگشتم برم که حرفی که زد منو سر جام نگه داشت : واقعا با اینکه اون همه ضایعت کرد بازم طرفشی؟ برگشتم و نگاهش کردم که گفت : دوست نداری انتقام بگیری؟ ...

۱۳ اسفند 1398
7K
رمان #دلبر قسمت 13 #گیتی از تاکسی پیاده شدم و حساب کردم و رفتم داخل شرکت . صدای دختریو شنیدم که خیلی بلند اسممو صدا میزد . برگشتم سمت صدا . بیتا بود . گفتم ...

رمان #دلبر قسمت 13 #گیتی از تاکسی پیاده شدم و حساب کردم و رفتم داخل شرکت . صدای دختریو شنیدم که خیلی بلند اسممو صدا میزد . برگشتم سمت صدا . بیتا بود . گفتم : چته گلوت پاره شد... اومد سمتم و گفت : گیتی تا رفتی دو تا ...

۱۲ اسفند 1398
8K
رمان #دلبر قسمت 12 #گیتی دستامو زیر چونم گذاشتم و آرنجم رو هم روی میز و به قهوم خیره شدم . اون همه طرحو واسه چی میخواست؟ یارو طرح میخواد بگه بکشن خوشش نیومد بگه ...

رمان #دلبر قسمت 12 #گیتی دستامو زیر چونم گذاشتم و آرنجم رو هم روی میز و به قهوم خیره شدم . اون همه طرحو واسه چی میخواست؟ یارو طرح میخواد بگه بکشن خوشش نیومد بگه دوباره بکشن انقدر بکشن که خوشش بیاد ولی اینکه بگه صدتا بکش انتخاب کنم خیلی ...

۱۰ اسفند 1398
7K
رمان #دلبر قسمت 11 #ایمان داشتم میرفتم تو اتاقم که صدای یه دخترو شنیدم که داشت اسممو صدا میکردم . برگشتم و دیدم که مهسائه . گفتم : بله؟ کاری داری؟ ترفیع میخوای؟ گفت : ...

رمان #دلبر قسمت 11 #ایمان داشتم میرفتم تو اتاقم که صدای یه دخترو شنیدم که داشت اسممو صدا میکردم . برگشتم و دیدم که مهسائه . گفتم : بله؟ کاری داری؟ ترفیع میخوای؟ گفت : اون طرحو من نکشیدم...فقط اسمم زیرش بود با تعجب گفتم : تو نکشیدی؟ پس کی ...

۱۰ اسفند 1398
17K
رمان #دلبر قسمت 10 #گیتی صبح شده بود و نصف شرکت خواب بودن . ولی من خوابم نمیومد چون خیلی حوصلم سر رفته بود و فقطم قهوه دم دستم بود پنج تا لیوان قهوه خورده ...

رمان #دلبر قسمت 10 #گیتی صبح شده بود و نصف شرکت خواب بودن . ولی من خوابم نمیومد چون خیلی حوصلم سر رفته بود و فقطم قهوه دم دستم بود پنج تا لیوان قهوه خورده بودم . بیتا و آراد و مخرب اعصاب رفته بودن طرح هارو تحویل بدن . ...

۱۰ اسفند 1398
15K
رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم ...

رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم زدم تا حالم جا بیاد . مخرب اعصاب و بیتا هم رفته بدون اون ۸۰ ...

۲ اسفند 1398
57K
رمان #دلبر قسمت 8 #گیتی روی صندلی مکانم نشسته بودم و غذامم رو اوپن گذاشته بودم و غذا میخوردم . خدار رو شکر هیچکس نبود باهام غذا بخوره و منم دو لپی داشتم غذا میخوردم ...

رمان #دلبر قسمت 8 #گیتی روی صندلی مکانم نشسته بودم و غذامم رو اوپن گذاشته بودم و غذا میخوردم . خدار رو شکر هیچکس نبود باهام غذا بخوره و منم دو لپی داشتم غذا میخوردم . انگاری که تاحالا غذا نخورده بودم . خوب دستپخت خاله فروزانو با انگشتات نخوری ...

۲۲ بهمن 1398
113K
رمان #دلبر قسمت7 #گیتی قهوه رو روی میز جناب مخرب اعصاب گذاشتم و گفتم : کاری ندارید؟! به قهوه نگاهی کرد و بعدم به من نگاه کرد و گفت : اینو واسه اذیت کردنت نمیگم...ولی...الان ...

رمان #دلبر قسمت7 #گیتی قهوه رو روی میز جناب مخرب اعصاب گذاشتم و گفتم : کاری ندارید؟! به قهوه نگاهی کرد و بعدم به من نگاه کرد و گفت : اینو واسه اذیت کردنت نمیگم...ولی...الان دلم خیلی یه چیز خنک میخواد...میتونی برام شربت البالو درست کنی؟؟...توی کابینتا شیرَش باید باشه... ...

۲۰ بهمن 1398
124K
رمان #دلبر قسمت 6 #گیتی موقع استراحت کارکنا بود و داشتم تو لیوانا به تعدادی که خواسته بودن براشون قهوه و چای میریختم که احساس کردم یه نفر فامیلیم رو صدا میزنه . سرمو اوردم ...

رمان #دلبر قسمت 6 #گیتی موقع استراحت کارکنا بود و داشتم تو لیوانا به تعدادی که خواسته بودن براشون قهوه و چای میریختم که احساس کردم یه نفر فامیلیم رو صدا میزنه . سرمو اوردم بالا و به طرف صدا نگاه کردم و دیدم بــله . جناب راد بزرگ صدام ...

۲۰ بهمن 1398
122K
رمان #دلبر قسمت 5 #گیتی بعد از اینکه کتشو حسابی ناکار کردم رفت پیش اون مهرنوازه . ولی قیافش اصلا به مهر نوازا نمیخوره . کتو به سمتش دراز کردم و گفتم : برای جناب ...

رمان #دلبر قسمت 5 #گیتی بعد از اینکه کتشو حسابی ناکار کردم رفت پیش اون مهرنوازه . ولی قیافش اصلا به مهر نوازا نمیخوره . کتو به سمتش دراز کردم و گفتم : برای جناب ایمان راده...ببر بهش بده... به خودش اشاره کرد و با حالت چندش آوری گفت : ...

۱۹ بهمن 1398
117K
رمان #دلبر قسمت 4 #ایمان عصبانی به دختره خیره شدم . چطور جرئت کرده که به من...ایمان راد این حرفا رو بزنه . واقعا نمیفهممش . اصلا کی هست؟ واس چی اومده اینجا؟؟ مهراد اومد ...

رمان #دلبر قسمت 4 #ایمان عصبانی به دختره خیره شدم . چطور جرئت کرده که به من...ایمان راد این حرفا رو بزنه . واقعا نمیفهممش . اصلا کی هست؟ واس چی اومده اینجا؟؟ مهراد اومد سمتم. با ترس و استرس همیشگیش گفت : آقای راد... قبل از اینکه حرفشو بزنه ...

۱۹ بهمن 1398
94K
رمان #دلبر قسمت 3 #گیتی با خوشحالی وارد خونه شدم و گفتم : سلام مرسی خوبم تو چطوری خوبی؟؟؟ خاله با خنده از آشپزخونه اومد بیرون و اومد سمتم و بغلم کرد و گفت : ...

رمان #دلبر قسمت 3 #گیتی با خوشحالی وارد خونه شدم و گفتم : سلام مرسی خوبم تو چطوری خوبی؟؟؟ خاله با خنده از آشپزخونه اومد بیرون و اومد سمتم و بغلم کرد و گفت : لوس ننر...باز شروع کردی با خنده گفتم : خواهرم خوب نمیای استقبال من چیکار کنم؟!! ...

۱۸ بهمن 1398
82K
رمان #دلبر قسمت 2 یه زنه اومد که یه تخته شاسی دستش بود و خیلی بلند اسممو صدا زد . یادم رفت بگم . اینجا یه شرکت کفشه که خیلی معروفه . البته یه کارخونه ...

رمان #دلبر قسمت 2 یه زنه اومد که یه تخته شاسی دستش بود و خیلی بلند اسممو صدا زد . یادم رفت بگم . اینجا یه شرکت کفشه که خیلی معروفه . البته یه کارخونه ی جدا هم داره ولی خوب توی این شرکت کفش هارو طراحی میکنن . رفتم ...

۱۸ بهمن 1398
43K