نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_سفر_عشق (۵۸ تصویر)

#پارت_آخر #رمان_سفر_عشق #۵سال_بعد پنج سال گذشته با همه شادی ها و غمگینی هاش..خنده ها و گریه هاش..شیطونیاش و اذیت کردناش ولی الان هممون خوشبختیم..خوشبختی رو در کنار هم حس میکنیم کنار هم خوشحالیم میخندیم بچه ...

#پارت_آخر #رمان_سفر_عشق #۵سال_بعد پنج سال گذشته با همه شادی ها و غمگینی هاش..خنده ها و گریه هاش..شیطونیاش و اذیت کردناش ولی الان هممون خوشبختیم..خوشبختی رو در کنار هم حس میکنیم کنار هم خوشحالیم میخندیم بچه هامون کنارمون بزرگ شدن و قد کشیدن سودا و سامی و پسرشون سورن هلیا و ...

۱۲ شهریور 1398
70K
#پارت_۱۰۲ #رمان_سفر_عشق امروز روز عقد و عروسی رسا و الیاس هممون هم الان آرایشگاهیم حاضر و آماده بودیم منو دخترا ساقدوش رسا ایم و لباسامون دامن قرمز که کنارش تا زانو به صورت چن دار ...

#پارت_۱۰۲ #رمان_سفر_عشق امروز روز عقد و عروسی رسا و الیاس هممون هم الان آرایشگاهیم حاضر و آماده بودیم منو دخترا ساقدوش رسا ایم و لباسامون دامن قرمز که کنارش تا زانو به صورت چن دار چاک داره و یه شومیز سفید دکلته موهامونم باز و فر درشته آرایشمونم ملیح و ...

۱۲ شهریور 1398
51K
#پارت_۱۰۱ #رمان_سفر_عشق الیاس با رسام دست داد و مامان رو بغل کرد منم سلام کردم رسام:هی رسا خانوم دفع آخرت باشه جلو من واسه نامزدت ذوق میکنیا الیاس:خانوممه واسه من ذوق نکنه واسه کی ذوق ...

#پارت_۱۰۱ #رمان_سفر_عشق الیاس با رسام دست داد و مامان رو بغل کرد منم سلام کردم رسام:هی رسا خانوم دفع آخرت باشه جلو من واسه نامزدت ذوق میکنیا الیاس:خانوممه واسه من ذوق نکنه واسه کی ذوق کنه رسام:واسه داداشش الیاس:آقاش مهمتره مامان:ای بابا بسه دیگه خندیدیم بلند شدم و گفتم:رسام وسایل ...

۱۲ شهریور 1398
24K
#پارت_۹۹ #رمان_سفر_عشق همه از حرفی که راستین زده بود تعجب کردیم هلیا پوزخندی زد و گفت:پای کسی دیگه ای وسطه؟ راستین:آره آلمان منتظرمه هلیا خندید یه خنده تلخ دلم واسش ریش شد رفت سمت گلدون ...

#پارت_۹۹ #رمان_سفر_عشق همه از حرفی که راستین زده بود تعجب کردیم هلیا پوزخندی زد و گفت:پای کسی دیگه ای وسطه؟ راستین:آره آلمان منتظرمه هلیا خندید یه خنده تلخ دلم واسش ریش شد رفت سمت گلدون کنار بوفه و برداشتش محکم زد به شیشه بوفه منو سودا و السا جیغ کشیدیم ...

۱۱ شهریور 1398
23K
#پارت_۹۸ #رمان_سفر_عشق من:بوس میخای توام رسام سرشو تکون داد خم شدم و یه بوس کوچولو رو لبش زدم رسام:کم بود من:بین همسرم و پسرم تبعیض قائل نمیشم رسام:نامرد رایین رو بلند کردم و لپ تپلشو ...

#پارت_۹۸ #رمان_سفر_عشق من:بوس میخای توام رسام سرشو تکون داد خم شدم و یه بوس کوچولو رو لبش زدم رسام:کم بود من:بین همسرم و پسرم تبعیض قائل نمیشم رسام:نامرد رایین رو بلند کردم و لپ تپلشو بوسیدم خم شدم لپ رسامم بوسیدم رسام خم شد و شکم رایین رو قلقلک داد ...

۱۰ شهریور 1398
38K
#پارت_۹۷ #رمان_سفر_عشق ما هم رفتیم داخل و هرکی شب بخیر گفت و رفت اتاقش منو الیاس هم رفتیم اتاقم کتمو در آوردم و رفتم جلوی کمد یه تیشرت گشاد برداشتم که عکس جوجه طلایی روش ...

#پارت_۹۷ #رمان_سفر_عشق ما هم رفتیم داخل و هرکی شب بخیر گفت و رفت اتاقش منو الیاس هم رفتیم اتاقم کتمو در آوردم و رفتم جلوی کمد یه تیشرت گشاد برداشتم که عکس جوجه طلایی روش بود با یه شورتک سفید موهامو باز کردمو آرایشمو با شیرپاک کن پاک کردم موهامو ...

۱۰ شهریور 1398
29K
#پارت_۹۶ #رمان_سفر_عشق سرشو خم کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم الیاس:امشب دلبر شدی رسای من فقط نگاهش کردم دستشو آورد سمت روسریم و از سرم در آوردش کتمم در آورد با دیدن تاپم چشای خمارش ...

#پارت_۹۶ #رمان_سفر_عشق سرشو خم کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم الیاس:امشب دلبر شدی رسای من فقط نگاهش کردم دستشو آورد سمت روسریم و از سرم در آوردش کتمم در آورد با دیدن تاپم چشای خمارش کمی به سرخی زد الیاس بلندم کرد و گذاشتم رو میز تحریرم دستامو گذاشتم رو ...

۱۰ شهریور 1398
20K
#پارت_۹۵ #رمان_سفر_عشق عمو سهراب زنگ زد به دوستش که عاقد بود و از پشت تلفن بین منو الیاس صیغه خوند و من و الیاس رسما نامزد شدیم خاله لیلا از کیفش یه جعبه مربعی سورمه ...

#پارت_۹۵ #رمان_سفر_عشق عمو سهراب زنگ زد به دوستش که عاقد بود و از پشت تلفن بین منو الیاس صیغه خوند و من و الیاس رسما نامزد شدیم خاله لیلا از کیفش یه جعبه مربعی سورمه ای مخمل در آورد داد به الیاس الیاس دست چپمو گرفت و حلقه خوشگلی که ...

۱۰ شهریور 1398
32K
#پارت_۹۴ #رمان_سفر_عشق اول در مورد کار و بار حرف زدن و بعدم سیاست و اینا حواسم به الیاس بود که با چشم به مامانش اشاره کرد و بعدم باباش این بعنی اینکه بریم سر اصل ...

#پارت_۹۴ #رمان_سفر_عشق اول در مورد کار و بار حرف زدن و بعدم سیاست و اینا حواسم به الیاس بود که با چشم به مامانش اشاره کرد و بعدم باباش این بعنی اینکه بریم سر اصل مطلب عمو سهراب:خب قرض از مزاحمت بابا:نفرمایید مراحمید عمو سهراب:این الیاس خان ما دلباخته دختر ...

۸ شهریور 1398
60K
#پارت_۹۳ #رمان_سفر_عشق خونه مامان فرنوش بودیم امشب قرار بود السا شون بیان خاستگاری رایین بغل بابا رضا بود و با عروسک دستش بازی میکرد با مامان داشتیم غذا درست میکردیم و مردا هم تو حال ...

#پارت_۹۳ #رمان_سفر_عشق خونه مامان فرنوش بودیم امشب قرار بود السا شون بیان خاستگاری رایین بغل بابا رضا بود و با عروسک دستش بازی میکرد با مامان داشتیم غذا درست میکردیم و مردا هم تو حال بودن رسا هم تو اتاقش بود بعد از انجام کارای آشپزی با مامان رفتیم پیش ...

۸ شهریور 1398
36K
#پارت_۹۲ #رمان_سفر_عشق السا:من به عنوان خاهر داماد اومدم از داداش عروس رسا رو خاستگاری کنم اینا رو با لحن کسایی که خودشون رو میگیرن میگفت با راشا خندیدیم رفتم ناهار فسنجون درست کردم بعد از ...

#پارت_۹۲ #رمان_سفر_عشق السا:من به عنوان خاهر داماد اومدم از داداش عروس رسا رو خاستگاری کنم اینا رو با لحن کسایی که خودشون رو میگیرن میگفت با راشا خندیدیم رفتم ناهار فسنجون درست کردم بعد از یک ساعت رسام اومد رایین که نشسته بود و دستش عروسکش با دیدن رسام عروسکو ...

۸ شهریور 1398
21K
#پارت_۹۱ #رمان_سفر_عشق حامی یه دفعه اخم کرد:چرا سر هلیا داد زدی؟ راستین:فکر نمیکردم عموش باشی فکر میکردم دوست پ.. قبل اینکه حرفش کامل بشه داد زدم:بسه اومد طرفم و گفت:هلیا من.. من:بیرون راستین:هل... دادزدم:گمشو بیرون ...

#پارت_۹۱ #رمان_سفر_عشق حامی یه دفعه اخم کرد:چرا سر هلیا داد زدی؟ راستین:فکر نمیکردم عموش باشی فکر میکردم دوست پ.. قبل اینکه حرفش کامل بشه داد زدم:بسه اومد طرفم و گفت:هلیا من.. من:بیرون راستین:هل... دادزدم:گمشو بیرون راستین سرشو انداخت پایین و رفت بیرون حامی:انقد خشن بودنم خوب نیس عصبی نگاش کردم ...

۷ شهریور 1398
46K
#پارت_۹۰ #رمان_سفر_عشق رسام اومد و چسبید بهم رسام:خانوم خانوما حواست هست چند ماهه باهم نیستیم من:آره رسام:پس باهم باشیم من:نه نالید:چرا من:خونه خودمون که نیستیم سر و صدا میشه نیم خیز شد:الین خانوم کمتر جیغ ...

#پارت_۹۰ #رمان_سفر_عشق رسام اومد و چسبید بهم رسام:خانوم خانوما حواست هست چند ماهه باهم نیستیم من:آره رسام:پس باهم باشیم من:نه نالید:چرا من:خونه خودمون که نیستیم سر و صدا میشه نیم خیز شد:الین خانوم کمتر جیغ بکشه سر و صدا نمیشه لباسای خودم و خودشو در آورد دل خودمم میخاستش یکم ...

۶ شهریور 1398
48K
#پارت_۸۸ #رمان_سفر_عشق #شش_ماه_بعد رایین کوچولوی من شش ماهش شده و خودشو با دلبریای بچگونش تو دل همه جا کرده تو ایبن شیش ماه سودا هم عروسی کرد و رفت سر خونه زندگیش هلیا و راستین ...

#پارت_۸۸ #رمان_سفر_عشق #شش_ماه_بعد رایین کوچولوی من شش ماهش شده و خودشو با دلبریای بچگونش تو دل همه جا کرده تو ایبن شیش ماه سودا هم عروسی کرد و رفت سر خونه زندگیش هلیا و راستین هم غرورشونو کنار گذاشتن و بهم اعتراف کردن که بهم علاقه دارن و نامزدی مختصری ...

۶ شهریور 1398
54K
#پارت_۸۷ #رمان_سفر_عشق رایین دست کوچولوش رو تکون میداد و تند تند شیر میخورد رسا:ای جونم نگاش کن رسام اومد کنارم نشست و بغلم کرد دست رایین رو گرفت و بوسید مامانا و رسا رفتن بیرون ...

#پارت_۸۷ #رمان_سفر_عشق رایین دست کوچولوش رو تکون میداد و تند تند شیر میخورد رسا:ای جونم نگاش کن رسام اومد کنارم نشست و بغلم کرد دست رایین رو گرفت و بوسید مامانا و رسا رفتن بیرون شاید بخاطر من و رسام که حتما همینطوره دستمو کردم تو موهای کم پشت رایین ...

۶ شهریور 1398
39K
#پارت_۸۶ #رمان_سفر_عشق غروب مرخص شدم و همه رفتیم خونه خودم و رسام بچه بغل رسام بود جلوی در گوسفندی رو کشتن جلوی پامون گوشتشو هم بدن به بهزیستی رفتیم داخل رایین خاب بود رفتیم اتاقش ...

#پارت_۸۶ #رمان_سفر_عشق غروب مرخص شدم و همه رفتیم خونه خودم و رسام بچه بغل رسام بود جلوی در گوسفندی رو کشتن جلوی پامون گوشتشو هم بدن به بهزیستی رفتیم داخل رایین خاب بود رفتیم اتاقش که رسا و هلیا و سودا تزیینش کرده بودن خیلی خوشگل درست کرده بودن اتاق ...

۵ شهریور 1398
38K
#پارت_۸۵ #رمان_سفر_عشق مامان و رسام دوییدن تو اتاق دردم خیلی شدیدتر شده بود با گریه گفتم:رسام نگران و ترسیده بود رسام سریع اومد سمتم و گفت:جانم جان من:درد دارم شکمم تیر کشید که جیغ کشیدم ...

#پارت_۸۵ #رمان_سفر_عشق مامان و رسام دوییدن تو اتاق دردم خیلی شدیدتر شده بود با گریه گفتم:رسام نگران و ترسیده بود رسام سریع اومد سمتم و گفت:جانم جان من:درد دارم شکمم تیر کشید که جیغ کشیدم سریع بردنم اتاق عمل زایمانم طبیعی بود آمادم کردن مامان اومد پیشم:الین مامان فقط زور ...

۵ شهریور 1398
37K
#پارت_۸۴ #رمان_سفر_عشق من:اوهو عروسکم رهام:بله خندیدیم همه رهام رفت بالا لباساشو عوض کنه و بیاد #الین رسام سرشو گذاشت رو پام و یک سره شکممو میبوسید رهام:داداش بزا دنیا بیاد بعد هرچقد میخای ببوسش رسام:منتظرم ...

#پارت_۸۴ #رمان_سفر_عشق من:اوهو عروسکم رهام:بله خندیدیم همه رهام رفت بالا لباساشو عوض کنه و بیاد #الین رسام سرشو گذاشت رو پام و یک سره شکممو میبوسید رهام:داداش بزا دنیا بیاد بعد هرچقد میخای ببوسش رسام:منتظرم دنیا بیاد صدامو بچگونه کردم:عمو من اسم بلای خودم اتخاب کلدم رهام:جونم عمو اسمت چیه ...

۵ شهریور 1398
45K
#پارت_۸۳ #رمان_سفر_عشق الین با لبخند نگام کرد من:جونم الین اومد سمتم و لپمو بوسید منم لپشو که حالا یکم تپل شده بود رو بوسیدم مامان:الین بیا غذات آمادس الین ترشیا رو برداشت و رفت آشپزخونه ...

#پارت_۸۳ #رمان_سفر_عشق الین با لبخند نگام کرد من:جونم الین اومد سمتم و لپمو بوسید منم لپشو که حالا یکم تپل شده بود رو بوسیدم مامان:الین بیا غذات آمادس الین ترشیا رو برداشت و رفت آشپزخونه منم رفتم ببینم چی میخاد بخوره مامان تو یه ظرف یه عالمه ماکارونی ریخته بود ...

۵ شهریور 1398
42K
#پارت_۸۲ #رمان_سفر_عشق #الین با نوازش دستی رو شکمم چشامو باز کردم رسام بود رسام:خوبی من:خیلی خستم رسام:بخاب عشقم بخاب چشامو بستم و سرمو گذاشتم رو سینش کمتر از چند دقیقه با آرامش تنش خابیدم #رسام ...

#پارت_۸۲ #رمان_سفر_عشق #الین با نوازش دستی رو شکمم چشامو باز کردم رسام بود رسام:خوبی من:خیلی خستم رسام:بخاب عشقم بخاب چشامو بستم و سرمو گذاشتم رو سینش کمتر از چند دقیقه با آرامش تنش خابیدم #رسام الین رو آروم گذاشتم رو تخت و زیر سرش بالش گذاشتم روش پتو کشیدم و ...

۵ شهریور 1398
73K