نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_ماهک (۳۵ تصویر)

#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی ...

#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی مزاحم ورزشت شدیم تقصیر خاطر خواهت بود(این جمله رو با حرص گفت) _بره بمیره روانی ...

۱ ساعت پیش
11K
#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ...

#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ناراحت شده بینشون شکرابه باهاش صحبت کن و براش توضیح بده کتابمو بستم سری تکون ...

۱ ساعت پیش
11K
#رمان_ماهک #پارت_42 ارش: اماده شو شامو بریم بیرون همونجور که سرم توی کتاب بود گفتم تو برو من میخام درس بخونم خیلی ریلکس گفت +اوکی بعدم رفتش از اتاق بیرون خنده ی موذیانه ای کردم ...

#رمان_ماهک #پارت_42 ارش: اماده شو شامو بریم بیرون همونجور که سرم توی کتاب بود گفتم تو برو من میخام درس بخونم خیلی ریلکس گفت +اوکی بعدم رفتش از اتاق بیرون خنده ی موذیانه ای کردم چیزی نگفتم چون واقعا میخاسم لجبازی کنم باهاش حوصله درس نداشتم دیگه رفتم توی آشپزخونه ...

۲۳ ساعت پیش
54K
#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت ...

#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت بود کش و قوسی به خودم دادم که گف +اوووووووووووووو دست و پات کش نیاد ...

۲۳ ساعت پیش
45K
#رمان_ماهک #پارت_40 بعد از خوردن شام برا پسرا چایی بردم و رفتم توی اتاق ارش یکم فضولی کنم یکم روی تختش دراز کشیدم و.... با حس اینکه چیزی دورمه از جام پریدم دیدم ارشه هنوز ...

#رمان_ماهک #پارت_40 بعد از خوردن شام برا پسرا چایی بردم و رفتم توی اتاق ارش یکم فضولی کنم یکم روی تختش دراز کشیدم و.... با حس اینکه چیزی دورمه از جام پریدم دیدم ارشه هنوز زمان و مکانو درک نمیکردم یکم چشامو مالیدم و دیدم ساعت چهار صبحه توی تخت ...

۱ روز پیش
41K
#رمان_ماهک #پارت_39 سری تکون دادم و گفتم خیلی خوبه خنده ی بلندی سر داد که گوشیش زنگ خورد ریجکت داد و گفت +اگه گرسنه بودی میتونی برا خودت یچیزی سفارش بدی، یکی از کارتای بانکیشو ...

#رمان_ماهک #پارت_39 سری تکون دادم و گفتم خیلی خوبه خنده ی بلندی سر داد که گوشیش زنگ خورد ریجکت داد و گفت +اگه گرسنه بودی میتونی برا خودت یچیزی سفارش بدی، یکی از کارتای بانکیشو هم گزاشت رو اپن و رفت سمت در انگار که یچیزی یادش اومده برگشت و ...

۱ روز پیش
57K
#رمان_ماهک #پارت_38 وقتی از خواب بیدار شدم اومد توی اتاق و با لحن دستوری گفت لباساتو بپوش بریم بیرون و رفت! کمتر از پنج دقیقه مانتو شلوار و شالی پوشیدم و رفتم پایین ده دقیقه ...

#رمان_ماهک #پارت_38 وقتی از خواب بیدار شدم اومد توی اتاق و با لحن دستوری گفت لباساتو بپوش بریم بیرون و رفت! کمتر از پنج دقیقه مانتو شلوار و شالی پوشیدم و رفتم پایین ده دقیقه ای بعد اونم اومد پایین و رفتیم وسط راهی که نمیدونم قرار بود به کجا ...

۳ روز پیش
43K
#رمان_ماهک #پارت_37 نظرش برام مهم نبود یه راس رفتم توی اشپز خونه نرگس خانم همه جارو تمیز کرده بود ناهار و شام رو درست کرده بود ورفته بود ناهارو کشیدم برا خودم و شروع کردم ...

#رمان_ماهک #پارت_37 نظرش برام مهم نبود یه راس رفتم توی اشپز خونه نرگس خانم همه جارو تمیز کرده بود ناهار و شام رو درست کرده بود ورفته بود ناهارو کشیدم برا خودم و شروع کردم به خوردن اما بعد از چند قاشقی شدیدا زد زیر دلم و با دو پریدم ...

۳ روز پیش
31K
#رمان_ماهک #پارت_36 بعد از تموم شدنش گزاشتمش روی میز چقدر خوشگل شده بود چقدر به وجود مامان بابا نیاز داشتم خزیدم زیر پتو و خوابیدم و نزدیکای صبح با دل درد افتضاحی از خواب بلند ...

#رمان_ماهک #پارت_36 بعد از تموم شدنش گزاشتمش روی میز چقدر خوشگل شده بود چقدر به وجود مامان بابا نیاز داشتم خزیدم زیر پتو و خوابیدم و نزدیکای صبح با دل درد افتضاحی از خواب بلند شدم پد بهداشتی برداشتم و بله از درد مزخرفش مشخص بود که چه مرگمه دوباره ...

۴ روز پیش
52K
#رمان_ماهک #پارت_35 با هرکلمه ای که میگف یقدم بهم نزدیک میشد و من یقدم عقب تر میرفتم دوباره فریاد کشید +کی انقدر کثیف شدی اون سهیل بس نبود نه؟ عوضی ترین ادمی هسی که با ...

#رمان_ماهک #پارت_35 با هرکلمه ای که میگف یقدم بهم نزدیک میشد و من یقدم عقب تر میرفتم دوباره فریاد کشید +کی انقدر کثیف شدی اون سهیل بس نبود نه؟ عوضی ترین ادمی هسی که با چشم دیدم خودش میدونست هیچ برنامه ای درکار نبوده و فقط میخاس حرصشو سرم خالی ...

۴ روز پیش
44K
#رمان_ماهک #پارت_34 توی صندلی فرورفتم، میدونستم اینا شروعی برای یه دعوای بزرگه برا همین جوابی ندادم و اینبار بلند تر داد کشید +لال هم که شدی با صدایی که سعی میکردم لرزششو کنترل کنم گفتم ...

#رمان_ماهک #پارت_34 توی صندلی فرورفتم، میدونستم اینا شروعی برای یه دعوای بزرگه برا همین جوابی ندادم و اینبار بلند تر داد کشید +لال هم که شدی با صدایی که سعی میکردم لرزششو کنترل کنم گفتم _ببخشید که معطلت کردم چیزی نگفت و با سرعت وحشتناکی راه افتاد توی چراغ قرمز ...

۵ روز پیش
38K
#رمان_ماهک #پارت_33 دقیقا کنار من نشست و قبل از اینکه بخوام جامو عوض کنم یا کسی کاری کنه عکسو گرفت و شاید اگر دیر تر اقدام میکرد میشد یکاری کرد اینکارش بی هدف نبود و ...

#رمان_ماهک #پارت_33 دقیقا کنار من نشست و قبل از اینکه بخوام جامو عوض کنم یا کسی کاری کنه عکسو گرفت و شاید اگر دیر تر اقدام میکرد میشد یکاری کرد اینکارش بی هدف نبود و من و اون جفتمون هم اینو میدونستیم استرسم صد برابر شده بود فقط میخاستم زود ...

۵ روز پیش
44K
#رمان_ماهک #پارت_32 با جواب دادن ایفون قیافه زن عمو جمع شد و با رفتار کاملا تصنعی ازشون دعوت کرد بیان داخل ایفونو قطع کرد و رو به عمو گفت داداشم اینا هستن منم بی هوا ...

#رمان_ماهک #پارت_32 با جواب دادن ایفون قیافه زن عمو جمع شد و با رفتار کاملا تصنعی ازشون دعوت کرد بیان داخل ایفونو قطع کرد و رو به عمو گفت داداشم اینا هستن منم بی هوا پرسیدم کدومشون که نگران برگشت نگام کرد و خودم تو هوا متوجه شدم که خونواده ...

۶ روز پیش
32K
#رمان_ماهک #پارت_31 زن عمو: ماهک خیلی داره واسش سخت میگذره هیچ کاری نمیتونم براش کنم دارم عذاب میکشم توروخدا یکاری کن عمو با لحنی اروم گفت چکار کنم عزیزم توکه میدونی که دست من بیشتر ...

#رمان_ماهک #پارت_31 زن عمو: ماهک خیلی داره واسش سخت میگذره هیچ کاری نمیتونم براش کنم دارم عذاب میکشم توروخدا یکاری کن عمو با لحنی اروم گفت چکار کنم عزیزم توکه میدونی که دست من بیشتر از همه زیر سنگه میدونی که من به محضی که دهن باز کنم اوضاع ازین ...

۶ روز پیش
30K
#رمان_ماهک #پارت_30 دوباره پرسید +تا حالا نشده که ازین بابت تحت فشار قرارت داده باشه؟ _ازم سوالایی نپرسید ک مجبور بشم بهتون دروغ بگم ساکت شدم و بعد از چند ثانیه ای گفتم _فقط یکدفعه ...

#رمان_ماهک #پارت_30 دوباره پرسید +تا حالا نشده که ازین بابت تحت فشار قرارت داده باشه؟ _ازم سوالایی نپرسید ک مجبور بشم بهتون دروغ بگم ساکت شدم و بعد از چند ثانیه ای گفتم _فقط یکدفعه که اونم به خودش اومد نمیدونم شایدم پشیمون شد اما به هرصورت اتفاقی نیفتاد سری ...

۶ روز پیش
43K
#رمان_ماهک #پارت_29 زن عمو مصرانه تر از قبل گفت _بیشتر بگو نمیدونم دنبال چی میگشت منم ادامه دادم +بعد از یه زد و خورد بد که باهم داشتیم من یه تصمیم جدید برا خودم گرفتم ...

#رمان_ماهک #پارت_29 زن عمو مصرانه تر از قبل گفت _بیشتر بگو نمیدونم دنبال چی میگشت منم ادامه دادم +بعد از یه زد و خورد بد که باهم داشتیم من یه تصمیم جدید برا خودم گرفتم و اجراش کردم زن عمو حرفمو قطع کرد و ناباورانه پرسید +زد و خورد؟چه زد ...

۶ روز پیش
45K
#رمان_ماهک #پارت_28 همزمان میخندید و اشکاش میریخت پایین، مدام صورتمو میبوسید و قربون صدقم میرفت منم که فقط اشکام میریخت پایین و هیچی نمیگفتم چند لحظه ای گذشت و دعوتم کرد داخل و عمو با ...

#رمان_ماهک #پارت_28 همزمان میخندید و اشکاش میریخت پایین، مدام صورتمو میبوسید و قربون صدقم میرفت منم که فقط اشکام میریخت پایین و هیچی نمیگفتم چند لحظه ای گذشت و دعوتم کرد داخل و عمو با دیدنم خیلی مردونه گرفتم توی اغوشش و استقبال گرمی ازم کردن حس امنیت رو با ...

۷ روز پیش
38K
#رمان_ماهک #پارت_27 من: ارههههههههههههههههههه من بچه ام من خیلی بچه ام من فقط 18 سالمه دختری که بجای تفریح و ولو شدن توی کلاسای مختلف و بچچچگی کردن، بجای اینکهه با دوستاش بره سینما و ...

#رمان_ماهک #پارت_27 من: ارههههههههههههههههههه من بچه ام من خیلی بچه ام من فقط 18 سالمه دختری که بجای تفریح و ولو شدن توی کلاسای مختلف و بچچچگی کردن، بجای اینکهه با دوستاش بره سینما و هرروز دنبال مدل مانتو جدید باشه کلکسیونی از لاکای مختلف واسه خودش جمع کنه باید ...

۷ روز پیش
49K
#رمان_ماهک #پارت_26 پتو رو زدم کنار و اشکامو با حرص با پشت دستم پاک کردم و همون طور که صدام میلرزید گفتم +پس تو نگران دوستاتی ارههههههههههههه نترس اونا یک ذره هم ناراحت نمیشن مطمعن ...

#رمان_ماهک #پارت_26 پتو رو زدم کنار و اشکامو با حرص با پشت دستم پاک کردم و همون طور که صدام میلرزید گفتم +پس تو نگران دوستاتی ارههههههههههههه نترس اونا یک ذره هم ناراحت نمیشن مطمعن باش به دل نمیگیرن میدونی چرا چون درک و شعور و فهمشون از تو خیلی ...

۱ هفته پیش
37K
#رمان_ماهک #پارت_25 اشتهام کاملا کورشده بود، بازهم بغضی توی گلوم سنگینی میکرد، با ضربه ی ارنج ارش که به پهلوم خورد تازه زمان و مکان رو درک کردم و مثل بچه ای که از شنیدن ...

#رمان_ماهک #پارت_25 اشتهام کاملا کورشده بود، بازهم بغضی توی گلوم سنگینی میکرد، با ضربه ی ارنج ارش که به پهلوم خورد تازه زمان و مکان رو درک کردم و مثل بچه ای که از شنیدن خبر ناگهانی چشاش اندازه دوتا نعلبکی بزرگ باز میشه برگشتم به ارش نگاه کردم پوکر ...

۱ هفته پیش
39K