نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_مثلث_برمودا (۶۳ تصویر)

#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑥ بغل یه مغازه نگه داشت رفتیم تو اه چه بوی گندی میومد +شهاب اینجا چرا انقد بو میده —عوضش غذاش خوشمزس رفتیم رویه میز نشستیم شهاب به مرده گفت:یه زبون یه چشم ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑥ بغل یه مغازه نگه داشت رفتیم تو اه چه بوی گندی میومد +شهاب اینجا چرا انقد بو میده —عوضش غذاش خوشمزس رفتیم رویه میز نشستیم شهاب به مرده گفت:یه زبون یه چشم و دوتا بناگوش همینجور مونده بودم یعنی خود انسان ها زبون و چشم خودشونو میخورن ...

۳ روز پیش
65K
#رمان_مثلث_برمودا پارت③⑥ قفل درو باز کردم و رفتم روتختم چشامو بستم که در باز شد الی بود توجهی نکردم و دوباره چشامو بستم —الیسا ببخشید اگ ناراحت شدی سکوت کردم دوباره گفت +تقصیر منه که ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت③⑥ قفل درو باز کردم و رفتم روتختم چشامو بستم که در باز شد الی بود توجهی نکردم و دوباره چشامو بستم —الیسا ببخشید اگ ناراحت شدی سکوت کردم دوباره گفت +تقصیر منه که گذاشتم شهاب بیاد توکه بلاخره آتیشتو می سوزونی ولی من نباید میزاشتم بیاد —بخشیدی؟ +تورو ...

۷ روز پیش
91K
#رمان_مثلث_برمودا پارت②⑥ از پشت نفسش قلقلکم داد +وای نکن شهاب —ع پس از من خجالت می کشی ک نمی گی شهاب +الینا خیلی اوف —اونو ول کن تو مگه خوب نشده بودی چرا دوباره اینجوری ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت②⑥ از پشت نفسش قلقلکم داد +وای نکن شهاب —ع پس از من خجالت می کشی ک نمی گی شهاب +الینا خیلی اوف —اونو ول کن تو مگه خوب نشده بودی چرا دوباره اینجوری شدی +از وقتی عسلو دیدم اعصابم بهم ریخته —ن قرصو نمی گم چشات +تو از ...

۱ هفته پیش
93K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ①⑥ در زدن درو باز کردم شهابو دیدم خوشتپ شده بود انگار میخواست بره خواستگاری —سلام الیسا خانم سلام الینا جان اوه اوه چه متین منم با وقار گفتم:سلام آقاشهاب خوش اومدید بفرمایید ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ①⑥ در زدن درو باز کردم شهابو دیدم خوشتپ شده بود انگار میخواست بره خواستگاری —سلام الیسا خانم سلام الینا جان اوه اوه چه متین منم با وقار گفتم:سلام آقاشهاب خوش اومدید بفرمایید تو دیدم الینا هیچی نمیگه +الینا عزیزم خوبی چرا حرف نمی زنی هیچی نگفت شهاب ...

۱ هفته پیش
32K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑧⑤ پام خیلی درد میکرد اثر مسکنا رفته بود نمی تونستم بلند شم ستاره همون موقع اومد تو +ستاره بیا کمک کن زنگ بزن به اورژانس —چی شده خانم (اخلاقش از دیشب بهتر شده ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑧⑤ پام خیلی درد میکرد اثر مسکنا رفته بود نمی تونستم بلند شم ستاره همون موقع اومد تو +ستاره بیا کمک کن زنگ بزن به اورژانس —چی شده خانم (اخلاقش از دیشب بهتر شده بود) +بعدا میگم فقد باید پامو گچ بگیرم —شما که دیروز خوب بودید بعد زیر ...

۱ هفته پیش
40K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑦⑤ که شهابو دیدم میدونستم اگ برم تو یه کاری میکنه پس درو روش بستم ولی قفل نداشت که از اون طرف درو هل میداد +الیسا برو کنار میدونی که میام بیرون —اره ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑦⑤ که شهابو دیدم میدونستم اگ برم تو یه کاری میکنه پس درو روش بستم ولی قفل نداشت که از اون طرف درو هل میداد +الیسا برو کنار میدونی که میام بیرون —اره ولی صب کن لباس بپوشم +ن —چرا +چون چ چسبیده به را زود لباسو عوض ...

۱ هفته پیش
27K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑥⑤ که یهو شهاب زد زیر خنده +ن من با تو ام کار دارم برات دارم بزا بریم تو اتاق باخنده و صورت شیطون جواب داد:میخوای چیکار کنی تو که تا من میام ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑥⑤ که یهو شهاب زد زیر خنده +ن من با تو ام کار دارم برات دارم بزا بریم تو اتاق باخنده و صورت شیطون جواب داد:میخوای چیکار کنی تو که تا من میام سمتت فرار میکنی داشت جلوی ستاره این حرفا رو میزد از حرصم دست شهابو گرفتم ...

۱ هفته پیش
63K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ③⑤ بوسه ای طولای روی لبام زد همه به ما نگاه می کردن و تشویق می کردن خیلی خجالت کشیدم جوری که عصبانی شدم اون چطور جرعت کرده بود جلوی جمع این کارو ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ③⑤ بوسه ای طولای روی لبام زد همه به ما نگاه می کردن و تشویق می کردن خیلی خجالت کشیدم جوری که عصبانی شدم اون چطور جرعت کرده بود جلوی جمع این کارو بکنه ن اون می خواست موضوع رو عوض کنه بعضیا ازمون فیلم گرفته بودن رفتم ...

۱ هفته پیش
66K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑤ —فهمیدم سه تا دختر عمو دارم فهمیدم بابام مرده فهمیدم من بودم که گروه هارو زد هم کردم فهمیدم دیگ به جز مامانم و دختر عموهام کسی روندارم علاقه به عمو و ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑤ —فهمیدم سه تا دختر عمو دارم فهمیدم بابام مرده فهمیدم من بودم که گروه هارو زد هم کردم فهمیدم دیگ به جز مامانم و دختر عموهام کسی روندارم علاقه به عمو و زن عموم نداشتم بعد از اینکه فهمیده بودم باهاتون چیکار کردن حالم ازشون بهم می ...

۲ هفته پیش
65K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ②⑤ شلوغ تر از قبل شده بود البته بازم جا بود به سرم یه فکری زد و رفتم ک این فکرو عملی کنم رفتم سمت دی جی ک دستم کشیده شد اول خواستم ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ②⑤ شلوغ تر از قبل شده بود البته بازم جا بود به سرم یه فکری زد و رفتم ک این فکرو عملی کنم رفتم سمت دی جی ک دستم کشیده شد اول خواستم دسشو بپیچونم ولی وقتی شهابو دیدم شل شدم —اینجا چیکار می کنی؟ +میخواستم اینو از ...

۲ هفته پیش
48K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ①⑤ در زدم و وارد اتاق عسل شدم اول سعی کردم خونسرد باشم ولی وقتی اتاقشو دیدم خونسردیمو از دست دادم این دختر بیست سال توناز و نعمت بزرگ شده و من همش ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ①⑤ در زدم و وارد اتاق عسل شدم اول سعی کردم خونسرد باشم ولی وقتی اتاقشو دیدم خونسردیمو از دست دادم این دختر بیست سال توناز و نعمت بزرگ شده و من همش تو ترس اینکه اگ با جانی ازدواج کنم خون آشام میشم این اصن از درد ...

۲ هفته پیش
33K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ∅⑤ آرام بالا سرم نشسته بود +عسل کوش ها اون کجاست —الیسا اروم اروم +میگم اون دزد کجاست هان —الیسا فشارت تا چن دیقه پیش نه بود احتمال داشت بمیری فک کنم اثر ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ∅⑤ آرام بالا سرم نشسته بود +عسل کوش ها اون کجاست —الیسا اروم اروم +میگم اون دزد کجاست هان —الیسا فشارت تا چن دیقه پیش نه بود احتمال داشت بمیری فک کنم اثر مسکنی که واسه پات خوردی بود +ن ن اون اثر دیدن یه آشنا بود —ببین ...

۲ هفته پیش
30K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑨④ بابا:میدونی با پسرش چی کار کرد ها مامان:برامم مهم نیست الیسا اول از همه با جانی ازدواج میکنه بزرگم که شد تو گوشش بخون نزار با کس دیگه ای باشه بابا:پس ملینا ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑨④ بابا:میدونی با پسرش چی کار کرد ها مامان:برامم مهم نیست الیسا اول از همه با جانی ازدواج میکنه بزرگم که شد تو گوشش بخون نزار با کس دیگه ای باشه بابا:پس ملینا هم با شهاب ازدواج میکنه مامان:الینا چی بابا:اون میتونه با هرکی میخواد ازدواج کنه فقط ...

۲ هفته پیش
50K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑧④ وارد که شدیم خدمتکار پالتو مو خواست بگیره که گفتم راحتم صدای موزیک انقد زیاد بود ک زمین میلرزید بوی گند سیگارم میومد +آرام ببین من دو دیقه بیشتر اینجا نمی مونم ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑧④ وارد که شدیم خدمتکار پالتو مو خواست بگیره که گفتم راحتم صدای موزیک انقد زیاد بود ک زمین میلرزید بوی گند سیگارم میومد +آرام ببین من دو دیقه بیشتر اینجا نمی مونم وگرنه میمیرم —نمیر فعلا لازمت دارم نگا میگم خواستگار داری میگی ن بعد بهم چن ...

۲ هفته پیش
53K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑦④ من به آریش گر گفتم پایین موهامو فر کنه و آرامم گفت میخواد موهاشو صاف کنه از آرایشگاه که برگشتیم هوا تاریک بود به آرام گفتم:ساعت چندباید بریم؟ —ساعت نه +چه دیر ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑦④ من به آریش گر گفتم پایین موهامو فر کنه و آرامم گفت میخواد موهاشو صاف کنه از آرایشگاه که برگشتیم هوا تاریک بود به آرام گفتم:ساعت چندباید بریم؟ —ساعت نه +چه دیر اونوقت کی برگردیم —نمیدونم حدود دو نیم +من زود برمی گردما حوصله ی مهمونی ندارم ...

۲ هفته پیش
27K
شخصیت:شهاب(شخصیت اصلی) در #رمان_مثلث_برمودا

شخصیت:شهاب(شخصیت اصلی) در #رمان_مثلث_برمودا

۲ هفته پیش
5K
ست لباس آرام در #رمان_مثلث_برمودا

ست لباس آرام در #رمان_مثلث_برمودا

۲ هفته پیش
6K
لباس وکفشی که الیسا انتخاب می کنه در #رمان_مثلث_برمودا

لباس وکفشی که الیسا انتخاب می کنه در #رمان_مثلث_برمودا

۲ هفته پیش
6K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑥④ آرامو از خواب بیدار کردم و باهم رفتیم یه پاساژ برا انتخاب لباس من زیاد تو انتخاب لباس آرام دخالت نمی کردم ولی اون هی می گف این بهتره و اون زشته ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑥④ آرامو از خواب بیدار کردم و باهم رفتیم یه پاساژ برا انتخاب لباس من زیاد تو انتخاب لباس آرام دخالت نمی کردم ولی اون هی می گف این بهتره و اون زشته که آخر تو یه مغازه یه پیرهن آبی پرنگ که روی یقه اش حالت چین ...

۲ هفته پیش
33K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤④ +شهاب که چی مثلا —خب بهت گیر نمیده حالا که باهم رل زدید شاید نخواد بری +به اون ربطی نداره —نمی دونم من اخطارو دادم +حالا کی هس —فردا شب +ماموریتو چیکار ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤④ +شهاب که چی مثلا —خب بهت گیر نمیده حالا که باهم رل زدید شاید نخواد بری +به اون ربطی نداره —نمی دونم من اخطارو دادم +حالا کی هس —فردا شب +ماموریتو چیکار کنم —اونو که بابا انداخت دوماه دیگ فعلا خوش باش +واقعا —بابای منه ها ولی ...

۲ هفته پیش
21K