نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_مربع_عشق (۲۸ تصویر)

#رمان_مربع_عشق قسمت دوم پارت آخر سینا از دور اومد و با خوشحالی گفت: خانم به ما افتخار رقص ۲ نفره میدید؟! با شیطنت گفتم: بله! دستمو گرفت و با نازی که از من بعید بود؛ ...

#رمان_مربع_عشق قسمت دوم پارت آخر سینا از دور اومد و با خوشحالی گفت: خانم به ما افتخار رقص ۲ نفره میدید؟! با شیطنت گفتم: بله! دستمو گرفت و با نازی که از من بعید بود؛ به وسط پیست رفتیم، کم کم دورمونو خلوت کردن، روبروی هم قرار گرفتیم. رها خواهرانه ...

۳ هفته پیش
3K
#رمان_مربع_عشق +++ پارت آخر #۵‌سال‌بعد

#رمان_مربع_عشق +++ پارت آخر #۵‌سال‌بعد "ریحانه" با فریاد و شیطنت گفتم: خانم آرایشگر موهامو کندی!آروم تر..... خانم آرایشگر با خنده گفت: عروس انقدر عجول؟ همینطور که اداشو درمیووردم رو به رها که بخاطر بارداری شبیه توپ فوتبال شده بود گفتم: از ۸ صبحِ افتاده به جون منه بد بخت و ...

۳ هفته پیش
3K
#رمان_مربع_عشق پارت بیست و دوم باورم نمیشه خدا انقدر دوسم داشته باشه ریحانه با شوخی گفت: من میترسم! همه با تعجب ولی سینا با عشق گفت: از چی؟ ریحانه سرشو پایین انداخت و گفت: آخه ...

#رمان_مربع_عشق پارت بیست و دوم باورم نمیشه خدا انقدر دوسم داشته باشه ریحانه با شوخی گفت: من میترسم! همه با تعجب ولی سینا با عشق گفت: از چی؟ ریحانه سرشو پایین انداخت و گفت: آخه هرموقع از ته دل خوشحالی یه اتفاق بدی در راهه همه پکر گفتن: بیخیال ولی ...

۳ هفته پیش
4K
#رمان_مربع_عشق پارت بیست و یک (ریحانه) واقعا باورم نمیشد من بخاطر یه قضاوت اشتباه و چنتا حرف

#رمان_مربع_عشق پارت بیست و یک (ریحانه) واقعا باورم نمیشد من بخاطر یه قضاوت اشتباه و چنتا حرف "خاله زنک" چقدر زندگیمو تلخ کردم.... ولی بعد فوران کرده گفتم: میمردی زودتر بگی! میدونی من چقدر گریه کردم؟! سرمو اونور کردم و با خودم غرغر کردم:اِاِاِاِ دیدی چی شد...!چقدر فحشش دادما...! بیچاره! ...

۳ هفته پیش
4K
#رمان_مربع_عشق پارت بیست دیگه موندن رو جایز ندونستم و رفتم به جنگ یه منت کشی بزرگ........ به نزدیک ماشین ریحان که رسیدم، دیدمش جلوی چرخ ماشین روی ماسه ها نشسته بود و زانوشو بغل گرفته ...

#رمان_مربع_عشق پارت بیست دیگه موندن رو جایز ندونستم و رفتم به جنگ یه منت کشی بزرگ........ به نزدیک ماشین ریحان که رسیدم، دیدمش جلوی چرخ ماشین روی ماسه ها نشسته بود و زانوشو بغل گرفته بود. آروم رفتم سمتش و منم به حالت خودش روی زمین کنارش نشستم. برگشتم نگاهش ...

۳ هفته پیش
4K
#رمان_مربع_عشق پارت نوزدهم ساعد که باور کرد سینا شوخی کرده؛ وحشتناک به سینا نگریست.... سینا رو به پیمان‌گفت: شوخی نکردم جون دادا؛ جدی میگم پیداشون کردم... ساعد ناباور گفت: بگو جان ساعد!!!! سینا ریز خنده ...

#رمان_مربع_عشق پارت نوزدهم ساعد که باور کرد سینا شوخی کرده؛ وحشتناک به سینا نگریست.... سینا رو به پیمان‌گفت: شوخی نکردم جون دادا؛ جدی میگم پیداشون کردم... ساعد ناباور گفت: بگو جان ساعد!!!! سینا ریز خنده ای کردو با شوخ طبعی سرش را بین ساعد و پیمان چرخاند و با اشاره ...

۳ هفته پیش
4K
#رمان_مربع_عشق پارت هجدهم ساعد به ناچار حوله را از دستش گرفت و خواست جواب ملینا را بدهد که شیخی برسر صندلی چوبی و در کنار سایبان؛ عینک افتابی اش را از چشمانش درآورد و با ...

#رمان_مربع_عشق پارت هجدهم ساعد به ناچار حوله را از دستش گرفت و خواست جواب ملینا را بدهد که شیخی برسر صندلی چوبی و در کنار سایبان؛ عینک افتابی اش را از چشمانش درآورد و با لحن نه چندان خوبی گفت: آقای مهرساد از پسر سعید مهرساد همچین انتظاری نداشتم..... ساعد ...

۱۸ اسفند 1398
5K
#رمان_مربع_عشق پارت هفدهم ساعد حرصی گفت: منم سر یه تاترم سینا شیطون رو به ساعد گفت: چه خوب؛ داداش دختر مختر خوشگل اونجا نداره؟! و چشمک حرص دراری زد؛ ریحان خون خونشو میخورد. ساعد لبخند ...

#رمان_مربع_عشق پارت هفدهم ساعد حرصی گفت: منم سر یه تاترم سینا شیطون رو به ساعد گفت: چه خوب؛ داداش دختر مختر خوشگل اونجا نداره؟! و چشمک حرص دراری زد؛ ریحان خون خونشو میخورد. ساعد لبخند زد: چرا هم خوشگل هم چش رنگی... و به من نگاه کردو بلند خندید عصبی ...

۱۶ اسفند 1398
4K
#رمان_مربع_عشق پارت شانزدهم +++۸ماه قبل(ریحانه) ‌عین برج زهرمار روبروی هم نشسته بودیم رها مثلااصلا حواسش نبود و مثلا داشت تلویزیون تماشا میکرد اصلا هم به روی مبارک نمیووردم که ساعد داره بال بال میزنه تا ...

#رمان_مربع_عشق پارت شانزدهم +++۸ماه قبل(ریحانه) ‌عین برج زهرمار روبروی هم نشسته بودیم رها مثلااصلا حواسش نبود و مثلا داشت تلویزیون تماشا میکرد اصلا هم به روی مبارک نمیووردم که ساعد داره بال بال میزنه تا بفهمه رها چشه؛ رها تو یه حرکت غافلگیر کننده برگشت و به ساعد که از ...

۱۴ اسفند 1398
5K
#رمان_مربع_عشق #گردنبند_الله_رها ❤ ❤ ❤ ❤ 😍

#رمان_مربع_عشق #گردنبند_الله_رها ❤ ❤ ❤ ❤ 😍

۱۳ اسفند 1398
4K
#رمان_مربع_عشق پارت پانزدهم +++(ریحانه) سمت رها میرم که کنار پنجره شال بافت ارغوانی شو دور تنش پیچیده بود و دستاشو بغل کرده بود کوشیشم کنار پنجره زنگ میخورد با نگرانی گفتم: رها اون پنجره رو ...

#رمان_مربع_عشق پارت پانزدهم +++(ریحانه) سمت رها میرم که کنار پنجره شال بافت ارغوانی شو دور تنش پیچیده بود و دستاشو بغل کرده بود کوشیشم کنار پنجره زنگ میخورد با نگرانی گفتم: رها اون پنجره رو ببند سرما می خوری!!! چشم گردوندم که دیدم دست به غذاشم نزده اینبار با رگه‌های ...

۱۳ اسفند 1398
6K
#رمان_مربع_عشق پارت چهاردهم +++ اصلا اشتها برای غذا نداشتم! به بیرون از پنجره نگاه میکنم هوا کاملا ابری بود نزدیک پنجره می رم؛ تا پنجره رو باز می کنم رعد و برقی و بعد ریزش ...

#رمان_مربع_عشق پارت چهاردهم +++ اصلا اشتها برای غذا نداشتم! به بیرون از پنجره نگاه میکنم هوا کاملا ابری بود نزدیک پنجره می رم؛ تا پنجره رو باز می کنم رعد و برقی و بعد ریزش بارون پاییزی..... همونطور که به ابرهای بی رحم مهربان چشم میدوزم با خودم زمزمه می ...

۱۲ اسفند 1398
5K
#رمان_مربع_عشق #شخصیتامون😍 😙 😙 😙 😙 😚 ❤ ❤ ❤

#رمان_مربع_عشق #شخصیتامون😍 😙 😙 😙 😙 😚 ❤ ❤ ❤

۱۱ اسفند 1398
10K
#رمان_مربع_عشق پارت چهارده سینا گفت ساعد تورو امشب برای شام دعوت میکنه که به توهم بگه. بادم خوابید بدجور بعد با جیغ گفتم: بعد تو باید الان به من بگی؟!!.... دستامو به هم زدم و ...

#رمان_مربع_عشق پارت چهارده سینا گفت ساعد تورو امشب برای شام دعوت میکنه که به توهم بگه. بادم خوابید بدجور بعد با جیغ گفتم: بعد تو باید الان به من بگی؟!!.... دستامو به هم زدم و با هیجان گفتم: آخ جون باهم فامیل میشیم! با خوشحالی که سیع ددر پنهانش داشت ...

۱۱ اسفند 1398
10K
#رمان_مربع_عشق پارت سیزدهم +++(رها) داشتم جزوه درس استاد گناهی رو میخوندم که سینا زنگ زد متعجب جواب دادم: الو...؟ صدای نگران سینا نگرانم کرد: الو رها، ریحان کجاست؟!! چرا گوشیشو جواب نمیده؟ الان پیش توعه؟!. ...

#رمان_مربع_عشق پارت سیزدهم +++(رها) داشتم جزوه درس استاد گناهی رو میخوندم که سینا زنگ زد متعجب جواب دادم: الو...؟ صدای نگران سینا نگرانم کرد: الو رها، ریحان کجاست؟!! چرا گوشیشو جواب نمیده؟ الان پیش توعه؟!. دیدم اگه یه ذره دیگه ساکت باشم سرمو میخوره، به همین دلیل پریدم وسط حرفشو ...

۱۱ اسفند 1398
9K
#رمان_مربع_عشق پارت دوازدهم انگار از نگرانیش کاسته شده بود چون گفت: سلام خانمم، خوب آدمو نگران میکنی انتظار داری عصبی نباشم..... با صدایی مثلا ناراحت گفتم: ببخشید...... بعد مثل کسی که انگار یه چیز‌مهمی یادش ...

#رمان_مربع_عشق پارت دوازدهم انگار از نگرانیش کاسته شده بود چون گفت: سلام خانمم، خوب آدمو نگران میکنی انتظار داری عصبی نباشم..... با صدایی مثلا ناراحت گفتم: ببخشید...... بعد مثل کسی که انگار یه چیز‌مهمی یادش اومده باشه با ذوق وهیجان گفتم: حالا کاری داشتی؟! با خنده گفت: دلم برات تنگ ...

۱۱ اسفند 1398
8K
#رمان_مربع_عشق پارت یازدهم ریحانه که انگار فهمیده بود نباید اینو میگفت با تته پته گفت: نه، یعنی اره!!! بعد با استیصال گفت: رها....به خدا قبل از اینکه سیمکارتمو عوض کنم پیام داد. دلمم نیومد...... بقیه ...

#رمان_مربع_عشق پارت یازدهم ریحانه که انگار فهمیده بود نباید اینو میگفت با تته پته گفت: نه، یعنی اره!!! بعد با استیصال گفت: رها....به خدا قبل از اینکه سیمکارتمو عوض کنم پیام داد. دلمم نیومد...... بقیه حرفشو خورد. با ناراحتی برای دل های شکستمون گفتم: حالا چی می‌گفت؟؟!!! لبخند تلخی زد ...

۱۱ اسفند 1398
7K
#رمان_مربع_عشق پارت دهم دوتامون خشکمون زده بود؛ اون زود تر از من منفجر شد، حق بجانب گفتم: چته خودتو تو اینه دیدی!؟پرتقال! با حرف آخرم بیشتر خندید با شیطنت تابی به چشمام دادم و گفتم: ...

#رمان_مربع_عشق پارت دهم دوتامون خشکمون زده بود؛ اون زود تر از من منفجر شد، حق بجانب گفتم: چته خودتو تو اینه دیدی!؟پرتقال! با حرف آخرم بیشتر خندید با شیطنت تابی به چشمام دادم و گفتم: نه به اون ساعدتون که نزدیک بود ابجیمونو به مقام رفیع شهادت برسونه نه به ...

۱۱ اسفند 1398
7K
#رمان_مربع_عشق پارت نهم چنتا حسو هم‌زمان داشتم عصبی بودم از خجالت ساعد خندم گرفته بود! خودمم یخورده خجالت کشیده بودم و یه حس نادر یه شیرینی به یادماندنی سرمو انداختم پایین نمیدونم چرا لبخند از ...

#رمان_مربع_عشق پارت نهم چنتا حسو هم‌زمان داشتم عصبی بودم از خجالت ساعد خندم گرفته بود! خودمم یخورده خجالت کشیده بودم و یه حس نادر یه شیرینی به یادماندنی سرمو انداختم پایین نمیدونم چرا لبخند از لبام محو نمیشد . اولین بوسه،اولین بوسه منو ساعد باوجود اتفاقی بودنش بازم شیرین بود ...

۱۱ اسفند 1398
6K
#رمان_مربع_عشق پارت هشتم +++ #چند‌ماه‌قبل « رها» امروز پنجشنبس منو ریحان نزری درست کردیم ریحان ازاون حلوا خوشمزه هاشو درست کرد که پخش کنیم نمیدونم چرا یهو دلم هوای اش نزری کرد گفتم امروز که ...

#رمان_مربع_عشق پارت هشتم +++ #چند‌ماه‌قبل « رها» امروز پنجشنبس منو ریحان نزری درست کردیم ریحان ازاون حلوا خوشمزه هاشو درست کرد که پخش کنیم نمیدونم چرا یهو دلم هوای اش نزری کرد گفتم امروز که کلاس نداریم درست کنم یه کاسه بزرگ اش ریختم، روشم با کشک و پیاز‌داغ ونعنا ...

۱۱ اسفند 1398
6K