نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_گرداب (۳۳ تصویر)

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم هم شروع شد و یکی یکی ردشون کردم و عمومی ها رو زود تر تموم ...

۴ روز پیش
58K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ نجمه و خودمو انداختم تو بغل نجمه (قدش دو برابر منه و تپل و سفید ...

۱ هفته پیش
76K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه بود در گیر مرگ محمد امین بودیم که بابای ستایش از وجود مهدی(رل ستایش)باخبر شد. ...

۲ هفته پیش
82K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد میکرد... میگفت قیدتو میزنم ... حرفاش درد داشت... بوی بی کسی میداد. بهم یاد اوری ...

۲ هفته پیش
97K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون لباسای بیرونیم خودمو انداختم رو تخت. چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد؟ ...

۲ هفته پیش
121K
#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای ...

#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای زندگیم جز علیرضا و امین رو حذف کردم و بعدش بخاطر علیرضا امین رو حذف ...

۲ هفته پیش
83K
#رمان_گرداب بچه ها یه کپی از یسری پیامای خودمو میلاد اوردم براتون:) _بلاکم کرد 😁 😂 خل شدم بجا گریه میخندم +کی 🤔 🤔 _همون ک دیوونش بودم 🙂 😊 😊 + _من بیشعور ترین ...

#رمان_گرداب بچه ها یه کپی از یسری پیامای خودمو میلاد اوردم براتون:) _بلاکم کرد 😁 😂 خل شدم بجا گریه میخندم +کی 🤔 🤔 _همون ک دیوونش بودم 🙂 😊 😊 + _من بیشعور ترین موجود خلق شده ام 😎 تحقیقات ثابت کردن 😐 😐 😐 + 😔 _ _مگه ...

۲۵ شهریور 1398
29K
#رمان_گرداب #پارت_۳۲ #نویسنده_خاموش هنوز دیوونه امین بودم! اسمش که میومد... لایکم که میکرد... واقعا قلبم بی طاقت میشد گریم میگرفت...اما... اما باید به خواستش احترام میزاشتم ...اون ازم خواسته بود پیش رفییقش بمونم! همه تلاشمو ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۲ #نویسنده_خاموش هنوز دیوونه امین بودم! اسمش که میومد... لایکم که میکرد... واقعا قلبم بی طاقت میشد گریم میگرفت...اما... اما باید به خواستش احترام میزاشتم ...اون ازم خواسته بود پیش رفییقش بمونم! همه تلاشمو میکردم عاشق علیرضا باشم ولی نمیشد که. اخه عشق که زوری نبود. من تو قلبم ...

۲۴ شهریور 1398
52K
#رمان_گرداب #پارت_۳۱ #نویسنده_خاموش رفتم بیرون اتاق ببینم چیکارم داره -بابا جان جدیدا زیاد بیرون میری این لازمت میشه! با بهت به گوشی توی دستش نگاه میکردم یه گوشی سیاه نوکیا دکمه ای که سیمکارت هم ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۱ #نویسنده_خاموش رفتم بیرون اتاق ببینم چیکارم داره -بابا جان جدیدا زیاد بیرون میری این لازمت میشه! با بهت به گوشی توی دستش نگاه میکردم یه گوشی سیاه نوکیا دکمه ای که سیمکارت هم داشت. با لبخند بهش نگاه میکرد و با خوشحالی گوشیو ازش گررفتم و تشکر کردم ...

۲۴ شهریور 1398
70K
#رمان_گرداب #پارت_۲۹ #نویسنده_خاموش حالا وقت داشتم یکم بیشتر فکر کنم! به اتفاقای که افتاده بود... به ادمایی که باهاشون رابطه داشتم. فاطمه نارین سلیمه شادی عاطفه ستایش امیر طاها میلاد محمد علی علیرضا مهرداد امین! ...

#رمان_گرداب #پارت_۲۹ #نویسنده_خاموش حالا وقت داشتم یکم بیشتر فکر کنم! به اتفاقای که افتاده بود... به ادمایی که باهاشون رابطه داشتم. فاطمه نارین سلیمه شادی عاطفه ستایش امیر طاها میلاد محمد علی علیرضا مهرداد امین! ادمایی دیگه ای که شاید الان یادم نیاد. فاطمه...خب اون انقدری باهام صمیمی شده بود ...

۲۱ شهریور 1398
87K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوهشتم #نویسنده_خاموش میدونید... اون بیمار بود... نمیدونم اسم بیماریش چیه اما اینطوری بود که یروز خوب خوب بود یروز بد بد ابراز علاقش با تحقیر کردنم بود و فک میکرد مثلا من غلام حلقه ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوهشتم #نویسنده_خاموش میدونید... اون بیمار بود... نمیدونم اسم بیماریش چیه اما اینطوری بود که یروز خوب خوب بود یروز بد بد ابراز علاقش با تحقیر کردنم بود و فک میکرد مثلا من غلام حلقه به گوششم ک به هر سازش برقصم -میشه بگی چی از جونم میخوای؟ بذا برم ...

۱۹ شهریور 1398
55K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوهفتم #نویسنده_خاموش اولش بچه ها واقعا عصبی بودن و بعد خودم حس کردم زیادم و از گروه رفتم فقط تو پی وی مائده گفتم... -قدرشون بدون ...رفیقای خوبی داری. -مرسی خواهری بعدش ظاهرا رفته ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوهفتم #نویسنده_خاموش اولش بچه ها واقعا عصبی بودن و بعد خودم حس کردم زیادم و از گروه رفتم فقط تو پی وی مائده گفتم... -قدرشون بدون ...رفیقای خوبی داری. -مرسی خواهری بعدش ظاهرا رفته بود پیاممو به دوستاش نشون داده بود چون یکی از دخترا اومد پی ویم و ...

۱۹ شهریور 1398
80K
#رمان_گرداب سلام رفقا من همون هانا داستانم خب خیلی ممنونم که حمایتم میکنید با کمال تاسف و عذر خوای یه مدت نمیتونم پارت بذارم البته شایدم گذاشتم! اتفاقای بد دس از سر من برنمیداره. الان ...

#رمان_گرداب سلام رفقا من همون هانا داستانم خب خیلی ممنونم که حمایتم میکنید با کمال تاسف و عذر خوای یه مدت نمیتونم پارت بذارم البته شایدم گذاشتم! اتفاقای بد دس از سر من برنمیداره. الان که اینو مینویسم با اشک و درد شدید قلبم دارم مبارزه میکنم ، یکم که ...

۱۶ شهریور 1398
14K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوپنجم #نویسنده_خاموش خوب میدونستم چیکار کردم! من یه جنگ رو شروع کرده بودم! اونم نه با علیرضا یا امین،بلکه با خودم. اواخر سال تحصیلی ۹۶_۹۷ بود و پایان سال نهم. امتحانای نهایی از یه ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوپنجم #نویسنده_خاموش خوب میدونستم چیکار کردم! من یه جنگ رو شروع کرده بودم! اونم نه با علیرضا یا امین،بلکه با خودم. اواخر سال تحصیلی ۹۶_۹۷ بود و پایان سال نهم. امتحانای نهایی از یه طرف و از طرف دیگه آزمون تیزهوشان که تو مدرسه ما که نمونه شاهد بودیم ...

۱۴ شهریور 1398
74K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوچهارم #نویسنده_خاموش بعد اون حرفش منم مثل یه سگ پریدم بهش که تو غلط کردی درباره من نظر و فکری داشتی و دعوا بالاگرفت و ااسباب خنده امین هم فراهم شد. بعد از چند ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوچهارم #نویسنده_خاموش بعد اون حرفش منم مثل یه سگ پریدم بهش که تو غلط کردی درباره من نظر و فکری داشتی و دعوا بالاگرفت و ااسباب خنده امین هم فراهم شد. بعد از چند ساعت که گذشت و من یکم اروم تر شدم علیرضا اومد پی وی و یه ...

۱۳ شهریور 1398
102K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوسوم #نویسنده_خاموش بعد اون روز امین دیگه کاملا فرق کرده بود عجیب و غریب شده بود انگار دوستم داشت اما یچیزی مجبورش میکرد بد باشه... -امین -هوم؟ -نمیخوای بس کنی؟ چقد زجرمیدی؟ تمومش کن! ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوسوم #نویسنده_خاموش بعد اون روز امین دیگه کاملا فرق کرده بود عجیب و غریب شده بود انگار دوستم داشت اما یچیزی مجبورش میکرد بد باشه... -امین -هوم؟ -نمیخوای بس کنی؟ چقد زجرمیدی؟ تمومش کن! -هانا میخوای واقعیت رو بدونی؟ -اره خب -یکی از دوستام.... ن بهتره بگم داداشم....عاشقته...توگفتی به ...

۱۳ شهریور 1398
81K
#رمان_گرداب #پارت_بیستودوم #نویسنده_خاموش -امین -هون؟ -الان تو مغازه احسانم، چه گوشی میخوای بگیری؟ بگو تا برات اول دربارش بپرسم بعد اوکیش کنم -LG مدل ... -اها اوک ویسو -احسان نگا رفیفم میگه گوشی ال جی ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستودوم #نویسنده_خاموش -امین -هون؟ -الان تو مغازه احسانم، چه گوشی میخوای بگیری؟ بگو تا برات اول دربارش بپرسم بعد اوکیش کنم -LG مدل ... -اها اوک ویسو -احسان نگا رفیفم میگه گوشی ال جی ... میخواد -بگوش رمش پایینه زود خراب میشه -رنج قیمتش چنده؟ -تقریبا دوتومن میشه -اوک ...

۱ شهریور 1398
73K
#رمان_گرداب #پارت_بیستویکم #نویسنده_خاموش سال تحصیلی شروع شده بود و همه میگفتن من عوض شدم. خودم نمیدونستم منظورشون چیه ولی خب حتی معلماهم تایید میکردن. روزا پشت سر هم میگذشت تا اینکه یه روز.. -هانا... -جان ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستویکم #نویسنده_خاموش سال تحصیلی شروع شده بود و همه میگفتن من عوض شدم. خودم نمیدونستم منظورشون چیه ولی خب حتی معلماهم تایید میکردن. روزا پشت سر هم میگذشت تا اینکه یه روز.. -هانا... -جان دلم -یه کاری برام میکنی؟ -چیکار نفسی؟ -ببین...زهرا... -زهرا چی شده؟؟؟؟ -کات کرد... از خوشحالی ...

۲۹ مرداد 1398
35K
#رمان_گرداب #پارت_بیستم #نویسنده_خاموش نمیتونستم عصبانیتمو کنترل کنم اونم که انگار ن انگار -بزار یکم اروم شم بعد بات حرف میزنم! -نه خب بگو واقعا چته؟ چرا اینطوری میکنی؟ خودمم نمیدونستم چرا انقد رو کاراش حساسم ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستم #نویسنده_خاموش نمیتونستم عصبانیتمو کنترل کنم اونم که انگار ن انگار -بزار یکم اروم شم بعد بات حرف میزنم! -نه خب بگو واقعا چته؟ چرا اینطوری میکنی؟ خودمم نمیدونستم چرا انقد رو کاراش حساسم -امین من عاشقتم! سختمه که تو رو ... امین 😔 -جان امین -آرومم نمیکنی؟ -خب ...

۲۶ مرداد 1398
92K
#رمان_گرداب #پارت_هجدهم #نویسنده_خاموش جلو سوپر مارکت که رسیدم یاد اون روزی افتادم که تو گروه. پرهام با اسم سهراب داشتم جرئت حقیقت بازی میکردم.... -خب حالا ستاره با سهراب! -یاه خدا ستاره جون داداش پری ...

#رمان_گرداب #پارت_هجدهم #نویسنده_خاموش جلو سوپر مارکت که رسیدم یاد اون روزی افتادم که تو گروه. پرهام با اسم سهراب داشتم جرئت حقیقت بازی میکردم.... -خب حالا ستاره با سهراب! -یاه خدا ستاره جون داداش پری دهنمو سرویس نکنیا -خب برو هرچی لباس داری رو هم بپوش عکس بده! -نههههه -پس ...

۲۴ مرداد 1398
45K