نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رویای_غیرممکن (۳۷ تصویر)

#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با ...

#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با اصلا به من توجه نمی‌کرد؛ کلافه شده بودم. بالاخره نتونستم این بی‌توجهیو تحمل کنم؛ به ...

۳ روز پیش
63K
#رویای_غیرممکن #پارت29 ( داستان از زبون تهیونگ) پسرا همراه بادیگارد ها رفتن تا به کمپانی خبر بدن. منم همونطور که سارا رو تو بغلم گرفته بودم؛ سوار تاکسی شدیم و سارا با اینکه سارا حال ...

#رویای_غیرممکن #پارت29 ( داستان از زبون تهیونگ) پسرا همراه بادیگارد ها رفتن تا به کمپانی خبر بدن. منم همونطور که سارا رو تو بغلم گرفته بودم؛ سوار تاکسی شدیم و سارا با اینکه سارا حال خوبی نداشت ولی آدرس خونه رو داد. همینکه تاکسی شروع به حرکت کرد سارا بهم ...

۴ روز پیش
85K
#رویای_غیرممکن #پارت28 تموم اون خاطرات داشتن مثل یه فیلم از جلوی چشمام می‌گذشتن. بدنم مثل همون روز شروع کرده بود به لرزیدن و تقریبا نمیتونستم بفهمم داره چه اتفاقی واسم میفته. تنها چیزی که میتونستم ...

#رویای_غیرممکن #پارت28 تموم اون خاطرات داشتن مثل یه فیلم از جلوی چشمام می‌گذشتن. بدنم مثل همون روز شروع کرده بود به لرزیدن و تقریبا نمیتونستم بفهمم داره چه اتفاقی واسم میفته. تنها چیزی که میتونستم بفهمم این بود که اون مرد سعی می‌کرد شلوارمو با زانوش بکشه پایین ولی از ...

۱ هفته پیش
116K
#رویای_غیرممکن #پارت27 #قسمت1 داشتم تو اون کوچه وحشتناک راه میرفتم که یه پسر اندازه هرکول جلوم سبز شد. از قیافش و بوی الکلی که میداد معلوم بود که مسته. نزدیکم شد و گفت : توووو.... ...

#رویای_غیرممکن #پارت27 #قسمت1 داشتم تو اون کوچه وحشتناک راه میرفتم که یه پسر اندازه هرکول جلوم سبز شد. از قیافش و بوی الکلی که میداد معلوم بود که مسته. نزدیکم شد و گفت : توووو.... ماااااال... منییییی... خواستم بهش لگد بزنم که با اون دستهای قویش پامو گرفت و نزاشت ...

۱ هفته پیش
74K
#رویای_غیرممکن #پارت26 جنی آخرین قسمت آهنگو خوند و اجرای ما تموم شد. همه تماشاگران اونجا برای تشویقمون بلند شدن. دنبال گروه بی تی اس‌ گشتم و با دیدن اینکه همشون بلند شده بودن و داشتن ...

#رویای_غیرممکن #پارت26 جنی آخرین قسمت آهنگو خوند و اجرای ما تموم شد. همه تماشاگران اونجا برای تشویقمون بلند شدن. دنبال گروه بی تی اس‌ گشتم و با دیدن اینکه همشون بلند شده بودن و داشتن تشویقمون میکردن لبخند زدم. چشمم به تهیونگ افتاد که با لبخند مستطیلیش داشت تشویقمون می‌کرد. ...

۱ هفته پیش
65K
بنر #رویای_غیرممکن این عکس شد خودم درستش کردم چطوره؟

بنر #رویای_غیرممکن این عکس شد خودم درستش کردم چطوره؟

۲ هفته پیش
5K
#رویای_غیرممکن #پارت25 (دو و نیم ماه بعد، داستان از زبون سارا)

#رویای_غیرممکن #پارت25 (دو و نیم ماه بعد، داستان از زبون سارا) "دو و نیم ماهه که من دارم با دخترا زندگی میکنم و تو این مدت به من خیلی خوش گذشته ولی به خاطر تمریناتمون نتونسته بودم برادرمو از نزدیک ببینمش و فقط یه چند باری با هم تلفنی صحبت ...

۲۰ آذر 1398
15K
#رویای_غیرممکن #پارت24 #قسمت1 صدای در زدن اومد و جین پرسید: کیه؟ صدای سارا اومد : منم، سارا میشه درو باز کنین؟ من در کمتر از یه ثانیه از اونطرف اتاق به در اتاق رسیدم و ...

#رویای_غیرممکن #پارت24 #قسمت1 صدای در زدن اومد و جین پرسید: کیه؟ صدای سارا اومد : منم، سارا میشه درو باز کنین؟ من در کمتر از یه ثانیه از اونطرف اتاق به در اتاق رسیدم و درو باز کردم. سارا وقتی منو دید باز لبخند زد که باعث شد برای بار ...

۱۹ آذر 1398
5K
#رویای_غیرممکن #پارت23 #قسمت2 ادامه: نامجون درو باز میکنه و میگه : خب الان حالت چطوره؟ به اتاق نگاه میکنم و میبینم که همه به جز جین و یونگی دارن مسخره بازی در میارن و یونگی ...

#رویای_غیرممکن #پارت23 #قسمت2 ادامه: نامجون درو باز میکنه و میگه : خب الان حالت چطوره؟ به اتاق نگاه میکنم و میبینم که همه به جز جین و یونگی دارن مسخره بازی در میارن و یونگی بهشون میگه که یکم آروم تر و جین هم مشغول آشپزیه. البته از کتابی که ...

۱۷ آذر 1398
3K
#رویای_غیرممکن #پارت23 #قسمت1 ( داستان از زبون تهیونگ) داشتم به درختی که کنار در شیشه ای بود؛ نگاه میکردم که یهو صدای باز شدن دراومد. به فردی که درو باز کرده بود و داشت به ...

#رویای_غیرممکن #پارت23 #قسمت1 ( داستان از زبون تهیونگ) داشتم به درختی که کنار در شیشه ای بود؛ نگاه میکردم که یهو صدای باز شدن دراومد. به فردی که درو باز کرده بود و داشت به حیاط میومد؛ نگاه کردم... سارا... اولش جا خوردم ولی بعدش لبخند بزرگی روی لبام ظاهر ...

۱۷ آذر 1398
7K
#رویای_غیرممکن #پارت22 #قسمت1 امروز ساعت هفت صبح از خواب بلند شدم چون باید این سه ماه رو در حد مرگ کار کنیم البته میدونم زندگیم تا زمانی که آیدلم همینه ولی خب این سه ماه ...

#رویای_غیرممکن #پارت22 #قسمت1 امروز ساعت هفت صبح از خواب بلند شدم چون باید این سه ماه رو در حد مرگ کار کنیم البته میدونم زندگیم تا زمانی که آیدلم همینه ولی خب این سه ماه خیلی مهمه. لیسا وفتی دید من بیدارم گفت : چه زود پاشدی 45 دقیقه دیگه ...

۱۶ آذر 1398
8K
#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این ...

#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این فکر میکنم که شاید واقعا احساس من نسبت به سارا عشقه... دلم میخواد که با ...

۱۵ آذر 1398
7K
#رویای_غیرممکن #پارت20 #قسمت2 ادامه: سریع به طرفم برگشت و با دیدن من تعجب کرد و سریع سعی کرد که اشکاشو پاک کنه و هق هقش رو خفه کنه ولی موفق نبود که هیچ، بدتر شروع ...

#رویای_غیرممکن #پارت20 #قسمت2 ادامه: سریع به طرفم برگشت و با دیدن من تعجب کرد و سریع سعی کرد که اشکاشو پاک کنه و هق هقش رو خفه کنه ولی موفق نبود که هیچ، بدتر شروع کرد به گریه کردن. شوک شده بودم؛ نمیتونستم بفهمم به خاطر دیدن من گریش شدت ...

۱۴ آذر 1398
2K
#رویای_غیرممکن #پارت20 #قسمت1 بالاخره وسایلمو جمع کردم و دارم با برادرم خداحافظی میکنم. برادرم گفت: دلم برات تنگ میشه، تند تند بهم زنگ بزن باشه؟ گفتم : منم دلم برات تنگ می‌شه و حتما بهت ...

#رویای_غیرممکن #پارت20 #قسمت1 بالاخره وسایلمو جمع کردم و دارم با برادرم خداحافظی میکنم. برادرم گفت: دلم برات تنگ میشه، تند تند بهم زنگ بزن باشه؟ گفتم : منم دلم برات تنگ می‌شه و حتما بهت زنگ میزنم. بعد از یه بغل طولانی از برادرم جدا شدم و با چشم های ...

۱۴ آذر 1398
7K
#رویای_غیرممکن #پارت19 #قسمت1 بعد از اینکه از اتاق بنگ شی هیوک دور شدیم؛ همه دخترا شروع کردن به جیغ و داد و بغلم کردن. لیسا تقریبا داد زد : وواااااییی بالاخره میتونی بیایی و با ...

#رویای_غیرممکن #پارت19 #قسمت1 بعد از اینکه از اتاق بنگ شی هیوک دور شدیم؛ همه دخترا شروع کردن به جیغ و داد و بغلم کردن. لیسا تقریبا داد زد : وواااااییی بالاخره میتونی بیایی و با ما زندگی کنیییی ههووورراااا!!!!. رزی هم جوری منو بغل کرده بود که به زور میتونستم ...

۱۳ آذر 1398
9K
#رویای_غیرممکن #پارت18 بالاخره به همه رقص پارتی که من اضافه کردم رو یاد دادم؛ کارمون تموم شد و البته عصر شده بود و کم‌کم هوا داشت تاریک میشد. گفتم : خب کارمون تموم شد بهتره ...

#رویای_غیرممکن #پارت18 بالاخره به همه رقص پارتی که من اضافه کردم رو یاد دادم؛ کارمون تموم شد و البته عصر شده بود و کم‌کم هوا داشت تاریک میشد. گفتم : خب کارمون تموم شد بهتره بریم و این فلشو و تمرین رقصی که الان فیلمبرداری کردیم رو به بنگ شی ...

۱۲ آذر 1398
6K
#رویای_غیرممکن #پارت17 با تمام توانم به طرف اتاق بلک پینک دویدم... البته چاره ای جز فرار کردن نداشتم. وقتی وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم و روی زمین نشستم و میخواستم که به ...

#رویای_غیرممکن #پارت17 با تمام توانم به طرف اتاق بلک پینک دویدم... البته چاره ای جز فرار کردن نداشتم. وقتی وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم و روی زمین نشستم و میخواستم که به همه اتفاقایی که در عرض همین چند دقیقه پیش افتاده، فکر کنم که رزی‌، جیسو ...

۱۱ آذر 1398
8K
لباس سارا توی #رویای_غیرممکن #پارت15 و #پارت16

لباس سارا توی #رویای_غیرممکن #پارت15 و #پارت16

۱۱ آذر 1398
449
#رویای_غیرممکن #پارت15 #قسمت1 همزمان که دارم لباس میپوشم دارم به این فکر میکنم که چه شوخی رو برادرم انجام بدم که بترسونتش و یا توی شوک بره؟ خب قطعا اون مدل روشی که رو من ...

#رویای_غیرممکن #پارت15 #قسمت1 همزمان که دارم لباس میپوشم دارم به این فکر میکنم که چه شوخی رو برادرم انجام بدم که بترسونتش و یا توی شوک بره؟ خب قطعا اون مدل روشی که رو من امتحان کرد ،رو خودش اصلا تاثیری نداره چون که ترسو نیست‌؛ پس باید فکر ترسوندنش ...

۷ آذر 1398
4K
#رویای_غیرممکن #پارت14 (یک هفته بعد) بعد از اینکه آهنگ دبیو رو درست کردم به جنی زنگ زدم تا ازش بپرسم که اگه وقت داشتن فلش هارو بهشون بدم. _سلام جنی ( دارن تلفنی حرف میزنن) ...

#رویای_غیرممکن #پارت14 (یک هفته بعد) بعد از اینکه آهنگ دبیو رو درست کردم به جنی زنگ زدم تا ازش بپرسم که اگه وقت داشتن فلش هارو بهشون بدم. _سلام جنی ( دارن تلفنی حرف میزنن) +سلام سارا، اتفاقی افتاده؟ _نه، فقط زنگ زدم بگم که آهنگ رو درست کردم. اگه ...

۶ آذر 1398
2K