نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

سرزمین_زیبای_من (۲۵ تصویر)

اینم آخرین قسمت که به نظرم زیباترین و هیجان انگیز ترین قسمت داستان.... #سرزمین_زیبای_من قسمت۵۷: والسابقون🏃 با تمام وجود برای شناخت اسلام تلاش میکردم. میخواستم اسلام رو با همه ابعادش بشناسم. یه دفتر برداشتم و ...

اینم آخرین قسمت که به نظرم زیباترین و هیجان انگیز ترین قسمت داستان.... #سرزمین_زیبای_من قسمت۵۷: والسابقون🏃 با تمام وجود برای شناخت اسلام تلاش میکردم. میخواستم اسلام رو با همه ابعادش بشناسم. یه دفتر برداشتم و مثل هادی شروع کردم به حلاجی خودم. هر کلاس و جلسه ای که گیرم می ...

۱۹ دی 1397
54
«....من فهمیدم که با عقل باید مسیر صحیح رو به مردم نشون داد اما تبعیت و قرار گرفتن در این مسیر، کار عقل نیست. چه بسیار افرادی که با عقلشون به شناخت حقیقت رسیدند...» #سرزمین_زیبای_من ...

«....من فهمیدم که با عقل باید مسیر صحیح رو به مردم نشون داد اما تبعیت و قرار گرفتن در این مسیر، کار عقل نیست. چه بسیار افرادی که با عقلشون به شناخت حقیقت رسیدند...» #سرزمین_زیبای_من قسمت۵۵: گرمای عشق💓 رفتم توی صف نماز ایستادم. همه با تعجب بهم نگاه میکردن. بیتوجه ...

۱۸ دی 1397
1K
«..من مبهوت بهش نگاه میکردم. در گذشته اگر فقط دستم به ظرف غذای یه سفید پوست میخورد، چنان با من برخورد میکرد که انگار آشغال بهش خورده.....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ۲۶: دنیای بدون مرز🍲 کم کم ...

«..من مبهوت بهش نگاه میکردم. در گذشته اگر فقط دستم به ظرف غذای یه سفید پوست میخورد، چنان با من برخورد میکرد که انگار آشغال بهش خورده.....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ۲۶: دنیای بدون مرز🍲 کم کم داشتم فراموش میکردم. خطی رو که خودم وسط اتاق کشیدم از بین رفته بود. رفتار ...

۱۵ دی 1397
543
«....یهو متوجه نگاه من شد و سرش رو آورد بالا.. مکث کوتاهی کرد. مشکلی پیش اومده؟...» #سرزمین_زیبای_من قسمت۲۵:غرور👑 زیرچشمی داشتم بهش نگاه میکردم و توی ذهن خودم کلنجار میرفتم تا یه راه حلی پیدا کنم. ...

«....یهو متوجه نگاه من شد و سرش رو آورد بالا.. مکث کوتاهی کرد. مشکلی پیش اومده؟...» #سرزمین_زیبای_من قسمت۲۵:غرور👑 زیرچشمی داشتم بهش نگاه میکردم و توی ذهن خودم کلنجار میرفتم تا یه راه حلی پیدا کنم. که یهو متوجه نگاه من شد و سرش رو آورد بالا.. مکث کوتاهی کرد. مشکلی ...

۱۳ دی 1397
247
«..._غیبت چیه؟ اگر نفوذی باشه چی؟ کم از این آدم ها با اسم ها و عناوین مختلف، خودشون رو جا کردن اینجا. یا خواستن واردش بشن؟ ...» #سرزمین_زیبای_من قسمت۴۹: نفوذی 🕶 به شدت جا خوردم. ...

«..._غیبت چیه؟ اگر نفوذی باشه چی؟ کم از این آدم ها با اسم ها و عناوین مختلف، خودشون رو جا کردن اینجا. یا خواستن واردش بشن؟ ...» #سرزمین_زیبای_من قسمت۴۹: نفوذی 🕶 به شدت جا خوردم. من برای یه دعوای حسابی آماده شده بودم. ولی این رفتار هادی تمام معادلات ذهنی ...

۱۲ دی 1397
586
لایک نمی خوام ....این قسمت رو خواهشا بخونید!!! #سرزمین_زیبای_من قسمت۴۷: کانون شرارت‼ دوره زبان فارسی تموم شد. ولی برای همه ما تازه‌واردها خوندن متن ها کار راحتی نبود. بقیه پا به پای برنامه های آموزشی ...

لایک نمی خوام ....این قسمت رو خواهشا بخونید!!! #سرزمین_زیبای_من قسمت۴۷: کانون شرارت‼ دوره زبان فارسی تموم شد. ولی برای همه ما تازه‌واردها خوندن متن ها کار راحتی نبود. بقیه پا به پای برنامه های آموزشی پیش میرفتن اما قضیه برای من فرق میکرد. سوالاتی که روز دیدار، توی ذهنم شکل ...

۱۱ دی 1397
3K
«....حدود ساعت 10. آقای خامنه ای وارد شد. جمعیت از جا کنده شد. همه به پهنای صورت اشک میریختن و یک صدا شعار می دادن. من هیچی نمیفهمیدم. فقط به هادی نگاه میکردم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۲۲: ...

«....حدود ساعت 10. آقای خامنه ای وارد شد. جمعیت از جا کنده شد. همه به پهنای صورت اشک میریختن و یک صدا شعار می دادن. من هیچی نمیفهمیدم. فقط به هادی نگاه میکردم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۲۲: عطر خمینی💫 پتو رو کشیدم روی سرم و چشمام رو بستم. اما نمیتونستم بخوابم. فکرها ...

۹ دی 1397
1K
«...یهو یکی از بچه ها از در وارد شد و به زبان خودشون یه چیزی به همه گفت. با صورتی غرق شادی و شعف، چشم هاشون برق میزد. حالتشون واقعا خاص شده بود. با تعجب ...

«...یهو یکی از بچه ها از در وارد شد و به زبان خودشون یه چیزی به همه گفت. با صورتی غرق شادی و شعف، چشم هاشون برق میزد. حالتشون واقعا خاص شده بود. با تعجب نگاهشون میکردم که یهو حواسشون بهم جمع شد. و یکی با ذوق و خوشحالی فراوانی ...

۸ دی 1397
27
«...حس شیری رو داشتم که قلمرو خودش رو مشخص کرده و حس فوق العاده دیگه ای که قابل وصف نبود. برای اولین بار داشتم حس قدرت رو تجربه میکردم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۴۱: قلمرو🚫 خون، خونم رو ...

«...حس شیری رو داشتم که قلمرو خودش رو مشخص کرده و حس فوق العاده دیگه ای که قابل وصف نبود. برای اولین بار داشتم حس قدرت رو تجربه میکردم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۴۱: قلمرو🚫 خون، خونم رو می خورد. داشتم از شدت عصبانیت دیوونه میشدم. یعنی من حق نداشتم حداقل توی اتاق ...

۷ دی 1397
454
«.....سکوت عمیقی اتاق رو پر کرد. چهره روحانی مسن به شدت جدی شده بود. پس چرا بین این همه کشور، #ایران رو انتخاب کردی؟...» محکم توی چشم هاش نگاه کردم. چون باید #سرزمین_زیبای_من قسمت۳۹: خمینی❤ ...

«.....سکوت عمیقی اتاق رو پر کرد. چهره روحانی مسن به شدت جدی شده بود. پس چرا بین این همه کشور، #ایران رو انتخاب کردی؟...» محکم توی چشم هاش نگاه کردم. چون باید #سرزمین_زیبای_من قسمت۳۹: خمینی❤ نشستیم روی صندلی ها و جوانی برای ما شربت آورد. یکی از آقایون همراه، کنارم ...

۶ دی 1397
374
#سرزمین_زیبای_من قسمت ۱۷: هدف بزرگ🌟 فقط یک راه برای نجات ما وجود داشت: مبارزه. یک جنبش علیه ظلم و نابرابری. یک جنبش برای تحقق عدالت. اما یک مبارزه، آرمان، هدف، ایدئولوژی و شیوه مبارزه لازم ...

#سرزمین_زیبای_من قسمت ۱۷: هدف بزرگ🌟 فقط یک راه برای نجات ما وجود داشت: مبارزه. یک جنبش علیه ظلم و نابرابری. یک جنبش برای تحقق عدالت. اما یک مبارزه، آرمان، هدف، ایدئولوژی و شیوه مبارزه لازم داشت. با رسیدن به این جواب، حالا باید به سوال دیگه ای هم پاسخ می ...

۲ دی 1397
434
«....._شاید اصلا چیزی به اسم خدا وجود نداره. شاید دارم الکی دنبال یه توهم و فکر واهی حرکت میکنم. مگه میشه برای پرستش یه خدا، این همه تفکر و عقیده وجود داشته باشه؟.....» #سرزمین_زیبای_من: قسمت ...

«....._شاید اصلا چیزی به اسم خدا وجود نداره. شاید دارم الکی دنبال یه توهم و فکر واهی حرکت میکنم. مگه میشه برای پرستش یه خدا، این همه تفکر و عقیده وجود داشته باشه؟.....» #سرزمین_زیبای_من: قسمت ۱۶ :داستان های اساطیر🐚 تحقیقاتم رو در مورد اسلام ادامه دادم. شیعه، سنی، وهابی، هر ...

۱ دی 1397
634
«من اعتقادی به خدا نداشتم. خدا از دید من، خدای کلیسا بود. خدای انسان های سفید، مرد سفیدی، که به ما می گفت: ....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۳۱: در اعماق اقیانوس🌊 چند لحظه سکوت کرد. نگاه پر ...

«من اعتقادی به خدا نداشتم. خدا از دید من، خدای کلیسا بود. خدای انسان های سفید، مرد سفیدی، که به ما می گفت: ....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۳۱: در اعماق اقیانوس🌊 چند لحظه سکوت کرد. نگاه پر معنا و محبتی که قادر به درک عمق اون نبودم. _خدا به قوم حضرت موسی، ...

۲۹ آذر 1397
337
#سرزمین_زیبای_من قسمت۲۹: مدال آزادی🏅 با پوزخند خاصی از جاش بلند شد. اینجا کشور آزادیه آقای ویزل. اونها هر چقدر که بخوان میتونن گریه کنن و با همسایه هاشون حرف بزنن. مهم تیتر روزنامه های فرداست. ...

#سرزمین_زیبای_من قسمت۲۹: مدال آزادی🏅 با پوزخند خاصی از جاش بلند شد. اینجا کشور آزادیه آقای ویزل. اونها هر چقدر که بخوان میتونن گریه کنن و با همسایه هاشون حرف بزنن. مهم تیتر روزنامه های فرداست. و از در اتاق خارج شد. حق با اون بود. مهم تیتر روزنامه های فردا ...

۲۷ آذر 1397
368
#سرزمین_زیبای_من قسمت۱۳ : گلوله های یک تراژدی🔫 اون روز توی دفتر مشغول کار بودم که پدر و مادرش وارد شدن. خبر کشته شدن پسرشون رو توی اخبار دیده بودم. پسرشون به خاطر یه برنامه، تا ...

#سرزمین_زیبای_من قسمت۱۳ : گلوله های یک تراژدی🔫 اون روز توی دفتر مشغول کار بودم که پدر و مادرش وارد شدن. خبر کشته شدن پسرشون رو توی اخبار دیده بودم. پسرشون به خاطر یه برنامه، تا نزدیک غروب توی مدرسه مونده بود. داشته برمیگشته که پلیس بخاطر رنگ گندمی پوستش و ...

۲۶ آذر 1397
525
«...آیا غیر از اینه که شما، آقای وکیل، هیچ مدرکی در دفاع از موکلتون ندارید؟ مکث کردم. دیگه نفسم در نمی اومد. برگشتم سمت میز خودم.....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ۱۲: استعداد سیاه◼ وکیل مقابل در حالی ...

«...آیا غیر از اینه که شما، آقای وکیل، هیچ مدرکی در دفاع از موکلتون ندارید؟ مکث کردم. دیگه نفسم در نمی اومد. برگشتم سمت میز خودم.....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ۱۲: استعداد سیاه◼ وکیل مقابل در حالی که از شدت خشم چشم هاش می لرزید و صورتش سرخ شده بود، دوباره فریاد ...

۲۴ آذر 1397
295
«...حس سگی رو داشتم که از روی ترحم، هر بار یه تیکه استخوان جلوش انداخته باشن. ....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ده : اولین پرونده 📃 فردا صبح با برادرش اومدن دفتر من. اولین مراجع های من ...

«...حس سگی رو داشتم که از روی ترحم، هر بار یه تیکه استخوان جلوش انداخته باشن. ....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ده : اولین پرونده 📃 فردا صبح با برادرش اومدن دفتر من. اولین مراجع های من و اولین پرونده من. اون ها که رفتن به زحمت خودم رو کنترل می کردم ...

۱۸ آذر 1397
240
«/...برای من لحظات فوق العاده ای بود. طعم شیرین پیروزی؛ هر چند، چشمان پر از درد و غم پدر و مادرم، معنای دیگه ای داشت. شهریه دانشگاه زیاد بود و.....» #سرزمین_زیبای_من قسمت 17: همه ما ...

«/...برای من لحظات فوق العاده ای بود. طعم شیرین پیروزی؛ هر چند، چشمان پر از درد و غم پدر و مادرم، معنای دیگه ای داشت. شهریه دانشگاه زیاد بود و.....» #سرزمین_زیبای_من قسمت 17: همه ما انسانیم💭 چشم که باز کردم با همون شرایط توی بازداشتگاه بودم. حتی دستبند رو از ...

۱۷ آذر 1397
506
«...تک و تنها، بدون اینکه حتی لحظه ای از جام تکان بخورم. حتی شب رو همونجا کنار خیابون و بدون هیچ زیرانداز و رو اندازی خوابیدم. روز اول کسی بهم کاری نداشت...» #سرزمین_زیبای_من قسمت15: جایی ...

«...تک و تنها، بدون اینکه حتی لحظه ای از جام تکان بخورم. حتی شب رو همونجا کنار خیابون و بدون هیچ زیرانداز و رو اندازی خوابیدم. روز اول کسی بهم کاری نداشت...» #سرزمین_زیبای_من قسمت15: جایی برای سگ ها دستم رو جمع کردم و نشستم روی مبل. اون هیچ توجهی بهم ...

۱۵ آذر 1397
533
«....این بار با یه نقشه دقیق تر عمل ڪردم. بدون اینڪه ڪسی بفهمه من یه بومی سیاهم، با دانشگاه تماس گرفتم و از رئیس دانشڪده حقوق وقت ملاقات گرفتم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ۷ :آغاز یڪ تغییر ...

«....این بار با یه نقشه دقیق تر عمل ڪردم. بدون اینڪه ڪسی بفهمه من یه بومی سیاهم، با دانشگاه تماس گرفتم و از رئیس دانشڪده حقوق وقت ملاقات گرفتم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت ۷ :آغاز یڪ تغییر روح از چهره مادرم رفته بود. بی حس، مثل مرده ها فقط نفس میڪشید و ...

۱۴ آذر 1397
521