نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

شروین (۱۳۶ تصویر)

پارت هشتاد و چهار رمان دیدن دوباره ی تو با صدای شروین آروم لای چشامو باز کردم.... ستاره _ هنوز نرسیدیم ؟.... شروین _ نه ربع ساعت دیگه میرسیم... آهانی گفتم که به صندلی عقب ...

پارت هشتاد و چهار رمان دیدن دوباره ی تو با صدای شروین آروم لای چشامو باز کردم.... ستاره _ هنوز نرسیدیم ؟.... شروین _ نه ربع ساعت دیگه میرسیم... آهانی گفتم که به صندلی عقب اشاره کرد و گفت... شروین_ برات غذا گرفتم خواب بودی نخواستم بیدارت کنم... دست کردم ...

۲۳ ساعت پیش
3K
پارت هشتاد و سه شروین منو رسوند خونه و خودش هم رفت وسایلشو جمع کنه..... فکر کنم آدرس خونمونو از اشکان گرفته..... فورا رفتم تو اتاقمو لباسامو جمع کردم لباسام رو هم عوض کردم و ...

پارت هشتاد و سه شروین منو رسوند خونه و خودش هم رفت وسایلشو جمع کنه..... فکر کنم آدرس خونمونو از اشکان گرفته..... فورا رفتم تو اتاقمو لباسامو جمع کردم لباسام رو هم عوض کردم و یه دوش پنج دقیقه ای کردم و رفتم سراغ کمد ..... خب ... امممم چی ...

۱ روز پیش
4K
#شروین

#شروین

۲ هفته پیش
2K
🎷 🎧 اهنگ جدید شروین 🎷 🎧 ... 💝 💝 💝 عاشق نشانی از سادگیست....خواستن شروع آوارگیست...آتش سزای پروانگیست.... 💝 💝 💝 . #اهنگ #موزیک #آهنگ #شروین ...دانلود این آهنگ: https://is.gd/parvaneDL

🎷 🎧 اهنگ جدید شروین 🎷 🎧 ... 💝 💝 💝 عاشق نشانی از سادگیست....خواستن شروع آوارگیست...آتش سزای پروانگیست.... 💝 💝 💝 . #اهنگ #موزیک #آهنگ #شروین ...دانلود این آهنگ: https://is.gd/parvaneDL

۲۷ بهمن 1398
7K
پارت هفتاد و سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین به زور خودم رو کنترل کرده بودم که بغلش نکنم.... . موهای طلاییش انقدر صورت سفید و خوشگلش رو معصوم کرده بودد که اصلا نمیشد ...

پارت هفتاد و سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین به زور خودم رو کنترل کرده بودم که بغلش نکنم.... . موهای طلاییش انقدر صورت سفید و خوشگلش رو معصوم کرده بودد که اصلا نمیشد چشم ازش برداشت.... داشتم نگاش می کردم که گفت... ستاره _ هوی اقا چشمات رو ...

۲۵ دی 1398
32K
پارت هفتاد و یکم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اینا که رفتن رو به عسل گفتم... عسل_ وایییی ستارهــــ..... با دادی که عسل زد چهار متر پریدم هوا... ستاره _ هانن.. چته.. . عسل ...

پارت هفتاد و یکم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اینا که رفتن رو به عسل گفتم... عسل_ وایییی ستارهــــ..... با دادی که عسل زد چهار متر پریدم هوا... ستاره _ هانن.. چته.. . عسل _واییی.. باورت میشه بعد از پنج سال بلاخره دیدیمشون... ستاره_ ...هم آره ...هم نه.... عسل_ ...

۲۵ دی 1398
41K
پارت شصت و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم تو آشپز خونه عسل داشت میز صبحونش رو جمع می کرد میمرد صبر کنه تا منم بیام.... داشتم میرفتم سمت پذیرایی که عسل یه لقمه ...

پارت شصت و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم تو آشپز خونه عسل داشت میز صبحونش رو جمع می کرد میمرد صبر کنه تا منم بیام.... داشتم میرفتم سمت پذیرایی که عسل یه لقمه گنده گرفت جلوم و گفت... عسل _ بیا.. بگیر بخور.. ازش تشکر کردم و لقمه ...

۲۴ دی 1398
208K
پارت شصت و شش رمان دیدن دوباره ی تو پنج سال بعد... #ستاره مانی میگفت شروین رفته شیراز به خاطر این که بیمارستانی که باباش اونجا پزشکش بود انتقالیه شیراز زده بودن و اوناهم مجبور ...

پارت شصت و شش رمان دیدن دوباره ی تو پنج سال بعد... #ستاره مانی میگفت شروین رفته شیراز به خاطر این که بیمارستانی که باباش اونجا پزشکش بود انتقالیه شیراز زده بودن و اوناهم مجبور میشن برن شیراز... عسل هم خیلی غمگینه فکر میکنم که اونم یه حس هایی به ...

۱۵ دی 1398
63K
پارت شصت و پنج رمان دیدن دوباره ی تو قبلا ها یعنی وقتی دبستان بودیم... عسل بعضی شب ها پیش من میخوابید چون روابط خونوادگیمون هم باهم خیلی خوب بود و هم پدرش دوست بابام ...

پارت شصت و پنج رمان دیدن دوباره ی تو قبلا ها یعنی وقتی دبستان بودیم... عسل بعضی شب ها پیش من میخوابید چون روابط خونوادگیمون هم باهم خیلی خوب بود و هم پدرش دوست بابام بود و هم مادرش دوست مامانم بود .... با یاد اون موقعه ها یه لبخند ...

۱۵ دی 1398
23K
پارت پنجاه و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو بالاخره رسیدیم خونه..... از شروین خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه... در خونه رو باز کردم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاقم... حتی به مامان ...

پارت پنجاه و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو بالاخره رسیدیم خونه..... از شروین خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه... در خونه رو باز کردم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاقم... حتی به مامان و بابا هم سلام نکردم... چون واقعا حالم خوب نبود...... #شروین ستاره جواب سوالم رو ...

۲۹ مرداد 1398
1K
پارت پنجاه و پنج رمان دیدن دوباره ی تو #شروین برگه رو دادم دست ستاره و سریع با اشکان از مدرسه اومدم بیرون... دم در مدرسه وایساده بودم و خدا خدا میکردم...که لو نرن.. #ستاره ...

پارت پنجاه و پنج رمان دیدن دوباره ی تو #شروین برگه رو دادم دست ستاره و سریع با اشکان از مدرسه اومدم بیرون... دم در مدرسه وایساده بودم و خدا خدا میکردم...که لو نرن.. #ستاره اخـــیـــــش امتحان تموم شد ..مطمئن بودم نمرم بالای ۱۸میشه .... داشتم...از سالن میومدم بیرون که ...

۲۵ مرداد 1398
1K
پارت پنجاه سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین با این حرفا بلاخره تصمیم گرفتیم بریم خونه.... منو اشکانم باید نقشمونو اجرا میکردیم... #ستاره وای بلاخره رسیدم خونه باید درسامو زود میخوندم ..ولی اصلا وقت ...

پارت پنجاه سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین با این حرفا بلاخره تصمیم گرفتیم بریم خونه.... منو اشکانم باید نقشمونو اجرا میکردیم... #ستاره وای بلاخره رسیدم خونه باید درسامو زود میخوندم ..ولی اصلا وقت نبود اونوقت خواب میموندم... وایییی خدا چیکار کنم تو همین فکرا بودم که خوابم برد.... ...

۲۴ مرداد 1398
1K
پارت پنجاه و دوم رمان دیدن دوباره ی تو #پنج _ساعت_بعد #شروین وای خـدا مردم از خستگی ....دیگه نمیتونم...واییییی..ننه من:مانے ساعت چنده ؟؟؟ مانی:نمیدونم سینا ساعت چنده؟؟ سینا همینجوری که داشت خمیازه میکشید گفت:نمیدونم ایلین ...

پارت پنجاه و دوم رمان دیدن دوباره ی تو #پنج _ساعت_بعد #شروین وای خـدا مردم از خستگی ....دیگه نمیتونم...واییییی..ننه من:مانے ساعت چنده ؟؟؟ مانی:نمیدونم سینا ساعت چنده؟؟ سینا همینجوری که داشت خمیازه میکشید گفت:نمیدونم ایلین ساعت چنده؟؟ ایلین تا خواست جواب بده ستاره گفت :ای بابا این بدبخت یه سوال ...

۲۳ مرداد 1398
1K
پارت چهل و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم پایین...... ایوللللللل........قربون مامان گاوه ی خودم برم.... زرشک پلو با مرغ ...... وایییی... که من میمیرم واسه این غذا از بس خوشمزه... بود... با ولع ...

پارت چهل و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم پایین...... ایوللللللل........قربون مامان گاوه ی خودم برم.... زرشک پلو با مرغ ...... وایییی... که من میمیرم واسه این غذا از بس خوشمزه... بود... با ولع شروع کردم به خوردن..... دیگه کل میز رو دروع کرده بودم ..... و چیزی رو ...

۲۰ مرداد 1398
2K
پارت چهل و چهارم رمان دیدن دوباره ی تو بیخیالش شدم و سعی کردم زیاد .... بهش اهمیت ندم... دیگه بد جور داشت خوابم میبرد.... هی سرم میرفت ایین و باصدای خنده ی بچه ها ...

پارت چهل و چهارم رمان دیدن دوباره ی تو بیخیالش شدم و سعی کردم زیاد .... بهش اهمیت ندم... دیگه بد جور داشت خوابم میبرد.... هی سرم میرفت ایین و باصدای خنده ی بچه ها سه متر میپریدم هوا.... کمکم دوباره چشمام داشت گرم میشد..... که دوباره صدای خندش اومد...... ...

۱۹ مرداد 1398
514