نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

طنز_جبهه (۲۲ تصویر)

گ😔فتم کلید قفل

گ😔فتم کلید قفل "شهــــادت" شــکسته اســـــت یا اندر این زمــانه، در بــاغ بسته اســت؟ ❣خندید و گفت: ساده نباش این قفس پرست در بسته نــیست بال و پر ما شکسته است #شهدایی.. #یوسف_زهرایی... #مهدوی... #رهبرانه... #طنز_جبهه.... #دلنوشته....و. مطمعن باش دلی که با شهداس تنهـا نمی مونه پس وارد شو دلتو ...

۳ هفته پیش
7K
🌹 #یاد_یاران_عزیز_جبهه‌ها 😂 #طنز_جبهه 🔸ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود، ازش پرسیدم :چه حرفی برای مردم داری با لبخند گفت:از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن، عکس روی کمپوت ها رو نکنن! ...

🌹 #یاد_یاران_عزیز_جبهه‌ها 😂 #طنز_جبهه 🔸ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود، ازش پرسیدم :چه حرفی برای مردم داری با لبخند گفت:از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن، عکس روی کمپوت ها رو نکنن! گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی گفت: اخه نمیدونی ...

۲۵ تیر 1398
9K
#طنز شهیدانهـ 🌹🍃 اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے بچه ها مجبور بودند در حضور افسران عراقے مصاحبه کنند😐 میکروفون را گرفتند جلوے یکے از رزمنده ها🎤 افسر عراقے پرسید : پسر جان اسمت ...

#طنز شهیدانهـ 🌹🍃 اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے بچه ها مجبور بودند در حضور افسران عراقے مصاحبه کنند😐 میکروفون را گرفتند جلوے یکے از رزمنده ها🎤 افسر عراقے پرسید : پسر جان اسمت چیه؟ عباس اسم پدرت چیه؟: مش عباس اهل کجایے؟: بندر عباس کجا اسیر شدی؟: دشت ...

۲۵ خرداد 1398
11K
#طنز_جبهه ✍صحبت از شهادت و جدایی بود و اینکه بعضی پیکر ها زیر آتش می مانند و یا به نحوی شهید می شوند که قابل شناسایی نیستند. هرکس از خود نشانه ای می داد تا ...

#طنز_جبهه ✍صحبت از شهادت و جدایی بود و اینکه بعضی پیکر ها زیر آتش می مانند و یا به نحوی شهید می شوند که قابل شناسایی نیستند. هرکس از خود نشانه ای می داد تا شناسایی ممکن باشد یکی می گفت: دست راست من این انگشتری است دیگری می گفت: ...

۲۰ آذر 1397
4K
#طنز_جبهه معمولاً رزمنده ها ، نارنجک ها را با کش یا طناب به کمرشان می بستند. ظهر بود و داخل سنگر همه خوابیده بودند. یکی از بچه ها که خیلی آرام و بی سر و ...

#طنز_جبهه معمولاً رزمنده ها ، نارنجک ها را با کش یا طناب به کمرشان می بستند. ظهر بود و داخل سنگر همه خوابیده بودند. یکی از بچه ها که خیلی آرام و بی سر و صدا بود، چند تایی از این نارنجک ها را به کمرش بسته بود و داشت ...

۱ مرداد 1397
4K
.#طنز_جبهه . آن شب یکی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یکی یکی دعا کنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند که شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ ...

.#طنز_جبهه . آن شب یکی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یکی یکی دعا کنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند که شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟ که اضافه کرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: ...

۱۹ تیر 1397
6K
🔸ای عراقی قاتل🔸 در خاطره ای از سردار عراقی، فرمانده لشکر پیاده ۱۷ علی بن ابی طالب(ع) آمده است: شب عملیات بدر، بعد از عبور از آبراههای هور فکر می کردم سنگر کمین دشمن پاکسازی ...

🔸ای عراقی قاتل🔸 در خاطره ای از سردار عراقی، فرمانده لشکر پیاده ۱۷ علی بن ابی طالب(ع) آمده است: شب عملیات بدر، بعد از عبور از آبراههای هور فکر می کردم سنگر کمین دشمن پاکسازی شده است، غافل از اینکه دشمن از آن سنگر، حرکات ما را نظاره می کرد. ...

۲۹ فروردین 1397
12K
‍ #طنز_جبهه #سلامتی_راننده ____ 🍃🌺🍃 ____ 😂سلامتی راننده😂 ⭕️صدا به صدا نمی‌رسید. همه مهیای رفتن و پیوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه طولانی، تعداد نیروها زیاد و هوا بسیار گرم بود. راننده خوش ...

‍ #طنز_جبهه #سلامتی_راننده ____ 🍃🌺🍃 ____ 😂سلامتی راننده😂 ⭕️صدا به صدا نمی‌رسید. همه مهیای رفتن و پیوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه طولانی، تعداد نیروها زیاد و هوا بسیار گرم بود. راننده خوش انصاف هم در کمال خونسردی آینه را میزان کرده و به سر و وضعش می‌رسید. ...

۴ مرداد 1396
3K
‍ #طنز_جبهه #ترکش_خنده بعد از دایر شدن مجتمع های آموزشی رزمندگان در جبهه ، اوقات فراغت از جنگ را به تحصیل می پرداختیم .📚📖 یکی از روزهای تابستان برای گرفتن امتحان ما را زیر سایه ...

‍ #طنز_جبهه #ترکش_خنده بعد از دایر شدن مجتمع های آموزشی رزمندگان در جبهه ، اوقات فراغت از جنگ را به تحصیل می پرداختیم .📚📖 یکی از روزهای تابستان برای گرفتن امتحان ما را زیر سایه درختی جمع کردند . بعد از توزیع ورقه های امتحانی مشغول نوشتن شدیم📝 . خمپاره ...

۱۸ تیر 1396
2K
‍ #طنز_جبهه😅 #شوخی_شهید_همت😊 . بچه‌ها ڪسل شده بــودن ُ حوصله نداشتن . حـاجی دَر ِ گــوش یڪی داشت پچ پــچ میڪرد ُ زیــر‌ چـِشی بــقیه رُ می‌پـایـید . انگار شیطنــتش گــــُل ڪـرده بـود .😉 . ...

‍ #طنز_جبهه😅 #شوخی_شهید_همت😊 . بچه‌ها ڪسل شده بــودن ُ حوصله نداشتن . حـاجی دَر ِ گــوش یڪی داشت پچ پــچ میڪرد ُ زیــر‌ چـِشی بــقیه رُ می‌پـایـید . انگار شیطنــتش گــــُل ڪـرده بـود .😉 . حـاجـی رفت بـیرون با یـه عراقی ِ بـــرگشـت تــو ... بـــچه‌ ها دُویـــدن دور حاجـــی ...

۱۵ تیر 1396
3K
#طنز_جبهه آقای متخصص!!!😂😂😂 متخصص شناسایی بود ؛ قیافه‌ اش خیلی شبیه عراقی ها بود ، شنیده بودم که توی شناسایی‌ ها راحت میره بین عراقی ها و حتی غذا هم میخوره و برمیگرده !🍗🍚😄 توی ...

#طنز_جبهه آقای متخصص!!!😂😂😂 متخصص شناسایی بود ؛ قیافه‌ اش خیلی شبیه عراقی ها بود ، شنیده بودم که توی شناسایی‌ ها راحت میره بین عراقی ها و حتی غذا هم میخوره و برمیگرده !🍗🍚😄 توی عملیات « والفجر_8 » چند تا از اُسرا روُ یه گوشه نشونده بودیم و منتظر ...

۹ تیر 1396
3K
#طـنز_جبـهه اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے بچه ها مجبور بودند در حضور افسران عراقے مصاحبه کنند ... میکروفون را گرفتند جلوے یکے از رزمنده ها افسر عراقے پرسید : پسر جان اسمت چیه؟ ...

#طـنز_جبـهه اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے بچه ها مجبور بودند در حضور افسران عراقے مصاحبه کنند ... میکروفون را گرفتند جلوے یکے از رزمنده ها افسر عراقے پرسید : پسر جان اسمت چیه؟ عباس اسم پدرت چیه: مش عباس اهل کجایے: بندر عباس کجا اسیر شدے: دشت عباس ...

۲۴ اردیبهشت 1396
4K
#طنز_جبهه #بلندشدن_برای_نماز شهید بروجردی بچه ها را برای نمازصبح بلند می کرد: می گفت: «اگر آیه آخر سوره کهف رو بخونین، هر ساعتی که بخواین بیدار می شین.» آمد بالای سرم گفت «مگر آیه رو ...

#طنز_جبهه #بلندشدن_برای_نماز شهید بروجردی بچه ها را برای نمازصبح بلند می کرد: می گفت: «اگر آیه آخر سوره کهف رو بخونین، هر ساعتی که بخواین بیدار می شین.» آمد بالای سرم گفت «مگر آیه رو نخوندی؟» گفتم: چرا؟! گفت: «پس چرا دیر بلند شدی؟» درست موقع اذان بود گفتم: نیت ...

۳۰ مرداد 1395
5K
#طنز_جبهه #ترس بنا بود برویم عملیات. اولین روزی بود که به سمت خط مقدم می رفتیم. سوار کامیون بنز شدیم. رانند ه که می توانست بفهمد ما تا چه اندازه پیاده ایم و ناشی، آمد ...

#طنز_جبهه #ترس بنا بود برویم عملیات. اولین روزی بود که به سمت خط مقدم می رفتیم. سوار کامیون بنز شدیم. رانند ه که می توانست بفهمد ما تا چه اندازه پیاده ایم و ناشی، آمد روی رکاب و گفت: به محض اینکه صدای گلوله توپ یا خمپاره شنیدید می خوابید ...

۴ فروردین 1395
168
#شست_پهن . بحث این بود که چه طور خودمان را در موقع مناسب به ریخت و قیافه ی دشمن درآوریم تا بتوانیم در قلب موقعیت آن ها نفوذ کنیم. . پیشنهادها متفاوت بود. . بعضی ...

#شست_پهن . بحث این بود که چه طور خودمان را در موقع مناسب به ریخت و قیافه ی دشمن درآوریم تا بتوانیم در قلب موقعیت آن ها نفوذ کنیم. . پیشنهادها متفاوت بود. . بعضی هم ناامید بودند. می گفتند: « #بسیجی را جان به جانش کنی بسیجی است. تابلو ...

۱ دی 1394
7K
( طنز جبهه ) ریشتو روی پتو میذاری یا زیرش؟ بعد از ظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال ۶۴ یا ۶۵ بود کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشکر ۲۷ محمد رسول الله ...

( طنز جبهه ) ریشتو روی پتو میذاری یا زیرش؟ بعد از ظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال ۶۴ یا ۶۵ بود کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در اردوگاه تخریب یعنی اونطرف اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و با هم گرم صحبت ...

۷ فروردین 1394
2K
شوخی‌های حلال: «زمانی که عملیات نمی‌شد٬ حوصله‌مان از بیکاری سر می‌رفت٬ نه تیر و ترکش٬ نه شهید و مجروح٬ نه سر و صدایی. همه چیز یکنواخت و آرام. صدای همه در می‌آمد که بابا این ...

شوخی‌های حلال: «زمانی که عملیات نمی‌شد٬ حوصله‌مان از بیکاری سر می‌رفت٬ نه تیر و ترکش٬ نه شهید و مجروح٬ نه سر و صدایی. همه چیز یکنواخت و آرام. صدای همه در می‌آمد که بابا این چه جور جنگیه! بعضی‌ها هم تو این حال واوضاع دست بلند می‌کردند و می‌گفتند: اللهم ...

۲۹ بهمن 1393
989
داستان طنزى از شهيد بخشى به روايت دوست جانبازش... - ماموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی».بچه خیلی شوخی بود.همه پکر بودیم.اگر بود همه مان را الان می خنداند.یهو دیدیم دونفر یه برانکارد ...

داستان طنزى از شهيد بخشى به روايت دوست جانبازش... - ماموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی».بچه خیلی شوخی بود.همه پکر بودیم.اگر بود همه مان را الان می خنداند.یهو دیدیم دونفر یه برانکارد دست گرفته و دارن میان.یک غواص روی برانکارد آه و ناله میکرد.شک نکردیم که خودش ...

۲۶ بهمن 1393
1K
من و حسین تازه به جبهه آمده بودیم و فقط همدیگر را می شناختیم! فرستادنمان دژبانی و شدیم نگهبان. خیلی شاکی بودیم. همان شب اول قرار شد دو نفری بایستیم جلوی در ورودی پادگان. حالا ...

من و حسین تازه به جبهه آمده بودیم و فقط همدیگر را می شناختیم! فرستادنمان دژبانی و شدیم نگهبان. خیلی شاکی بودیم. همان شب اول قرار شد دو نفری بایستیم جلوی در ورودی پادگان. حالا چه موقعی است؟ ساعت دو نصف شب و ما تشنه خواب و اعصاب مان خط ...

۲۵ بهمن 1393
1K
آن شب یكی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یكی یكی دعا كنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند كه شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند ...

آن شب یكی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یكی یكی دعا كنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند كه شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟ كه اضافه كرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: «الهی آمین.» ...

۲۴ بهمن 1393
1K