نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

قهوه‌قجری (۴۶ تصویر)

رمان قهوه قجری پارت55: «فرهاد» -تو میگی قبول کنم؟ لبخندی زد و پاش رو روی اون یکی پاش انداخت و گفت: -مگه نظر من برات مهمه؟! کلافه گفتم: -وقتی نظرت رو پرسیدم حتماً برام مهمه ...

رمان قهوه قجری پارت55: «فرهاد» -تو میگی قبول کنم؟ لبخندی زد و پاش رو روی اون یکی پاش انداخت و گفت: -مگه نظر من برات مهمه؟! کلافه گفتم: -وقتی نظرت رو پرسیدم حتماً برام مهمه دیگه! ابرویی بالا انداخت و گفت: -بستگی داره چجوری به قضیه نگاه کنی. مشکوک گفتم: ...

۱ روز پیش
46K
رمان قهوه قجری پارت۵۴: -حقیقتش دیروز خالم مهگل گفت شما هم بیاید و مامانم رو یه ویزیت بکنید، شاید شما تونستین به بهبودیش کمک کنید. -ببین شهرزاد جان من نمی‌خوام ته دلت رو خالی کنم ...

رمان قهوه قجری پارت۵۴: -حقیقتش دیروز خالم مهگل گفت شما هم بیاید و مامانم رو یه ویزیت بکنید، شاید شما تونستین به بهبودیش کمک کنید. -ببین شهرزاد جان من نمی‌خوام ته دلت رو خالی کنم ولی وقتی تمام روانشناس‌ها توان درمانش رو ندارن من هم قطعاً نمی‌تونم. -شما آخرین امید ...

۱ هفته پیش
22K
رمان قهوه قجری پارت۵۳: -بله دقیقاً. کلافه گفت: -خب من که نمی‌تونم همیشه بهشون دروغ بگم، ایشون صد در صد شک می‌کنند. دانیال که تا اون لحظه ساکت بود گفت: -لازم نیست شما دروغ بگید ...

رمان قهوه قجری پارت۵۳: -بله دقیقاً. کلافه گفت: -خب من که نمی‌تونم همیشه بهشون دروغ بگم، ایشون صد در صد شک می‌کنند. دانیال که تا اون لحظه ساکت بود گفت: -لازم نیست شما دروغ بگید آقای پارسیان، تمام چیزهایی که اونجا می‌بینید و می‌شنوید رو بگید، ما فقط از شما ...

۱ هفته پیش
71K
رمان قهوه قجری پارت۵۱: لبخندی زد و فنجونش رو گذاشت روی میز و گفت: -با کمال میل. لبخندش رو با لبخند کوتاهی جواب دادم و دوباره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -نمی‌دونم شما من رو ...

رمان قهوه قجری پارت۵۱: لبخندی زد و فنجونش رو گذاشت روی میز و گفت: -با کمال میل. لبخندش رو با لبخند کوتاهی جواب دادم و دوباره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -نمی‌دونم شما من رو چقدر می‌شناسید ولی من خودم رو کامل براتون معرفی می‌کنم؛ اسم من شهرزاده، شهرزاد سالار، ...

۱ هفته پیش
86K
رمان قهوه قجری پارت ۵۰: -بله شناختمتون، خوشبختم دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم. دلنواز هم لبخندی زد و دستش رو عقب کشید و مثل من به دانیال خیره شد، دانیال هم تک سرفه‌ای کرد و ...

رمان قهوه قجری پارت ۵۰: -بله شناختمتون، خوشبختم دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم. دلنواز هم لبخندی زد و دستش رو عقب کشید و مثل من به دانیال خیره شد، دانیال هم تک سرفه‌ای کرد و دستش رو جلو برد و با لحن جدی اما محترمانه‌ای گفت: -بنده هم معتمد هستم ...

۳ هفته پیش
37K
رمان قهوه قجری پارت ۴۹: -به آقای پارسیان زنگ زدی؟ -آره، ساعت چهار میاد. نگاهی به من و دانیال انداخت و گفت: -خب، چی بگیم بهش؟ -به نظر من حقیقت رو بگیم. دانیال مشکوک نگاهم ...

رمان قهوه قجری پارت ۴۹: -به آقای پارسیان زنگ زدی؟ -آره، ساعت چهار میاد. نگاهی به من و دانیال انداخت و گفت: -خب، چی بگیم بهش؟ -به نظر من حقیقت رو بگیم. دانیال مشکوک نگاهم کرد و گفت: -منظورت چیه؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -تمام جریان رو تعریف می‌کنیم، ...

۳ هفته پیش
89K
رمان قهوه قجری پارت۴۸: گوشی رو گذاشتم و چند لحظه بعد دانیال در رو باز کرد و اومد تو، اومد و کنار میز وایساد و گفت: -سلام. -سلام، خوبی؟ -مرسی، تو خوبی؟ -آره خوبم. مشکوک ...

رمان قهوه قجری پارت۴۸: گوشی رو گذاشتم و چند لحظه بعد دانیال در رو باز کرد و اومد تو، اومد و کنار میز وایساد و گفت: -سلام. -سلام، خوبی؟ -مرسی، تو خوبی؟ -آره خوبم. مشکوک نگاهم کرد و گفت: -اما چهرت اینطور نشون نمی‌ده. -چطور؟! -رنگت پریده. دستی به صورتم ...

۳ هفته پیش
17K
رمان قهوه قجری پارت۴۶: نوا که دید حرفم درسته و گله‌ای نداره نفس عمیقی کشید و گفت: -نمی‌دونم والا خودت بهتر می‌دونی چیکار کنی، فقط حواست به دانیال هم باشه. -حواسم هست، دانیال درکم می‌کنه ...

رمان قهوه قجری پارت۴۶: نوا که دید حرفم درسته و گله‌ای نداره نفس عمیقی کشید و گفت: -نمی‌دونم والا خودت بهتر می‌دونی چیکار کنی، فقط حواست به دانیال هم باشه. -حواسم هست، دانیال درکم می‌کنه تو چه شرایطی هستم و ناراحت نمی‌شه. -امیدوارم، منم پاشم برم بخوابم دیگه. بلند شد ...

۳ هفته پیش
47K
رمان قهوه قجری پارت۴۳: -تو رفتی ظرف بشوری یا مشکل ما رو حل کنی خانم حل کننده؟! با این حرفش من و خودش خندیدیم که دلنواز چپ‌چپ نگاهمون کرد و گفت: -خودتون رو مسخره کنید، ...

رمان قهوه قجری پارت۴۳: -تو رفتی ظرف بشوری یا مشکل ما رو حل کنی خانم حل کننده؟! با این حرفش من و خودش خندیدیم که دلنواز چپ‌چپ نگاهمون کرد و گفت: -خودتون رو مسخره کنید، اصلاً حیف من که دارم برای شما راه‌حل پیدا می‌کنم. خندم رو جمع کردم و ...

۳ هفته پیش
58K
رمان قهوه قجری پارت۴۱: نگاهی به آقای پارسیان انداختم که متعجب به دانیال نگاه می‌کرد، رو کردم به دانیال و مبهوت گفتم: -چیشده دانیال؟! عصبانی گفت: -پسر عموت اومده هر چی از دهنش دراومده به ...

رمان قهوه قجری پارت۴۱: نگاهی به آقای پارسیان انداختم که متعجب به دانیال نگاه می‌کرد، رو کردم به دانیال و مبهوت گفتم: -چیشده دانیال؟! عصبانی گفت: -پسر عموت اومده هر چی از دهنش دراومده به من گفته!..تو چرا هیچی بهش نمی‌گی؟! تا اومدم چیزی بگم آقای پارسیان گفت: -ببخشید بهتره ...

۴ هفته پیش
41K
رونمایی از جناب فرهاد پارسیان😉 #قهوه‌قجری

رونمایی از جناب فرهاد پارسیان😉 #قهوه‌قجری

۴ هفته پیش
5K
رمان قهوه قجری پارت ۳۷: منظورش از این جمله چی بود؟!...اصلاً مگه چقدر من رو می‌شناخت که همچین یادداشتی فرستاد؟!...من مگه آرامشم به کسی وابستس؟!...آره وابستس...به یادداشت های خودش...به خنده های دانیال...به حرف های بی‌ریا ...

رمان قهوه قجری پارت ۳۷: منظورش از این جمله چی بود؟!...اصلاً مگه چقدر من رو می‌شناخت که همچین یادداشتی فرستاد؟!...من مگه آرامشم به کسی وابستس؟!...آره وابستس...به یادداشت های خودش...به خنده های دانیال...به حرف های بی‌ریا دلنواز...به درد و دل های با نوا...من با این‌ها زندم...اگه یه روز نوا نباشه نابود ...

۴ هفته پیش
60K
رمان قهوه قجری پارت۳۶: رفت سرجاش نشست و رو به من که رو مبل کنار نوا روبه‌روی عمه نشسته بودم گفت: -مهگل جون، وقتی میگی خاله فکر می‌کنم شصت سالمه. خندیدم و گفتم: -مگه خاله ...

رمان قهوه قجری پارت۳۶: رفت سرجاش نشست و رو به من که رو مبل کنار نوا روبه‌روی عمه نشسته بودم گفت: -مهگل جون، وقتی میگی خاله فکر می‌کنم شصت سالمه. خندیدم و گفتم: -مگه خاله بودن به سن و ساله؟! -به سن و سال نیست ولی من و تو فقط ...

۲۰ شهریور 1398
76K
رمان قهوه قجری پارت۳۴: نوا هم خندید و گفت: -آخر انقدر سرت رو شلوغ کن که از خستگی زیاد از پا دربیای. لبخندی زدم و گفتم: -کسی که عاشق کارش باشه خستگی از پا درش ...

رمان قهوه قجری پارت۳۴: نوا هم خندید و گفت: -آخر انقدر سرت رو شلوغ کن که از خستگی زیاد از پا دربیای. لبخندی زدم و گفتم: -کسی که عاشق کارش باشه خستگی از پا درش نمیاره، تو خودت از پا دراومدی؟! -کار من با کار تو زمین تا آسمون فرق ...

۲۰ شهریور 1398
53K
رمان قهوه قجری پارت ۳۳: کلافه پوفی کشید و گفت: -نمی‌دونم والا، بیخیال شهرزاد، فکر کردن به این اتفاقات فقط حال آدم رو بدتر می‌کنه، من که تصمیم گرفتم به گذشته فکر نکنم و همه ...

رمان قهوه قجری پارت ۳۳: کلافه پوفی کشید و گفت: -نمی‌دونم والا، بیخیال شهرزاد، فکر کردن به این اتفاقات فقط حال آدم رو بدتر می‌کنه، من که تصمیم گرفتم به گذشته فکر نکنم و همه ذهنم رو بذارم روی آیندم. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. منم موافق بودم با دلنواز، ...

۲۰ شهریور 1398
56K
رمان قهوه قجری پارت۳۱: -اگه بخوای می‌تونی در موردش حرف نزنی. نگاهش کردم و گفتم: -حرف می‌زنم ولی ازت می‌خوام به کسی چیزی نگی. لبخندی زد و گفت: -مجبور نیستی توضیح بدی شهرزاد، هرکسی تو ...

رمان قهوه قجری پارت۳۱: -اگه بخوای می‌تونی در موردش حرف نزنی. نگاهش کردم و گفتم: -حرف می‌زنم ولی ازت می‌خوام به کسی چیزی نگی. لبخندی زد و گفت: -مجبور نیستی توضیح بدی شهرزاد، هرکسی تو زندگیش مسائلی داره که دوست داره در موردش با هیچکس حرف نزنه. نفس عمیقی کشیدم ...

۱۷ شهریور 1398
54K
رمان قهوه قجری پارت ۳۰: -تاحالا اینجا با دانیال اومدی؟ مقداری از قهوم رو خوردم و گفتم: -نه، همیشه تنها میام اینجا، این اولین باره که با کسی اومدم. ابرویی بالا انداخت و گفت: -می‌خواستم ...

رمان قهوه قجری پارت ۳۰: -تاحالا اینجا با دانیال اومدی؟ مقداری از قهوم رو خوردم و گفتم: -نه، همیشه تنها میام اینجا، این اولین باره که با کسی اومدم. ابرویی بالا انداخت و گفت: -می‌خواستم بگم اگه دانیال اومده اینجا چه نامرد بوده من رو نیاورده. لبخندی زدم و گفتم: ...

۱۵ شهریور 1398
25K
رمان قهوه قجری پارت۲۹: -بابا عاشق. خندیدم و گفتم: -چطور؟ -همین که بخاطر اینکه ناراحت نشه بهش نگفتی یعنی خیلی عاشقشی. لبخندی زدم و چیزی نگفتم، دوباره سکوت شد که خود دلنواز دوباره سکوت رو ...

رمان قهوه قجری پارت۲۹: -بابا عاشق. خندیدم و گفتم: -چطور؟ -همین که بخاطر اینکه ناراحت نشه بهش نگفتی یعنی خیلی عاشقشی. لبخندی زدم و چیزی نگفتم، دوباره سکوت شد که خود دلنواز دوباره سکوت رو شکست: -ویرایش رمان آقای پارسیان رو شروع کردی؟ -نه هنوز، به خودش همون روز گفتم ...

۱۵ شهریور 1398
38K
رمان قهوه قجری پارت۲۵: «شاهرخ» کلافه گوشی رو پرت کردم روی میز، دستام رو کشیدم رو صورتم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم. تموم ذهنم پر از علامت های ...

رمان قهوه قجری پارت۲۵: «شاهرخ» کلافه گوشی رو پرت کردم روی میز، دستام رو کشیدم رو صورتم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم. تموم ذهنم پر از علامت های سوال بی‌جواب و علامت های تعجب بی‌دلیل بود. چرا بعد فوت عمو عمه افسانه پسر ...

۱۳ شهریور 1398
26K
رمان قهوه قجری پارت ۲۴: -شهرزاد جان من نمی‌خوام تو مسائل خصوصی زندگی تو دخالت کنم...اما...اما باور کن یه جای این قضیه می‌لنگه!...بابا میگه عمو این آخریا سعی داشته سهم معتمد رو بخره، از اون ...

رمان قهوه قجری پارت ۲۴: -شهرزاد جان من نمی‌خوام تو مسائل خصوصی زندگی تو دخالت کنم...اما...اما باور کن یه جای این قضیه می‌لنگه!...بابا میگه عمو این آخریا سعی داشته سهم معتمد رو بخره، از اون طرف تو به سن قانونی نرسیده بودی شهرزاد و من مطمئنم عمه دانیال رو انتخاب ...

۱۱ شهریور 1398
47K