نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

مرتضی_برزگر (۱۰۹ تصویر)

#بخونید :) اصل سرماخوردگی این‌ست که بابای آدم اول بگیرد. به مامان بگوید «یه سوپی چیزی بار بذار» بعد بروند توی اتاق کوچکه، همدیگر را ماچ کنند. سرما را بدهد به مامان. مامانِ آدم، نارنگی ...

#بخونید :) اصل سرماخوردگی این‌ست که بابای آدم اول بگیرد. به مامان بگوید «یه سوپی چیزی بار بذار» بعد بروند توی اتاق کوچکه، همدیگر را ماچ کنند. سرما را بدهد به مامان. مامانِ آدم، نارنگی پوست بکند با آن دست‌های نرمش، هی مفش را بکشد بالا، هی دستمال را فرو ...

۱۶ بهمن 1398
61K
از قشنگی کپشن هرچی بگم کم گفتم😍 حتما بخونید❤ 👇 . داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده ...

از قشنگی کپشن هرچی بگم کم گفتم😍 حتما بخونید❤ 👇 . داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه ...

۳۰ دی 1398
68K
ما عینکی نبودیم خدا می داند. چشم هامان سو داشت. آب نمی آورد به این راحتی ها. تا تو آمدی. تو که آمدی، دورتر ها را هم دیدیم. دست توی دست، شانه به شانه و ...

ما عینکی نبودیم خدا می داند. چشم هامان سو داشت. آب نمی آورد به این راحتی ها. تا تو آمدی. تو که آمدی، دورتر ها را هم دیدیم. دست توی دست، شانه به شانه و لب روی لب. خدا در میان، عروسی مان را هم دیدیم. لباس سفید و کت ...

۲۸ دی 1398
26K
ﺭﯾﻤﻮﺕ ﮐﻮﻟﺮ ﮔﺎﺯﯼ، ﻧﻬﺎﯾﺘﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺩﮐﻤﻪ ﺩﺍﺭﻩ. ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯽﺷﻪ ﺑﺎﺩ ﺭﻭ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩ. ﭘﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ. ﺣﺎﻟﺘﺶ ﺭﻭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﭘﻨﮑﻪ، ﺑﻪ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺳﺮﺩ، ﺑﻪ ...

ﺭﯾﻤﻮﺕ ﮐﻮﻟﺮ ﮔﺎﺯﯼ، ﻧﻬﺎﯾﺘﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺩﮐﻤﻪ ﺩﺍﺭﻩ. ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯽﺷﻪ ﺑﺎﺩ ﺭﻭ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩ. ﭘﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ. ﺣﺎﻟﺘﺶ ﺭﻭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﭘﻨﮑﻪ، ﺑﻪ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺳﺮﺩ، ﺑﻪ ﮔﺮﻡ ﻭ ﻣﺮﻃﻮﺏ. ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺭﯾﻤﻮﺕ ﺳﯽ ﭼﻬﻞ ﮔﺮﻣﯽ، ﺯﺑﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻪ ...

۲۶ مهر 1398
32K
ما فهمیده بودیم آقا ایرج آن آدمی نیست که نشان می‌دهد. یعنی آن آشپز خوش اخلاق هیات که همیشه موقع هم‌زدن قیمه ها، گریه می‌کرد. این را دوم دبیرستان فهمیدیم. توی کلاس داشتیم از نداشته‌هایمان ...

ما فهمیده بودیم آقا ایرج آن آدمی نیست که نشان می‌دهد. یعنی آن آشپز خوش اخلاق هیات که همیشه موقع هم‌زدن قیمه ها، گریه می‌کرد. این را دوم دبیرستان فهمیدیم. توی کلاس داشتیم از نداشته‌هایمان حرف می زدیم که محمدرضا گفت «عشق.» من شیشکی بستم و ماهان، روح بابایش را ...

۱۲ مهر 1398
5K
هیچ خوابم نمی آمد. بابا محسن گفت: «چشاتو فشار بده بهم، خوابت می بره.» مامان بزرگ، دست کرده بود توی موهام و نازم می داد. گفت: «صلوات بفرست ننه.» صدایش گرفته بود. آقاجون گفت: «ستاره ...

هیچ خوابم نمی آمد. بابا محسن گفت: «چشاتو فشار بده بهم، خوابت می بره.» مامان بزرگ، دست کرده بود توی موهام و نازم می داد. گفت: «صلوات بفرست ننه.» صدایش گرفته بود. آقاجون گفت: «ستاره ها رو بشمار بابا.» هنوز پیراهن سیاهش را در نیاورده بود. جا انداخته بودند روی ...

۲ مهر 1398
1K
اول مهر ٦٨ «چرا گریه میکنی؟»«گریه نمی کنم.» گفت: «دروغگو. ایناهاش. اشکات معلومه. فین فین هم کردی.» جیغ زدم که من فین فینو نیستم. گفت: «هستی.» خانم معلم گوش پسر را گرفت و گفت: «چیکار ...
عکس بلند

اول مهر ٦٨ «چرا گریه میکنی؟»«گریه نمی کنم.» گفت: «دروغگو. ایناهاش. اشکات معلومه. فین فین هم کردی.» جیغ زدم که من فین فینو نیستم. گفت: «هستی.» خانم معلم گوش پسر را گرفت و گفت: «چیکار به مرتضا داری.» گفت: «آخه داره گریه می کنه.» گفت: «هیچم گریه نمی کنه.» پرسید: ...

۱ مهر 1398
399
🌸 زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد ...

🌸 زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد دکان ما، که پر بود از معتادها، جیب‌قاپ‌ها، کاسب‌ها و دیگرانِ گرسنه‌ی سر به‌راه و ...

۲۸ شهریور 1398
697
من همیشه به روز مردنم فکر می‌کنم که شش سال پیش بود. دوازده شب سی‌ام اردیبهشت. تو را برده بودم بیمارستان؛ توی راه شیشه‌ها را داده بودم پایین و گفته بودم باز کن اخم‌هاتو قربونت ...

من همیشه به روز مردنم فکر می‌کنم که شش سال پیش بود. دوازده شب سی‌ام اردیبهشت. تو را برده بودم بیمارستان؛ توی راه شیشه‌ها را داده بودم پایین و گفته بودم باز کن اخم‌هاتو قربونت برم. حیف این هوای اردیبهشت نیست؟ بعد برات از سفرهای‌مان به شمال و جنوب گفتم. ...

۳ شهریور 1398
7K
یکی از قشنگ ترین و در عین حال دلهره آورترین صحنه‌های #غدیر، آنجاست که پیامبر فرمود به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. فکر کن، بعدِ یک مسیر طولانی رسیده‌ای به جایی که امیدی برای ...

یکی از قشنگ ترین و در عین حال دلهره آورترین صحنه‌های #غدیر، آنجاست که پیامبر فرمود به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. فکر کن، بعدِ یک مسیر طولانی رسیده‌ای به جایی که امیدی برای گذشتن نیست و توانی برای بازگشتن. تشنه‌ای و دلتنگ، گرسنه‌ای و دلتنگ، خسته‌ای و دلتنگ. ...

۲۹ مرداد 1398
223
به همه‌ی آن‌ها که شبیه تو هستند، محتاجم. به آن‌ها، که برای بوسیدنشان باید خم شد یا گذاشت، خودشان را روی پنجه بکشند بالا. به آن‌ها که دست‌هاشان گرم است، مرطوب، و منتظر. به آن‌ها ...

به همه‌ی آن‌ها که شبیه تو هستند، محتاجم. به آن‌ها، که برای بوسیدنشان باید خم شد یا گذاشت، خودشان را روی پنجه بکشند بالا. به آن‌ها که دست‌هاشان گرم است، مرطوب، و منتظر. به آن‌ها که پیچاپیچ دربند را با لب‌های سرخ تُرشک خورده می‌دوند بالا، و روی همه پل‌ها، ...

۲۵ مرداد 1398
329
بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی. دست خودت را بگیری و ببری بیرون. جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری، از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند، بریزد روی ...

بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی. دست خودت را بگیری و ببری بیرون. جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری، از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند، بریزد روی لباس هایت. به خودت چپ چپ نگاه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی. با ...

۲۴ مرداد 1398
297
‌قبل‌تر، بوییدن عطری معلق در هوا، راندن در هزارپیچ جاده‌ی چالوس، دویدن به سمت آغوش گشاده‌ی معشوق، شنیدن دوستت دارم، ترید کردن نانِ خشک توی آبدوغ خیارنعنازده‌ و پریخ در گرم و داغ تابستان، دو ...

‌قبل‌تر، بوییدن عطری معلق در هوا، راندن در هزارپیچ جاده‌ی چالوس، دویدن به سمت آغوش گشاده‌ی معشوق، شنیدن دوستت دارم، ترید کردن نانِ خشک توی آبدوغ خیارنعنازده‌ و پریخ در گرم و داغ تابستان، دو زانو نشستن پشت رحل قرآن، خوابیدن روی پشت‌بام، مزه‌ی گرفتن بیست‌، خواندن کلمات عاشقانه، چشم‌های ...

۱۹ مرداد 1398
2K
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی ...

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه ...

۱۷ مرداد 1398
1K
#قسمت_دوم/پایانی . ««« ﮔﻔﺖ : ‏«ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ . ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ ﮐﻪ. ﺩﺭﺱ. ﮐﺎﺭ . ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ. ﻋﻮﺿﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺟﺎ ﻣﯿﺬﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﺕ . ﮐﻮﻩ، ﺩﺭﯾﺎ. ﺟﻨﮕﻞ. ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ . ﻋﺸﻘﻤﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺘﻪ ...

#قسمت_دوم/پایانی . ««« ﮔﻔﺖ : ‏«ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ . ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ ﮐﻪ. ﺩﺭﺱ. ﮐﺎﺭ . ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ. ﻋﻮﺿﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺟﺎ ﻣﯿﺬﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﺕ . ﮐﻮﻩ، ﺩﺭﯾﺎ. ﺟﻨﮕﻞ. ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ . ﻋﺸﻘﻤﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺘﻪ . ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ . ﻧﻪ؟ ‏» ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻡ . ﮔﻔﺖ : ‏« ﻧﺒﯿﻨﻢ ﭼﺸﻤﺎﺕ ...

۱۷ مرداد 1398
36K
#نرگس #قسمت_اول ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﮐﻼﻧﺘﺮﯼِ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ، ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻡ. ﮔﻔﺘﻢ : ‏« ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ. ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥِ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﺟﯿﮕﺮﮐﯽِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ، ﻗﺪﻡ ...

#نرگس #قسمت_اول ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﮐﻼﻧﺘﺮﯼِ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ، ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻡ. ﮔﻔﺘﻢ : ‏« ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ. ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥِ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﺟﯿﮕﺮﮐﯽِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ، ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢ. ﻣﻦ ﮐﻪ ﻋﯿﻦ ﺧﺮﺱ ﺷﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ. ‏» ﺑﺎ ﺁﻥ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻨﺶ ﻟﺒﺨﻨﺪ ...

۱۷ مرداد 1398
15K
#یک_عاشقانه_ناآرام . #قسمت_اول . صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش که تو راهروی دانشگاه پیچید، ضربان قلبم تندتر شد. امروز باید کار را یک سره می کردم و بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم. ...

#یک_عاشقانه_ناآرام . #قسمت_اول . صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش که تو راهروی دانشگاه پیچید، ضربان قلبم تندتر شد. امروز باید کار را یک سره می کردم و بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم. ساقه گل رز کوچیکی که از باغچه ی پشت خوابگاه چیده بودم رو توی دستم ...

۱۴ مرداد 1398
1K
گفتم: «چرا زن گرفتی بابا محسن؟ چرا؟ چرا ؟ چرا؟» پاهام را کوبیدم روی زمین. رو به دیوار ایستادم. گفت: «خوب زهرا کوچیکه بابا. خودشو خراب می کنه کی باید بشورتش؟ کی باید ببرتش حموم؟» ...

گفتم: «چرا زن گرفتی بابا محسن؟ چرا؟ چرا ؟ چرا؟» پاهام را کوبیدم روی زمین. رو به دیوار ایستادم. گفت: «خوب زهرا کوچیکه بابا. خودشو خراب می کنه کی باید بشورتش؟ کی باید ببرتش حموم؟» گفتم: «من می برم. خودم میشورمش.» گفت: «نمی تونی.» گفتم: «چطور می تونم خودمو بشورم، ...

۱۴ مرداد 1398
463
اکرم برایم نامه گذاشته بود. زیر پایه میز استاد، کلاس دو. نوشته بود اولین بار مرا توی صف ثبت نام دانشگاه دیده. نوشته بود تا مدت ها به چشم های سیاه و ابروهای به هم ...

اکرم برایم نامه گذاشته بود. زیر پایه میز استاد، کلاس دو. نوشته بود اولین بار مرا توی صف ثبت نام دانشگاه دیده. نوشته بود تا مدت ها به چشم های سیاه و ابروهای به هم پیوسته ام فکر می کرده و با خودش آرزو می کرده تو یک دانشکده و ...

۱۳ مرداد 1398
3K
#انکار از روزهای پسا رابطه، ایام انکار است. آن موقع که آدم فکر می‌کند به ماهی سیاه‌های آکواریومِ رستوران فرحزاد، به رد صورتی جا مانده روی یقه پیراهن، به گردیِ کبود زیر گردن، به هن ...

#انکار از روزهای پسا رابطه، ایام انکار است. آن موقع که آدم فکر می‌کند به ماهی سیاه‌های آکواریومِ رستوران فرحزاد، به رد صورتی جا مانده روی یقه پیراهن، به گردیِ کبود زیر گردن، به هن و هنِ سربالایی توچال، به طعم ترشِ گوجه سبزهای نوبر و عطر خنکِ روی دست‌ها ...

۱۲ مرداد 1398
1K