نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

مرتضی_برزگر (۱۰۲ تصویر)

#بخون 💔 بابا محسن، پروردگارِ ضدحال زدن بود ! مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم ، با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، ...

#بخون 💔 بابا محسن، پروردگارِ ضدحال زدن بود ! مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم ، با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ریموت را برمی‌داشت و می‌زد راز بقا ! می‌گفت : « عجب ...

۲ هفته پیش
87K
از قشنگی کپشن هرچی بگم کم گفتم😍 حتما بخونید❤👇 . داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...

از قشنگی کپشن هرچی بگم کم گفتم😍 حتما بخونید❤👇 . داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح ...

۳۰ دی 1398
67K
ما عینکی نبودیم خدا می داند. چشم هامان سو داشت. آب نمی آورد به این راحتی ها. تا تو آمدی. تو که آمدی، دورتر ها را هم دیدیم. دست توی دست، شانه به شانه و ...

ما عینکی نبودیم خدا می داند. چشم هامان سو داشت. آب نمی آورد به این راحتی ها. تا تو آمدی. تو که آمدی، دورتر ها را هم دیدیم. دست توی دست، شانه به شانه و لب روی لب. خدا در میان، عروسی مان را هم دیدیم. لباس سفید و کت ...

۲۸ دی 1398
26K
ما فهمیده بودیم آقا ایرج آن آدمی نیست که نشان می‌دهد. یعنی آن آشپز خوش اخلاق هیات که همیشه موقع هم‌زدن قیمه ها، گریه می‌کرد. این را دوم دبیرستان فهمیدیم. توی کلاس داشتیم از نداشته‌هایمان ...

ما فهمیده بودیم آقا ایرج آن آدمی نیست که نشان می‌دهد. یعنی آن آشپز خوش اخلاق هیات که همیشه موقع هم‌زدن قیمه ها، گریه می‌کرد. این را دوم دبیرستان فهمیدیم. توی کلاس داشتیم از نداشته‌هایمان حرف می زدیم که محمدرضا گفت «عشق.» من شیشکی بستم و ماهان، روح بابایش را ...

۱۲ مهر 1398
5K
هیچ خوابم نمی آمد. بابا محسن گفت: «چشاتو فشار بده بهم، خوابت می بره.» مامان بزرگ، دست کرده بود توی موهام و نازم می داد. گفت: «صلوات بفرست ننه.» صدایش گرفته بود. آقاجون گفت: «ستاره ...

هیچ خوابم نمی آمد. بابا محسن گفت: «چشاتو فشار بده بهم، خوابت می بره.» مامان بزرگ، دست کرده بود توی موهام و نازم می داد. گفت: «صلوات بفرست ننه.» صدایش گرفته بود. آقاجون گفت: «ستاره ها رو بشمار بابا.» هنوز پیراهن سیاهش را در نیاورده بود. جا انداخته بودند روی ...

۲ مهر 1398
1K
🌸زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد دکان ...

🌸زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد دکان ما، که پر بود از معتادها، جیب‌قاپ‌ها، کاسب‌ها و دیگرانِ گرسنه‌ی سر به‌راه و سر ...

۲۸ شهریور 1398
530
یکی از قشنگ ترین و در عین حال دلهره آورترین صحنه‌های #غدیر، آنجاست که پیامبر فرمود به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. فکر کن، بعدِ یک مسیر طولانی رسیده‌ای به جایی که امیدی برای ...

یکی از قشنگ ترین و در عین حال دلهره آورترین صحنه‌های #غدیر، آنجاست که پیامبر فرمود به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. فکر کن، بعدِ یک مسیر طولانی رسیده‌ای به جایی که امیدی برای گذشتن نیست و توانی برای بازگشتن. تشنه‌ای و دلتنگ، گرسنه‌ای و دلتنگ، خسته‌ای و دلتنگ. ...

۲۹ مرداد 1398
194
بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی. دست خودت را بگیری و ببری بیرون. جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری، از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند، بریزد روی ...

بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی. دست خودت را بگیری و ببری بیرون. جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری، از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند، بریزد روی لباس هایت. به خودت چپ چپ نگاه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی. با ...

۲۴ مرداد 1398
231
‌قبل‌تر، بوییدن عطری معلق در هوا، راندن در هزارپیچ جاده‌ی چالوس، دویدن به سمت آغوش گشاده‌ی معشوق، شنیدن دوستت دارم، ترید کردن نانِ خشک توی آبدوغ خیارنعنازده‌ و پریخ در گرم و داغ تابستان، دو ...

‌قبل‌تر، بوییدن عطری معلق در هوا، راندن در هزارپیچ جاده‌ی چالوس، دویدن به سمت آغوش گشاده‌ی معشوق، شنیدن دوستت دارم، ترید کردن نانِ خشک توی آبدوغ خیارنعنازده‌ و پریخ در گرم و داغ تابستان، دو زانو نشستن پشت رحل قرآن، خوابیدن روی پشت‌بام، مزه‌ی گرفتن بیست‌، خواندن کلمات عاشقانه، چشم‌های ...

۱۹ مرداد 1398
2K
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی ...

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه ...

۱۷ مرداد 1398
1K
#قسمت_دوم/پایانی . ««« ﮔﻔﺖ : ‏«ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ . ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ ﮐﻪ. ﺩﺭﺱ. ﮐﺎﺭ . ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ. ﻋﻮﺿﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺟﺎ ﻣﯿﺬﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﺕ . ﮐﻮﻩ، ﺩﺭﯾﺎ. ﺟﻨﮕﻞ. ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ . ﻋﺸﻘﻤﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺘﻪ ...

#قسمت_دوم/پایانی . ««« ﮔﻔﺖ : ‏«ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ . ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ ﮐﻪ. ﺩﺭﺱ. ﮐﺎﺭ . ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ. ﻋﻮﺿﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺟﺎ ﻣﯿﺬﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﺕ . ﮐﻮﻩ، ﺩﺭﯾﺎ. ﺟﻨﮕﻞ. ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ . ﻋﺸﻘﻤﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺘﻪ . ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ . ﻧﻪ؟ ‏» ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻡ . ﮔﻔﺖ : ‏« ﻧﺒﯿﻨﻢ ﭼﺸﻤﺎﺕ ...

۱۷ مرداد 1398
36K
#نرگس #قسمت_اول ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﮐﻼﻧﺘﺮﯼِ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ، ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻡ. ﮔﻔﺘﻢ : ‏« ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ. ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥِ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﺟﯿﮕﺮﮐﯽِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ، ﻗﺪﻡ ...

#نرگس #قسمت_اول ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﮐﻼﻧﺘﺮﯼِ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ، ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻡ. ﮔﻔﺘﻢ : ‏« ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ. ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥِ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﺟﯿﮕﺮﮐﯽِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ، ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢ. ﻣﻦ ﮐﻪ ﻋﯿﻦ ﺧﺮﺱ ﺷﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ. ‏» ﺑﺎ ﺁﻥ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻨﺶ ﻟﺒﺨﻨﺪ ...

۱۷ مرداد 1398
14K
#یک_عاشقانه_ناآرام . #قسمت_اول . صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش که تو راهروی دانشگاه پیچید، ضربان قلبم تندتر شد. امروز باید کار را یک سره می کردم و بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم. ...

#یک_عاشقانه_ناآرام . #قسمت_اول . صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش که تو راهروی دانشگاه پیچید، ضربان قلبم تندتر شد. امروز باید کار را یک سره می کردم و بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم. ساقه گل رز کوچیکی که از باغچه ی پشت خوابگاه چیده بودم رو توی دستم ...

۱۴ مرداد 1398
1K
گفتم: «چرا زن گرفتی بابا محسن؟ چرا؟ چرا ؟ چرا؟» پاهام را کوبیدم روی زمین. رو به دیوار ایستادم. گفت: «خوب زهرا کوچیکه بابا. خودشو خراب می کنه کی باید بشورتش؟ کی باید ببرتش حموم؟» ...

گفتم: «چرا زن گرفتی بابا محسن؟ چرا؟ چرا ؟ چرا؟» پاهام را کوبیدم روی زمین. رو به دیوار ایستادم. گفت: «خوب زهرا کوچیکه بابا. خودشو خراب می کنه کی باید بشورتش؟ کی باید ببرتش حموم؟» گفتم: «من می برم. خودم میشورمش.» گفت: «نمی تونی.» گفتم: «چطور می تونم خودمو بشورم، ...

۱۴ مرداد 1398
421
اکرم برایم نامه گذاشته بود. زیر پایه میز استاد، کلاس دو. نوشته بود اولین بار مرا توی صف ثبت نام دانشگاه دیده. نوشته بود تا مدت ها به چشم های سیاه و ابروهای به هم ...

اکرم برایم نامه گذاشته بود. زیر پایه میز استاد، کلاس دو. نوشته بود اولین بار مرا توی صف ثبت نام دانشگاه دیده. نوشته بود تا مدت ها به چشم های سیاه و ابروهای به هم پیوسته ام فکر می کرده و با خودش آرزو می کرده تو یک دانشکده و ...

۱۳ مرداد 1398
3K
#انکار از روزهای پسا رابطه، ایام انکار است. آن موقع که آدم فکر می‌کند به ماهی سیاه‌های آکواریومِ رستوران فرحزاد، به رد صورتی جا مانده روی یقه پیراهن، به گردیِ کبود زیر گردن، به هن ...

#انکار از روزهای پسا رابطه، ایام انکار است. آن موقع که آدم فکر می‌کند به ماهی سیاه‌های آکواریومِ رستوران فرحزاد، به رد صورتی جا مانده روی یقه پیراهن، به گردیِ کبود زیر گردن، به هن و هنِ سربالایی توچال، به طعم ترشِ گوجه سبزهای نوبر و عطر خنکِ روی دست‌ها ...

۱۲ مرداد 1398
1K
.مامان بزرگ،دنبالم کرده بود. فرار کردم پیش آقاجون که جلوی دکان عباس ساعت ساز نشسته بود.گفتم:«آقاجون!مامان بزرگ می خواد چغولیه منو به بابا محسن بکنه.بابا هم همش به آدم چَک می زنه.من دیگه باید برم ...

.مامان بزرگ،دنبالم کرده بود. فرار کردم پیش آقاجون که جلوی دکان عباس ساعت ساز نشسته بود.گفتم:«آقاجون!مامان بزرگ می خواد چغولیه منو به بابا محسن بکنه.بابا هم همش به آدم چَک می زنه.من دیگه باید برم از این خونه.» دستم را گرفت و نشاند روی پاهاش. گفت:«چُسی اومده بابا، تو باید ...

۱۲ مرداد 1398
765
#نیم_ساعت_بامداد پرستار گفت: «بچرخید سمت دیوار.» گفتم: «من شوهرشم. چیو نباید ببینم؟» اخم کرد. گفت: «خواهش می کنم آقای محترم.» برگشتم سمت دیوار. روژان داشت، غر می‌زد. پرستار گفت: «زود باش خانم. تا صبح وقت ...

#نیم_ساعت_بامداد پرستار گفت: «بچرخید سمت دیوار.» گفتم: «من شوهرشم. چیو نباید ببینم؟» اخم کرد. گفت: «خواهش می کنم آقای محترم.» برگشتم سمت دیوار. روژان داشت، غر می‌زد. پرستار گفت: «زود باش خانم. تا صبح وقت ندارم یه سوند بزنم بهت.» از زود باش و یالا متنفر بود. از بیمارستان بیشتر. ...

۱۲ مرداد 1398
632
موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ...

موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش.انگشت هایم که به شانه اش رسید،لرزیدم. صدای بابا تو سرم پیچید:«نامحرم؟ حیا ...

۱۲ مرداد 1398
6K
آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار ...

آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی ...

۱۲ مرداد 1398
2K