نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

من_و_تنهایی (۵۲ تصویر)

#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ ...

#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ بود!! علی : عجب....امروز جایی نمیخوای بری ؟ مارال : نه چرا مگه ؟ علی ...

۲ روز پیش
90K
#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال ...

#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال . مارال : این چیه تو دستت ؟ میترا : همون نامه ای که اون ...

۲ روز پیش
67K
#پارت_پنجاه_و_سوم #من_و_تنهایی ارسلان تو سالن بود.... ما بدونِ هیچ سلام و احوال پرسی همون موقع رفتیم طبقه ی بالا ارسلان : سلام چیشده ؟ امیر : هیچی الان حاضر شیم بریم بابل ؟ ارسلان : ...

#پارت_پنجاه_و_سوم #من_و_تنهایی ارسلان تو سالن بود.... ما بدونِ هیچ سلام و احوال پرسی همون موقع رفتیم طبقه ی بالا ارسلان : سلام چیشده ؟ امیر : هیچی الان حاضر شیم بریم بابل ؟ ارسلان : اره بریم... من و میترا و مهرناز حاضر شدیم و اومدیم طبقه ی پایین وسایلمون ...

۲ روز پیش
68K
#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا ...

#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا : شام درست میکنه مهرناز : چرا زودتر بهم نگفتی ؟ میترا : چرا مگه ...

۲ روز پیش
34K
#پارت_پنجاه_و_یکم #من_و_تنهایی مهرناز : عه سلام تو اینجا چیکا میکنی ؟ میترا : بالاخره منم آدمم دیگه، خواستم بیام تو اتاق.. مهرناز : اره...کجا بودی ؟ میترا : بیرون بودم.. مهرناز : چرا زیر چشات ...

#پارت_پنجاه_و_یکم #من_و_تنهایی مهرناز : عه سلام تو اینجا چیکا میکنی ؟ میترا : بالاخره منم آدمم دیگه، خواستم بیام تو اتاق.. مهرناز : اره...کجا بودی ؟ میترا : بیرون بودم.. مهرناز : چرا زیر چشات کبوده و چشات قرمز شدن ؟ میترا : هیچی از بس که خندیدم !! مهرناز ...

۲ روز پیش
69K
#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال ...

#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال خانوم میترا کجاست ؟ مارال : اومم حالش خوب نبود...رفت بیرون امیر : اها... مارال ...

۲ روز پیش
61K
#پارت_چهل_و_نهم #من_و_تنهایی نوشته های نامه : به نام خدا سلام میترا جونم تولدت مبارک عزیزکم....ایشاالله در تمام موقعیت های زندگیت موفق و پیروز باشی...تمام سختی هات تموم‌ شن...تمومِ آرزو هات بشن یه خاطره....به هرچی که ...

#پارت_چهل_و_نهم #من_و_تنهایی نوشته های نامه : به نام خدا سلام میترا جونم تولدت مبارک عزیزکم....ایشاالله در تمام موقعیت های زندگیت موفق و پیروز باشی...تمام سختی هات تموم‌ شن...تمومِ آرزو هات بشن یه خاطره....به هرچی که میخوای برسی...راستش یه چیزی رو میخواستم بهت بگم...البته خیلی وقت بود که میخواستم بهت بگم ...

۵ روز پیش
131K
#پارت_چهل_و_هشتم #من_و_تنهایی مارال : بریم پایین... مهرناز : همه اومدن ؟ مارال : اره... مهرناز : باشه بریم... با مهرناز به طبقه ی پایین رفتیم... مهرناز با همه ی بچه سلام و احوال پرسی کرد.... ...

#پارت_چهل_و_هشتم #من_و_تنهایی مارال : بریم پایین... مهرناز : همه اومدن ؟ مارال : اره... مهرناز : باشه بریم... با مهرناز به طبقه ی پایین رفتیم... مهرناز با همه ی بچه سلام و احوال پرسی کرد.... تمامِ لامپارو خاموش کردیم... سکوت تمامِ ویلا رو فرا گرفت.... در باز شد...همه شروع کردیم ...

۵ روز پیش
49K
#پارت_چهل_و_هفتم #من_و_تنهایی مهرناز : حالا هم بخواب... مارال : باشه... مهرناز : ساعت 3 و نیم بیدارت میکنم ‌. مارال : یعنی 30 دقیقه دیگه ؟ مهرناز : اره... مارال : باش.... خوابیدم....خوابِ مادرمو دیدم.. ...

#پارت_چهل_و_هفتم #من_و_تنهایی مهرناز : حالا هم بخواب... مارال : باشه... مهرناز : ساعت 3 و نیم بیدارت میکنم ‌. مارال : یعنی 30 دقیقه دیگه ؟ مهرناز : اره... مارال : باش.... خوابیدم....خوابِ مادرمو دیدم.. سمیرا (مامانِ مارال) : مارال ؟ مارال : عههه مامان دلم بهت تنگ شده بود!! ...

۵ روز پیش
71K
#پارت_چهل_و_ششم #من_و_تنهایی ارسلان : باااش میترا : سره من داد نکش !! ارسلان : دلم میخواد !! میترا : دلت غلط کرده... ارسلان : اره دله من زیادی از حد غلط میکنه‌!! میترا : بله ...

#پارت_چهل_و_ششم #من_و_تنهایی ارسلان : باااش میترا : سره من داد نکش !! ارسلان : دلم میخواد !! میترا : دلت غلط کرده... ارسلان : اره دله من زیادی از حد غلط میکنه‌!! میترا : بله مثله خودت !! ارسلان : کوفت میترا : ممنونم آقای دکتر... ارسلان : خواهش میکنم ...

۵ روز پیش
42K
#پارت_چهل_و_پنجم #من_و_تنهایی ارسلان : چرا مگه ؟ مارال : ناهار حاضره !! ارسلان : باشه الان میایم.... مارال : اوهوم‌ خداحافظ... ارسلان : بای با مهرناز شروع کردیم به آماده کردنِ میز.... امیر و ارسلان ...

#پارت_چهل_و_پنجم #من_و_تنهایی ارسلان : چرا مگه ؟ مارال : ناهار حاضره !! ارسلان : باشه الان میایم.... مارال : اوهوم‌ خداحافظ... ارسلان : بای با مهرناز شروع کردیم به آماده کردنِ میز.... امیر و ارسلان هم اومدن.... امیر : سلام به همگی ارسلان : سلام بر شما جوانان تنومند!! مارال ...

۵ روز پیش
49K
#پارت_چهل_و_چهارم #من_و_تنهایی حس خیلی خوبی داشتم....انگاری امیدمو به دست اورده بودم... مهرناز : مارااال حواست کجاست؟ مارال : ببخشید داشتم به این قسمتی که از رمان خوندم فکر میکردم... مهرناز : اها خوبه... مارال : ...

#پارت_چهل_و_چهارم #من_و_تنهایی حس خیلی خوبی داشتم....انگاری امیدمو به دست اورده بودم... مهرناز : مارااال حواست کجاست؟ مارال : ببخشید داشتم به این قسمتی که از رمان خوندم فکر میکردم... مهرناز : اها خوبه... مارال : اوهوم... مهرناز : حالت بهتره ؟ مارال : اره خیلی بهتر شدم...انگاری امیدم رو بازم ...

۵ روز پیش
54K
#پارت_چهل_و_سوم #من_و_تنهایی آماده شدم...با مهرناز اومدیم طبقه ی پایین....از ویلا خارج‌ شدیم... رفتیم لب ساحل کناره دریا...هوا خیلی خوب‌ بود...مهرناز دوربین عکاسیشو داد به من تا ازش عکس بگیرم...شروع کردم به عکس گرفتن خیلی عکسای ...

#پارت_چهل_و_سوم #من_و_تنهایی آماده شدم...با مهرناز اومدیم طبقه ی پایین....از ویلا خارج‌ شدیم... رفتیم لب ساحل کناره دریا...هوا خیلی خوب‌ بود...مهرناز دوربین عکاسیشو داد به من تا ازش عکس بگیرم...شروع کردم به عکس گرفتن خیلی عکسای قشنگی گرفتم... مهرناز : تو هم چندتا ژست بگیر تا ازت عکس بگیرم مارال : ...

۶ روز پیش
112K
#پارت_چهل_و_دوم #من_و_تنهایی با مهرناز به طبقه ی بالا رفتیم... مهرناز خوابید و من رفتم کناره پنجره و به دریا خیره شدم.... رفتم پشت میز مطالعه نشستم و تو دفتره مهرناز شروع کردم به نوشتن.... چراغ ...

#پارت_چهل_و_دوم #من_و_تنهایی با مهرناز به طبقه ی بالا رفتیم... مهرناز خوابید و من رفتم کناره پنجره و به دریا خیره شدم.... رفتم پشت میز مطالعه نشستم و تو دفتره مهرناز شروع کردم به نوشتن.... چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست درین ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا، ...

۶ روز پیش
84K
#پارت_چهل_و_یکم #من_و_تنهایی امیر : خفه شی !! ارسلان : جاان‌؟ امیر : دهنتو ببندی و حرف نزنی !! ارسلان : خیلی پررو شدی !! مارال : آقا امیر ، آقا ارسلان بسه دیگه... امیر : ...

#پارت_چهل_و_یکم #من_و_تنهایی امیر : خفه شی !! ارسلان : جاان‌؟ امیر : دهنتو ببندی و حرف نزنی !! ارسلان : خیلی پررو شدی !! مارال : آقا امیر ، آقا ارسلان بسه دیگه... امیر : خب مگه من دروغ میگم ؟ ارسلان : خب داره بهم بی احترامی میکنه ‌میگی ...

۶ روز پیش
50K
#پارت_چهلم #من_و_تنهایی مارال : باشه هرچه زودتر بیاین !! ارسلان : اوکی باشه ‌خداحافظ . مارال : خداحافظ . گوشی رو قطع کردم.. مهرناز : چی میگفت ؟ مارال : میگفت بریم ویلا وسایل شام ...

#پارت_چهلم #من_و_تنهایی مارال : باشه هرچه زودتر بیاین !! ارسلان : اوکی باشه ‌خداحافظ . مارال : خداحافظ . گوشی رو قطع کردم.. مهرناز : چی میگفت ؟ مارال : میگفت بریم ویلا وسایل شام رو حاضر کنیم... مهرناز :‌ اها بریم... با مهرناز به طرفِ ویلا حرکت کردیم... رفتیم ...

۶ روز پیش
41K
#پارت_سی_و_نهم #من_و_تنهایی از زبون امیر : اوف دیگه نمیتونم این حس رو تو خودم مخفی کنم...تحمل ندارم....باید حداقل به ارسلان بگم... امیر : ارسلان ؟ ارسلان : بله عشق دلم ؟ امیر : مسخره نکن ...

#پارت_سی_و_نهم #من_و_تنهایی از زبون امیر : اوف دیگه نمیتونم این حس رو تو خودم مخفی کنم...تحمل ندارم....باید حداقل به ارسلان بگم... امیر : ارسلان ؟ ارسلان : بله عشق دلم ؟ امیر : مسخره نکن عوضی حوصله ندارم ‌ ارسلان : اووه تو اصلا لیاقت اینجور حرفارو نداری!! امیر : ...

۶ روز پیش
79K
#پارت_سی_و_هشتم #من_و_تنهایی میترا هم اومد....رفتیم کتابخونه...شروع کردیم به درس خوندن... تا عصر مشغول خوندن شدیم.... ساعت 5 رفتیم یتیم خونه.... قرار بود اتاقمون رو رنگ کنن‌ و وسایلِ داخلِ اتاق رو عوض کنن... موقعی وارد ...

#پارت_سی_و_هشتم #من_و_تنهایی میترا هم اومد....رفتیم کتابخونه...شروع کردیم به درس خوندن... تا عصر مشغول خوندن شدیم.... ساعت 5 رفتیم یتیم خونه.... قرار بود اتاقمون رو رنگ کنن‌ و وسایلِ داخلِ اتاق رو عوض کنن... موقعی وارد اتاق شدیم تمام اتاق با رنگِ یاسی رنگ شده بود... خیلی قشنگ شده بود.. میترا ...

۶ روز پیش
53K
#پارت_سی_و_هفتم #من_و_تنهایی از زبون امیر : با ارسلان رفتیم لب ساحل کناره دریا....هوا خیلی دلگیر بود....حالم اصلا خوب نبود....چه حسه بدی داشتم.... ارسلان : هووی آقای از خود راضی چرا تو فکری ؟؟ امیر : ...

#پارت_سی_و_هفتم #من_و_تنهایی از زبون امیر : با ارسلان رفتیم لب ساحل کناره دریا....هوا خیلی دلگیر بود....حالم اصلا خوب نبود....چه حسه بدی داشتم.... ارسلان : هووی آقای از خود راضی چرا تو فکری ؟؟ امیر : اِی درد !! تو فکرم دیگه.... ارسلان : تو فکره چی ؟ امیر : باور ...

۷ روز پیش
118K
#پارت_سی_و_ششم #من_و_تنهایی الهام : مارال من دیگه باید برم ببخشید چند روز دیگه زنگ میزنم حرف بزنیم . مارال : نه مشکلی نیست . روزتون خوش . خداحافظ الهام : همچنین خداحافظ . گوشی رو ...

#پارت_سی_و_ششم #من_و_تنهایی الهام : مارال من دیگه باید برم ببخشید چند روز دیگه زنگ میزنم حرف بزنیم . مارال : نه مشکلی نیست . روزتون خوش . خداحافظ الهام : همچنین خداحافظ . گوشی رو قطع کردم و دادم به مهرناز... کاش منم مامان داشتم که بهم زنگ بزنه...که حالمو ...

۷ روز پیش
51K