نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

مهدیه_عسگری (۱۸۸ تصویر)

#رسواَیـی_عـشق #پارت_هفدهم #مهدیه_عسگری رسیدم جلوی دانشگاه و ماشین همونجا پارک کردم چون تو پارکینگ نمیشد پارک کنم... گوشیمو درآوردم که زنگ بزنم به اون دوتا کله پوک ببینم کجان که دیدم همون موقع ماشین هانا ...

#رسواَیـی_عـشق #پارت_هفدهم #مهدیه_عسگری رسیدم جلوی دانشگاه و ماشین همونجا پارک کردم چون تو پارکینگ نمیشد پارک کنم... گوشیمو درآوردم که زنگ بزنم به اون دوتا کله پوک ببینم کجان که دیدم همون موقع ماشین هانا جلوی پام ترمز کرد... درکمال تعجب علاوه بر خودش ساحل هم باهاش از ماشین پیاده ...

۲۱ ساعت پیش
4K
#مهدیه_عسگری #پارت_پانزدهم #مهدیه_عسگری شامو درکنار مامان خوردم و بعد انقدر خسته بودم که بی توجه به اینکه برای خوابیدن زوده گرفتم خوابیدم... با خسته نباشید استاد پوف کلافه ای کشیدم...لعنتی بی توجه به اینکه روز ...

#مهدیه_عسگری #پارت_پانزدهم #مهدیه_عسگری شامو درکنار مامان خوردم و بعد انقدر خسته بودم که بی توجه به اینکه برای خوابیدن زوده گرفتم خوابیدم... با خسته نباشید استاد پوف کلافه ای کشیدم...لعنتی بی توجه به اینکه روز اول دانشگاست یه ریز درس داد... با ساحل و هانا به سمت کافه دانشگاه رفتیم...دور ...

۵ روز پیش
2K
#رسوایی_عشق #پارت_چهاردهم #مهدیه_عسگری وقتی رسیدیم هانا به عقب برگشت و گفت:حرفامو یادت نره آیما...مواظب خودت باش...شب خوش... سری تکون دادم و با هر دوشون خدافظی کردم و از ماشین پیاده شدم... کلید و درآوردم و ...

#رسوایی_عشق #پارت_چهاردهم #مهدیه_عسگری وقتی رسیدیم هانا به عقب برگشت و گفت:حرفامو یادت نره آیما...مواظب خودت باش...شب خوش... سری تکون دادم و با هر دوشون خدافظی کردم و از ماشین پیاده شدم... کلید و درآوردم و درو باز کردم که همون موقع صدای جیغ لاستیکای ماشین بلند شد و صدای دور ...

۵ روز پیش
6K
#رسوایی_عشق #پارت_سیزدهم #مهدیه_عسگری به آیما آیما گفتنای ساحل و هانا هم توجهی نکردم که وسط راه کیفم توسط هانا به عقب کشیده شد... با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:هانا خواهش میکنم چیزی نگو ...الان ...

#رسوایی_عشق #پارت_سیزدهم #مهدیه_عسگری به آیما آیما گفتنای ساحل و هانا هم توجهی نکردم که وسط راه کیفم توسط هانا به عقب کشیده شد... با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:هانا خواهش میکنم چیزی نگو ...الان خیلی عصبانی ام نمی خوام ناراحتت کنم خواهش میکنم برو... کلافه گفت:ببین رادمان عصبانی بود ...

۱ هفته پیش
6K
#رسوایی_عشق #پارت_دوازدهم #مهدیه_عسگری با وحشت به سمت صدا برگشتم که دیدم یه پسر حدودا ۲۷.۲۸ساله چشم و ابرو مشکی کنارم نشسته و با چشمای براقش داره نگام می‌کنه... یهو چشمم به پشت سرش خورد که ...

#رسوایی_عشق #پارت_دوازدهم #مهدیه_عسگری با وحشت به سمت صدا برگشتم که دیدم یه پسر حدودا ۲۷.۲۸ساله چشم و ابرو مشکی کنارم نشسته و با چشمای براقش داره نگام می‌کنه... یهو چشمم به پشت سرش خورد که دیدم رادمان درحالی که بستنی ها تو دستاشه خشکش زده... انگار به خودش اومد و ...

۱ هفته پیش
6K
#رسوایی_عشق #پارت_یازدهم #مهدیه_عسگری یه علاقه عجیبی بین هانا و رادمان بود که قابل درک نبود... شاید زیاد از رادمان خوشم نمیومد ولی دوست داشتم یه داداش بزرگتر داشته باشم مثله رادمان...همیشه و هرجا پشت هانا ...

#رسوایی_عشق #پارت_یازدهم #مهدیه_عسگری یه علاقه عجیبی بین هانا و رادمان بود که قابل درک نبود... شاید زیاد از رادمان خوشم نمیومد ولی دوست داشتم یه داداش بزرگتر داشته باشم مثله رادمان...همیشه و هرجا پشت هانا بود... ساحل محکم زد پس کلش و گفت:درست صحبت کن بیشور خل و چل خودتی... ...

۲ هفته پیش
5K
#رسوایی_عشق #پارت_دهم #مهدیه_عسگری تو راه هانا مدام داشت بام حرف میزد و از دلم درمی‌آورد که دلم میخواست کلشو بکوبم به شیشه... گوشت رونشو گرفتم تو دستم و پیچوندمش که قرمز شد و خاست جیغ ...

#رسوایی_عشق #پارت_دهم #مهدیه_عسگری تو راه هانا مدام داشت بام حرف میزد و از دلم درمی‌آورد که دلم میخواست کلشو بکوبم به شیشه... گوشت رونشو گرفتم تو دستم و پیچوندمش که قرمز شد و خاست جیغ بزنه ولی جلوی خودشو گرفت... آروم گفتم :یه کلمه دیگه حرف بزنی با لگد شوتت ...

۳ هفته پیش
5K
#رسوایی_عشق🔥 #پارت_هشتم⁦♥ ️⁩🔥 #مهدیه_عسگری رُمـــآن رسوْآیـی عِشقْ ~~تا ساعت هفت یجوری خودمو سرگرم کردم...بعدش از جام بلند شدم تا آماده بشم.... اتومو رو زدم به برق تا داغ بشه...بعد رفتم سروقت کمدم تا لباس انتخاب ...

#رسوایی_عشق🔥 #پارت_هشتم⁦♥ ️⁩🔥 #مهدیه_عسگری رُمـــآن رسوْآیـی عِشقْ ~~تا ساعت هفت یجوری خودمو سرگرم کردم...بعدش از جام بلند شدم تا آماده بشم.... اتومو رو زدم به برق تا داغ بشه...بعد رفتم سروقت کمدم تا لباس انتخاب کنم... اول خواستم مانتو قرمز خوشدوختمو بپوشم بعد یهو یاده حرف هانا افتادم که گفت ...

۳ هفته پیش
12K
#رسوایی_عشق #پارت_هفتم #مهدیه_عسگری ~~در یخچال و باز کردم که صدای مامان و شنیدم:ظهرت بخیر تنبل خان!!!... همون‌طور که مربا و پنیر و کره رو درمیاوردم گفتم:وای مامان دوباره غر نزن...خودت میدونی اون یکی دوسال و ...

#رسوایی_عشق #پارت_هفتم #مهدیه_عسگری ~~در یخچال و باز کردم که صدای مامان و شنیدم:ظهرت بخیر تنبل خان!!!... همون‌طور که مربا و پنیر و کره رو درمیاوردم گفتم:وای مامان دوباره غر نزن...خودت میدونی اون یکی دوسال و چقد سختی کشیدم و جون کندم و درس خوندم حالا دارم تلافی میکنم پس خواهشاً ...

۳ هفته پیش
7K
#رسوایی_عشق #پارت_ششم #مهدیه_عسگری کلافه روی تخت نشستم...کلمو خاروندم و خمیازه کشداری کشیدم و دستامو از دوطرف باز کردم و خستگی به در کردم و از روی تخت بلند شدم و دمپایی روفرشیامو پوشیدم و از ...

#رسوایی_عشق #پارت_ششم #مهدیه_عسگری کلافه روی تخت نشستم...کلمو خاروندم و خمیازه کشداری کشیدم و دستامو از دوطرف باز کردم و خستگی به در کردم و از روی تخت بلند شدم و دمپایی روفرشیامو پوشیدم و از روی کوهی از لباس چروک و پوست تخمه و...رد شدم و به سمت دستشویی رفتم ...

۳ هفته پیش
7K
#رسوایی_عشق #پارت_پنج #مهدیه_عسگری هانا جوری گوشت پهلوشو گرفت تو دست و پیچوند که بیچاره رنگش اول صورتی بعد بنفش شد ولی سعی کرد داد نزنه ابروش بره.... هانا با خشم گفت:که حالا خنده های من ...

#رسوایی_عشق #پارت_پنج #مهدیه_عسگری هانا جوری گوشت پهلوشو گرفت تو دست و پیچوند که بیچاره رنگش اول صورتی بعد بنفش شد ولی سعی کرد داد نزنه ابروش بره.... هانا با خشم گفت:که حالا خنده های من نکرس....پس حتما عمه ی منه موقع خندیدن مثله خر عر میزنه و علاوه بر ۳۲ ...

۴ هفته پیش
7K
#رسوایی_عشق #پارت_چهارم #مهدیه_عسگری بعد از خدافظی از خاله با ساحل رفتیم نشستیم تو ماشین و مشغول حرف زدن شدیم.... کلافه نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:نگاه کن الان ساعت یازده و نیم ما یازده و ...

#رسوایی_عشق #پارت_چهارم #مهدیه_عسگری بعد از خدافظی از خاله با ساحل رفتیم نشستیم تو ماشین و مشغول حرف زدن شدیم.... کلافه نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:نگاه کن الان ساعت یازده و نیم ما یازده و پنج دقیقه اومدیم پایین قرار بود پنج دقیقه ای حاضر بشه ها!!!..... ساحل پوفی کشید ...

۴ هفته پیش
5K
#رسوایی_عشق #پارت_سوم #مهدیه_عسگری سریع درو زدم که خاله سمیرا درو باز کرد.....سریع سلام کردم و خواستم برم که لبخندی زد و گفت:سلام دخترم خوبی؟!....مامانت خوبه؟!.... یعنی دلم میخواست بشینم کف اونجا زار بزنم ....امروز خاله ...

#رسوایی_عشق #پارت_سوم #مهدیه_عسگری سریع درو زدم که خاله سمیرا درو باز کرد.....سریع سلام کردم و خواستم برم که لبخندی زد و گفت:سلام دخترم خوبی؟!....مامانت خوبه؟!.... یعنی دلم میخواست بشینم کف اونجا زار بزنم ....امروز خاله وقت گیر آورده چرا درک نمیکنه من الان استرس دارم؟!.... سریع گفتم:آره خاله خوبه سلام ...

۱۳ اسفند 1398
9K
#طوفان_عشق #پارت_شصت_و_یک #مهدیه_عسگری آهی کشیدم....اصلا دلم نمی خواست برم پایین....فکر کن برم پایین و اون دوتا موجود نفرت انگیز و ببینم.... ناچار صندلامو پام کردم و کمی موهامو مرتب کردم و درو باز کردم و ...

#طوفان_عشق #پارت_شصت_و_یک #مهدیه_عسگری آهی کشیدم....اصلا دلم نمی خواست برم پایین....فکر کن برم پایین و اون دوتا موجود نفرت انگیز و ببینم.... ناچار صندلامو پام کردم و کمی موهامو مرتب کردم و درو باز کردم و با بسم اللهی از اتاق رفتم بیرون.... داشتم از پلها میرفتم پایین که سارا (خدمتکار) ...

۲۸ مرداد 1398
4K
#طوفان_عشق #پارت_شصت #مهدیه_عسگری از جام بلند شدم که زیر دلم تیر کشید و نالم بلند شد..... خدا لعنتت کنه آرمین خدا لعنتت کنه عوضی..... به سمت چمدونم کنار اتاق رفتم....حتی وقت نکردم بازش کنم و ...

#طوفان_عشق #پارت_شصت #مهدیه_عسگری از جام بلند شدم که زیر دلم تیر کشید و نالم بلند شد..... خدا لعنتت کنه آرمین خدا لعنتت کنه عوضی..... به سمت چمدونم کنار اتاق رفتم....حتی وقت نکردم بازش کنم و لباسارو توی کمد بچینم .... از داخلش یه پیرهن آستین بلند جذب مشکی و شلوار ...

۲۷ مرداد 1398
3K
#طـوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_نه #مهدیه_عسگری 💖 💖 💖 💖 💖 💖 با درد پشت به حموم خوابیده بودم و زار میزدم....خدا لعنتت کنه ارمین....بازم بهم تجاوز کردی..... بازم منو خورد کردی....بازم روحمو کشتی لعنتی..... صدای باز شدن ...

#طـوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_نه #مهدیه_عسگری 💖 💖 💖 💖 💖 💖 با درد پشت به حموم خوابیده بودم و زار میزدم....خدا لعنتت کنه ارمین....بازم بهم تجاوز کردی..... بازم منو خورد کردی....بازم روحمو کشتی لعنتی..... صدای باز شدن درحموم اومد....حالم ازش بهم می‌خورد.... اون فقط به فکر نیازش بود....دروغ می‌گفت دوسم داره.... چون ...

۲۷ مرداد 1398
3K
#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_هشت #مهدیه_عسگری بدون توجه بهش از جام بلند شدم و رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم اومدم بیرون..... آرمین همچنان روی تخت خوابیده بود و یه دستش و گذاشته بود زیر ...

#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_هشت #مهدیه_عسگری بدون توجه بهش از جام بلند شدم و رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم اومدم بیرون..... آرمین همچنان روی تخت خوابیده بود و یه دستش و گذاشته بود زیر سرش و منو تماشا میکرد..... به سمت میز آرایش رفتم و روی صندلیش نشستم و ...

۲۷ مرداد 1398
3K
#طـــوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_هفت #مهدیه_عسگری دست آرمین دور کمرم حلقه شد و به یه در قهوه ای سوخته شیک اشاره کرد و گفت:اتاقمون اونه..... سری تکون دادم و بدون حرف خواستم به سمت اتاق برم که دستمو ...

#طـــوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_هفت #مهدیه_عسگری دست آرمین دور کمرم حلقه شد و به یه در قهوه ای سوخته شیک اشاره کرد و گفت:اتاقمون اونه..... سری تکون دادم و بدون حرف خواستم به سمت اتاق برم که دستمو کشید و کلافه گفت:بس کن دیگه آوا خستم کردی....دیگه طاقت این رفتاراتو ندارم...... باشه تو ...

۲۵ مرداد 1398
3K
#طـــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_شیش #مهدیه_عسگری چند لحظه بعد حضورش و پشت سرم حس کردم..... بدون حرف شروع به تاب دادنم کرد....خیلی آروم داشت هلم میداد....با حرص گفتم:ای بابا چرا اینطوری هل میده.....تندتر هل بده بابا..... _اینطوری میفتی....یا ...

#طـــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_شیش #مهدیه_عسگری چند لحظه بعد حضورش و پشت سرم حس کردم..... بدون حرف شروع به تاب دادنم کرد....خیلی آروم داشت هلم میداد....با حرص گفتم:ای بابا چرا اینطوری هل میده.....تندتر هل بده بابا..... _اینطوری میفتی....یا همینطوری تاب میخوری یا اصلا نمی‌خواد سوار بشی..... با حرص دست به سینه به رو ...

۲۵ مرداد 1398
3K
#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_پنج #مهدیه_عسگری بالاخره رسیدیم....با دیدن ویلاشون دهنم باز موند..... لامصب یه ویلای دوبلکس با نمای خیلی خوشگل سفید بود که رو به دریا بود...... آرمین جلوی دروازه بزرگی نگه داشت و چند تا بوق ...

#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_پنج #مهدیه_عسگری بالاخره رسیدیم....با دیدن ویلاشون دهنم باز موند..... لامصب یه ویلای دوبلکس با نمای خیلی خوشگل سفید بود که رو به دریا بود...... آرمین جلوی دروازه بزرگی نگه داشت و چند تا بوق زد که یه پیرمرد خیلی با نمک اومد و درو باز کرد.... آرمین سری تکون ...

۲۵ مرداد 1398
3K