نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

میخوای_منو_بکشی (۲۱ تصویر)

بک کیونگ: ببین تو... چشماشو بست و گفت: خودم میدونم. از شهر خارج بشم اینا صدا میدن و شما منو میگیرین. چشماشو باز کرد و ادامه داد: اگه بخوام فرار کنم یا یکی رو بکشم ...

بک کیونگ: ببین تو... چشماشو بست و گفت: خودم میدونم. از شهر خارج بشم اینا صدا میدن و شما منو میگیرین. چشماشو باز کرد و ادامه داد: اگه بخوام فرار کنم یا یکی رو بکشم یا برخلاف مقررات شخمی تون عمل کنم این تراشه ای که توی گردنم گذاشتین با ...

۶ اسفند 1398
7K
یونگ کی اروم گفت: خوبه که نظرت عوض شد. ما ازت میخوایم کمکمون کنی. با خم شدن یهویش و بردن دستاش زیر میز یونگ کی ترسید و کمی خیز برداشت! تهیونگ گفت: هووووف. اینو که ...

یونگ کی اروم گفت: خوبه که نظرت عوض شد. ما ازت میخوایم کمکمون کنی. با خم شدن یهویش و بردن دستاش زیر میز یونگ کی ترسید و کمی خیز برداشت! تهیونگ گفت: هووووف. اینو که خودمم میدونم بابا. یک ساعته وقتمو گرفتین که اینو بگین؟ نمونه ی کامل یک روانی ...

۵ اسفند 1398
5K
 خمیازه ای کشیدم و غلطی زدم. با صدای گوشیم اخمی پهن روی صورتم اومد و دستمو دراز کردم سمت گوشیم. می هو بود. دوباره خمیازه کشیدم. هیچ وقت پیش نمیومد این موقع صبح زنگ ...

 خمیازه ای کشیدم و غلطی زدم. با صدای گوشیم اخمی پهن روی صورتم اومد و دستمو دراز کردم سمت گوشیم. می هو بود. دوباره خمیازه کشیدم. هیچ وقت پیش نمیومد این موقع صبح زنگ بزنه بهم . مگه اینکه اتفاق بدی بیوفته. جواب دادم: بله؟ می هو بدون سلام ...

۵ اسفند 1398
6K
خسته کیفشو پرت میکنه روی زمین و میره اتاقش. بدون جواب دادن به سوال های دیگران! نفس عمیقی میکشه و خودشو پرت میکنه روی تختش. چشماشو میبنده. با یادآوری کاری که آچا توی رستوران کرد ...

خسته کیفشو پرت میکنه روی زمین و میره اتاقش. بدون جواب دادن به سوال های دیگران! نفس عمیقی میکشه و خودشو پرت میکنه روی تختش. چشماشو میبنده. با یادآوری کاری که آچا توی رستوران کرد لبخندی روی لبهای سردش میاد. سرشو برمیگردونه و به کمدش خیره میشه. یاد چادوهیون میوفته. ...

۲ اسفند 1398
42K
پـــوف. مثل زن و شوهرا بودن گاهی اوقات. یونگ کی دماغشو چین داد و گفت: حالا نکه غذای تو خوشمزس. می هو تیکه ای کاهو به سمتش پرت کرد و گفت: بهتر از توعم که ...

پـــوف. مثل زن و شوهرا بودن گاهی اوقات. یونگ کی دماغشو چین داد و گفت: حالا نکه غذای تو خوشمزس. می هو تیکه ای کاهو به سمتش پرت کرد و گفت: بهتر از توعم که هشتا تخم مرغ و سوزوندی. دوازده تا ظرف و شکوندی. قابلمه رو سیاه کردی و..... ...

۲ اسفند 1398
40K
می هو سرشو تکون داد و گفت: نه. بنزین کم میارم. یونگ کی با حرص گفت: حالا عمه ی منه که همیشه صبحها میره ماشینشو بنزین میزنه. می هو شونه ای بالا انداخت و دستشو ...

می هو سرشو تکون داد و گفت: نه. بنزین کم میارم. یونگ کی با حرص گفت: حالا عمه ی منه که همیشه صبحها میره ماشینشو بنزین میزنه. می هو شونه ای بالا انداخت و دستشو دور دستم حلقه کرد و گفت: بریم عزیزم این لیاقت نداره. نیشخندی زدم و دستامو ...

۲۵ بهمن 1398
94K
دستمالو تو جیبم گذاشتم و به کلت خیره شدم. همیشه دوستش داشتم. خیلی خوشگل بود. سیاه بود و براق. پایینش به خواست خودم اسمم روش بود. آچا. معنی اسممو دوست داشتم. هرچند دیگه فکر نکنم ...

دستمالو تو جیبم گذاشتم و به کلت خیره شدم. همیشه دوستش داشتم. خیلی خوشگل بود. سیاه بود و براق. پایینش به خواست خودم اسمم روش بود. آچا. معنی اسممو دوست داشتم. هرچند دیگه فکر نکنم مثلش باشم. معنیش میشددختر پرستیدنی. پوفی کردم. کی میاد منو بپرسته؟ یک لحظه مکث کردم ...

۲۳ بهمن 1398
122K
پسر گردنشو کج کرد و گفت: حرفات تموم شد؟ بک سرشو تکون داد و پسر که اسمشو یادم رفته بود و گفت: خب به یه ورم. و خودش بلند خندید. خنده هاش مثل جوکر بود. ...

پسر گردنشو کج کرد و گفت: حرفات تموم شد؟ بک سرشو تکون داد و پسر که اسمشو یادم رفته بود و گفت: خب به یه ورم. و خودش بلند خندید. خنده هاش مثل جوکر بود. همونقدر ترسناک. همونقدر رمز آلود. بک کیونگ بلند شد و داد زد: عوضی دارم باهات ...

۱۹ بهمن 1398
95K
+هیچ چیز واسه ماها قطعا خطرناک نیست. پوزخندی زد و گفت: دختر کوچولو. اینجا هشصد و نود تا زندانی خطرناک وجود داره. زندانی هایی که تو عمرتون ندیدین. شونه ای بالا انداختم که گفت: خود ...

+هیچ چیز واسه ماها قطعا خطرناک نیست. پوزخندی زد و گفت: دختر کوچولو. اینجا هشصد و نود تا زندانی خطرناک وجود داره. زندانی هایی که تو عمرتون ندیدین. شونه ای بالا انداختم که گفت: خود دانی. و به سمت در راهنماییمون کرد. خواستیم رد شیم که گفت: اول باید از ...

۱۹ بهمن 1398
64K
+ بیخیال بچه ها. بریم زودتر. کلت و پشت کمرم گذاشتم. کت سیاه رنگم، شلوار همرنگش. و پیرهن سفید رنگ خیلی بهم میومد. از اتاق خارج شدم و برق پذیرایی رو خاموش کردم. کلیدامو برداشتم ...

+ بیخیال بچه ها. بریم زودتر. کلت و پشت کمرم گذاشتم. کت سیاه رنگم، شلوار همرنگش. و پیرهن سفید رنگ خیلی بهم میومد. از اتاق خارج شدم و برق پذیرایی رو خاموش کردم. کلیدامو برداشتم و از خونه خارج شدم. سوار ماشین می هو شدم و کمربندمو بستم. می هو ...

۱۷ بهمن 1398
94K
می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش ...

می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش کردیم بیای کمک کنی. الان نزدیک به شیش روزه گذشته. میفهمی یعنی چی؟ یعنی اگه ...

۵ بهمن 1398
75K
نزدیک در رفت و قبل از رفتنش گفت: بهتره دفعه ی بعدی اروم تر باشی. چون اونموقع دیگه از آمپول خبری نیست. یک راست میری اتاق مخفی خانوم پارک آچــــا. آچا،چشماشو با درد بست و ...

نزدیک در رفت و قبل از رفتنش گفت: بهتره دفعه ی بعدی اروم تر باشی. چون اونموقع دیگه از آمپول خبری نیست. یک راست میری اتاق مخفی خانوم پارک آچــــا. آچا،چشماشو با درد بست و اشک از گوشه ی چشماش میریخت روی متکای سفید رنگ. دستش خونی شده بود و ...

۵ بهمن 1398
106K
پلکم پرید. این خودش یعنی بدبختی. با بهت و استرس برگه های دیگه رو نشونش دادم و گفتم: این اقایون یا خانوما رو چی؟ اونا رو نمیشناسین؟ کمی دقیق تر به برگه خیره شد که ...

پلکم پرید. این خودش یعنی بدبختی. با بهت و استرس برگه های دیگه رو نشونش دادم و گفتم: این اقایون یا خانوما رو چی؟ اونا رو نمیشناسین؟ کمی دقیق تر به برگه خیره شد که گفتم: اقا. خواهش میکنم دقت کنید. این کارتون به زندگی من بستگی داره. سرشو تکون ...

۲۵ دی 1398
114K
آروم زمزمه کردم: آدم تو زندگی مجبوره کارایی بکنه که خودش اصلا دوست نداشته. -- پوشه رو نگاه کردم و گفتم: فقط حواست به افراد پیر باشه. فقط افراد پیر. و با انگشت اروم داشتم ...

آروم زمزمه کردم: آدم تو زندگی مجبوره کارایی بکنه که خودش اصلا دوست نداشته. -- پوشه رو نگاه کردم و گفتم: فقط حواست به افراد پیر باشه. فقط افراد پیر. و با انگشت اروم داشتم دنبال پیر ترین افراد این اداره میگشتم. روی برگه با خودکار قرمز نوشتم: هشت زن ...

۲۵ دی 1398
49K
چشمامو باز کردم و غلتی زدم که باعث شد بلکی از روم بپره پایین و از اتاق خارج بشه. خمیازه ای کشیدم و بلند شدم و روی تخت نشستم. دستمو روی سرم گذاشتم. چرا اینقدر ...

چشمامو باز کردم و غلتی زدم که باعث شد بلکی از روم بپره پایین و از اتاق خارج بشه. خمیازه ای کشیدم و بلند شدم و روی تخت نشستم. دستمو روی سرم گذاشتم. چرا اینقدر درد میکرد؟ شقیقه هام نبض گرفتن و من با حرص از روی تخت بلند شدم ...

۲۵ دی 1398
45K
پوفی کرد و از توی جیبش عکس دیگه ای رو گذاشت روی میز. طناب بلند که رنگش سفید بود. یکم زیادی قشنگ بود. نخ هاش به شکل پیچ پیچی بود و این به خوشگلیش اضافه ...

پوفی کرد و از توی جیبش عکس دیگه ای رو گذاشت روی میز. طناب بلند که رنگش سفید بود. یکم زیادی قشنگ بود. نخ هاش به شکل پیچ پیچی بود و این به خوشگلیش اضافه کرده بود. می هو: من طی اطلاعاتی که بدست آوردم فهمیدم که این طناب فقط ...

۱۴ دی 1398
86K
می هو: چقدر خنگین شماها. بابا دارم میگم رئیس یا هرکوفته دیگه ای از این باند وقتی زنا رو میکشته بهشون تجاوز میکرده و بعدش به دار آمیختشون میکرده. چشمامو یک لحظه با درد بستم ...

می هو: چقدر خنگین شماها. بابا دارم میگم رئیس یا هرکوفته دیگه ای از این باند وقتی زنا رو میکشته بهشون تجاوز میکرده و بعدش به دار آمیختشون میکرده. چشمامو یک لحظه با درد بستم و نفس عمیقی کشیدم. می هو با دیدن حالم لبشو گاز گرفت. زمزمه کردم: تو ...

۱۴ دی 1398
26K
چشمامو با درد بستم و گفتم: نمی خوام برگردم به اون تیمارستان لعنتی. نمی خوام. یادم میاد هروقت به کلیسا میرفتم پدراونجا از کسی برام تعریف میکرد که میگفت: خدا به اون گفته بود نباید ...

چشمامو با درد بستم و گفتم: نمی خوام برگردم به اون تیمارستان لعنتی. نمی خوام. یادم میاد هروقت به کلیسا میرفتم پدراونجا از کسی برام تعریف میکرد که میگفت: خدا به اون گفته بود نباید سیب رو بخوره. و وقتی که خورد به زمین تبعید شدن. خب..من نمی دونم این ...

۱۳ دی 1398
123K