نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

نظر_بدین (۲۸ تصویر)

#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ ...

#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ بود!! علی : عجب....امروز جایی نمیخوای بری ؟ مارال : نه چرا مگه ؟ علی ...

۲ روز پیش
91K
#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال ...

#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال . مارال : این چیه تو دستت ؟ میترا : همون نامه ای که اون ...

۲ روز پیش
67K
#پارت_پنجاه_و_سوم #من_و_تنهایی ارسلان تو سالن بود.... ما بدونِ هیچ سلام و احوال پرسی همون موقع رفتیم طبقه ی بالا ارسلان : سلام چیشده ؟ امیر : هیچی الان حاضر شیم بریم بابل ؟ ارسلان : ...

#پارت_پنجاه_و_سوم #من_و_تنهایی ارسلان تو سالن بود.... ما بدونِ هیچ سلام و احوال پرسی همون موقع رفتیم طبقه ی بالا ارسلان : سلام چیشده ؟ امیر : هیچی الان حاضر شیم بریم بابل ؟ ارسلان : اره بریم... من و میترا و مهرناز حاضر شدیم و اومدیم طبقه ی پایین وسایلمون ...

۲ روز پیش
68K
#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا ...

#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا : شام درست میکنه مهرناز : چرا زودتر بهم نگفتی ؟ میترا : چرا مگه ...

۲ روز پیش
34K
#پارت_پنجاه_و_یکم #من_و_تنهایی مهرناز : عه سلام تو اینجا چیکا میکنی ؟ میترا : بالاخره منم آدمم دیگه، خواستم بیام تو اتاق.. مهرناز : اره...کجا بودی ؟ میترا : بیرون بودم.. مهرناز : چرا زیر چشات ...

#پارت_پنجاه_و_یکم #من_و_تنهایی مهرناز : عه سلام تو اینجا چیکا میکنی ؟ میترا : بالاخره منم آدمم دیگه، خواستم بیام تو اتاق.. مهرناز : اره...کجا بودی ؟ میترا : بیرون بودم.. مهرناز : چرا زیر چشات کبوده و چشات قرمز شدن ؟ میترا : هیچی از بس که خندیدم !! مهرناز ...

۲ روز پیش
69K
#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال ...

#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال خانوم میترا کجاست ؟ مارال : اومم حالش خوب نبود...رفت بیرون امیر : اها... مارال ...

۲ روز پیش
61K
#پارت_چهل_و_نهم #من_و_تنهایی نوشته های نامه : به نام خدا سلام میترا جونم تولدت مبارک عزیزکم....ایشاالله در تمام موقعیت های زندگیت موفق و پیروز باشی...تمام سختی هات تموم‌ شن...تمومِ آرزو هات بشن یه خاطره....به هرچی که ...

#پارت_چهل_و_نهم #من_و_تنهایی نوشته های نامه : به نام خدا سلام میترا جونم تولدت مبارک عزیزکم....ایشاالله در تمام موقعیت های زندگیت موفق و پیروز باشی...تمام سختی هات تموم‌ شن...تمومِ آرزو هات بشن یه خاطره....به هرچی که میخوای برسی...راستش یه چیزی رو میخواستم بهت بگم...البته خیلی وقت بود که میخواستم بهت بگم ...

۵ روز پیش
131K
#پارت_چهل_و_هفتم #من_و_تنهایی مهرناز : حالا هم بخواب... مارال : باشه... مهرناز : ساعت 3 و نیم بیدارت میکنم ‌. مارال : یعنی 30 دقیقه دیگه ؟ مهرناز : اره... مارال : باش.... خوابیدم....خوابِ مادرمو دیدم.. ...

#پارت_چهل_و_هفتم #من_و_تنهایی مهرناز : حالا هم بخواب... مارال : باشه... مهرناز : ساعت 3 و نیم بیدارت میکنم ‌. مارال : یعنی 30 دقیقه دیگه ؟ مهرناز : اره... مارال : باش.... خوابیدم....خوابِ مادرمو دیدم.. سمیرا (مامانِ مارال) : مارال ؟ مارال : عههه مامان دلم بهت تنگ شده بود!! ...

۵ روز پیش
71K
#پارت_چهل_و_ششم #من_و_تنهایی ارسلان : باااش میترا : سره من داد نکش !! ارسلان : دلم میخواد !! میترا : دلت غلط کرده... ارسلان : اره دله من زیادی از حد غلط میکنه‌!! میترا : بله ...

#پارت_چهل_و_ششم #من_و_تنهایی ارسلان : باااش میترا : سره من داد نکش !! ارسلان : دلم میخواد !! میترا : دلت غلط کرده... ارسلان : اره دله من زیادی از حد غلط میکنه‌!! میترا : بله مثله خودت !! ارسلان : کوفت میترا : ممنونم آقای دکتر... ارسلان : خواهش میکنم ...

۵ روز پیش
42K
#پارت_چهل_و_چهارم #من_و_تنهایی حس خیلی خوبی داشتم....انگاری امیدمو به دست اورده بودم... مهرناز : مارااال حواست کجاست؟ مارال : ببخشید داشتم به این قسمتی که از رمان خوندم فکر میکردم... مهرناز : اها خوبه... مارال : ...

#پارت_چهل_و_چهارم #من_و_تنهایی حس خیلی خوبی داشتم....انگاری امیدمو به دست اورده بودم... مهرناز : مارااال حواست کجاست؟ مارال : ببخشید داشتم به این قسمتی که از رمان خوندم فکر میکردم... مهرناز : اها خوبه... مارال : اوهوم... مهرناز : حالت بهتره ؟ مارال : اره خیلی بهتر شدم...انگاری امیدم رو بازم ...

۵ روز پیش
54K
#پارت_چهل_و_سوم #من_و_تنهایی آماده شدم...با مهرناز اومدیم طبقه ی پایین....از ویلا خارج‌ شدیم... رفتیم لب ساحل کناره دریا...هوا خیلی خوب‌ بود...مهرناز دوربین عکاسیشو داد به من تا ازش عکس بگیرم...شروع کردم به عکس گرفتن خیلی عکسای ...

#پارت_چهل_و_سوم #من_و_تنهایی آماده شدم...با مهرناز اومدیم طبقه ی پایین....از ویلا خارج‌ شدیم... رفتیم لب ساحل کناره دریا...هوا خیلی خوب‌ بود...مهرناز دوربین عکاسیشو داد به من تا ازش عکس بگیرم...شروع کردم به عکس گرفتن خیلی عکسای قشنگی گرفتم... مهرناز : تو هم چندتا ژست بگیر تا ازت عکس بگیرم مارال : ...

۶ روز پیش
112K
#پارت_چهلم #من_و_تنهایی مارال : باشه هرچه زودتر بیاین !! ارسلان : اوکی باشه ‌خداحافظ . مارال : خداحافظ . گوشی رو قطع کردم.. مهرناز : چی میگفت ؟ مارال : میگفت بریم ویلا وسایل شام ...

#پارت_چهلم #من_و_تنهایی مارال : باشه هرچه زودتر بیاین !! ارسلان : اوکی باشه ‌خداحافظ . مارال : خداحافظ . گوشی رو قطع کردم.. مهرناز : چی میگفت ؟ مارال : میگفت بریم ویلا وسایل شام رو حاضر کنیم... مهرناز :‌ اها بریم... با مهرناز به طرفِ ویلا حرکت کردیم... رفتیم ...

۶ روز پیش
41K
#پارت_سی_و_نهم #من_و_تنهایی از زبون امیر : اوف دیگه نمیتونم این حس رو تو خودم مخفی کنم...تحمل ندارم....باید حداقل به ارسلان بگم... امیر : ارسلان ؟ ارسلان : بله عشق دلم ؟ امیر : مسخره نکن ...

#پارت_سی_و_نهم #من_و_تنهایی از زبون امیر : اوف دیگه نمیتونم این حس رو تو خودم مخفی کنم...تحمل ندارم....باید حداقل به ارسلان بگم... امیر : ارسلان ؟ ارسلان : بله عشق دلم ؟ امیر : مسخره نکن عوضی حوصله ندارم ‌ ارسلان : اووه تو اصلا لیاقت اینجور حرفارو نداری!! امیر : ...

۶ روز پیش
79K
#پارت_سی_و_هشتم #من_و_تنهایی میترا هم اومد....رفتیم کتابخونه...شروع کردیم به درس خوندن... تا عصر مشغول خوندن شدیم.... ساعت 5 رفتیم یتیم خونه.... قرار بود اتاقمون رو رنگ کنن‌ و وسایلِ داخلِ اتاق رو عوض کنن... موقعی وارد ...

#پارت_سی_و_هشتم #من_و_تنهایی میترا هم اومد....رفتیم کتابخونه...شروع کردیم به درس خوندن... تا عصر مشغول خوندن شدیم.... ساعت 5 رفتیم یتیم خونه.... قرار بود اتاقمون رو رنگ کنن‌ و وسایلِ داخلِ اتاق رو عوض کنن... موقعی وارد اتاق شدیم تمام اتاق با رنگِ یاسی رنگ شده بود... خیلی قشنگ شده بود.. میترا ...

۶ روز پیش
53K
#پارت_سی_و_هفتم #من_و_تنهایی از زبون امیر : با ارسلان رفتیم لب ساحل کناره دریا....هوا خیلی دلگیر بود....حالم اصلا خوب نبود....چه حسه بدی داشتم.... ارسلان : هووی آقای از خود راضی چرا تو فکری ؟؟ امیر : ...

#پارت_سی_و_هفتم #من_و_تنهایی از زبون امیر : با ارسلان رفتیم لب ساحل کناره دریا....هوا خیلی دلگیر بود....حالم اصلا خوب نبود....چه حسه بدی داشتم.... ارسلان : هووی آقای از خود راضی چرا تو فکری ؟؟ امیر : اِی درد !! تو فکرم دیگه.... ارسلان : تو فکره چی ؟ امیر : باور ...

۷ روز پیش
118K
#پارت_سی_و_ششم #من_و_تنهایی الهام : مارال من دیگه باید برم ببخشید چند روز دیگه زنگ میزنم حرف بزنیم . مارال : نه مشکلی نیست . روزتون خوش . خداحافظ الهام : همچنین خداحافظ . گوشی رو ...

#پارت_سی_و_ششم #من_و_تنهایی الهام : مارال من دیگه باید برم ببخشید چند روز دیگه زنگ میزنم حرف بزنیم . مارال : نه مشکلی نیست . روزتون خوش . خداحافظ الهام : همچنین خداحافظ . گوشی رو قطع کردم و دادم به مهرناز... کاش منم مامان داشتم که بهم زنگ بزنه...که حالمو ...

۷ روز پیش
51K
#پارت_سی_و_پنجم #من_و_تنهایی با مهرناز به اتاق پذیرایی رفتیم... ارسلان : به به دیرتر میومدین!! مهرناز : اِی درد ، اِی مرگ ، اِی کوفت ارسلان : عهه چرا فحش میدی !؟؟ مهرناز : فقط بلدی ...

#پارت_سی_و_پنجم #من_و_تنهایی با مهرناز به اتاق پذیرایی رفتیم... ارسلان : به به دیرتر میومدین!! مهرناز : اِی درد ، اِی مرگ ، اِی کوفت ارسلان : عهه چرا فحش میدی !؟؟ مهرناز : فقط بلدی مسخره کنی !! ارسلان : دلم میخوااد مهرناز : حرف نزن بیا چاییتو بخور یخ ...

۱ هفته پیش
79K
#پارت_سی_و_سوم #من_و_تنهایی مارال : اوهوم.... از زبون ارسلان : به کنارِ امیر رفتم روی ماسه ی ساحل نشسته بود و به دریا خیره شده بود....چرا اینقد ناراحت بود؟! دستمو گذاشتم رو شونش و بهش گفتم ...

#پارت_سی_و_سوم #من_و_تنهایی مارال : اوهوم.... از زبون ارسلان : به کنارِ امیر رفتم روی ماسه ی ساحل نشسته بود و به دریا خیره شده بود....چرا اینقد ناراحت بود؟! دستمو گذاشتم رو شونش و بهش گفتم : امیر چیشده ؟ چرا حالت خوب نیست ؟ امیر : عه ارسلان تو اینجا ...

۱ هفته پیش
51K
#پارت_سی_و_دوم #من_و_تنهایی تا ویلا هیچ حرفی زده نشد.... امیر حالش خوب نبود....اعصابش خورد بود !! داشتم کلافه میشدم !! اخه چرا اینجوری شده بود ؟! میخواستم برم از ارسلان بپرسم....چون برام دردسر میشد نپرسیدم... علی ...

#پارت_سی_و_دوم #من_و_تنهایی تا ویلا هیچ حرفی زده نشد.... امیر حالش خوب نبود....اعصابش خورد بود !! داشتم کلافه میشدم !! اخه چرا اینجوری شده بود ؟! میخواستم برم از ارسلان بپرسم....چون برام دردسر میشد نپرسیدم... علی بهم زنگ زد . علی : الو سلام خوبی ؟ مارال :‌سلام ممنون تو خوبی ...

۱ هفته پیش
52K
#پارت_سی_ام #من_و_تنهایی مارال : باشه...بریم‌. با آقا رضا به اتاقش رفتیم . یه چایی برام ریخت...اتاق قشنگی داشت...خیلی منظم و تمیز بود... خوشم میومد...خیلی مهربون بود... نگهبان : بفرما دخترم بخور تا گرم شی... مارال ...

#پارت_سی_ام #من_و_تنهایی مارال : باشه...بریم‌. با آقا رضا به اتاقش رفتیم . یه چایی برام ریخت...اتاق قشنگی داشت...خیلی منظم و تمیز بود... خوشم میومد...خیلی مهربون بود... نگهبان : بفرما دخترم بخور تا گرم شی... مارال : ممنونم میشه بعدش تعریف کنین از گذشتتون ؟ نگهبان : اگه بخوای گوش کنی ...

۱ هفته پیش
62K