نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

نظر_فراموش_نشه (۳۶ تصویر)

#پارت_۶۰ #آخرین_تکه_قلبم دختر مجهول و گمنام (همونی که توی مهمونی نیما و عرفان سرش دعوا کردن) : صدای پارس بیسکیت(سگم) به گوشم خورد ، برگشتم سمتش.. اومد کنارم .. دستی روش کشیدم و گفتم: _رفیق ...

#پارت_۶۰ #آخرین_تکه_قلبم دختر مجهول و گمنام (همونی که توی مهمونی نیما و عرفان سرش دعوا کردن) : صدای پارس بیسکیت(سگم) به گوشم خورد ، برگشتم سمتش.. اومد کنارم .. دستی روش کشیدم و گفتم: _رفیق روزهای سخت .. زبونشو درآورد و خودشو برام لوس کرد... قربون صدش رفتم. صدای موج ...

۳ روز پیش
41K
#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو ...

#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو لب، میگی آرایش زیاد؟؟ _آخه تو تا چند وقت پیش همینم نمیزدی.. نفس عمیقی کشیدم: ...

۶ روز پیش
149K
#پارت_۵۷ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن آدرس ، از بغلش درومدم بیرون و گفتم: _ببینم چی میشه.. با چشمای سبزش بهم زل زد و گفت: _منتظر جوابت میمونم.. سری تکون دادم و از پله ها پایین رفتم ...

#پارت_۵۷ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن آدرس ، از بغلش درومدم بیرون و گفتم: _ببینم چی میشه.. با چشمای سبزش بهم زل زد و گفت: _منتظر جوابت میمونم.. سری تکون دادم و از پله ها پایین رفتم ، برای خودم کف زدم.. خیلی خوب آدسو از چنگ سعید درآوردم بیرون! عرفان رو ...

۷ روز پیش
48K
#پارت_۵۵ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن این که کسی از دستم درش بیاره ، از قهرم پشمون شدم ، بر گشتم دیدم با اون ماکسش و چشمای زیادی تابلوش منتظره من برگردم . تا دید دارم برمیگردم ...

#پارت_۵۵ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن این که کسی از دستم درش بیاره ، از قهرم پشمون شدم ، بر گشتم دیدم با اون ماکسش و چشمای زیادی تابلوش منتظره من برگردم . تا دید دارم برمیگردم ، رفت داخل .. بقول نازنین غرور دار .. مثلا میخواد بگه من منت کشی ...

۱ هفته پیش
45K
#پارت_۵۲ #آخرین_تکه_قلبم (پلی بک به خاطرات گذشته ) در حالی که چیزی نمونده بود سکته کنم ، گفتم: _آرزو یه زنگ بزن به گوشیم نیستش! زنگ که زد صداش درومد نفس راحتی کشیدم، همه جا ...

#پارت_۵۲ #آخرین_تکه_قلبم (پلی بک به خاطرات گذشته ) در حالی که چیزی نمونده بود سکته کنم ، گفتم: _آرزو یه زنگ بزن به گوشیم نیستش! زنگ که زد صداش درومد نفس راحتی کشیدم، همه جا رو گشتم زیر روزنامه ها زیر پام توی جیبم و کیفم اما هیچ جا نبودش ...

۱ هفته پیش
66K
#پارت_۵۱ #آخرین_تکه_قلبم نیاز: به ساعتم نگاهی کردم،ساعت ۵ونیم رو نشون میداد.. آفتاب خودشو پشت کوه قایم کرد و تاریکی آسمون آبی رو فرا گرفت. ِآرزو اخمی کرد و گفت: _پیامکش اومد..ساعت ۶ ، جلوی موزه ...

#پارت_۵۱ #آخرین_تکه_قلبم نیاز: به ساعتم نگاهی کردم،ساعت ۵ونیم رو نشون میداد.. آفتاب خودشو پشت کوه قایم کرد و تاریکی آسمون آبی رو فرا گرفت. ِآرزو اخمی کرد و گفت: _پیامکش اومد..ساعت ۶ ، جلوی موزه مفاخر .. موزه مفاخر کجاست نیاز ؟؟ مقنعه ام رو روی سرم مرتب کردم و ...

۱ هفته پیش
114K
#پارت_۴۹ #آخرین_تکه_قلبم شماره اش یه چند تا صفر و ۱ بود ، زنگ زدم بهش : _ همچین شماره ای وجود ندارد.. مگه میشه؟؟؟سریع زنگ زدم شایان.. _جونم داداش _سریع بیا همین آدرسی که میفرسم ...

#پارت_۴۹ #آخرین_تکه_قلبم شماره اش یه چند تا صفر و ۱ بود ، زنگ زدم بهش : _ همچین شماره ای وجود ندارد.. مگه میشه؟؟؟سریع زنگ زدم شایان.. _جونم داداش _سریع بیا همین آدرسی که میفرسم برات. _ولی آخه _آخه نداره شایان ، پاشو کارم واجبه. آدرس رو براش پیامک کردم ...

۱ هفته پیش
68K
#پارت_۴۸ #آخرین_تکه_قلبم نیم ساعتی طول کشید تا دوربین ها رو بگرده.. _چیشد؟ _هیچ فردی امشب بعد از ورودش خارج نشده از این باغ! مخم سوت کشید .. _مگه ممکنه؟؟ _این چیزیه که دوربین ها میگن! ...

#پارت_۴۸ #آخرین_تکه_قلبم نیم ساعتی طول کشید تا دوربین ها رو بگرده.. _چیشد؟ _هیچ فردی امشب بعد از ورودش خارج نشده از این باغ! مخم سوت کشید .. _مگه ممکنه؟؟ _این چیزیه که دوربین ها میگن! _پس هنوزم اینجاس.. سری تکون داد..چشممو بستم و نفسی کشیدم .. پله ها رو آروم ...

۱ هفته پیش
42K
#پارت_۴۷ #آخرین_تکه_قلبم نیما: لبخندی زدم و رفتم سمت میزبان این مهمونی و البته صاحب ایت تالار باغ! مردونه دست دادیم و سلام احوال پرسی کردیم. ازم خواست بشینم کنارش تا از هر دری حرفی بزنیم! ...

#پارت_۴۷ #آخرین_تکه_قلبم نیما: لبخندی زدم و رفتم سمت میزبان این مهمونی و البته صاحب ایت تالار باغ! مردونه دست دادیم و سلام احوال پرسی کردیم. ازم خواست بشینم کنارش تا از هر دری حرفی بزنیم! منم بخاطر وضعیت موجود لبخند مصنوعی زدم و گفتم: _باعث افتخارمه. _چرا غلام حسین نیومد؟ ...

۲ هفته پیش
45K
#پارت_۴۶ #آخرین_تکه_قلبم عرفان: مشتمو پر از آب کردم و زدم به صورتم. انتقام این کارشو ازش میگیرم .. مقتدرانه قدم برداشتم .. بی حوصله رفتم سمت مشروب ها.. خنده های سحر که با پسرهای دیگه ...

#پارت_۴۶ #آخرین_تکه_قلبم عرفان: مشتمو پر از آب کردم و زدم به صورتم. انتقام این کارشو ازش میگیرم .. مقتدرانه قدم برداشتم .. بی حوصله رفتم سمت مشروب ها.. خنده های سحر که با پسرهای دیگه حسایی گرم گرفته بود از پشت سرم به گوش می رسید، صدای کفش یه دختر ...

۲ هفته پیش
50K
#پارت_۴۴ #آخرین_تکه_قلبم توی آینه نگاه کردمو گفتم: _نیاز بیا اینجا نیاز در اتاق پرو رو باز کرد و با دیدن من چشماش برق زد و دستشاشو انداخت دور کمرم . _وای نیما خیلی خیلی بهت ...

#پارت_۴۴ #آخرین_تکه_قلبم توی آینه نگاه کردمو گفتم: _نیاز بیا اینجا نیاز در اتاق پرو رو باز کرد و با دیدن من چشماش برق زد و دستشاشو انداخت دور کمرم . _وای نیما خیلی خیلی بهت میاد، چقدر تیپ رسمی جنتلمنت میکنه! به خودم و نیاز توی آینه نگاه کردمو گفتم: ...

۲ هفته پیش
57K
#پارت_۴۳ #آخرین_تکه_قلبم به ماشین نگاه کردم ، کارواش حسابی برقش انداخته ! زانتیای مشکی.. به یاد دوتا زانتیا سوارا ، یکی مشکی یکی سفید .. اما تموم شد.. گل نبود اما پر پرش کردم .. ...

#پارت_۴۳ #آخرین_تکه_قلبم به ماشین نگاه کردم ، کارواش حسابی برقش انداخته ! زانتیای مشکی.. به یاد دوتا زانتیا سوارا ، یکی مشکی یکی سفید .. اما تموم شد.. گل نبود اما پر پرش کردم .. پل نبود .. اما خرابش کردم..! ادکلن همیشگیمو زدم ، همونی که نیاز واسه تولد ...

۲ هفته پیش
34K
#پارت_۴۲ #آخرین_تکه_قلبم با صدای زنگ تلفنم چشممو باز کردم :

#پارت_۴۲ #آخرین_تکه_قلبم با صدای زنگ تلفنم چشممو باز کردم : "بابا" برداشتمو و چشمامو بستم ، ای خروس بی محل! _الو _الو نیما کجایی؟ _خونه خالم _اونجا چیکار؟ _کارتو بگو بابا _امشب دعوتیم تالار باغ اشتیاق _اونجا چخبره؟ _یکی از دوستای بابابزرگت دعوتمون کرده اونجا . _باشه خودمو میرسونم ! ...

۲ هفته پیش
33K
#پارت_۴۱ #آخرین_تکه_قلبم نیما صداش کردم: _نیاز _جان دهنم تلخ شد از شنیدن جان، همیشه با جون نیاز و جون دلم جوابمو میداد اما حالا..انگار اوضاع خیلی وخیم شده برای من ..! _نسکافه یا قهوه میخوری؟ ...

#پارت_۴۱ #آخرین_تکه_قلبم نیما صداش کردم: _نیاز _جان دهنم تلخ شد از شنیدن جان، همیشه با جون نیاز و جون دلم جوابمو میداد اما حالا..انگار اوضاع خیلی وخیم شده برای من ..! _نسکافه یا قهوه میخوری؟ _نسکافه از پنجره ی آشپز خونه به بیرون نگاه کردم. بارون هنوز بند نیومده بود. ...

۲ هفته پیش
56K
#پارت_۴۰ #آخرین_تکه_قلبم اخم کرد و بیشتر چسبید به شومینه.. خاله سمیرا دو تا تیکه ی نسبتا بزرگ از کیک کاکائویی رو روی عسلی گذاشت و گفت: _بخورید تا حالتون جا بیاد..من دارم میرم عزیزم ، ...

#پارت_۴۰ #آخرین_تکه_قلبم اخم کرد و بیشتر چسبید به شومینه.. خاله سمیرا دو تا تیکه ی نسبتا بزرگ از کیک کاکائویی رو روی عسلی گذاشت و گفت: _بخورید تا حالتون جا بیاد..من دارم میرم عزیزم ، از دیدنت خوشحال شدم ، شماره اتو از نیما میگیرم یه روز حتما باید بیای ...

۲ هفته پیش
43K
#پارت_۳۹ #آخرین_تکه_قلبم (بازگشت به زمان حال) بدو بدو رفتیم سمت ماشین، زودی بخاری ماشین رو روشن کرد ،رو کرد به من گفت: _کجا بریم ؟؟ لرز تموم بدنمو فرا گرفته بود: _نمیدونم نیما دارم یخ ...

#پارت_۳۹ #آخرین_تکه_قلبم (بازگشت به زمان حال) بدو بدو رفتیم سمت ماشین، زودی بخاری ماشین رو روشن کرد ،رو کرد به من گفت: _کجا بریم ؟؟ لرز تموم بدنمو فرا گرفته بود: _نمیدونم نیما دارم یخ میزنم! گوشیشو گرفت دستش و زنگ زد : _الو سلام چطوری خاله؟..خوبم..میگم خاله یه چیزی ...

۲ هفته پیش
82K
#پارت_۳۷ #آخرین_تکه_قلبم _بارون شدید بود .. اومدم برسونمت! لبخند تلخی نشست روی لبم : _برو ، تویی که دیگه رفتی، از همه جا برو ، نه فقط از دل ، از دیده ام برو..! به ...

#پارت_۳۷ #آخرین_تکه_قلبم _بارون شدید بود .. اومدم برسونمت! لبخند تلخی نشست روی لبم : _برو ، تویی که دیگه رفتی، از همه جا برو ، نه فقط از دل ، از دیده ام برو..! به راهم ادامه دادم ، صدام زد _نیاز.. برنگشتم ، و پا گذاشتم روی قلبم و ...

۲ هفته پیش
69K
#پارت_۳۵ #آخرین_تکه_قلبم نیما رو کرد به ما و گفت: _من بخاطر اینکه گفتید دیرمون شده تند رفتم! _باشه شما به فکر دیر شدن من نباشید ، آروم رانندگی کنید! اینو گفت و به صلوات فرستادنش ...

#پارت_۳۵ #آخرین_تکه_قلبم نیما رو کرد به ما و گفت: _من بخاطر اینکه گفتید دیرمون شده تند رفتم! _باشه شما به فکر دیر شدن من نباشید ، آروم رانندگی کنید! اینو گفت و به صلوات فرستادنش ادامه داد.. نزدیک مدرسه آراما که شدیم. آرزو رو به نیما گفت: _همین جا نگه ...

۲ هفته پیش
72K
#پارت_۳۴ #آخرین_تکه_قلبم باضریه محکمی که به ماشین خورد ، وحشت زده به بیرون نگاه کردم. پنجره رو دادم پایین و به بدنه ی ماشین نگاه کردم. امیر رو له نیما گفت: _اینارو اینجا پیاده کن ...

#پارت_۳۴ #آخرین_تکه_قلبم باضریه محکمی که به ماشین خورد ، وحشت زده به بیرون نگاه کردم. پنجره رو دادم پایین و به بدنه ی ماشین نگاه کردم. امیر رو له نیما گفت: _اینارو اینجا پیاده کن ، نباشن بهتره تا بریم سراغ اونی که زد به ماشین. منو آرزو ترسیده گفتیم: ...

۲ هفته پیش
50K
#پارت_۳۳ #آخرین_تکه_قلبم امیر رو به بقیه گفت : _من ۱۱ونیم باید دم مدرسه آراما باشما! نیمانگاهی به ساعت کرد و گفت: _الان که یازده و نیمه! آرزو مضطرب شد و گفت : _وای زودتر برید ...

#پارت_۳۳ #آخرین_تکه_قلبم امیر رو به بقیه گفت : _من ۱۱ونیم باید دم مدرسه آراما باشما! نیمانگاهی به ساعت کرد و گفت: _الان که یازده و نیمه! آرزو مضطرب شد و گفت : _وای زودتر برید برسیم ، مامانم میکشه منو! آرزو صلوات میفرستاد و فوت میکرد توی هوا .. گوشیش ...

۲ هفته پیش
21K