نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

نویسنده_خاموش (۴۱ تصویر)

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹ برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و.... با حرفی که زد انگار یه بار دیگه کلی انرژی گرفتم. :هانا،من دبیر هندسه و آمارتون هم هستم! -چی؟؟؟؟جدی؟؟؟؟خدا وکیلی؟؟؟؟؟ ای جانننن. خلاصه که ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹ برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و.... با حرفی که زد انگار یه بار دیگه کلی انرژی گرفتم. :هانا،من دبیر هندسه و آمارتون هم هستم! -چی؟؟؟؟جدی؟؟؟؟خدا وکیلی؟؟؟؟؟ ای جانننن. خلاصه که یه استارت فوق العاده برا روز اول مدرسه بود. یک هفته گذشته بود و حالا ...

۲۱ آذر 1398
26K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۸ با تعجب بهش نگاه کردم که لبخند مهربونی به روم زد و اشاره کرد وسیله هامو جمع کنم. بر برداشتن هر کدوم از وسیله هامو گذاشتنش توی کیفم تک تک خاطراتم تو ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۸ با تعجب بهش نگاه کردم که لبخند مهربونی به روم زد و اشاره کرد وسیله هامو جمع کنم. بر برداشتن هر کدوم از وسیله هامو گذاشتنش توی کیفم تک تک خاطراتم تو ذهنم مرور میکردم. خاطرات مدرسه ای که فقط یک سال مهمونش بودم اما بخش بزرگی ...

۷ آذر 1398
2K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم و گفتم دوباره میام میبینمت! خودمو به ماشین رسوندم... . . . چند دقیقه گذشت ...

۲۵ آبان 1398
1K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۶ خیلی بهش فکر کردم ولی نتیجه ای نگرفتم! حس بدی داشتم بخاطر شادی... تابستون هم روبه تمومی بود و منم دیگه کلاسام تموم شدن... امتحانا رو هم که تموم کردم از اونجایی ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۶ خیلی بهش فکر کردم ولی نتیجه ای نگرفتم! حس بدی داشتم بخاطر شادی... تابستون هم روبه تمومی بود و منم دیگه کلاسام تموم شدن... امتحانا رو هم که تموم کردم از اونجایی که دبیرستان فرزانگان معدل بالای ۱۵ میخواس منم که به خودم امیدی نداشتم فرم انتقالیمو ...

۲۴ آبان 1398
3K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۵ پایاما رو چک کردم و خب اره علی پیاممو دیده بود قبل از اینکه پاکش کنم. the my: کی هستی؟ TACHANKA: عع فک کردم پیامام نیمده😂 همممم بگم ینی؟ the my: بگو ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۵ پایاما رو چک کردم و خب اره علی پیاممو دیده بود قبل از اینکه پاکش کنم. the my: کی هستی؟ TACHANKA: عع فک کردم پیامام نیمده😂 همممم بگم ینی؟ the my: بگو 😐 تا ریپ نزدم TACHANKA: هر چند با عکس العملت ریختن ولی قبلا پشمام صورتی ...

۱۸ آبان 1398
2K
#رمان_گرداب #پارت۴۴ #نویسنده_خاموش با این دختره دوست شدم و فهمیدم تو کلاس کنکور با حسن هم کلاسیه! خب حالا حسن کیه؟:| مسابقه که بزور با دوستام رفتم یادتونه؟ خب همون. اونجا حسن جز کادر برگذاری ...

#رمان_گرداب #پارت۴۴ #نویسنده_خاموش با این دختره دوست شدم و فهمیدم تو کلاس کنکور با حسن هم کلاسیه! خب حالا حسن کیه؟:| مسابقه که بزور با دوستام رفتم یادتونه؟ خب همون. اونجا حسن جز کادر برگذاری بود یه دوسه بار کارم افتاد بهش و بعد دیگه دوستام شروع کردن به مسخره ...

۱۱ آبان 1398
1K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته از روابط خانوادم با فامیل گرفته تا تا حال پدر و مادرم وضع خودم از ...

۲۷ مهر 1398
7K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۱ اوایل تابستون همش خرید بودیم برا عقد خواهرم یه شب حسابی عصبی و البته دلگیر بودم. نمیدونم چرا ولی کلا بی اهمیت ترین موجود تو کل خاندان منم. اخر شب بود و ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۱ اوایل تابستون همش خرید بودیم برا عقد خواهرم یه شب حسابی عصبی و البته دلگیر بودم. نمیدونم چرا ولی کلا بی اهمیت ترین موجود تو کل خاندان منم. اخر شب بود و گوشه تختم که به دیوار وصل میشه تو خودم جم شده بودم. رمز گوشیم که ...

۲۷ مهر 1398
656
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم هم شروع شد و یکی یکی ردشون کردم و عمومی ها رو زود تر تموم ...

۲۲ مهر 1398
2K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ نجمه و خودمو انداختم تو بغل نجمه (قدش دو برابر منه و تپل و سفید ...

۱۴ مهر 1398
2K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه بود در گیر مرگ محمد امین بودیم که بابای ستایش از وجود مهدی(رل ستایش)باخبر شد. ...

۱۲ مهر 1398
1K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد میکرد... میگفت قیدتو میزنم ... حرفاش درد داشت... بوی بی کسی میداد. بهم یاد اوری ...

۹ مهر 1398
2K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون لباسای بیرونیم خودمو انداختم رو تخت. چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد؟ ...

۹ مهر 1398
5K
#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای ...

#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای زندگیم جز علیرضا و امین رو حذف کردم و بعدش بخاطر علیرضا امین رو حذف ...

۸ مهر 1398
3K
#رمان_گرداب #پارت_۳۲ #نویسنده_خاموش هنوز دیوونه امین بودم! اسمش که میومد... لایکم که میکرد... واقعا قلبم بی طاقت میشد گریم میگرفت...اما... اما باید به خواستش احترام میزاشتم ...اون ازم خواسته بود پیش رفییقش بمونم! همه تلاشمو ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۲ #نویسنده_خاموش هنوز دیوونه امین بودم! اسمش که میومد... لایکم که میکرد... واقعا قلبم بی طاقت میشد گریم میگرفت...اما... اما باید به خواستش احترام میزاشتم ...اون ازم خواسته بود پیش رفییقش بمونم! همه تلاشمو میکردم عاشق علیرضا باشم ولی نمیشد که. اخه عشق که زوری نبود. من تو قلبم ...

۲۴ شهریور 1398
853
#رمان_گرداب #پارت_۳۱ #نویسنده_خاموش رفتم بیرون اتاق ببینم چیکارم داره -بابا جان جدیدا زیاد بیرون میری این لازمت میشه! با بهت به گوشی توی دستش نگاه میکردم یه گوشی سیاه نوکیا دکمه ای که سیمکارت هم ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۱ #نویسنده_خاموش رفتم بیرون اتاق ببینم چیکارم داره -بابا جان جدیدا زیاد بیرون میری این لازمت میشه! با بهت به گوشی توی دستش نگاه میکردم یه گوشی سیاه نوکیا دکمه ای که سیمکارت هم داشت. با لبخند بهش نگاه میکرد و با خوشحالی گوشیو ازش گررفتم و تشکر کردم ...

۲۴ شهریور 1398
2K
#رمان_گرداب #پارت_۲۹ #نویسنده_خاموش حالا وقت داشتم یکم بیشتر فکر کنم! به اتفاقای که افتاده بود... به ادمایی که باهاشون رابطه داشتم. فاطمه نارین سلیمه شادی عاطفه ستایش امیر طاها میلاد محمد علی علیرضا مهرداد امین! ...

#رمان_گرداب #پارت_۲۹ #نویسنده_خاموش حالا وقت داشتم یکم بیشتر فکر کنم! به اتفاقای که افتاده بود... به ادمایی که باهاشون رابطه داشتم. فاطمه نارین سلیمه شادی عاطفه ستایش امیر طاها میلاد محمد علی علیرضا مهرداد امین! ادمایی دیگه ای که شاید الان یادم نیاد. فاطمه...خب اون انقدری باهام صمیمی شده بود ...

۲۱ شهریور 1398
2K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوهشتم #نویسنده_خاموش میدونید... اون بیمار بود... نمیدونم اسم بیماریش چیه اما اینطوری بود که یروز خوب خوب بود یروز بد بد ابراز علاقش با تحقیر کردنم بود و فک میکرد مثلا من غلام حلقه ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوهشتم #نویسنده_خاموش میدونید... اون بیمار بود... نمیدونم اسم بیماریش چیه اما اینطوری بود که یروز خوب خوب بود یروز بد بد ابراز علاقش با تحقیر کردنم بود و فک میکرد مثلا من غلام حلقه به گوششم ک به هر سازش برقصم -میشه بگی چی از جونم میخوای؟ بذا برم ...

۱۹ شهریور 1398
447
#رمان_گرداب #پارت_بیستوهفتم #نویسنده_خاموش اولش بچه ها واقعا عصبی بودن و بعد خودم حس کردم زیادم و از گروه رفتم فقط تو پی وی مائده گفتم... -قدرشون بدون ...رفیقای خوبی داری. -مرسی خواهری بعدش ظاهرا رفته ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوهفتم #نویسنده_خاموش اولش بچه ها واقعا عصبی بودن و بعد خودم حس کردم زیادم و از گروه رفتم فقط تو پی وی مائده گفتم... -قدرشون بدون ...رفیقای خوبی داری. -مرسی خواهری بعدش ظاهرا رفته بود پیاممو به دوستاش نشون داده بود چون یکی از دخترا اومد پی ویم و ...

۱۹ شهریور 1398
712
#رمان_گرداب سلام رفقا من همون هانا داستانم خب خیلی ممنونم که حمایتم میکنید با کمال تاسف و عذر خوای یه مدت نمیتونم پارت بذارم البته شایدم گذاشتم! اتفاقای بد دس از سر من برنمیداره. الان ...

#رمان_گرداب سلام رفقا من همون هانا داستانم خب خیلی ممنونم که حمایتم میکنید با کمال تاسف و عذر خوای یه مدت نمیتونم پارت بذارم البته شایدم گذاشتم! اتفاقای بد دس از سر من برنمیداره. الان که اینو مینویسم با اشک و درد شدید قلبم دارم مبارزه میکنم ، یکم که ...

۱۶ شهریور 1398
51