نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

هویت_مخفی_عشق (۱۲۶ تصویر)

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۳۲ -اذیتم نکن دیگه پیشونیشو بوسیدم:دیگه اذیت کردنی در کار نیس سونیتا اون پنج سال که ولتون کردم رفتم خودم خیلی داغون شدم و میدونم شماها هم اذیت شدید ولی دیگه نمیذارم آب تو ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۳۲ -اذیتم نکن دیگه پیشونیشو بوسیدم:دیگه اذیت کردنی در کار نیس سونیتا اون پنج سال که ولتون کردم رفتم خودم خیلی داغون شدم و میدونم شماها هم اذیت شدید ولی دیگه نمیذارم آب تو دل مامان و سامینا و تو تکون بخوره نگاش کردم نیشش هی باز میشد یدونه ...

۱۲ شهریور 1398
58K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۳۱ رفتم سمت اتاق سرتیپ و در زدم:بفرمایید رفتم تو یه احترام بهش گذاشتم و گفتم:سرتیپ من دارم میرم،امری ندارید با من؟ لبخند زد و گفت:نه پسرم ممنون که همیشه به فکری -من کاری ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۳۱ رفتم سمت اتاق سرتیپ و در زدم:بفرمایید رفتم تو یه احترام بهش گذاشتم و گفتم:سرتیپ من دارم میرم،امری ندارید با من؟ لبخند زد و گفت:نه پسرم ممنون که همیشه به فکری -من کاری نکردم ،پس با اجازه احترام زدم براش و از اتاق اومدم بیرون با بچه ها ...

۱۲ شهریور 1398
80K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۳۰ ابرومو انداختم بالا و گفتم:چی؟؟ -مهنا رو میگم سعیتو بکن که بهش برسی چون خیلی تک و مهربونه خیلی لبخند اومد رو لبم:سامینا.... نذاشت حرفمو ادامه بدم:میدونم تو دوسش داری اونم خیلی زیاد ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۳۰ ابرومو انداختم بالا و گفتم:چی؟؟ -مهنا رو میگم سعیتو بکن که بهش برسی چون خیلی تک و مهربونه خیلی لبخند اومد رو لبم:سامینا.... نذاشت حرفمو ادامه بدم:میدونم تو دوسش داری اونم خیلی زیاد و اینم میدونم که نباید هیچکس بفهمه رفتم پیشش و پیشونیشو بوسیدم:و حتی سونیتا خندید ...

۱۱ شهریور 1398
67K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۹ نیم ساعت گذشته بود و رقص نور و صدای آهنگ فضا رو پر کرده بود،نگاهم به سرتیپ و خانومش افتاد که داشتن با هم میرقصیدن چقدر خوب بود که سرتیپ رو این چیزا ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۹ نیم ساعت گذشته بود و رقص نور و صدای آهنگ فضا رو پر کرده بود،نگاهم به سرتیپ و خانومش افتاد که داشتن با هم میرقصیدن چقدر خوب بود که سرتیپ رو این چیزا حساس نبود و مثل پدر خدا بیامرز من نبود نبود،حدود دو ساعت بعد وقتی شامو ...

۱۱ شهریور 1398
50K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۸ به خودم تو آینه نگاه کردم از قیافم به خنده افتادم موهای بهم ریخته با لبای یکم قرمز و دکمه بالای لباسم که باز شده بود به موهام دست کشیدن و درستشون کردم ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۸ به خودم تو آینه نگاه کردم از قیافم به خنده افتادم موهای بهم ریخته با لبای یکم قرمز و دکمه بالای لباسم که باز شده بود به موهام دست کشیدن و درستشون کردم د دکمه لباسمم بستم و با دستمالم لبمو ماک کردم و یکم ادکلن به خودم ...

۱۱ شهریور 1398
62K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۷ -دوباره عاشقت میکنم دوباره دیوونت میکنم قول میدم عاشق سامیار بشی مهنا -نمیتونی،دیگه هیچ وقت نمیتونی داشت دیوونم میکرد،تنها کاری که باید میکردم و میدونستم که دیوونش میکنم با این کار این بود،چشمامو ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۷ -دوباره عاشقت میکنم دوباره دیوونت میکنم قول میدم عاشق سامیار بشی مهنا -نمیتونی،دیگه هیچ وقت نمیتونی داشت دیوونم میکرد،تنها کاری که باید میکردم و میدونستم که دیوونش میکنم با این کار این بود،چشمامو بستم و لبامو قفل کردم به لبای شیرین تر از عسلش،هیچ حرکتی به لباش نمیداد ...

۱۰ شهریور 1398
80K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۶ من باید امشب دل این گربه وحشی رو به دست میاوردم همینطوری داشتم فکر میکردم که نشستن یه دست رو شونمو حس کردم،به دست نگاه کردم خودش بود دستای پرظرافت مهنا بود،دستشو گزفتم ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۶ من باید امشب دل این گربه وحشی رو به دست میاوردم همینطوری داشتم فکر میکردم که نشستن یه دست رو شونمو حس کردم،به دست نگاه کردم خودش بود دستای پرظرافت مهنا بود،دستشو گزفتم تو دستمو بوسیدم از رو تاپ بلند شدم و رفتم رو به روش وایسادم -چیکارم ...

۱۰ شهریور 1398
43K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۵ به سایه و سارا و ساغر ومژگان و مژده و سپیده و سحر و پریسا وعاطفه و مرجان نگاه کردم که دستاشون رو دهنشون بود و داشتن کل میزدن منم به تبعیت از ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۵ به سایه و سارا و ساغر ومژگان و مژده و سپیده و سحر و پریسا وعاطفه و مرجان نگاه کردم که دستاشون رو دهنشون بود و داشتن کل میزدن منم به تبعیت از اونا شروع کردم به کل زدن درسا و مهیار اول رفتن سمت پدر و مادرا ...

۱۰ شهریور 1398
59K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۴ رومو به سمت سامیار و اون دو تا دختر کردم و تا خواستم حرف بزنم سامیار دستشو دراز کرد و گفت:سلام مهنا خانوم،تبریک میگم خوب هستید؟ ناخودآگاه لبخند اومد رو لبم و دستشو ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۴ رومو به سمت سامیار و اون دو تا دختر کردم و تا خواستم حرف بزنم سامیار دستشو دراز کرد و گفت:سلام مهنا خانوم،تبریک میگم خوب هستید؟ ناخودآگاه لبخند اومد رو لبم و دستشو گرفتم:مرسی سامیار خان ممنون نگاهم به دخترا افتاد -معرفی نمیکنید؟ سامیار اشاره کرد به دو ...

۹ شهریور 1398
52K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۳ دستمو دراز کردم و گفتم:پس امشب تا آخرش همراه این پرنسس دلبر هستی عمو جان؟ دستمو محکم تو دستش گرفت و با خنده:هستم‌تا آخرش برادر زاده جان با هم خندیدیم و بازوشو گرفتم ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۳ دستمو دراز کردم و گفتم:پس امشب تا آخرش همراه این پرنسس دلبر هستی عمو جان؟ دستمو محکم تو دستش گرفت و با خنده:هستم‌تا آخرش برادر زاده جان با هم خندیدیم و بازوشو گرفتم و رفتیم پیش بقیه بهش نگاه کردم،شاید به جرات میتونستم بعد از بابا و مهیار،عمو ...

۸ شهریور 1398
62K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۲ پیش به سوی باغ عروسی یا همون عمارت باغ آقا جون حدود نیم ساعت بعد اونجا بودیم چون قرار بود تو باغ چیدمان بشه پس نمیتونستیم بریم تو پارک کنیم رفتیم زمین خالی ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۲ پیش به سوی باغ عروسی یا همون عمارت باغ آقا جون حدود نیم ساعت بعد اونجا بودیم چون قرار بود تو باغ چیدمان بشه پس نمیتونستیم بریم تو پارک کنیم رفتیم زمین خالی که بغل باغ بابا بزرگه و اینجا پارک کردیم،از ماشین پیاده شدیم و وارد باغ ...

۸ شهریور 1398
62K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۱‌ رفتیم از آرایشگاه بیرون و سوار ماشین شدیم وسطای راه بودیم یه دفعه ای از ذهنم یه سوالی عبور کرد -مامان -جانم -همکارای بابا هم هستن؟؟ نگاهم کرد:آره هستن مگه میشه نباشن استرس ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۱‌ رفتیم از آرایشگاه بیرون و سوار ماشین شدیم وسطای راه بودیم یه دفعه ای از ذهنم یه سوالی عبور کرد -مامان -جانم -همکارای بابا هم هستن؟؟ نگاهم کرد:آره هستن مگه میشه نباشن استرس اومد سراغم:کیا میان حالا -سروان ابریشمی و محمدی با هم با سرگرد جهانبخش و سرگرد ...

۸ شهریور 1398
63K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۰ -رفته دسته گلو بخره و ماشینو گل بزنه بعدم بره آرایشگاه و حدود ساعت دوازده میخواد بره دنبال درسا آرایشگاه -آها یه ربع که گذشت مامان حاضر و آماده و مثل من و ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۲۰ -رفته دسته گلو بخره و ماشینو گل بزنه بعدم بره آرایشگاه و حدود ساعت دوازده میخواد بره دنبال درسا آرایشگاه -آها یه ربع که گذشت مامان حاضر و آماده و مثل من و البته بیشتر از من دو تا ساک بزرگ تو دستش بود و از پله ها ...

۸ شهریور 1398
79K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۹ ولی یه ربع یه بار با شیطنت میخندید و به من نگاه میکرد وقتی میدید من اصلا حواسم بهش نیست باز دوباره نگاهش میداد به رانندگی تا اینکه رسیدیم در خونه نمیدونم چرا ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۹ ولی یه ربع یه بار با شیطنت میخندید و به من نگاه میکرد وقتی میدید من اصلا حواسم بهش نیست باز دوباره نگاهش میداد به رانندگی تا اینکه رسیدیم در خونه نمیدونم چرا و برای چی ولی دلم میخواست محکم بغلش کنم از فکر اومدم بیرون که دیدم ...

۷ شهریور 1398
68K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۸ -مسیحی که من میشناسم هر وقت دروغ میگه توی چشماش یه تغییر خیلی زیادی دیده میشه،ولی نکنه سامیار با مسیح فرق داره؟نه؟ یه پووف کشید و گفت:نه فرق ندارن مهنا فرق ندارن -خب ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۸ -مسیحی که من میشناسم هر وقت دروغ میگه توی چشماش یه تغییر خیلی زیادی دیده میشه،ولی نکنه سامیار با مسیح فرق داره؟نه؟ یه پووف کشید و گفت:نه فرق ندارن مهنا فرق ندارن -خب پس راستشو بگو بهم دروغ نگو دیدم هیچی نمیگه و با اخم به زمین خیره ...

۷ شهریور 1398
76K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۷ ماشینو روشن کرد و افتادیم تو جاده،از جاده فهمیدم که داره میره سمت کردان -بازم کردان؟؟ بهم نگاه کرد:بازم کردان وقتی رسیدیم به مکان دوست داشتنیش، نگه داشت در ماشینو باز کردیم و ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۷ ماشینو روشن کرد و افتادیم تو جاده،از جاده فهمیدم که داره میره سمت کردان -بازم کردان؟؟ بهم نگاه کرد:بازم کردان وقتی رسیدیم به مکان دوست داشتنیش، نگه داشت در ماشینو باز کردیم و دوتامون پیاده شدیم به ماشین کنار هم تکیه دادیم بدون اینکه حتی یه نگاه به ...

۷ شهریور 1398
89K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۶ بابام هم به من گفت که:این پسر مسیح پناهی نیست و در اصل سامیار اعتماده و یه مامور مخفی بوده تو این گروه و این حرفا...خلاصه اینم گذشت و الانم من با همین ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۶ بابام هم به من گفت که:این پسر مسیح پناهی نیست و در اصل سامیار اعتماده و یه مامور مخفی بوده تو این گروه و این حرفا...خلاصه اینم گذشت و الانم من با همین سامیار خان اومدم بهار و سامان با چشمای گرد شده همینطوری داشتن نگاهم میکردن بهار ...

۵ شهریور 1398
77K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۵ هر دوتاشون چشماشون گرد شد بهار گفت:سرگرد بابااااات؟؟؟؟؟؟اومده تو رو رسونده؟؟؟؟؟آخه مگه میشه؟مگه داریم مهنا؟ وای خدا دیگه غش کردم از خنده بعد از اینکه یه دل سیر خندیدم -خواهر برادر یه دیقه ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۵ هر دوتاشون چشماشون گرد شد بهار گفت:سرگرد بابااااات؟؟؟؟؟؟اومده تو رو رسونده؟؟؟؟؟آخه مگه میشه؟مگه داریم مهنا؟ وای خدا دیگه غش کردم از خنده بعد از اینکه یه دل سیر خندیدم -خواهر برادر یه دیقه وایسید من بخندم بعد واستون توضیح میدم الان یکم دیگه خندیدیم که بهار و سامیار ...

۵ شهریور 1398
60K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۴ اول با عمو سلام و علیک و روبوسی کردم که پیشونیمو بوسید و گفت:خیلی خوشحالم که اومدی دخترم -مرسی عمو جون بعد رفتم با خاله سلام علیک کردم و اونم کلی بغلم کرد ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۴ اول با عمو سلام و علیک و روبوسی کردم که پیشونیمو بوسید و گفت:خیلی خوشحالم که اومدی دخترم -مرسی عمو جون بعد رفتم با خاله سلام علیک کردم و اونم کلی بغلم کرد و گفت:خدا رو شکر که سالمی عزیزکم گونشو بوسیدم رفتم سمت بهار و همدیگرو بغل ...

۵ شهریور 1398
59K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۳ نمیخواستم بگم سامیار اومده دنبالم مانتو و شالمو پوشیدم از در خونه زدم بیرون که دیدم به آئودی مشکی رنگش تکیه داده و عینک دودی رو چشمش بود و داشت به در خونه ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۱۳ نمیخواستم بگم سامیار اومده دنبالم مانتو و شالمو پوشیدم از در خونه زدم بیرون که دیدم به آئودی مشکی رنگش تکیه داده و عینک دودی رو چشمش بود و داشت به در خونه نگاه میکرد به تیپش نگاه کردم یه لباس آستین دار کلاه دار سفید که روش ...

۵ شهریور 1398
64K