نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_افتخاری_ (۱۴ تصویر)

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_146 اروم گفت من خوبم عزیزم نترس چیزی نیست. زنگ گوشیش بلند شد برای همین از حمام بیرون رفت و من هم سریع حوله مو تنم کردم و رفتم بیرون ارش روی تخت خوابیده ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_146 اروم گفت من خوبم عزیزم نترس چیزی نیست. زنگ گوشیش بلند شد برای همین از حمام بیرون رفت و من هم سریع حوله مو تنم کردم و رفتم بیرون ارش روی تخت خوابیده بود و رنگش به زردی میزد. سریع قرصش رو از داخل جیب کتش دراوردم و ...

۱۴ دی 1398
28K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_145 به الهام دست دادم و گفتم من دیگه برم آرش منتظرمه لبخندی زد و گفت شوهرتو میگی؟ لبمو گزیدم و سرمو به معنی اره تکون دادم. با ذوق برگشت سمت ارش و خوب ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_145 به الهام دست دادم و گفتم من دیگه برم آرش منتظرمه لبخندی زد و گفت شوهرتو میگی؟ لبمو گزیدم و سرمو به معنی اره تکون دادم. با ذوق برگشت سمت ارش و خوب براندازش کرد و چشمکی بهم زد و گفت خیلی بهم میاید بدو برو بازم مرسی. ...

۱۳ دی 1398
28K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_140 نفس عمیقی توی موهام کشید همه تنم از این همه نزدیکی مون بهم، میلرزید. حلقه ی دستاش رو دور تنم، تنگ تر کرد و کنار گوشم زمزمه کرد اروم باش ماه من. ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_140 نفس عمیقی توی موهام کشید همه تنم از این همه نزدیکی مون بهم، میلرزید. حلقه ی دستاش رو دور تنم، تنگ تر کرد و کنار گوشم زمزمه کرد اروم باش ماه من. ارش نشست روی تخت و منو هم نشوند روی پاش سرمو روی شونه ش گزاشتم و ...

۱۰ دی 1398
64K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_126 بعد از اینکه شام رو توی یکی از رستورانای خوب خوردیم برگشتیم خونه و چون دیگه اخر شب بود مستقیم به اتاق خواب رفتیم ارش بدون تعویض لباس رفت زیر پتو و من ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_126 بعد از اینکه شام رو توی یکی از رستورانای خوب خوردیم برگشتیم خونه و چون دیگه اخر شب بود مستقیم به اتاق خواب رفتیم ارش بدون تعویض لباس رفت زیر پتو و من هم چراغ رو خاموش کردم و لباسامو تعویض کردم و خزیدم زیر پتو. صدای ارش ...

۲۹ آذر 1398
58K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_125 وقتی رسیدیم به مرکز خرید خواست به سمت طبقه ی لباس زنونه ها بره که گفتم اول بریم واسه ی تو خرید کنیم درواقع هیچ دلیل قانع کننده ای نداشتم و فقط دلم ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_125 وقتی رسیدیم به مرکز خرید خواست به سمت طبقه ی لباس زنونه ها بره که گفتم اول بریم واسه ی تو خرید کنیم درواقع هیچ دلیل قانع کننده ای نداشتم و فقط دلم میخواست یه مخالفتی کرده باشم. به سمت مغازه ی بزرگی رفتیم و باهم دیگه چندین ...

۲۶ آذر 1398
46K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_117 دستی نشست روی شونم که باعث شد از فکر و خیال بیرون بکشتم سرمو بلند کردم و امیر رو دیدم زیاد تعجب نکردم میتونستم حدس بزنم که ماهک بهش خبر داده و اونم ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_117 دستی نشست روی شونم که باعث شد از فکر و خیال بیرون بکشتم سرمو بلند کردم و امیر رو دیدم زیاد تعجب نکردم میتونستم حدس بزنم که ماهک بهش خبر داده و اونم اومده جای همیشگیم. نشست کنارم و گوشیشو از جیبش دراورد و شماره ی ماهکو گرفت ...

۲۳ آذر 1398
42K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_110 بعد از اینکه حسابی امیر و ترانه سلام احوال پرسی کردن کیارش جلو اومد و دستشو به سمت ارش دراز کرد و امیر گفت: آرش جان، کیارش پسر برادرم و رو به کیارش ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_110 بعد از اینکه حسابی امیر و ترانه سلام احوال پرسی کردن کیارش جلو اومد و دستشو به سمت ارش دراز کرد و امیر گفت: آرش جان، کیارش پسر برادرم و رو به کیارش هم ارشو به عنوان صمیمی ترین دوستش معرفی کرد. من هم که از خوشالی داشتم ...

۲۰ آذر 1398
7K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_109 بااین کارش زدیم زیر خنده و اینطور که میگفتن متوجه شدم که پدر و مادرش با اصرار میخان دختر یکی از همکاراشون رو واسش بگیرن و اون هم واسه اعتراض از خونه گزاشته ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_109 بااین کارش زدیم زیر خنده و اینطور که میگفتن متوجه شدم که پدر و مادرش با اصرار میخان دختر یکی از همکاراشون رو واسش بگیرن و اون هم واسه اعتراض از خونه گزاشته و رفته حالا به ترانه و امیر پناه اورده. تا اخر تایم ناهار با شوخی ...

۱۹ آذر 1398
8K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_104 آرش اگه تو چندماهه که ازدواج کردی من خیلی وقته که وارد زندگی متاهلی شدم و زنا رو بیشتر از تو میشناسم الانم باور کن که ماهک ناراحت شد از نبودت و وظیفه ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_104 آرش اگه تو چندماهه که ازدواج کردی من خیلی وقته که وارد زندگی متاهلی شدم و زنا رو بیشتر از تو میشناسم الانم باور کن که ماهک ناراحت شد از نبودت و وظیفه خودم دونستم که بگم انقدر به خودت وابستش نکنی. آهی کشیدم و گفتم نمیدونم امیر ...

۱۷ آذر 1398
6K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_103 رو کردم به ترانه و گفتم: ایراد داره من یه کوچولو تنهات بزارم؟ یه چند تا از مبحثایی که تا این تاریخ باید میخوندم مونده و میخام اونارو بخونم. ترانه سری تکون داد ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_103 رو کردم به ترانه و گفتم: ایراد داره من یه کوچولو تنهات بزارم؟ یه چند تا از مبحثایی که تا این تاریخ باید میخوندم مونده و میخام اونارو بخونم. ترانه سری تکون داد و گفت وا نه عزیزم چه ایرادی داره تا تو بیای منم برم پیش سمیرا ...

۱۷ آذر 1398
7K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_86 چشمای نازش بارونی شده بود و همه ش تقصیر من بود اروم نشستم کنارش و گفتم چیشدی ماهک؟ مث بچه ها با پشت دست بی نیشو پاک کرد و با همون صدای گرفته ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_86 چشمای نازش بارونی شده بود و همه ش تقصیر من بود اروم نشستم کنارش و گفتم چیشدی ماهک؟ مث بچه ها با پشت دست بی نیشو پاک کرد و با همون صدای گرفته گفت دلم تنگ شده. تعجب کردم، کم پیش میاد ک ک ماهک از احساسش برام ...

۹ آذر 1398
2K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_85 ارش لبخندی زد و گفت پس هرکدوم رو که خواستی رو انتخاب کن دختر بچه با چشمای درشت و خوشگلش گفت هرکدوم رووو؟ ارش سری تکون داد و گفت هرکدومو... ارش عروسک رو ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_85 ارش لبخندی زد و گفت پس هرکدوم رو که خواستی رو انتخاب کن دختر بچه با چشمای درشت و خوشگلش گفت هرکدوم رووو؟ ارش سری تکون داد و گفت هرکدومو... ارش عروسک رو بدست بچه داد و چند تراول هم توی دست بچه گزاشت و به سمت خونشون ...

۹ آذر 1398
4K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_68 همونجوری که روی تخت دراز کشیده بودم به رفتار سمیرا خانوم، سر میز صبحانه فکر میکردم. از فکری که کرده بود ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست و دستام اتوماتیک وار روی شکمم ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_68 همونجوری که روی تخت دراز کشیده بودم به رفتار سمیرا خانوم، سر میز صبحانه فکر میکردم. از فکری که کرده بود ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست و دستام اتوماتیک وار روی شکمم نشست. خودم از واکنش غیرارادیم خنده م گرفته بود. حس خوبی بم دست داده بود. ...

۲ آذر 1398
2K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_67 لقمه رو به سمتم گرفت با سردی تمام لقمه رو از دستش گرفتم و به محضی که توی دهنم گزاشتمش حالت تحوع بدجوری بهم دست داد با هزار زحمت لقمه رو پایین دادم ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_67 لقمه رو به سمتم گرفت با سردی تمام لقمه رو از دستش گرفتم و به محضی که توی دهنم گزاشتمش حالت تحوع بدجوری بهم دست داد با هزار زحمت لقمه رو پایین دادم و لقمه بعدی رو که ارش به سمتم گرفته بود رو پس زدم با دو ...

۱ آذر 1398
813