نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_سیزدهم (۱۲ تصویر)

من سیبزمینی هستم #پارت_سیزدهم هر چیزی میشد پیدا کرد . از چسب نواری بگیر تا فشفشه. و پول سکه ای و ادامس!!😐 همین جوری که داشتم تمیز کاری میکردم با خودم اهنگم میخوندم: سیا نرمه ...

من سیبزمینی هستم #پارت_سیزدهم هر چیزی میشد پیدا کرد . از چسب نواری بگیر تا فشفشه. و پول سکه ای و ادامس!!😐 همین جوری که داشتم تمیز کاری میکردم با خودم اهنگم میخوندم: سیا نرمه نرمه سیا توبه توبه سیا نرمه نرمه سیا توبه توبه ... سیا خیلی جونه سیا ...

۳ دی 1398
89K
رمان تاوان دروغ #پارت_سیزدهم بنامین اومد و همه چی حله . نشستم رو تخت بهدخت و رفتم تو اینستا حدود یه ربعی بود تو اینستا بودم که یهو با داد بهدخت از جام پریدم : ...

رمان تاوان دروغ #پارت_سیزدهم بنامین اومد و همه چی حله . نشستم رو تخت بهدخت و رفتم تو اینستا حدود یه ربعی بود تو اینستا بودم که یهو با داد بهدخت از جام پریدم : خاااک تو سرت نازی . یه ساعته تو گوشی . بدو لباس بپوش الان پسره ...

۱ دی 1398
100K
#دلبر #پارت_سیزدهم بعد از اینکه رفتن بلافاصله رفتم پیشه بابا +بابا مگه منو دوست نداری؟ بابا_چرا ... من دوست دارم +پس چرا میخوای منو بسپری دست کسی که اصلا نمیشناسیش؟ بابا_پری میشناستش میگه پسر خوبیه! ...

#دلبر #پارت_سیزدهم بعد از اینکه رفتن بلافاصله رفتم پیشه بابا +بابا مگه منو دوست نداری؟ بابا_چرا ... من دوست دارم +پس چرا میخوای منو بسپری دست کسی که اصلا نمیشناسیش؟ بابا_پری میشناستش میگه پسر خوبیه! +بابا پسره میاد تهدیدوار باهام حرف میزنه میگه بلا ملا سرت میاره بابا_دلبر چرا حرف ...

۲۴ آذر 1398
18K
رمام روی دیگر زندگی #پارت_سیزدهم خاله سیما با ذوق گفت: کمند رفتم براش خونه رو آماده کردم که جشن اومدنش و بگیرم بچمو. -خاله این بچت۲۹سالشه. مامان چشم غره رفت و گفت: عزیز خاله تو ...

رمام روی دیگر زندگی #پارت_سیزدهم خاله سیما با ذوق گفت: کمند رفتم براش خونه رو آماده کردم که جشن اومدنش و بگیرم بچمو. -خاله این بچت۲۹سالشه. مامان چشم غره رفت و گفت: عزیز خاله تو چه میفهمی از دلتنگی،تو فقط بلدی بخوری و بخوابی و بری دور اون گوشی لامصب. ...

۱۳ آذر 1398
381
#پارت_سیزدهم #لونا شب کیفو برداشتم و لباسای لازم و توش گذاشتم .عینک گردمو به چشمام زدم و از اتاقم خارج شدم . بابا رو دیدم که روی مبل نشسته بود و داشت برگاهای شرکتو درست ...

#پارت_سیزدهم #لونا شب کیفو برداشتم و لباسای لازم و توش گذاشتم .عینک گردمو به چشمام زدم و از اتاقم خارج شدم . بابا رو دیدم که روی مبل نشسته بود و داشت برگاهای شرکتو درست میکرد . اروم گفتم : بابا خدافظ. به سرعت سرشو عقب داد و گفت : ...

۲۴ آبان 1398
400
#پارت_سیزدهم #گم_شده_ها نیوشا: با بکهیون داشتم میرفتم هتل.چون عینکو رو چشاشو کلاه رو سرش بود کسی نمیفهمید که کیه...وقتی رسیدیم هتل ازش خدافظی کردمو با اسانسور رفتم بالا.تا درو زدم بابام اومد درو باز کرد. ...

#پارت_سیزدهم #گم_شده_ها نیوشا: با بکهیون داشتم میرفتم هتل.چون عینکو رو چشاشو کلاه رو سرش بود کسی نمیفهمید که کیه...وقتی رسیدیم هتل ازش خدافظی کردمو با اسانسور رفتم بالا.تا درو زدم بابام اومد درو باز کرد. +کجا بودی ها؟ -وا...بزار برسم.چشم میگم... -د بیا تو...زود باش رفتم داخل نشستم. اقا محمد‌(بابای ...

۳۱ مرداد 1398
1K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_سیزدهم دوستای اریا ساعت چهار دل از اونجا کندن رفتن خونه هاشون. بعد از زدن مسواکش خواست بره بخوابه که یادِ اتاق آخری افتاد هرچی در زد و صدا زد کسی جواب نداد رفتو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سیزدهم دوستای اریا ساعت چهار دل از اونجا کندن رفتن خونه هاشون. بعد از زدن مسواکش خواست بره بخوابه که یادِ اتاق آخری افتاد هرچی در زد و صدا زد کسی جواب نداد رفتو از تو کابینت کلید یدکو اوردو درو باز کردباصحنه ای که روبروش بود تعجب کرد... ...

۲۹ مرداد 1398
263
#رمان_گرداب #پارت_سیزدهم #نویسنده_خاموش برگشتم عقب دیدم زنجیر دوچرخش افتاده. یاد حرف محمد امین افتادم که گفته بود اگر دوچرخم یه قطره روغن ازش کم بشه خفتوم میکنم. -کوثر بیا پایین. -حالا چیکا کنیم. -بیا چراغ ...

#رمان_گرداب #پارت_سیزدهم #نویسنده_خاموش برگشتم عقب دیدم زنجیر دوچرخش افتاده. یاد حرف محمد امین افتادم که گفته بود اگر دوچرخم یه قطره روغن ازش کم بشه خفتوم میکنم. -کوثر بیا پایین. -حالا چیکا کنیم. -بیا چراغ گوشیمو بگیر اینجا رو زنجیره. -نکن بلد نیسی. -پس چیکار کنیم؟؟؟؟ این همه از خونه ...

۲۱ مرداد 1398
899
#پارت_سیزدهم _پناه اتفاقی افتاده؟ _سلام _سلام دخترِ خوب... کژال که متوجه موقعیت شد گفت _پناه جان من آروم آروم میرم... آرین از فرصت استفاده کرد و ادامه داد _نمیخوای جواب بدی؟ _اتفاقی نیفتاده _چرا انقدر ...

#پارت_سیزدهم _پناه اتفاقی افتاده؟ _سلام _سلام دخترِ خوب... کژال که متوجه موقعیت شد گفت _پناه جان من آروم آروم میرم... آرین از فرصت استفاده کرد و ادامه داد _نمیخوای جواب بدی؟ _اتفاقی نیفتاده _چرا انقدر دور شدی ازم؟ _حجم درسا خیلی زیادِ و سخت‌تر شده خودت که میدونی این چیزا ...

۱۴ مرداد 1398
811
#غریبه_آشنا #پارت_سیزدهم از زبان بکهیون در زدن و دکتر کیم اومد داخل... +خوشحالم که بلاخره اومدی پیشش،حال روحیش خوب نبود توی این چند روز خواب راحت نداشته ولی الان آروم گرفت... -دکتر میتونم ازتون یه ...

#غریبه_آشنا #پارت_سیزدهم از زبان بکهیون در زدن و دکتر کیم اومد داخل... +خوشحالم که بلاخره اومدی پیشش،حال روحیش خوب نبود توی این چند روز خواب راحت نداشته ولی الان آروم گرفت... -دکتر میتونم ازتون یه سوال بپرسم؟؟ +بله حتما،ولی اینجوری میخوای بپرسی؟ -چجوری؟ +ئونسو تو بغلته بیدار میشه پیش گوشش ...

۱۸ مهر 1397
214
#پارت_سیزدهم آیدا سریع می گوید: _اول خبر خوب..؟ _امیرحسین تا آخر هفته بر میگرده... به وضوح برق چشمان آناهید را می بینم و بعد لبخند شیرینش آشکار میشود... آیدا اینبار می پرسد: _و خبر بد؟! ...

#پارت_سیزدهم آیدا سریع می گوید: _اول خبر خوب..؟ _امیرحسین تا آخر هفته بر میگرده... به وضوح برق چشمان آناهید را می بینم و بعد لبخند شیرینش آشکار میشود... آیدا اینبار می پرسد: _و خبر بد؟! _اینکه راضی نمیشه با ما زندگی کنه...میگفت تا زمانی که کارای مطبش درست شه و ...

۴ مهر 1396
30
#پارت_سیزدهم فرزاد دوست دوران خدمت ارشامه و مامان باباش کانادا زندگی میکنن ولی اون ایران مونده و مشاور مشترک شرکت من و شرکت ارشامه یعد از اینکه فرزاد رفت منو آ شامم رفتیم بیمارستان البته ...

#پارت_سیزدهم فرزاد دوست دوران خدمت ارشامه و مامان باباش کانادا زندگی میکنن ولی اون ایران مونده و مشاور مشترک شرکت من و شرکت ارشامه یعد از اینکه فرزاد رفت منو آ شامم رفتیم بیمارستان البته من نمیخواستم برم و داشتم از خستگی میمردم ولی منو برد دیگه بیشوعوره😒 درو که ...

۲۸ فروردین 1396
85