نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_سی (۲۱ تصویر)

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و هشتم آنا...... شبت بخیر عزیزم من برم بخوابم ببخشید زیاد حرف زدم من که تا اون لحظه تو فکرحرفای آذین بودم گفتم آذین جان ممنون.تو خیلی خوبی فداتشم فرشته نجات داداشی. آذین ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و هشتم آنا...... شبت بخیر عزیزم من برم بخوابم ببخشید زیاد حرف زدم من که تا اون لحظه تو فکرحرفای آذین بودم گفتم آذین جان ممنون.تو خیلی خوبی فداتشم فرشته نجات داداشی. آذین نگو اینطوری تو که میدونی آریا منو نمیخواد. آره میدونم اما توام سعی خودتو بکن ...

۱ شهریور 1398
51K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی وهفتم آنا..... از خودت بگو چطوری گذاشتنت تو آب نمک که انقدر بانمک از آب دراومدی و جذاااابی.یا نه حتما بخاطر اینه که کنار داداش میخوابی و اون جذابه توام جذاب شدی. یه ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی وهفتم آنا..... از خودت بگو چطوری گذاشتنت تو آب نمک که انقدر بانمک از آب دراومدی و جذاااابی.یا نه حتما بخاطر اینه که کنار داداش میخوابی و اون جذابه توام جذاب شدی. یه نگاه موشکافانه بهم کردو گفت ببینم دیگه نمیزارم کنارداداشم بخوابی.باعث دردسرمیشی. بعدم اونو مانیا با ...

۱ شهریور 1398
72K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و ششم رفتیم تو اشپز خونه و مشغول چیدن میز شدیم مامان آریا همش نگاه میکرد چون سنگینی نگاهشوحس میکردم. میز آماده بود.و مانیا همه رو صدا زد اومدن سر میز آرمان ومانیا ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و ششم رفتیم تو اشپز خونه و مشغول چیدن میز شدیم مامان آریا همش نگاه میکرد چون سنگینی نگاهشوحس میکردم. میز آماده بود.و مانیا همه رو صدا زد اومدن سر میز آرمان ومانیا کنار هم و آذر جون کنار من از باال وباال تر از همه بابا کیان.مشغول ...

۱ شهریور 1398
109K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی وسه .... آنا.... _بیا تو _آریا نمیدونم چی ناراحتت کرده و نمیخوام بدونم نه اینکه مهم نباشه ها.چرا خیلیم مهمه اما میدونم چیزی که آریایه مغرورو اینطوری کنه الکی نیست.اما آری بدون اگه ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی وسه .... آنا.... _بیا تو _آریا نمیدونم چی ناراحتت کرده و نمیخوام بدونم نه اینکه مهم نباشه ها.چرا خیلیم مهمه اما میدونم چیزی که آریایه مغرورو اینطوری کنه الکی نیست.اما آری بدون اگه هرچی شده باشه حتما صالح تو دراین بوده ناراحت نباش . -آنا صالح من تو ...

۳۱ مرداد 1398
93K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و دو ....آنا..... بعدش آهنگ شادحامد پهالن بود و باهاش شروع کردم به رقصیدن .اونقدر واسه خودم ناز میومدم که نگو. یه لحظه احساس کردم یکی تو راهرو بود برگشتم سمت در ورودی.جیغ ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و دو ....آنا..... بعدش آهنگ شادحامد پهالن بود و باهاش شروع کردم به رقصیدن .اونقدر واسه خودم ناز میومدم که نگو. یه لحظه احساس کردم یکی تو راهرو بود برگشتم سمت در ورودی.جیغ بنفش کشیدم. -چرا جیغ میزنی آنا منم چقدر قشنگ میرقصی عزیزم میشه ادامه بدی . ...

۳۱ مرداد 1398
69K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و یک _مامان اینا خوبن؟ _آره خوبن مامان برات خیلی بی تابی میکنه.. بیا من بهش زنگ میزنم صداشو گوش کن آنا. سالم مامان جونم خوبی مامانی باباخونه است آره عزیرم بهش سالم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی و یک _مامان اینا خوبن؟ _آره خوبن مامان برات خیلی بی تابی میکنه.. بیا من بهش زنگ میزنم صداشو گوش کن آنا. سالم مامان جونم خوبی مامانی باباخونه است آره عزیرم بهش سالم برسون.. دلم واسش پر کشید هرچی بیشتر حرف میزد اشکم بیشتر در اومد کنار میز ...

۳۱ مرداد 1398
82K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی ام -بله _قرص نیس -باشه ممنون برو بخواب . -رفتم تا بخوابم دلم نیومد گناه داشت از راه اومده دوباره برگشتم. برقا رو خاموش کردم تا سرش آروم شه. یه شب خواب روشن ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_سی ام -بله _قرص نیس -باشه ممنون برو بخواب . -رفتم تا بخوابم دلم نیومد گناه داشت از راه اومده دوباره برگشتم. برقا رو خاموش کردم تا سرش آروم شه. یه شب خواب روشن کردم و رفتم تو آشپزخونه یه چایی با لیمو درست کردم و یه کم دارچینو ...

۳۱ مرداد 1398
68K
#طوفان_عشق #پارت_سی #مهدیه_عسگری یک هفته دیگه هم گذشت و من همچنان توی عمارت آرمین زندانی بودم.... نمی دونستم واقعا باید چکار کنم؟!...از این وضعیت خیلی خسته بودم.... سه هفته بود نه بیرون میرفتم و نه ...

#طوفان_عشق #پارت_سی #مهدیه_عسگری یک هفته دیگه هم گذشت و من همچنان توی عمارت آرمین زندانی بودم.... نمی دونستم واقعا باید چکار کنم؟!...از این وضعیت خیلی خسته بودم.... سه هفته بود نه بیرون میرفتم و نه مامان و بابا رو می دیدم.... نه دوستامو....و از همه مهمتر مهلقا رو.... از بچگی ...

۹ مرداد 1398
38K
#پارت_سی #غریبه_آشنا بکهیون: رسیدم خوابگاه...در رو باز کردم...اصلن حواسم نبود ک بچه ها هستن...فقط عصبانی بودم...روبروش ایستادم شروع کردم داد زدن +چرا اینکارو کردی؟چجوری به خودت اجازه دادی؟لیدری باش؟بزرگتری باش؟احترامتت واجب،حق نداشتی اینکارو کنی...چرا بهم ...

#پارت_سی #غریبه_آشنا بکهیون: رسیدم خوابگاه...در رو باز کردم...اصلن حواسم نبود ک بچه ها هستن...فقط عصبانی بودم...روبروش ایستادم شروع کردم داد زدن +چرا اینکارو کردی؟چجوری به خودت اجازه دادی؟لیدری باش؟بزرگتری باش؟احترامتت واجب،حق نداشتی اینکارو کنی...چرا بهم نگفتی چرا نزاشتی خبرم کنه،اگه اتفاقی براش میفتاد میخواستی چه جوابی بدی،اصن جوابی بود که ...

۲ مرداد 1398
29K
#زوال_عشق #پارت_سی #مهدیه_عسگری با ولع میبوسید و گاز میگرفت...کم کم خشن تر شد...دستامو توی موهای پرپشت لختش فرو کردم و با جون و دل همراهیش کردم... فکرشو نمیکردم وقتی فرار کردم یه همچین سرنوشتی در ...

#زوال_عشق #پارت_سی #مهدیه_عسگری با ولع میبوسید و گاز میگرفت...کم کم خشن تر شد...دستامو توی موهای پرپشت لختش فرو کردم و با جون و دل همراهیش کردم... فکرشو نمیکردم وقتی فرار کردم یه همچین سرنوشتی در انتظارم باشه... دیگه نفس کم آوردیم که سرشو کشید عقب و با نفس نفس نگام ...

۶ تیر 1398
32K
#عشق_اجباری #پارت_سی #مهدیه_عسگری وقتی نگاه متعجب منو دید هول شد و لبخندی زوری زد.‌‌‌‌..با خواهرش سلام و علیک کردیم که ابرویی بالا انداخت و گفت:اهورا جان معرفی نمی کنی؟!... اهورا دستشو محکم دور کمرم حلقه ...

#عشق_اجباری #پارت_سی #مهدیه_عسگری وقتی نگاه متعجب منو دید هول شد و لبخندی زوری زد.‌‌‌‌..با خواهرش سلام و علیک کردیم که ابرویی بالا انداخت و گفت:اهورا جان معرفی نمی کنی؟!... اهورا دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد و با لحن جدی گفت:سودا عشق من.... یهو دیدم دختره بلند زد زیر خنده ...

۲ تیر 1398
34K
#پارت_سی‌و‌نه بله اقا به من میگن درسا از دستشویی برگشت - مگه ازار داری این چی بود + تخمک گندیده بود - درسا + بله - جون من برو ی تخمک سالم بیار + نمیرم ...

#پارت_سی‌و‌نه بله اقا به من میگن درسا از دستشویی برگشت - مگه ازار داری این چی بود + تخمک گندیده بود - درسا + بله - جون من برو ی تخمک سالم بیار + نمیرم - قربونت برم الان فوتبال شروع میشه +نمیرم - درسا با حالت اعتراض گفتم : ...

۳۱ شهریور 1397
6K
#پارت_سی‌و‌هشت الاوه بر عمه و عمو دوتا داییم و دوتا خاله ام بودن یــــــــــا خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا بچه ها هم بودن رویا و ترمه و اوین جوری نگاه میکردن یعنی بفرما جواب خانوادت رو بده اون سه ...

#پارت_سی‌و‌هشت الاوه بر عمه و عمو دوتا داییم و دوتا خاله ام بودن یــــــــــا خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا بچه ها هم بودن رویا و ترمه و اوین جوری نگاه میکردن یعنی بفرما جواب خانوادت رو بده اون سه تا هم که انگا تلبکارن چون فکر کنم بزور نشوندنشون ی جای خالی بین عمو ...

۳۰ شهریور 1397
6K
#پارت_سی‌و‌هفت رفتم داخل بیمارستان که ی بوفه بود و از اونجا ی شیر کاکائو با کیک کاکائویی برای دوتامون گرفتم و به دختره دادم + عزیزم مامانت کجاست دختر - تو مامانم مگه نیستی + ...

#پارت_سی‌و‌هفت رفتم داخل بیمارستان که ی بوفه بود و از اونجا ی شیر کاکائو با کیک کاکائویی برای دوتامون گرفتم و به دختره دادم + عزیزم مامانت کجاست دختر - تو مامانم مگه نیستی + نه عزیزم چرا فکر کردی من مامانتم دختر - تو لباس مامانم رو پوشیدی عزیزم ...

۲۹ شهریور 1397
8K
#پارت_سی‌و‌پنج اخه کی رو دیدین که اول صبح داخل ازمایشگاه باشه بیست و سه نفر جلوم بودن و هم اکنون منم درحال خمیازه کشیدن بودم ی نگاه به بغل دستیم کردم ی پسر بود اگه ...

#پارت_سی‌و‌پنج اخه کی رو دیدین که اول صبح داخل ازمایشگاه باشه بیست و سه نفر جلوم بودن و هم اکنون منم درحال خمیازه کشیدن بودم ی نگاه به بغل دستیم کردم ی پسر بود اگه حال داشتم میزدم پس کلش وجدان - اخه مگه مریضی ؟؟¿??¿ + خفه عـسـیـسـم وجدان ...

۲۴ شهریور 1397
4K
#پارت_سی‌و‌چهار از فرودگاه خارج شدیم کمی دور بود ولی خب تا جای رو میرفتیم حالا رویا - میگم ترمه اروین چیزی بهت نگفت ترمه - خب ... + میگم تو چجوری در اومدی تو که ...

#پارت_سی‌و‌چهار از فرودگاه خارج شدیم کمی دور بود ولی خب تا جای رو میرفتیم حالا رویا - میگم ترمه اروین چیزی بهت نگفت ترمه - خب ... + میگم تو چجوری در اومدی تو که بالا بودی ترمه - با ارزو که رفتم بالا نشست گفت موهاش رو براش شونه ...

۱۹ شهریور 1397
12K
#پارت_سی‌و‌سه رادوین - رویا برگرد درسا چیزیش نشده +😨 چه !!! رادوین - تیر بهش نخورد برگشتم دیدم درسا راحت نشسته +زنده ای ؟؟ درسا - نه بابا اینی که میبینی روحمه + بیشعور فکر ...

#پارت_سی‌و‌سه رادوین - رویا برگرد درسا چیزیش نشده +😨 چه !!! رادوین - تیر بهش نخورد برگشتم دیدم درسا راحت نشسته +زنده ای ؟؟ درسا - نه بابا اینی که میبینی روحمه + بیشعور فکر کردم مردی ادرین - حالا بریم پیشه اروین تا اون یکی نمرده من و درسا ...

۱۷ شهریور 1397
11K
#پارت_سی‌وسه به ادرین که با چهره ای نگران کنارم نشسته بود نگاه کردم ادرین - درسا درسای چی شده ؟ شک ندارم الان رنگ صورتم پریده ‌ چند بار سعی کردم نفس بکشم ولی نه ...

#پارت_سی‌وسه به ادرین که با چهره ای نگران کنارم نشسته بود نگاه کردم ادرین - درسا درسای چی شده ؟ شک ندارم الان رنگ صورتم پریده ‌ چند بار سعی کردم نفس بکشم ولی نه حتی دریغ از ی نفس کامل چشمام دیگه داشت تار میرفت و کم کم..... بسته ...

۱۴ شهریور 1397
5K
#پارت_سی‌و‌دو از ماشین پیاده شدیم لباسای ما دخترا همون بیلرسوت بود پسرا هم ی کت اسپرت پوشیده بودن + من نمیام ادرین - ترسی نداره تو چرا اینقد استرس داری ؟ + نمیدونم اروین - ...

#پارت_سی‌و‌دو از ماشین پیاده شدیم لباسای ما دخترا همون بیلرسوت بود پسرا هم ی کت اسپرت پوشیده بودن + من نمیام ادرین - ترسی نداره تو چرا اینقد استرس داری ؟ + نمیدونم اروین - بابا بخاطر اینکه لوستون کردن + اون عمه ی چاقت رو لوس کردن همه زدیم ...

۱۲ شهریور 1397
7K
#پارت_سی‌و‌یک کاری که ادرین گفت رو انجام دادیم و حالا کنار دخترا نشستیم رویا - چخبر چکار میکنید ارزو - هیچی چه کاری داریم بکنیم ترمه - میگم کارتون چیه ؟؟ ملینا - مواد فروشی ...

#پارت_سی‌و‌یک کاری که ادرین گفت رو انجام دادیم و حالا کنار دخترا نشستیم رویا - چخبر چکار میکنید ارزو - هیچی چه کاری داریم بکنیم ترمه - میگم کارتون چیه ؟؟ ملینا - مواد فروشی + مواد فروشی !!!!!! ارزو - اره بهتون نگفتن ؟ ی نگاه سوالی به ترمه ...

۹ شهریور 1397
5K