نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_نهم (۱۱ تصویر)

رمان تاوان دروغ #پارت_نهم حالا کجا برم؟؟؟؟ خدا چه غلطی کنم؟؟؟خودت یه راهی جلو پام بزار .با خودم فکر کردم اگه برم خونه یکی از فامیلامون باید قضیه رو بهشون بگم و تا اخر عمر ...

رمان تاوان دروغ #پارت_نهم حالا کجا برم؟؟؟؟ خدا چه غلطی کنم؟؟؟خودت یه راهی جلو پام بزار .با خودم فکر کردم اگه برم خونه یکی از فامیلامون باید قضیه رو بهشون بگم و تا اخر عمر چرت و پرتایی که میگنو تحمل کنم. برم خونه دوستام چی ؟؟؟نه اونام یه مشت ...

۲۹ آذر 1398
76K
#دلبر #پارت_نهم مامان پری صدام زد . رفتم داخل که دیدم رویه مبل نشسته و منتظر منه! پری_بیا دلبر جون میخوام باهات صحبت کنم. بدون حرف کنارش نشستم که گفت_دلبر!! تو دیگه برای خودت خانومی ...

#دلبر #پارت_نهم مامان پری صدام زد . رفتم داخل که دیدم رویه مبل نشسته و منتظر منه! پری_بیا دلبر جون میخوام باهات صحبت کنم. بدون حرف کنارش نشستم که گفت_دلبر!! تو دیگه برای خودت خانومی شدی ماشالله بزرگ شدی دیگه...یه نفر اومد و توروخواستگاری کرده پسر خوبیه منو بابات صحبت ...

۲۰ آذر 1398
3K
من سیبزمینی هستم #پارت_نهم حین خوردن ماکارونی مجتبی گفت که یه چیزی میخاد بهم بگه... وقتی اسرار کردم که چی گفت بعد غذا بهم میگه. عذا رو که خوردیم ظرفا رو جمع کردمو شستم. مجتبی ...

من سیبزمینی هستم #پارت_نهم حین خوردن ماکارونی مجتبی گفت که یه چیزی میخاد بهم بگه... وقتی اسرار کردم که چی گفت بعد غذا بهم میگه. عذا رو که خوردیم ظرفا رو جمع کردمو شستم. مجتبی هم توی هال با گوشیش ور میرفت. بعد شستن ظرفا رفتم و کنارش نشستم. پرسیدم ...

۱۴ آذر 1398
12K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_نهم ژست آسونی بود و با آرشین تمرین کرده بودیم ژست و گرفتم و با لبخند زیبایی به دوربین خیره شدم. هزاران ژست عکاسی دادن و تو همش به نظر خودم ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_نهم ژست آسونی بود و با آرشین تمرین کرده بودیم ژست و گرفتم و با لبخند زیبایی به دوربین خیره شدم. هزاران ژست عکاسی دادن و تو همش به نظر خودم خوب ظاهر شدم تا رسید به فیلم برداری و راه رفتن. چشمام و بستم و ...

۱۰ آذر 1398
481
#پارت_نهم #بک_کیونگ #لونا و از روی زمین بلند شد و از سالن غذا خوری بیرون رفت . نگران به بک کیونگ نگاه کردم و که منظورمو فهمید و غذاشو کنار گذاشت و رفت دنبالش . ...

#پارت_نهم #بک_کیونگ #لونا و از روی زمین بلند شد و از سالن غذا خوری بیرون رفت . نگران به بک کیونگ نگاه کردم و که منظورمو فهمید و غذاشو کنار گذاشت و رفت دنبالش . لونا : نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مشتمو روی درخت روبه روم خالی نکنم ...

۲۳ آبان 1398
339
#پارت_نهم با نفرت از رو زمین بلند شدم و با جیغ گفتم من_ازت متنفرم ایشالا بمی.... با داغ شدن لبام حرفم موند این دفعه دیگه کاری نمیکرد فقط لباش رو لبام بود با حرص هولش ...

#پارت_نهم با نفرت از رو زمین بلند شدم و با جیغ گفتم من_ازت متنفرم ایشالا بمی.... با داغ شدن لبام حرفم موند این دفعه دیگه کاری نمیکرد فقط لباش رو لبام بود با حرص هولش دادم و با عصبانیت رفتم داخل *** علی_ خب دختر خوب سعی کن دیگه کار ...

۲۹ شهریور 1398
83
#رمان_همسر_اجباری #پارت_نهم آریا هم حالو روز بهتری نداشتُ همه باهاش سر سنگین بودن و حرفی باهاش نمیزدن کسی نمیدونست اون کاری نکرده. زمین و زمان همه بر خالف میلش میچرخید از زیبا گرفته که بعد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_نهم آریا هم حالو روز بهتری نداشتُ همه باهاش سر سنگین بودن و حرفی باهاش نمیزدن کسی نمیدونست اون کاری نکرده. زمین و زمان همه بر خالف میلش میچرخید از زیبا گرفته که بعد اون قضیه که شنیده بود آریا رو ول کردو گوشیشو خاموش کرده بود...گرفته تا پدر ...

۲۹ مرداد 1398
221
#پارت_نهم _اگه از عملیِ آزمایشگاه دوازده نمره رو کامل بگیرم بازم میدونی چقدر رو معدلم تاثیر میذاره؟... مکث کوتاهی کرد و یکدفعه با ضربه‌ای به سرش گفت _آروند _آروند چی؟ _خاک تو سر احمقش کار ...

#پارت_نهم _اگه از عملیِ آزمایشگاه دوازده نمره رو کامل بگیرم بازم میدونی چقدر رو معدلم تاثیر میذاره؟... مکث کوتاهی کرد و یکدفعه با ضربه‌ای به سرش گفت _آروند _آروند چی؟ _خاک تو سر احمقش کار خودشه پناه ایشالا بمیرم که از ترس اومدن استاد سریع جزوتو گذاشتم رو صندلیت اشتباه ...

۱۳ مرداد 1398
445
#رمان_گرداب #پارت_نهم #نویسنده_خاموش یکم دقت کردم دیدم کوثر دم اوپن واساده و یادم اومد پیشم نبود! منو کوثر بهم نگاه کردیم و هم زمان داد زدیم -طاهاااااااا. -جوننممممممم. -تو!!!!! -عاره خب! -که اینطور. طاها کوثرو ...

#رمان_گرداب #پارت_نهم #نویسنده_خاموش یکم دقت کردم دیدم کوثر دم اوپن واساده و یادم اومد پیشم نبود! منو کوثر بهم نگاه کردیم و هم زمان داد زدیم -طاهاااااااا. -جوننممممممم. -تو!!!!! -عاره خب! -که اینطور. طاها کوثرو فرساده بود سفره بندازه و وقتی کنارم واساده بود شعله املتو زیاد کرده بود و ...

۱۱ مرداد 1398
704
وقتی میگن....#پارت_نهم

وقتی میگن....#پارت_نهم

۲۰ آبان 1397
86
#غریبه_آشنا #پارت_نهم از زبان مین وو: بیمارستان که رسیدیم...بستریش کردن...خدا رو شکر حالش خیلی بد نبود...از دکترش اجازه گرفتم و رفتم پیشش...نشستم کنار تختش دستشو گرفتم... +ئونسو،خوبی؟ -خوبم +چیکار کردی با خودت آخه دختر خوب؟ ...

#غریبه_آشنا #پارت_نهم از زبان مین وو: بیمارستان که رسیدیم...بستریش کردن...خدا رو شکر حالش خیلی بد نبود...از دکترش اجازه گرفتم و رفتم پیشش...نشستم کنار تختش دستشو گرفتم... +ئونسو،خوبی؟ -خوبم +چیکار کردی با خودت آخه دختر خوب؟ -مین وو من یه چیزای دیگه ای یادم اومد... حرفاشو با گریه میزد... +چی یادت ...

۲۷ شهریور 1397
215