نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_هشتم (۸ تصویر)

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هشتم آریا اخمی کردو گفت: آخر همین هفته ماعقد میکنیم.دیگه به هیچ عنوان حق نداری از این غلطا بکنی فهمیدی. اگه آریا جونتم با هیچ کی جزمن نباش. اخمشو غلیظ تر کرد و گفت: ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هشتم آریا اخمی کردو گفت: آخر همین هفته ماعقد میکنیم.دیگه به هیچ عنوان حق نداری از این غلطا بکنی فهمیدی. اگه آریا جونتم با هیچ کی جزمن نباش. اخمشو غلیظ تر کرد و گفت: برو بشین رو صندلیت االن بر میگردم عرفان پیام داد باید ببینتم پایین منتظرمِ -نمیشه ...

۳ هفته پیش
51K
#پارت_هشتم #گم_شده_ها بکهیون: از اون هتل دور شدمو رفتم ببینم که کای اومده یا نه...‌؟ هنوز نیومده بود منم رفتم سمت خوابگاه.داشتم به اون سه تا دختر فکر میکردم.بنظر نمیومد دروغ بگن. +بکهیون +بکهیووون پشت ...

#پارت_هشتم #گم_شده_ها بکهیون: از اون هتل دور شدمو رفتم ببینم که کای اومده یا نه...‌؟ هنوز نیومده بود منم رفتم سمت خوابگاه.داشتم به اون سه تا دختر فکر میکردم.بنظر نمیومد دروغ بگن. +بکهیون +بکهیووون پشت سرمو نگاه کردم دیدم کایه... -هیییییس...الان همه میریزن سرمون +پس تو چرا جواب نمیدی؟یه نگا ...

۴ هفته پیش
34K
#پارت_هشتم دوست داشتم تمام حواسم رو جمع یاد گرفتنِ مراحل آزمایش و گفته‌های استاد کنم و من حتی یک صفحه از جزوه کتبی رو نداشتم جلسه آخر بعد از نوشتن از جزوه‌ی یکی از دانشجوهایی ...

#پارت_هشتم دوست داشتم تمام حواسم رو جمع یاد گرفتنِ مراحل آزمایش و گفته‌های استاد کنم و من حتی یک صفحه از جزوه کتبی رو نداشتم جلسه آخر بعد از نوشتن از جزوه‌ی یکی از دانشجوهایی که هیچ شناختی ازش نداشتم کژال گفت _بریم برام کپی بگیریم _بنویس دیگه من خلاصش ...

۱۳ مرداد 1398
33K
#رمان_گرداب #پارت_هشتم #نویسنده_خاموش خیلی دوست داشتم برم یه چرخی بزنم.هوا تاریک و شرجی شبه بندر جون میداد برا قدم زدن ولی واقعا از خستگی توان نداشتم، هشت ساعت توی جاده بودن خستم کرده بود. -کوثر!هانا! ...

#رمان_گرداب #پارت_هشتم #نویسنده_خاموش خیلی دوست داشتم برم یه چرخی بزنم.هوا تاریک و شرجی شبه بندر جون میداد برا قدم زدن ولی واقعا از خستگی توان نداشتم، هشت ساعت توی جاده بودن خستم کرده بود. -کوثر!هانا! بیایید. -باش خاله جون الان میام. -اومدم مامان. درو بستم و رفتم سمت آشپز خونه. ...

۱۱ مرداد 1398
50K
#پارت_هشتم #پارت_آخر #این_یک_داستان_نیست انگار میدانستم بعد از آغوش مادر فقط بخاری میتواند گرمم کند! خواهر بزرگترم هم چشم به دهان بقیه دوخته بود و گهگاهی اشکش را با گوشه ی دستمال کاغذی پاک میکرد صورتش ...

#پارت_هشتم #پارت_آخر #این_یک_داستان_نیست انگار میدانستم بعد از آغوش مادر فقط بخاری میتواند گرمم کند! خواهر بزرگترم هم چشم به دهان بقیه دوخته بود و گهگاهی اشکش را با گوشه ی دستمال کاغذی پاک میکرد صورتش قرمز شده بود از بس گریه کرده بود.خواهر کوچکترم هم که شش سال بیشتر نداشت ...

۲۹ بهمن 1397
16K
وقتی میگن.....#پارت_هشتم

وقتی میگن.....#پارت_هشتم

۲۰ آبان 1397
7K
#غریبه_آشنا #پارت_هشتم از زبان کیم مین وو: گوشی رو که از ئونسو گرفتم وقتی که حواسش به غذا خوردنش بود شماره بکهیون رو برداشتمم من باید حتما با بکهین حرف بزنم... صبح باهاش تماس گرفتم... ...

#غریبه_آشنا #پارت_هشتم از زبان کیم مین وو: گوشی رو که از ئونسو گرفتم وقتی که حواسش به غذا خوردنش بود شماره بکهیون رو برداشتمم من باید حتما با بکهین حرف بزنم... صبح باهاش تماس گرفتم... -بله،بیون بکهیون هستم... +سلام آقای بیون،من کیم مین وو هستم،دکتر روانشناس -کارتون رو بفرمایید +شما ...

۲۶ شهریور 1397
15K
همه جا غرق سکوت شد.منتظر شنیدن سرگذشت نفر بعد بودم . سن و سالی نداشت پایین پیراهنش لکه ی بزرگ قرمز رنگی توجهم را جلب نمود هنوز لب باز نکرده بود اما میشد حدس زد ...

همه جا غرق سکوت شد.منتظر شنیدن سرگذشت نفر بعد بودم . سن و سالی نداشت پایین پیراهنش لکه ی بزرگ قرمز رنگی توجهم را جلب نمود هنوز لب باز نکرده بود اما میشد حدس زد که او را به قتل رسانده اند. همانطور که سر به زیر داشت ، اینگونه ...

۲۲ تیر 1397
11K