نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_پانزدهم (۲۰ تصویر)

#مهدیه_عسگری #پارت_پانزدهم #مهدیه_عسگری شامو درکنار مامان خوردم و بعد انقدر خسته بودم که بی توجه به اینکه برای خوابیدن زوده گرفتم خوابیدم... با خسته نباشید استاد پوف کلافه ای کشیدم...لعنتی بی توجه به اینکه روز ...

#مهدیه_عسگری #پارت_پانزدهم #مهدیه_عسگری شامو درکنار مامان خوردم و بعد انقدر خسته بودم که بی توجه به اینکه برای خوابیدن زوده گرفتم خوابیدم... با خسته نباشید استاد پوف کلافه ای کشیدم...لعنتی بی توجه به اینکه روز اول دانشگاست یه ریز درس داد... با ساحل و هانا به سمت کافه دانشگاه رفتیم...دور ...

۲ روز پیش
2K
تمام هستی من(واقعی) #پارت_پانزدهم بجای اینکه از خودم دفاع کنم شروع به التماس کردم.. عشقم..عزیزم.. اشک نریز خوب نیست..غلط کردم..به خدا مخصوصا اینکارو نکردم..بخدا اتفاقی بود..دیدی که وسطش رفتم.. بابکم..بسه تو رو به خدا بسه.. ...

تمام هستی من(واقعی) #پارت_پانزدهم بجای اینکه از خودم دفاع کنم شروع به التماس کردم.. عشقم..عزیزم.. اشک نریز خوب نیست..غلط کردم..به خدا مخصوصا اینکارو نکردم..بخدا اتفاقی بود..دیدی که وسطش رفتم.. بابکم..بسه تو رو به خدا بسه.. گفت :-همه چیو ازم گرفتی..روحمو..قلبمو..زندگیمو..عروسیمو.. - بس کن بابکم..خانمت چشم به عشقته ....عشقتو به پای ...

۲ هفته پیش
3K
#پرنیا #رمان #عشق_ابدی_من #پارت_پانزدهم امیر محکم تر دستمو فشار داد و گفت وای بحالته اگه دست از پا خطا کرده باشی یکم بعدش میثاق و خانوادش رفتن منم رفتم تو اتاقم مچ دستم درد گرفته ...

#پرنیا #رمان #عشق_ابدی_من #پارت_پانزدهم امیر محکم تر دستمو فشار داد و گفت وای بحالته اگه دست از پا خطا کرده باشی یکم بعدش میثاق و خانوادش رفتن منم رفتم تو اتاقم مچ دستم درد گرفته بود و قرمز شده بود تو دلم کلی فحش ک دار به امیر دادم وقتی ...

۳ هفته پیش
900
#رمان_یادت_باشد #پارت_پانزدهم چهره اش زیاد مشخص نبود به جز چشم هایش که از آن‌ها نجابت می بارید. مانده بودیم کداممان باید شروع کند. نمکدان کنار ظرف میوه به داد حمید رسیده بود؛ از این دست ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_پانزدهم چهره اش زیاد مشخص نبود به جز چشم هایش که از آن‌ها نجابت می بارید. مانده بودیم کداممان باید شروع کند. نمکدان کنار ظرف میوه به داد حمید رسیده بود؛ از این دست به آن دست با نمکدان بازی می کرد. من هم سرم پایین بود و چشم ...

۱۴ اسفند 1398
5K
+هیچ چیز واسه ماها قطعا خطرناک نیست. پوزخندی زد و گفت: دختر کوچولو. اینجا هشصد و نود تا زندانی خطرناک وجود داره. زندانی هایی که تو عمرتون ندیدین. شونه ای بالا انداختم که گفت: خود ...

+هیچ چیز واسه ماها قطعا خطرناک نیست. پوزخندی زد و گفت: دختر کوچولو. اینجا هشصد و نود تا زندانی خطرناک وجود داره. زندانی هایی که تو عمرتون ندیدین. شونه ای بالا انداختم که گفت: خود دانی. و به سمت در راهنماییمون کرد. خواستیم رد شیم که گفت: اول باید از ...

۱۹ بهمن 1398
64K
من سیبزمینی هستم #پارت_پانزدهم با حرص چشمام رو باز کردم 😑 ای زیییینگو درد ، ای زیییینگو مرض 😲 الارم گوشی رو که دیگه داشت به ملکوت اعلی میپیوست خاموش کردم. اخه یکی نیست بگه ...

من سیبزمینی هستم #پارت_پانزدهم با حرص چشمام رو باز کردم 😑 ای زیییینگو درد ، ای زیییینگو مرض 😲 الارم گوشی رو که دیگه داشت به ملکوت اعلی میپیوست خاموش کردم. اخه یکی نیست بگه کوه رفتنت چیه؟ تورو چه به کوه رفتن... یاد اون زمانایی که باید ساعت ۶ ...

۱۴ بهمن 1398
48K
رمان تاوان دروغ #پارت_پانزدهم با دقت به تصویر نگاه کردم . داد زدم : یا خداااا عرفاااان . اصن دادی که کشیدم دس خودم نبود . درو باز کردم . اومدیم نشستیم و بعد مدت ...

رمان تاوان دروغ #پارت_پانزدهم با دقت به تصویر نگاه کردم . داد زدم : یا خداااا عرفاااان . اصن دادی که کشیدم دس خودم نبود . درو باز کردم . اومدیم نشستیم و بعد مدت زیادی سکوت اشکان رو به من شرو کرد به حرف زدن : خب من دوست ...

۱ دی 1398
152K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_پانزدهم _زیبای من خوش آمدی به خونه... _ممنون آریا دلیل اینجا آمدن من چیه بگو حالا وقتشه.. -هیچی میخوام بنرهاروببینی - ممنون اما الزم به این کارا نیست تو نباید به من خیانت میکردی ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_پانزدهم _زیبای من خوش آمدی به خونه... _ممنون آریا دلیل اینجا آمدن من چیه بگو حالا وقتشه.. -هیچی میخوام بنرهاروببینی - ممنون اما الزم به این کارا نیست تو نباید به من خیانت میکردی . اون موقع که بغل اون دختره بودی باید فکر اینجارو میکردی آریا تو دیگه ...

۲۹ مرداد 1398
54
#رمان_گرداب #پارت_پانزدهم #نویسنده_خاموش از مهرداد خیلی بدم میومد محلش ندادم. شروع کردم به حرف زدن و مسخره بازی و احوال پرسی از قدیمیای آشنا که یهو دیدم بالا رو نوار وظیفه نوشت امین درحال تایپ ...

#رمان_گرداب #پارت_پانزدهم #نویسنده_خاموش از مهرداد خیلی بدم میومد محلش ندادم. شروع کردم به حرف زدن و مسخره بازی و احوال پرسی از قدیمیای آشنا که یهو دیدم بالا رو نوار وظیفه نوشت امین درحال تایپ کردن است! حس کردم بدنم شل شد حالم داشت بد میشد نمیدونستم چمه. دیدم بابام ...

۲۳ مرداد 1398
2K
#پارت_پانزدهم مکث کرد و با شیطنت گفت _ولی من حفظم _خب؟! _با گوشیت زنگ میزنم به خودم تا حفظ شی به همین راحتی... خواستم جواب بدم که کژال اومد و گفت _اوم،ببخشید آقای مهدوی... و ...

#پارت_پانزدهم مکث کرد و با شیطنت گفت _ولی من حفظم _خب؟! _با گوشیت زنگ میزنم به خودم تا حفظ شی به همین راحتی... خواستم جواب بدم که کژال اومد و گفت _اوم،ببخشید آقای مهدوی... و بعد سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت _حالا خوبه نمیخوایش لامصب آروند کور شد ...

۱۴ مرداد 1398
584
#غریبه_آشنا #پارت_پانزدهم یهو دستشو آورد سمت سرم و موهامو کشید -بکهیون حرفتو پس بگیر +آخ آخ ئونسو سرم سرم ول کن کندی موهامو -نمیخواممم حرفتو پس بگیررر +باشه باشه کندی موهامو،پس میگیرم پس میگیرم -آفرین ...

#غریبه_آشنا #پارت_پانزدهم یهو دستشو آورد سمت سرم و موهامو کشید -بکهیون حرفتو پس بگیر +آخ آخ ئونسو سرم سرم ول کن کندی موهامو -نمیخواممم حرفتو پس بگیررر +باشه باشه کندی موهامو،پس میگیرم پس میگیرم -آفرین بکهیون خوبم +اه ئونسو سرم درد گرفت ریزش مو گرفتم جواب فن گرل ها رو ...

۲۷ تیر 1398
687
#پارت_پانزدهم #رمان_سفر_عشق

#پارت_پانزدهم #رمان_سفر_عشق

۱۲ تیر 1398
94
#پارت_پانزدهم #رمان:#لیلی.بی.عشق نوشته:#پرنیا کلاس عملی داشتم و منتظر بودم بیمار من بیاد داخل تا کارم رو شروع کنم از صبح دل درد داشتم و حالم خوب نبود کاش زود تر کلاس تمام بشه برم خونه ...

#پارت_پانزدهم #رمان:#لیلی.بی.عشق نوشته:#پرنیا کلاس عملی داشتم و منتظر بودم بیمار من بیاد داخل تا کارم رو شروع کنم از صبح دل درد داشتم و حالم خوب نبود کاش زود تر کلاس تمام بشه برم خونه وسایلم رو چیدم روی میز و بدون نگاه به بیمار گفتم بفرمایید بخوابید روی صندلی ...

۱۱ مرداد 1397
586
#پارت_پانزدهم از ساعت ۸:۳۰‌ تا الان که ساعت ۱۲ است هیچی نخوردم حتی از اتاقم بیرون هم نرفتم کلی بعد از اومدن رویا و ترمه ازم معذرت خواهی کردن منم هیچی نگفتم ادرین برام ناهار ...

#پارت_پانزدهم از ساعت ۸:۳۰‌ تا الان که ساعت ۱۲ است هیچی نخوردم حتی از اتاقم بیرون هم نرفتم کلی بعد از اومدن رویا و ترمه ازم معذرت خواهی کردن منم هیچی نگفتم ادرین برام ناهار اورد و ی دست لباس بهم داد تا بپوشم بریم بیرون ی لباس حریر سفید ...

۹ مرداد 1397
619
#پارت_پانزدهم آیدا چند دقیقه بعد با سینی چایی وارد نشیمن می شود و می گوید: _شام هستی آنا..؟ آناهید سرش را به علامت منفی تکان میدهد و در حالی که چایش را از روی میز ...

#پارت_پانزدهم آیدا چند دقیقه بعد با سینی چایی وارد نشیمن می شود و می گوید: _شام هستی آنا..؟ آناهید سرش را به علامت منفی تکان میدهد و در حالی که چایش را از روی میز برمی دارد می گوید: _نه... صدای اعتراض من و آیدا بلند می شود: _اه! بعد ...

۹ مهر 1396
49
رومان (یک اشتباه عشقی )از شماره یک تاشماره بیست تکرارمجدد👑 ℳissbala.ρfイ👑 : #رمان #یک اشتباه عشقی #پارت_اول باصدای زنگ سرمو از پتو آوردم بیرون,کیه اول صبحی؟خب اینم سوال بود جز تارا کی میتونه باشه؟باهمون قیافه ...

رومان (یک اشتباه عشقی )از شماره یک تاشماره بیست تکرارمجدد👑 ℳissbala.ρfイ👑 : #رمان #یک اشتباه عشقی #پارت_اول باصدای زنگ سرمو از پتو آوردم بیرون,کیه اول صبحی؟خب اینم سوال بود جز تارا کی میتونه باشه؟باهمون قیافه داغونم بلندشدم وبا غر غروفحشایی که زیرلب نثار خودشو اجدادش میکردم درو بازکردم.یهو فرود اومد ...

۷ آبان 1395
2K