نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_چهارم (۱۰ تصویر)

#رمان_همسر_اجباری #پارت_چهارم رفتم کالس زهرا هم رفته بود ماشینو پارک کنه تو پارکینگ بعد پنج دقیقه اومد - نامرد چرا نموندی منم بیام ببخش فکر کردم میای.مهتاب اومد نشست پیشمون و سالم کرد جوابشو دادیم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_چهارم رفتم کالس زهرا هم رفته بود ماشینو پارک کنه تو پارکینگ بعد پنج دقیقه اومد - نامرد چرا نموندی منم بیام ببخش فکر کردم میای.مهتاب اومد نشست پیشمون و سالم کرد جوابشو دادیم زهرا رو به ما گفت -بچه ها زیبا تو پارکینگ داشت با عشقش حرف میزد ...

۵ روز پیش
47K
#پارت_چهارم #گم_شده_ها نیوشا: منو پدرم وارد خونه اقا محمد شدیم.منم بعد از سلام کردن به پدرو مادر زینبو مارلی رفتم روبه روی در اتاق زینب ایستادمو در زدم. زینب: بیا تو نیوشا درو اروم باز ...

#پارت_چهارم #گم_شده_ها نیوشا: منو پدرم وارد خونه اقا محمد شدیم.منم بعد از سلام کردن به پدرو مادر زینبو مارلی رفتم روبه روی در اتاق زینب ایستادمو در زدم. زینب: بیا تو نیوشا درو اروم باز کردمو رفتم داخل.به مارلیو زینب سلام کردم. نیوشا: بچه ها من خیلی ذوق دااااارم... مارلی: ...

۱ هفته پیش
22K
#رمان_گرداب #پارت_چهارم #نویسنده_خاموش تابستون شروع شده بود و من بخاطر حرفای که زهرا به امین نسبت داده بود رسما باهاش قهر بودم... یادمه اون اوایل تو گروه دعوامون شد و من فقط برا این که ...

#رمان_گرداب #پارت_چهارم #نویسنده_خاموش تابستون شروع شده بود و من بخاطر حرفای که زهرا به امین نسبت داده بود رسما باهاش قهر بودم... یادمه اون اوایل تو گروه دعوامون شد و من فقط برا این که توجه علیرضای مغرور از دماغ فیل افتاده رو جلب کنم و به حرف وا دارش ...

۳ هفته پیش
67K
#girls_fire #پارت_چهارم #سوم_شخص امروز یه مراسم بود که همه ی کارآموزا و خواننده ها و مدلینگ ها و بازیگرای کمپانی اونجا بودن . دخترا وارد سالن شدن. جونگهو هم برای اون مراسم اومده بود و ...

#girls_fire #پارت_چهارم #سوم_شخص امروز یه مراسم بود که همه ی کارآموزا و خواننده ها و مدلینگ ها و بازیگرای کمپانی اونجا بودن . دخترا وارد سالن شدن. جونگهو هم برای اون مراسم اومده بود و فردا میخاست برگرده ایران.هو و کریستال و سوجین نشستن ترین هم نشست اما تا یورا ...

۲۳ خرداد 1398
125K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_چهارم اما امروز حوصله ی سرسره بازی نداشتم با طمأنینه پله ها را پایین آمدم اولین اتاق از سمت چپ سالن ،کنار در ورودی ، دفتر مدیریت قرار داشت.ناگهان دلهره به جانم چنگ انداخت ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_چهارم اما امروز حوصله ی سرسره بازی نداشتم با طمأنینه پله ها را پایین آمدم اولین اتاق از سمت چپ سالن ،کنار در ورودی ، دفتر مدیریت قرار داشت.ناگهان دلهره به جانم چنگ انداخت گامهایم را آهسته تر برداشتم ...در باز بود و خانم تصدیقی پشت به من با ...

۱۵ دی 1397
14K
وقتی میگن.....#پارت_چهارم

وقتی میگن.....#پارت_چهارم

۲۰ آبان 1397
6K
ماجرای من و پرزنت یو#پارت_چهارم

ماجرای من و پرزنت یو#پارت_چهارم

۱۹ آبان 1397
5K
#داستان_کوتاه_دلبر #پارت_چهارم دقایق به کُندی می گذشت و اضطراب اینکه نمیدانستم آن مرد کیست و با دلبر چه کار دارد مثل خوره به جانم افتاده بود ...تا اینکه بلاخره از آن خانه ی لعنتی بیرون ...

#داستان_کوتاه_دلبر #پارت_چهارم دقایق به کُندی می گذشت و اضطراب اینکه نمیدانستم آن مرد کیست و با دلبر چه کار دارد مثل خوره به جانم افتاده بود ...تا اینکه بلاخره از آن خانه ی لعنتی بیرون آمدند...دلبر کنار آن کت و شلواری توسی سوار بر رخش به آهستگی از جلوی چشمانم ...

۲۷ شهریور 1397
7K
#غریبه_آشنا #پارت_چهارم از زبان کیم مین وو: در اتاقشو زدم و وارد شدم...رو تختش خوابیده بود و داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد...دلم براش میسوزه،گناه داره.... +سلام بانوی جوان... _سلام،اومدی؟ +میخوام ببرمت یه جایی. ...

#غریبه_آشنا #پارت_چهارم از زبان کیم مین وو: در اتاقشو زدم و وارد شدم...رو تختش خوابیده بود و داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد...دلم براش میسوزه،گناه داره.... +سلام بانوی جوان... _سلام،اومدی؟ +میخوام ببرمت یه جایی. _باهاشون حرف زدی؟ +آره حالا بعد بهت میگم،دوست داری که بریم بیرون؟ +دیگه از بیمارستان ...

۲۳ شهریور 1397
10K
. به قدری اوضاع بهم ریخته و افتضاح بود که به کل مشکلات خودمو فراموش کرده بودم ، بهمنو به زور با پسرخالش فرستادم شمال ، اصرار میکرد همراش برم ، ولی احساس میکردم یه ...

. به قدری اوضاع بهم ریخته و افتضاح بود که به کل مشکلات خودمو فراموش کرده بودم ، بهمنو به زور با پسرخالش فرستادم شمال ، اصرار میکرد همراش برم ، ولی احساس میکردم یه سری حرفا هست که باید از زبون ترانه بشونم... بهمنو راهی کردم و موندم بیمارستان ...

۹ دی 1395
4K